Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

همه اون چیزی که شما در مورد من میگید "جذابیت" و "دوست داشتنی بودن" و امثالهم رو میدم که فقط و فقط "یه مرد عادی معمولی" باشم!

  • هولدن کالفیلد

منفی دو - چندین سال پیش، وقتی که در پرشین بلاگ مینگاشتم، پستی نوشتم با عنوان "هر آنچه باید برای سلینجر خواندن بدانید" و همانطور که از اسم پست بر می‌آید راهنمایی بود برای مطالعه راحت تر آثار سلینجر.

منفی یک -  اما از آن تاریخ به بعد، بازار کتاب جهش جدیدی در مورد آثار سلینجر را شاهد بود، اول آنکه حداقل دو ترجمه ی جدید در این حد فاصل از "ناطور دشت" انجام شد، دوم اینکه برخی آثار نایاب و چاپ تمام از ترجمه های خوب سلینجر تجدید چاپ شدند.

صفر - همین دلایل - در کنار بازخوانی کامل آثار سلینجر که دوباره من را با کتابخوانی آشتی داد - انگیزه ای شد برای ویرایش، اصلاح، بَسط و بازنویسی پست قبلی تحت عنوان "هر آنچه باید برای سلینجر خواندن بدانید: نسخه‌ی تجدید نظر شده". در صورت تمایل می‌توانید محتویات دو پست را قیاس کنید. حال اگر موافق باشید، مورد صفر را با تصویری مرتبط، از اصل مطلب جدا کنیم و بریم سراغ اصل مطلب.

*برای دیدن تصویر با کیفیت بالا روی آن کلیک کنید*

یک - برای اینکه همه ی داستانهای سلینجر را داشته باشید: لازم نیست همه ی عناوین را تهیه کنید ، رمانهای "ناتور دشت" (نشر نیلا - محمد نجفی) و "فرانی و زویی" (نشر نیلا - امید نیک فرجام) ، مجموعه ی داستان کوتاه "نُه داستان (چاپ شُده در ایران با نام دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم)" (نشر ققنوس - احمد گلشیری) ، رُمان "تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار" (نشر ققنوس ، امید نیک فرجام) ، سه مجموعه داستان کوتاه با نامهای "نغمه ی غمگین" ، "هفته ای یه بار آدمو نمیکُشه" (هر دو از نشر نیلا - امیر اجمد، بابک تبرایی ؛ امید نیک فرجام، لیلا نصیری ها) و "داستانهای پس از مرگ" (نشر زاوش - بابک تبرایی) و دو داستان کوتاه که تک تک چاپ شُده با نامهای "جنگل واژگون" و "شانزدهم هپ وُرث ، 1924" (هر دو از نشر نیلا - بابک تبرایی، سحر ساعی ؛ رحیم قاسمیان) ، با داشتن این کُتب همه ی آنچه سلینجر به زیور قلم آراسته را دارید!!! البته همانطور که می‌بینید یا امیدوارم ببینید! بنده از هر داستان سلینجر دو ترجمه دارم، جز علاقه ی بی حد و حصر دلیل خاصی هم ندارد، تنها به درد مقایسه ی زنده ترجمه ها می‌خورد!

