Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان

۶۶۶ مطلب توسط «هولدن کالفیلد» ثبت شده است

مهمترین خوبی عید فطر این نیست که از شر مسائل و درگیری های مربوط به "روزه خواری" و دلخوری های روزه دارها و روزه ندارها از هم راحت میشیم، مهمترین خوبی پایان ماه رمضون،تموم شدن ماه عسل هست!

پ.ن 1: استاد روز عیدی هم تمام تلاشش رو میکنه گریه مردم رو در بیاره!

پ.ن 2: این خانومی که مهمون ماه عسل هست عید رو الان به "ملت همیشه در صحنه" تبریک گفت :))

  • هولدن کالفیلد

پیش نوشت اول: من با خودم عهد کرده بودم توی هیچ بازی وبلاگی ای که به اسم سخیف "چالش" برگزار میشه شرکت نکنم، این بار هم اگر میکنم به خاطر گل روی خانومی هست. حقیقتا بازی وبلاگی قدمتی چندین برابر چالش های اینترنتی داره و اینکه چون چالش مُده بگیم چالش رو من نمیپسندم، دنیای وبلاگ شاید زیاد داینامیک و پویا نباشه، اما هر چی نباشه اصالت خودش رو داره و من خوشم نمیاد کسی از توی همین دنیا تیشه به ریشه اش بزنه! صدالبته منظورم به این "بازی وبلاگی" خاص نیست، و به رشد عبارت چالش به جای "بازی وبلاگی" در حالت کلی انتقاد دارم!

پیش نوشت دوم: از اسم این بازی هم خوشم نمیاد، مساحت زیست دقیقا در برابر محیط زیست؟ آیا چرا؟ البته این دیگه وجدانا نظر شخصیه و شما میتونید با گفتن "به جهنم که خوشت نمیاد! ما خوشمون میاد" بگذرید و برید! والا به خدا، اسمه دیگه، چه گیری دادم من اصلا؟ [از اینکه حتی به خودش هم نقد وارد کرده، دچار لذت شده لبخندی شیرین میزند]

نوشت: نه تنها مساحت زیست، بلکه محیط زیست، رادیکال زیست، ب. م. م زیست و فاکتوریل زیست من به صورت کلی و دائم اتاقمه با تمام ملحقاتش! تمام سهم من از حکومت بر دنیا همین اتاقه! جایی که حاکم مطلقشم! حاکم خودش و همه ی اتباع محترمش!

*برای دیدن ابعاد بزرگتر، بر روی تصویر کلیک کنید*

اما چون قرار بود در مورد زیست بومهای اخیرمون صحبت کنیم، یا حداقل من اینطوری فکر کردم، این راز بقای این چند وقت اخیر منه!

*برای دیدن ابعاد بزرگتر، بر روی تصویر کلیک کنید*

در این تصویر سه عدد هدست میبینید! قبلا و در این پست با ماهرخ و ماهمُخ آشنا شده بودید، اما کور خوندید! بعدش بازم هدست هدیه گرفتم! که الان ماهمُخ بهش تکیه داده، اسمش هم هست مُخرُخ! در این تصویر یک عدد لپتاپ میبینید، احمر! یک عدد موبایل میبینید، احمر جونیور! که مهمترین یار و یاور من در طول روزه، چون موزیک پلیر و ویدئو پلیر و خبر خوان و کوفت و زهرمار من هم هست! یک عدد گوشی تلفن ثابت میبنید، هوشنگ! که باهاش زنگ میزنم اوووووووووووووون سر دنیا حرف میزنم و لذت میبرم و لذت میبرم و لذت میبرم! سمت راست یه ادکلن خیلی داغون میبینید که نمیدونم اسمش چیه، هدیه است و توی ماه رمضونی هی زدمش که تموم شه! وگرنه الان کنار اون دانلوپ (دانهیل آبی) که همیشه توی کیفمه یه ادکلن دیگه جای این خرفت بود! در این تصویر یک عدد فندک زیپو میبنید، سیمور! از قدیم گفتن دخانیات عامل اصلی عشق و حال و برای سلامتی نشاط آور است! در این تصویر چای و نسکافه و کاپوچینو میبینید! که من اگر روزی یک لیتر حداقل! کافئین جات نخورم میمیرم! در پشت تصویر کیف پولم هم میبینید، که قاعدتا میذارم تو جیبم میرم بیرون!

