Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

یاعلی

خداحافظ

  • هولدن کالفیلد

بلاوژیچ سرمربی تیم ملی بود، بین سالهای دوهزار تا دوهزار و دو. یه مفهومی رو برای اولین بار بلاژویچ تیو فوتبال ایران مطرح کرد، نه که اولین نفری باشه که موضوع رو فهمیده، اولین نفری بود که بهش اشاره کرد! گفت یه چیزی هست به نام "سانتر ایرانی" و اون اینه که:

ما توی تمرین ها مسائل تاکتیکی رو با هم مرور میکنیم، بازی سازی روی زمین، حرکات تو عمق، پاسهای کوتاه و کارهای ترکیبی و بر اساس اینا بازیمونو میچینیم. بعد وقتی بچه ها رو میفرستم توی زمین، از نیمه زمین که رد میشن، توپ رو سریع میبرن یه گوشه و از همونجا توپ رو - از جایی تقریباً وسط زمین - میریزن روی دروازه! میگفت این سانتر ایرانیه! میگفت ایرانی ها هرچقدر هم تمرین کنن، موقع بازی کردن ذاتشون بازی میکنه! میگفت عیب از اینه که این بازیکنها از بچگی درست - در زمینه فوتبال - تربیت نشدن.

دیشب اون پنج تا گوسفند، حرف بلاژویچ رو کوبیدن توی سرم. بازیکنهایی که زیر دست یکی از تاکتیسین ترین مربیهای جهان بودن!

  • هولدن کالفیلد

آقای مستور - لعنت الله علیه! - توی مراسم تولد سلینجر!!! در مورد آقا سلینجر گفت "من دنبال نویسنده ای بودم که اثرش رو دوست نداشته باشم، همه آثارش رو، هر چی نوشته رو دوست داشته باشم". اگه از شما بپرسن که "هولدن چه نویسنده ای رو اینجوری دوست داره؟" جوابتون بدون شک "سلینجر" خواهد بود. جوابی که هم درسته و هم نه!

من توی وبلاگم از سلینجر زیاد حرف زدم.اما به نویسنده دیگه ای که عمیقاً دوستش داشتم - در یک شرایط نابرابر - هیچ اشاره ای نکردم. نویسنده ای که اون اوایل همپای سلینجر دوستش داشتم، کتابش رو همپای ناطور دشت و شخصیتش رو اندازه هولدن تحسین میکردم.

کورت وونه گات جونیور، عمو سیبیلو، نویسنده ی جذاب دوست داشتنی، آدمی با جهان بینی خاص، آتئیست خدادوست لعنتی! نویسنده ایه که مثل جروم دیوید سلینجر، هرچی ازش خوندم رو دوست دارم، که تک تک کلماتش، جوری که استفاده شون کرده و هرچیزی که خلق کرده رو میپسندم.

اما نمیدونم دست تقدیره، یا تنبلی من، یا مظلومیت عمو سیبیلو، هرچی که هست، من هرچقدر از سلینجر حرف زدم، از وونه گات حرف نزدم. این پست رو هم بدهکار داداش گلم وونه گات هستم!

اخیراً که "افسونگران تایتان" رو خوندم دوباره یادم افتاد من چقدر وونه گات رو دوست دارم، دوباره یادم افتاد چه لذت های ادبی بی نظیری از خوندنش بردم. و دوباره همه انس و الفت و علاقه ام به این سیبیلوی سیگاری زنده شد!

کم پیش اومده من کتابی رو یک نفس بخونم، ناطور دشت رو میتونم مثال بزنم که از همون خط اول تکونم داد، یا اخیراً "مفید در برابر باد شمالی" رو چون خیلی سبک بود یه نفس خوندم. اما فقط یک کتاب بوده که دو بار یک نفس خوندمش، سلاخ خانه شماره پنج شاهکار بی بدیل وونه گات!