دو - برای اینکه بدانید کدام ترجمه ها را بخوانید: همیشه کتابهای چاپ شُده ی "نشر نیلا" را ارجح بدانید ، "ناتور دشت" ، "فرنی و زویی" (که از سال 1392 دوباره در بازار موجود است) ، "نغمه ی غمگین" ، "هفته ای یه بار آدمو نمیکُشه" ، "شانزدهم هپ ورث 1924" و "جنگل واژگون" از کتابهای نشر نیلا هستند! فرانی و زویی توسط دو نشر دیگر چاپ شُده که نسخه ی "نشر مرکز" ترجمه شُده توسط "میلاد زکریا" میلیون ها بار بیشتر توصیه میشوند! انتشارات ققنوس سه ترجمه از سلینجر دارد: "ناطور دشت" ، "تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار" و "دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" که همگی ترجمه های خوب و محترمی هستند ، گرچه "ناتور دشت" نیلا از "ناطور دشت" ققنوس روانتر است؛ باید اضافه کنم قدیمتر در وبلاگی غریبه تعبیر زیبایی از تفاوت ترجمه های احمد کریمی و محمد نجفی خواندم، نگارنده معتقد بود هولدنِ احمد کریمی غمگینتر و هولدنِ محمد نجفی کله خراب تر است! بنده این تعابیر را کاملا تایید می‌کنم. "نشر زاوُش" کتاب سه داستان را با عنوان "داستانهای پس از مرگ" و ترجمه ی "بابک تبرایی"روانه بازار کرد که ترجمه ای است بسیار دوست داشتنی. "انتشارات نیلوفر" داستان "تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران" را با نام "بالابلندتر از هر بلند بالایی" و توسط شیرین تعاونی ترجمه کرده که ازترجمه های قدیمی و به درد نخور بازار است! انتشارات سبزان دست به ترجمه ی دوباره ی همه ی آثار سلینجر زده است ، و این جُز به هم زدن جو بازار و خیانت به آثار جی دی داده ی دیگری ندارد ؛ پس از دیدن کتابهای انتشارات سبزان "دختری که میشناختم" ، "یادداشتهای شخصی یک سرباز" ، "فرنی و زویی" ، "جنگل وارونه" "شانزدهم هپ ورث 1924" و ... در قفسه ها ، آنها را نادیده گرفته و به راه خود ادامه دهید. یکی از نشرهای نامحترم بازار به نام "آوای مکتوب" که کلا دست به باز ترجمه ی آثار موفق بازار توسط مترجمین فاجعه می‌زند برخی از آثار سلینجر را ترجمه کرده، "نُه داستان" و "ناطور دشت" دوتا از این کتابها هستند، نخوانید! به خودتان ظلم نکنید! همچنین "انتشارات میلکان" دست به ترجمه ی "ناطور دشت" توسط "آراز بارسقیان" زده، این مورد را هم فرض کنید نیست! فرض کنید از اول وجود نداشته! اصلا و ابدا! حتی "نشر جامی" هم توسط "متین کریمی" همین کتاب را ترجمه کرده، این هم نه! گفتن ندارد که، دارد؟

سه - برای اینکه با مُترجم ها آشنا شوید: "ناتور دشت" محمد نجفی شاهکار ترجمه است. "ناطور دشت" احمد کریمی ترجمه ی خوبی دارد ، "فرنی و زویی" امید نیک فرجام، اگر از این مورد بگذریم که برای برنامه ی "کودک نابغه" سه معادل در کتاب به کار برده، بسیار بسیار دلنشین ترجمه شده."فرانی و زویی" میلاد زکریا خوب است. "نغمه ی غمگین" امیر امجد و بابک تبرایی و همچنین "جنگل واژگون" بابک تبرایی و سحر ساعی کیفیت ترجمه ی بسیار خوبی دارند. امید نیک فرجام که علاوه بر "فرنی و زویی" و "تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار" ، "هفته ای یه بار آدمو نمیکشه" را به همراه لیلا نصیری ها ترجمه کرده در کار خود سنگ تمام گذاشته است! و "دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" احمد گلشیری هم ترجمه ی قابل قبولی دارد. داستان "شانزدهم هپ‌وُرث 1924" توسط رحیم قاسمیان برای "نشر نیلا" ترجمه شده که من بهتر بودنش را تضمین میکنم. علی شیعه علی مترجم انتشارات سبزان از ارادتمندان جروم دیوید سلینجر است ، من هم از ارادتمندان بارسلونا هستم ولی نمیتوانم جای گواردیولا (انریکه و اکنون والورده) باشم ، این کاری است که او تصمیم گرفته انجام دهد و ترجمه هایی یک دست از "اُستاد" را فراهم آورد ، به زعم خودش موفق و به نظر من کاملاً نا موفق! امیدوارم هیچگاه دست به "ناطور دشت" نبرد که کُلاهمان در هم میرود! البته شما تا چندی پیش در مورد خاصی مجبور بودید... "شانزدهم هپ وُرث، 1924"  تا حدود سال 93 تنها با ترجمه ی شیعه علی موجود بود و البته ترجمه ی آنچنان فاجعه ای هم نیست ، ولی این تنها برای جاییست که انتخاب دیگری وجود نداشته باشد... مخصوصا در مورد "شانزدهم..." که یک داستان بی ساختار و با گفتار بسیار ثقیل است! پس وقتی به سراغ علی شیعه علی بروید، که در بیابان حضور دارید و لنگه کفشی نعمت خواهد بود! برای روشن شدن موضوع ، ترجمه ی شیعه علی را با ترجمه ی بابک تبرایی از اولین پاراگراف داستان "دختری که می‌شناختم" مقایسه میکنیم:

بابک تبرایی: در پایان سال اول دانشجویی ام در کالج، سال 1936، در پنج درس از مجموع پنج درسی که داشتم رد شدم. اگر در سه درس از مجموع پنج تا مردود میشدم امکان دریافت دعوتنامه ای برای حضور در کالجی دیگر در زمستان برایم باقی میماند. اما دانشجوهایی که توی این دسته ی سه تا از پنج تا بودند گاهی مجبور میشدند تا دو ساعت تمام پشت در دفتر رییس دانشکده انتظار بکشند. مردان دسته ی من - که بعضی هاشان همان شب قرار عاشقانه ی مهمی داشتند - حتی یک دقیقه هم معطل نشدند؛ کارشان ظرف سه سوت تمام شد، یعنی همه ی کارها همانطور پیش رفت که بیشتر مردان دسته ی من دوست داشتند پیش برود.

علی شیعه علی: در پایان اولین سال کالجم ، در 1936، از پنج درس نمره نیاوردم. رد شدن از سه تا از این پنج درس موجب شد تا در پاییز به کالج دیگری فرستاده شوم. کسانی که از این سه درس رد میشدند مجبور بودند دو ساعتی بیرون دفتر رییس کالج منتظر بمانن. مردودی های مشابه من - که بعضی شان همان درست همان شب، قرار ملاقات مهمی با یک دختر در نیویورک داشتند - حتی یک دقیقه پشت آن در منتظر نماندند. یک، دو، سه و بعد بیشترشان راهشان را کشیدند و رفتند.

چهار - برای اینکه بدانید به چه ترتیبی بخوانید: با داستانهای کوتاه شروع کنید ، "نغمه ی غمگین" و "هفته ای یه بار آدمو نمیکُشه"، اینجا که رسیدید "داستانهای پس از مرگ" را بخوانید. بعد "دلتنگی ها..." را بخوانید. بعد میتوانید داستانهای کوتاه بلندتر را شروع کنید "جنگل واژگون" و "شانزدهم هپوُرث ، 1924"، اینها را که مطالعه کردید رُمان ها را بخوانید ، اول "فرنی و زویی" و بعد "تیرهای سقف..." و آخر سر "ناتور دشت".

اگر عنوانهای منتخب پیشنهاد بخواهید که سراغ همه ی داستانها نروید بسته ی سه عنوانی من این است: "ناتور دشت ، فرنی و زویی ، دلتنگی ها...". کتاب سیمور پیش گُفتار از لحاظ روایت عجیب و بی برنامه است، گاهی حتی ضد روایت است. "تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار" در کنار بسته ی پیشنهادی من، تنها آثار چاپ شده ی سلینجر به عنوان کتاب هستند (باقی داستانها تنها در مجلات ادبی چاپ شدند). اگر واقعا سلینجر را دوست داشتید پس از بسته ی پیشنهادی من این کتاب را بخوانید، روایت کتاب همه پسند نیست!

با هوس خواندن "ناتور دشت" قبل از بقیه کتابها مبارزه کنید ، اجازه دهید آخرین برخوردتان با سلینجر رویایی ترینش باشد. کسانی که ذوب در سلینجر شدند، می‌توانند "تیرهای سقف..." را قبل از ناتوردشت بخوانند. راه دوم آن است که اول ناتور دشت را بخوانند، ذوب در سلینجر شوند و سپس تیرهای سقف را بخوانند. خلاصه خواننده می‌داند و خودش!