در این تصویر دیگه چیز خاصی نمیبینید! این بود مساحت آو لیوینگ من!

کسی رو هم دعوت نمیکنم، باقی هم بقا!

  • هولدن کالفیلد

کافه که کار میکردم یه خاطره ای برام تعریف کردن از یه زوج جوان عاشق پیشه ای که به شکل خیلی فاجعه و آشکاری در حال انجام مناسک مقدس معاشقه بودند! آشپز اون موقع یه خانمی بود به اسم "س" که میفرستنش پای میز اینها که تذکر بده بفهمن خیلییییی تابلوئن! این خانم "س" هم با صد تا سرفه و اهن و اوهون میره جلو بعد از سرخ و سفید شدن میگه "ببخشید میشه تموم کنید، ممکنه مشکل ایجاد بشه" بعد پسره یا دختره برمیگرده میگه "چیزی نیست الان تموم میشه" !!! :| :| :|

الان تموم میشه...

تموم میشه...

تموم...

:| :| :| :|

پ.ن: یک میلیون بازدید کننده نمایش، ترسناکه نه؟

  • هولدن کالفیلد

یک بار دیگه، بچه بودم! البته این بار رو دقیق یادمه، تابستون سال 76 بود و من نُه ساله بودم. یادمه با مادرم سوار این مینی بوس مکعبی فیاتهای آذری-ستارخان شدیم، رفتم بالا و دستم رو به چارچوب در گرفته بودم، یهو مادرم گفت به به حمید آقا! راننده شوهر خاله ام بود، من هم محو همین بودم که ... شترق!!! یه بنده خدایی در رو با تمام شدت روی دست من بست! اینقدر گریه کردم که از حال رفتم، وسط مینی بوس به اون کوچیکی و شلوغی رو خالی کرده بودن و من نشسته بودم زمین و خون گریه میکردم، حمید آقا از توی گالنش آب ریخته بود و مادرم قربون صدقه ام میرفت و آرومم میکرد... نتیجه اینکه ناخن انگشت اشاره یا شست دست راستم منفجر شد! ترکید، مُرد، شده بود بنفش، ارغوانی، حسن روحانی اصلا!!!

ناخنم ترکیده بود و ترکیده موند، از یکی دو روز بعدش ناخن تازه زیرش در میاد اما ناخن من هنوز به قوت سرجاش محکم بود. بابام از یه روزی به بعد گیر داده بود بکَنش بذار ناخنت راحت رشد کنه، ناخُنهای پای خودشم که از یادگارهای جبهه اش بود همین برنامه رو داشت، خودش همه چیز رو ضدعفونی میکرد و ناخن مرده رو با زور از جا میکند، قاعدتا منِ نُه ساله اصلا از این کارها نمیکردم، از اون اصرار و از من انکار، آخرین تیر ترکشش این بود که "اگه ناخنت رو بکَنی برات میکرو میخرم"، این میکرو در کنار سگا زمان ما ارج و قُربش از پی اس فور و ایکس باکس وان هم بیشتر بود! وسوسه کننده بود، خیلی زیاد! قارچ خور، کونترا، شکار مرغابی... اما هنوزم برام سخت بود، اصرار کرد، خیلی اصرار کرد، میکرو هر لحظه پر رنگ تر میشُد و منِ بچه هم دو دو تا چهار تام این بود که میرزه به دردش. خلاصه بابام یه گوله دستمال کاغذی آورد و پیچید دور انگشتم... آروم ناخن رو بلند کرد، اولین تیکه ی ناخن که از اولین قسمت بافت جدا شد درد پیچید توی تمام تنم، هق هقم رفت هوا، اشک گوله گوله از چشمام میریخت پایین، پاهام رو میکوبیدم زمین و درد میکشیدم، خونهای مُرده رو دیدم که از گوشه ی ناخنم میزنن بیرون، به خودم میپیچیدم و اشک میریختم و هق هق میکردم، اما من میکروم رو میخواستم، اون حق من بود، همینجور ناخن بیشتر جدا میشد و اشکهای من بیشتر... خودم رو نمیدیدم اما میدونم که لبهام کبود بود، موندن دست لای در مینی بوس یه چیز لحظه ای بود و این درد ممتد، ناله و گریه میکردم و داد میزدم، آخرهاش بود، دیگه وقت پشیمونی نداشتم کما اینکه پشیمون هم نبودم ... بالاخره وسط بغض و گوله های اشک و آه و "هیچی نمونده"های بابام ناخنم کنده شد ... من بُردم، بُرده بودم، من تونستم! دردی که کشیدم چند برابر ظرفیتم بود اما میرزید، به میکرو میرزید!