بار اول پشت کنکوری بودم، رفتم فرهنگسرای پایین خیابون خوش که درس بخونم، پای سیستمشون ایستادم و جستجو کردم "سلاخ خانه". بعد کتاب رو گرفتم، کتاب عربی رو بستم و نشستم به خوندن. چند ساعت بعد کتاب رو پس دادم، تمومش کرده بودم! بار دوم ترم دوم کارشناسی بودم، سال 87، سلاخ خانه ای که خریده بودم رو داده بودم علی بخونه و دو سه روز پیش از ماجرا ازش پس گرفته بودم، داشتم درس میخوندم، فرداش علم النفس امتحان داشتم. کتاب رو برداشتم که ببینم تمیز نگهش داشته یا نه، تمیز بود، دو خط خوندم، دوباره دو خط، دو صفحه، ده صفحه و بعد ... کتاب تموم شده بود! جای علم النفس، سلاخ خانه شماره پنج خونده بودم! اون درس رو شدم 12.25 ولی به شدت میرزید!

بله عمو سیبیلو، میدونم ازت کم حرف زدم، خودتم میدونی که ... بله! رسم روزگار چنین است! اما گمانم در آن بالا کسی است که به شما لطف دارد.

  • هولدن کالفیلد

کدوم نویسنده هست که براتون خیلی عزیز و مهمه اما خیلی کم ازش حرف زدید؟ یا بهش اشاره کردید؟ در واقع کدوم نویسنده است که براتون خیلی بزرگه ولی توی کلام ادبیتون ازش اثری نیست؟

  • هولدن کالفیلد

لبخند میزد.

و من به لبخندش فکر کردم، با لبخندش رفتم توی حیاط، وقتی فوتبال بازی میکرد، موقع دویدن و دنبال دوستانش کردن، موقع فرار کردن از دست بقیه، موقع سر و کول هم زدن. لبخندش رو میدیدم، میدیدم که میخنده وقتی به دو میره سمت بستنی فروشی که بعد مدرسه یه بستنی بخره.

لبخند میزد.

نه میتونه فوتبال بازی کنه، نه دنبال کسی کنه و از دست کسی در بره، نمیتونه به دو بره سمت بستنی فروشی، فکر نمیکنم دیگه بتونه در معنای بچه مدرسه ای توی سر و کله کسی بزنه.

لبخند میزد و سادگی لبخندش، عظمت روحش حتی اگر خودش خبر نداشته باشه چه روح بزرگی داره، بی آلایشی و امید و برق نگاهش و هرچیزی که این پسر ده دوازده ساله بود حقارت بی حد و حصر من رو به رخم میکشوند.

از پله ها بالا میرفتم که توی راهروی طبقه بالا دیدمش. دو تا عصا زیر بغلش زده بود و لی لی کنان با کمک یک معلم سمت کلاس میرفت. میرفت و لبخند میزد، یه لبخند شیرینِ عظیم.

یکی از پاهای پسر، از بالای قوزک قطع شده بود.

لبخند میزد!

  • هولدن کالفیلد

داشتم علوم اجتماعی (اشتمائی) درس میدادم، در مورد برنامه روزانه، از بچه ها میپرسیدم هرکسی روزی چقدر درس میخونه. همینجوری داشتن خالی میبستن 4 ساعت 3 ساعت 5 ساعت!!! که یکیشون میز اول، سر میز، ستون سمت چپ گفت "من هیچی نمیخونم، اگر وقت کنم شاید یه نگاهی کنم"! ازش پرسیدم مدیرعامل کدوم شرکته؟ گفت مدیرعامل نیستم! (نه بابا!) چند دقیقه بعد آوردمش پای تخته برنامه اش رو بگه. گفت بعد از مدرسه استراحت میکنه، بعد مشقهای زبانش رو مینویسه، بعد میره کلاس زبان، از اونور میره باشگاه، ساعت هشت شب هم میاد خونه، فقط مشق مینویسه نهایتاً!

ازش تشکر کردم راستش رو میگه!

پ.ن: توی کلاس یکی هست، اسمش "علی سینا" هست، قاعدتاً به باباش باید بگن ابوعلی سینا :|

  • هولدن کالفیلد

آقا آقا آقا آقا...

الان توی یه کلاس سی نفری درس دادم!!! :|

  • هولدن کالفیلد