پنج - برای انکه نظراتِ (پوچ و مهمل) منتقدان را بدانید: کتاب "با عشق و معصومیت مجموعه مقالاتی در شناخت زندگی و آثار جروم دیوید سلینجر" ترجمه ی "پریسا خسروی" برای "نشر پارسیک" حاوی مقالاتی در نقد و تببین تک تک آثار سلینجر است. مقالات کتاب به سه بخش اصلی تقسیم شده است، زندگی و شخصیت سلینجر، داستانهای کوتاه و کتابهای چاپی. اگر قصد دارید همه‌ی آثار سلینجر را بخوانید به شما توصیه می‌کنم این کتاب را تهیه کرده، پس از خواندن هر داستان و عنوان، نقد آن را از همین کتاب بخوانید و دریافت خود را از اثر با دریافت و توضیح منتقد مقایسه کنید، این دقیقا کاری است که من در بازخوانی آثار سلینجر در حال انجامش هستم و جای شما خالی بسیار هم لذت بخش است! درست است نقد کردن سلینجر کاری عبث است و بَس بیهوده!!! اما دروغ چرا؟ گاهی نکاتی در این نقد ها نهفته است که به چشم هیچ خواننده ای نمیرسد!

شش - برای اینکه چند نکته ریز را بدانید:

سلینجر چهار اثر چاپ شُده ی رسمی دارد "ناتور دشت ، فرنی و زویی ، تیرهای سقف را بالا بگذارید... و  نُه داستان (دلتنگی ها...)" و دیگر داستانهایش در مجلات ادبی مختلف چاپ شُده اند؛ تنها در ایران همه ی آثار سلینجر به صورت کتاب موجود است!

سلینجر متولد 1919 و متوفی 2010 است ، او آخرین داستانش را که "شانزدهم هپوُرث 1924" بود در سال 1965 در نیویورکر چاپ کرد.

خانواده ی گلس و خانواده ی کالفیلد دو خانواده ی مخلوق سلینجر هستند که در چند اثر وی حضور دارند.

فیلم "پری" داریوش مهرجویی روایتی ضعیف و نابود شُده از "فرانی و زویی" است.

سلینجر چندین دهه ی پایانی عمرش را در خانه ای ویلایی و دور از مردم گذراند.

دعوای قضایی سلینجر با مولف کتاب "سلینجر: یک عُمر نوشتن" (کتاب زندگینامه اش) در نهایت به سود او به اتمام رسید و آن کتاب چاپ نشد ، هرچند سه ماه بعد کتاب "در جستجوی جی دی سلینجر" توسط همان نویسنده به چاپ رسید.  قاتل جان لنون (عضو گروه بیتلز و فعال اجتماعی) بارها اعلام کرد پس از خواندن ناتور دشت کُشتن لنون به او الهام شده است.

هفت - برای اینکه نکات ریز بیشتری بدانید: بدون توضیح اضافه ای مستند سلینجر را ببینید.

هشت - برای اینکه بدانید چه تهیه میکنید:

انتشارات نیلا: نغمه ی غمگین (امیر امجد و بابک تبرایی) هفته ای یه بار آدمو نمیکشه (امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها) جنگل واژگون (بابک تبرایی و سحر ساعی) فرنی و زویی (امید نیک فرجام) ناتور دشت (محمد نجفی) شانزدهم هپ وُرث 1924 (رحیم قاسمیان)

انتشارات ققنوس: تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار (امید نیک فرجام) دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم (احمد گلشیری) ناطور دشت (احمد کریمی)

انتشارات سبزان: یادداشتهای شخصی یک سرباز ، دختری که میشناختم ، شانزدهم هپوُرث 1924 ، فرنی و زویی و جنگل وارونه (همگی از علی شیعه علی)

انتشارات آوای مکتوب: ناطور دشت (شبنم اقبال زاده) ، نُه داستان (آسیه شهبازی)

نشر زاوُش: داستانهای پس از مرگ (بابک تبرایی)

نشر مرکز: فرانی و زویی (میلاد زکریا)

انتشارات نیلوفر: بالابلندتر از هر بلند بالایی (شیرین تعاونی)

انتشارات جامی: ناطور دشت (متین کریمی)

انتشارات میلکان: ناطور دشت (آراز بارسقیان)

نُه - برای اینکه بدانید زبان اصلی های اُرژینال را از کجا بگیرید: به شعبه های معتبر شهرکتاب مراجعه کرده و همچنین این آثار را میتوانید از مراکز فروش نشر افق تهیه کنید.