این میکرو همون میکرویی بود که هر روز ساعتها جلوی مغازه نگاهش میکردم، همون میکرویی که هر روز قیمتش رو میپرسیدم و مغازه دار با اوقات تلخی میگفت "ده هزار تومن" همون میکرویی که میدونستم فیلم یه لبه اش 1500 تومنه و چهار لبه اش 2000 تومن، من باید صاحب اون میکرو میشدم اما بابام اون میکرو رو برام نخرید! عادت داشتم البته، بابای من زیاد قولهایی میداد که قرار نبود بهشون عمل کنه...

  • هولدن کالفیلد

بچه بودم، بچه که میگم یعنی 12-13 ساله، یا همین حدود، اونقدری یادمه که کوچه مشهدی علی اکبر مینشستیم. یکی از اون زمانهای خنسی ای بود که اون موقعها زیاد تجربه میکردیم، پول که نبود، یخچال خالی، غلات و حبوبات هم نداشتیم، نون هم احتمالا همینطور ... خلاصه که بد وضعی بود. مونده بودیم چیکار کنیم، بابام گفت "برو از کبابی سر کوچه فلان قدر سیخ کباب بگیر، بگو بابام بیسار آدمه میاره میده"، منم بدو بدو رفتم و همین رو گفتم، نشسته بودم توی کبابی منتظر سفارش نسیه ام آقای صاحب کبابی همینطور که داشت کباب سیخ میزد به مشتریش - یا دوستش - که دو لُپی کباب میخورد میگفت که "این فلانی - یه اسم رندوم - هم نمیاد بدهیشو با ما تسویه کنه" و آقای دو لُپی هم تایید میکرد. ادامه داد که "اصلا نمیدونم چه جوری از گلوش میره پایین؟" ... "هی بهش میگم آقا نکن ، خوب نیست بدهکار باشی" ... توی همون بچگیم و در عین سادگی باورنکردنیم کم کم فهمیدم اینقدر هم بی ربط نیست بودن منِ نسیه بگیر توی مغازه به این حجم از فلانی یه دُزده... درست یادم نیست اما فکر کنم اینم شنیدم که "خُب اصلا مگه مجبوری پول نداری کباب میخوری؟" ... یا اینم شنیدم که "مردم اصلا معلوم نیست چیکار میکنن"...

کبابم رو گرفتم، بدو بدو رفتم خونه و غذا رو خوردیم، حتی اینقدر یادمه که قسمت چرب نون رو به نشانه ی قدردانی از زحماتم گرفتم، اما این موضوع موند ته ذهنم، موند ته ذهنم که رفتم کبابی و آقای کبابی حتی اینقدری جرات نداشت صاف تو صورتم نگاه کنه و بگه "نسیه نمیدیم"... نسیه داد و همه ی تلاشش رو کرد یه بچه 12 ساله رو آزار بده، تلاشش رو کرد و آقای دولپی هم کاملا با گفتن "امان از دست مردم" و از این دست حرفها همراهیش کرد، من بودم و دو تا مَرد ... مرد؟