  • هولدن کالفیلد

در تایید اوج مظلومیت و گردن از مو باریک‌تر و سربه زیری من همین بس که دیشب خواهر گرام، ماکارونی ای بار گذاشت که خودش حاضر نشد محصول نهایی رو بخوره و من رو فرستاد براش الویه خریدم، اما من به تنهایی نصف قابلمه از همون ماکارونی رو خوردم و نه تنها اعتراضی نکردم بلکه از آشپز تشکر کافی هم به جا آوردم خدا رو هم بابت نعماتش شکر کردم!

حالا هی پشت سر من حرف بزنید، پسر از این بهتر؟ 

پ.ن: دستپخت خواهرم خوبه، این مورد خاص فاجعه شد :|

  • هولدن کالفیلد

1- بیاید ، اینم اتاق به هم ریخته، ای بااااااااااااابااااااااااااا... راحت شدید الان؟

*برای دیدن کثیفِ بزرگ، کلیک کنید*

1- و قبلا گفته بودم وقتی اتاقم کثیف میشه و کثیف می‌مونه یکی از معانی بزرگش چیه...

2- یه دیالوگ محشر توی فرنی و زویی (آقام سلینجر / نشر نیلا / امید نیک فرجام) خوندم که دلم میخواد شما هم لذتش رو ببرید: "تمام عمرم همچه خانواده ای ندیدم. جدی می‌گم. همه‌تون اینقدر باهوش و فلان هستید، همه تون، اما هیچ کدوم وقتی لازمه به درد نمی‌خورید، هیچ کدوم!

3- من برای مرگ سلبریتی ها هیچوقت غصه نمیخورم، اولین و آخرین باری که فوت ستاره ای اشکم رو درآورد - اونم در هق هق های چندین دقیقه ای - درگذشت مرحوم خسرو شکیبایی بود. هرچقدر هم بعدش فکر کردم که چرا واقعا اونقدر شدید ناراحت شدم - تقریبا فصلی یک بار به مدت یک ربع در این موضوع غور و تفکر میکنم - هیچ جوابی براش نداشتم، نه علاقه ی زیاد، نه ناراحتی بیرونی و نه هیچی! حتی وقتی خبر فوت آقام سلینجر رو برام در محتوای اس ام اس فرستادن، فقط چند ثانیه ای وسط خیابون ایستادم، اخمهام رفت توی هم و به صورت نمادین یکی زدم روی پیشونیم، همین! اما ... خودکشی چستر بنینگتون خواننده ی گروه لینکین پارک واقعا ناراحتم کرد. ناراحت به معنای ناراحتِ کلمه! تمام نسل من، البته اون بخشیشون که موسیقی غربی گوش میدادن، و نیم نسل قبل از من و یک نسل و نیم بعد از من، همه حتما دورانی با لینکین پارک داشتن، مخصوصا نسل من که تمام نوجوونیش رو با لینکین پارک گذروند!

5- اینجا میخواستم یه نکته ای بنویسم، بسیار هم سر و شکل صحبتم رو آماده کرده بودم، اما ترجیح میدم چیزی نگم و سکوت کنم!

8- با بچه های گروه کوچیک تلگرامی بارسایی (صمیمانه ترین جمع مجازی ای که درش عضوم) داشتیم در مورد فروش نیمار و جانشیناش حرف میزدیم و من میگفتم باید به جوونها بازی داد، بعد دوستم گفت ریسکه و من گفتم "ستاره ها رو ریسک ها می‌سازن" ... یکی دیگه از بچه ها میگفت جمله ات خیلی جمله خفنیه، از ایناس که پس فردای توی اینستاگرام از طرف فرگوسن به خورد ملت میدن!

13- "ه" و عزیز دلش "ز" سه هفته ی دیگه ازدواج میکنن! باورتون نمیشه این زوج، "ه" که بیش از هشت ساله رفیقشم و "ز" هم چقدر زوج فوق العاده و خوبی هستن، و چقدر به صورت دو فرد مستقل درجه یک، انسان و باورنکردنی تشریف دارن! براشون دعا کنید!

21- شیوه های شماره گذاری پست هام دارن تموم میشن، دیگه چقدر خلاقیت بزنم، اه اه تف به ریا!

34- و اینکه من به مُرداد پر از حادثه عادت دارم، همونطور که به فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر و شهریور و مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفندِ پر از حادثه عادت داشتم!

55- باقی بقای آقامون سلینجر!

  • هولدن کالفیلد

* "بیلی وایلدر" به شدت میخواست که از روی "ناطور دشت" فیلم بسازه و برای همین وُکلاش رو پاپیچ سلینجر کرد، سلینجر خیلی سرزده به دفتر مدیر برنامه های وایلدر در نیویورک رفت و شروع کرد به داد و بیداد که "به وایلدر بگید دست از سرم برداره ، ایشون خیلی خیلی بی احساسه"!

** "جری لوییس" که ستاره سینمای خیلی بزرگی بود به صورت عمومی بیان کرده بود که علاقه داره فیلم "ناطور دشت" رو بسازه و بر اساس رسم معمول، اون با جی. دی. سلینجر تماس گرفت و اون گوشی رو روی لوییس قطع کرد.

*** همه جا حرف این بود که "الیا کازان" از ساختن فیلم "ناطور دشت" نا امید شده، "الیا کازان" برای "ناطور دشت" رفت دنبال سلینجر، در زد و گفت "آقای سلینجر! الیا کازان هستم" و سلینجر گفت "چه جالب!" و در رو بست!

**** "میخوان فیلمش رو بسازن، هولدن خوشش نمیاد".

***** سلینجر نسخه ابتدائی "ناطور دشت" رو به "باب ژیرو" میرسونه، ژیرو رُمان رو میخونه و عاشقش میشه، تحت تاثیر کتاب قرار میگیره و میگه باعث افتخارشه که این رُمان رو چاپ کنه،بعد "باب ژیرو" کتاب رو به رییسش نشون میده، "یوجین رینال" کتاب رو نگاه میندازه و میگه: "این یارو دیوانه است، کتاب باید بازنویسی بشه". باب ژیرو سلینجر رو به دفترش میبره و مدت زمان زیادی از پنجره بالا "خیابان مدیسون" رو نگاه میکنه. و بالاخر رُو به سلینجر میکنه و میگه "خب البته هولدن کالفیلد دیوانه است" و هیچ عکس العملی از سلینجر نمیبینه. اما ژیرو دقیقتر که نگاه میکنه متوجه میشه سلینجر در حال اشک ریختنه. بلند میشه، میره پایین، به سمت طبقه همکف ساختمان اداری، مدیر برنامه هاش رو صدا میزنه و میگه "من رو از این انتشارات ببر بیرون. میگن هولدن کالفیلدِ من دیوانه است"!

تکه‌هایی از مستند سلینجر ساخته شِین سالِرنو که دو سال پیش توسط بنده ترجمه شد.

پ.ن: دوباره خوانی برخی آثار سلینجر رو شروع کردم که عمدتا سال 85 و 86 خونده بودم، با ترتیب خاصی میخونم و بعدا، وقتی دوباره خوانی رو به پایان رسوندم، مطلبی مینویسم، از کاراکتری که بسیار بهش ارادت دارم.