سالها از اون دوران گذشته، ما N بار دیگه به خِنسی خوردیم و از یه تاریخی به بعد دیگه هیچوقت اینجوری خِنس نبودیم... سالها گذشت، من اون کباب رو خوردم، سیر هم شدم، صدها بار دیگه کباب خوردم و صدها بار دیگه سیر شدم ... اما هیچوقت یادم نرفت، یادم نمیره ... و سعی میکنم هیچوقت یادم نره. امروز یادش افتادم، هر چی با خودم فکر کردم، دیدم نه! نمیبخشمش، نه چون آدم بدی بود، نه چون دوست نداشت نسیه بده. نمیبخشمش چون صداقت نداشت، نمیبخشمش چون همه زورش رو زد پدر یه نوجوون رو پیشش خورد کنه، بیشتر از همه برای این نمیبخشمش که حرفی زد شبیه "اصلا مگه مجوری پول نداری کباب میخوری؟" ... بله آقای کبابی ، ما مجبور بودیم، جوری که حتی باورت هم نمیشه!

  • هولدن کالفیلد

من به یک چیزهایی عادت ندارم، مثلا عادت ندارم صبحهای زود از خواب بیدار شوم، عموما عادت دارم صبحهای زود به خواب بروم! عادت ندارم هر روز حمام بروم یا مثلا عادت ندارم عین آدمیزاد غذا بخورم. خیلی تلاش کردم عادت کنم اما هرگز نتوانستم به این عادت کنم که اینهمه بی صداقتی های ظاهریِ بی دلیل، نامش معاشرت اجتماعی است و احترام. من عادت ندارم حرف را دور سرم بچرخانم. یا مثلا عادت ندارم آرام غذا بخورم، حتی میتوان گفت مانند تمساح یا شتر مرغ فقط میبلعم! هیچگاه عادت نکردم هر روز صورتم را اصلاح کنم، و به جایش عادت کردم جمعه به جمعه همین کار را انجام دهم. من عادت ندارم هنگام فیلم یا فوتبال دیدن تنقلات بخورم. یا مثلا هرگز عادت نداشتم در طول ترم، یا فُرجه ها، یا در ایام امتحانات درس بخوانم!!! من عادت های زیادی نداشتم و برای رسیدن به برخیشان مدتها تلاش کردم ولی هنوز هم همه ی این عادتها را ندارم. اما...

من هرگز عادت نداشتم با خیال آسوده پای بازی تیم ملی ایران بنشینم، هیچکداممان نداشتیم، حالا اما همه ی ما عادت کرده ایم که با فکری راحتی و با اعتماد به نفسی مثال زدنی بازی این 11 مرد سپید را ببینیم، پیرمردِ پرتغالی، کم کم همه ی مان را عادت داد!

تبریک به همه!

Mohsen Chavoshi & Farzad Farzin - Vase Aberouye Mardomet Bejang - Pop

برای آگاهی از چگونگی دانلود، بعد از باز کردن لینک روی علامتی که در این تصویر مشخص شده کلیک کنید

  • هولدن کالفیلد

من فکر میکنم اصلا سخت نیست، شب ضربت امام علی هم که نزدیکه، همون مداح ترسناکه!!! که بین دو نیمه ی بازی ایران و کره مداحی میکرد و با اون هیبت و صدا از "تماشاچی های حاضر در استودیو!!!" میخواست بلند بگن مظلوم حسین، رو بیارن یه بار دیگه بین دو نیمه این بازی مداحی کنه، بازیکنهای ازبکستان خودشون با کمال میل بازی رو میبازن که هیچ، همین که از ورزشگاه زنده برن بیرون خدا رو هم صدهزار مرتبه شکر خواهند کرد!

پ.ن: تا اینجا اومدیم حیفه یه سر تا کربلا نریم ... چیز ... یعنی! میگم حالا که حرف این شد من وجدانا نمیتونم یادی نکنم از اون دوست خوبمون توی انصار حزب الله  یا همچین جاهایی، که گفته بود چون بازی شب عاشوراست، ایران با کره یا بازی نکنه، یا بره توی کره بازی کنه، معنی نمیده مردم تیم کشورشون گل میزنه خوشحال شن :|

  • هولدن کالفیلد