با هم ببینیم: لینک دانلود مستند سلینجر با کیفیت 720p و لینک زیرنویس فارسی

  • هولدن کالفیلد

همین که پای لعنتی اش را داخل واگن لعنتی تر گذاشت فهمیدم که آبمان توی یک جوی نخواهد رفت. آنچنان جلوی در واگن مترو؛ ورودی مقدس و افلاطونی من که باید جلوی خروجی پله برقی دار مناسب هم باشد؛ خواست خودش را کنار من جا کند که شستم، یا یکی دیگر از انگشتانم، خبردار شد که اتفاقی در راه است، وای خدا! در معبد مقدس من! خدا خودش میداند که من چقدر روی این مکعب برقی زیر زمینی وسواس و تعصب دارم. معلوم بود که در آینده ای نزدیک یا دور کلاهمان توی هم می‌رود. کتابی دست من بود و میخواندمش. جوری دورخیز کرده بود و برای پرش از بیرون مترو گرم می‌کرد انگار مسابقات المپیکی است که جایزه بردش مدال طلا و جایره باختش سقوط به دوزخ سُفلا است؛ ولی نمیدانست رقیب قدرش، راهب مترویی برای خودش در همین واگن ها و پله ها و راهروها هر هفته و هر روز المپیک و دوزخ را با هم به سخره می‌گیرد. در واگن که باز شد؛ و من همینطور سرم توی کتاب بود مثلا؛ با سرعت معمولم به سمت پله برقی راه افتادم ، سرعتش را که دیدم، البته من که سرم توی کتاب بود، همینطور به سرعتم اضافه کردم، او نه تنها معبد مترویی مرا در هم ریخته بود که بلکه نیت داشت در اجرای مراسم آیینی من هم خلل وارد کند، نفر اول که رسیدم روی پله برقی، به سمت ناکجا آباد، یک جایی آن بالای پله برقی بین سقف و تابلوها، لبخندی فاتحانه زدم. مست از پیروزی بودم؛ و باید شاهد باشید که نگارنده ی مست آنچنان اخمی بر صورت داشت که اگر عابری از سمت مقابل نگاهش میکرد،یا بیایید ادای راوی بودن در نیاوریم، نگاهم میکرد، یکی از سه حدس اولش در مورد وضع من، بازگشت از نبردی تلخ فرجام بود و دو حدس دیگرش مرگ عزیزان و خواندن زورکی کتابی از مصطفی مستور؛ که ناگهان دشمن بی اخلاق از روی پله های برقی دو تا یکی گذشت و از کنارم عبور کرد. او، آن پلید چموش بد طالع، پیروزی ام را در هم شکست و قاعده ی بازی را خراب کرد؛ و خدا باید شاهد باشد که اگر روزی باز کسی قاعده ی بازی خودساخته ی مرا که میدانم میداند و بازی‌اش کرده است خراب کند، من هم جدی جدی خرابش میکنم، فقط ای کاش همین خدایی که الان داریم اینهمه شاهدش میگیریم و ازش تقاضای دادرسی و ویدئوچک داریم در آن تاریخ فرضی خودش  این قیدهای مسخره ی اجتماعی را از هم بگسلاند که من راحت خرابش کنم؛ او پس از لوث کردن فتح الفتوحم از میدان دید من، و میدان توجهم، و اگر میدانهای دیگری داشتم از آن میدانها هم، خارج شد.

بعد من؛ که طبیعتا رنگی قهوه ای بر سر تا پای دستاوردهای مترویی‌ام زده شده بود سلانه سلانه و همانطور که کتاب میخواندم به سمت بیرون حرکت میکردم، آن آخرهای فکرم حواسم پیش یک نخ سیگاری بود که در ته پاکت حضور دارد؛ و خب کشیدن سیگار هم رسوم خلل ناپذیر خودش را دارد که باید به موقعش فراهمش کرد؛ رسیدم به مغازه ی مترو، از همین سوپرمارکت هایی که خیلی غمگین صرفاً در یک گوشه ی خالی حضور دارند؛ این جا را استثنائاً مسابقه ای نداشتم چون حقیقتا خرید کردنم از این مغازه یکی از بزرگترین خیانتهای آیینی من به مناسک سیگار کشیدن بود، و به خاطر این گناه نابخشودنی ممنون از تو مسافرِ رقیب پلید! از پسرک پرسیدم که "دلستر تلخ داری؟" و او جواب داد "یکی دارم، شاید برده باشن!" خندیدم؛ و چقدر ذوق داشتم که دارم یکی از شوخی های کلامی جذابم را رو می‌کنم؛ و گفتم "اگر داشتی، چرا میگی داری؟"؛ و سرمستانه خنده ام را ادامه دادم؛ پسر هم خندید؛ که باعث شد در جا بشود  محبوب ترین انسان روز برای من، مرهم زخمهای التیام نیافته ی مسابقات المپیک درون متروییِ ویران شده، مسیح از معراج برگشته ی نوجوان من، و البته همین جا باید بدانید که نگارنده هرگونه علاقه با ریشه های فرویدی به پسران نوجوان را شدیدا تکذیب می‌کند؛ گفت که "نمیدونم! نگاه کنید شاید باشه" البته قبل از دستور واضح و بدیهی اش؛ که اگر بهترین آدم روز برای من نبود حتما به رویش می آوردم؛ من شخصا عملیات کنکاش را آغاز کرده و با موفقیت به پایان رسانده بودم. بطری را سمتش گرفتم و گفتم "پیچی نیست، بازش کن لطفا" و بعد کتابم را؛ با وسواسی خاص، جوری که نه عطف خم شود نه لبه ها نه کاغذ ها و نه هیچ جایی تا بخورد؛ روی پیشخوان گذاشتم، حساب کردم، دلستر را گرفتم و از مغازه خارج شدم، چند قدم که رفتم یادم افتاد که کتابم را همانجوری در آن حالت مقدس روی پیشخوان جا گذاشته ام، اصولا بر خلاف روزگاران دور که هیچ چیز را هیچوقت فراموش نمیکردم، مدت مدیدی است که همیشه همه چیز یادم می رود؛ یک بار حتی بعد از رسیدن به محل کار فهمیدم که خودم را در خانه جا گذاشته ام، کور شَوم اگر دروغ بگویم! برگشتم کتابم را برداشتم و رفتم سمت خروجی، روی پله برقی خروجی سیگار را روی لبم گذاشتم و همزمان جوری موضع گرفته بودم که نکند کسی از پشت سرم بیاید و دو تا یکی پله ها را رد کند، نه دیگر! این بار سد محکمی به نام من وجود داشت! اینجا باید به عنوان راوی اضافه کنم که میدانم خیلی سخت است تحمل اینهمه جزییات و جملات معترضه و از اتمسفری که در حال حاضر اطرفم حس میکنم واضح است که این جزییات صدای اعتراض شما را هم در آورده است، اما باید بدانید که به هر حال من راوی هستم و خب شما داستان من را میخوانید، یعنی اینقدری تحمل کرده اید که تا اینجا رسیده اید و حالا میخوانید که راوی داستان در مورد جزییات بی نهایتی که به کار میبرد به شما توضیح میدهد، همین یعنی اگر تا اینجا را خوانده اید پس با این جزییات هم کنار آمده اید و من وظیفه‌ی اخلاقی خودم میدانم به شما بشارت یا خبر یا هشدار و یا زنها بدهم که تا آخر داستان همین بساط را داریم، یا شما تا اینجا را نخوانده اید که اصلا من دلیلی نمیبینم بخواهم به شما توضیح بدهم، چون منطق حضور نداشتن شما در این سطور خودش در واقع نقض غرضی است بر لزوم توضیح. در واقع علاوه بر این موضوع که خواستم با توضیح دادن در مورد جزییات، باز هم جزییات ذهنم را روی کاغذ بیاورم، هدف دومم از این توضیحات ایجاد فضای مثلا دمُکراتیک، خاکی و متواضعانه؛ و خدا می‌داند کاملا دروغین و نمایشی؛ بود و بس! رفتم گوشه ی بیرونِ ایستگاه مترو؛ چه ترکیب غریبی، گوشه‌ی بیرون (یکی دیگر از همان جزییاتی که دوستش دارید!)؛ سیگارم را با فندکم؛ که نام مشخصی دارد و نامش را بنا به ملاحظاتی که در این مقال نمیگنجد نمیتوانم بگویم؛ روشن کردم. گفتم در این مقال نمیگنجد! ببینید حتی جزییاتی هم هست که من معتقدم در این مقال نمیگنجد و زحمتش را از سر شما کم میکنم، حتی اگر به بهانه ی مقالی دو کلمه ای که نمی‌گنجد، دو سطر کامل از مقال دیگری صحبت کنم و بگنجد! سیگارم را که با دلستر مزه مزه میکردم؛ یعنی نه که سیگار را مزه مزه کنم، سیگار را میکشیدم و دلستر را مزه مزه میکردم؛ جوانک دیگری آن نزدیکی ها وظیفه ی خوردن بادام زمینی بسته بندی شده را به اساطیری ترین شکل ممکن؛ همان شکل غیر قابل باوری که در آن پسرهای مو فرفری ته ریش قشنگ تبلیغاتِ همین محصول آن را میخورند؛ می‌خورد. حس کردم مسابقه ی دیگری آغاز شده بنابراین تلاش خودم را برای اول ترک کردن گوشه ی بیرون مترو شروع کردم، البته پسرک هم خوردن آن چهار عدد بادام زمینی را زیادی طول و تفصیل می‌داد اما آخرهای کار بودم که حس کردم این جوان با سبکی مانند "هایله گیبر سیلاسی"؛ و اگر ایشان را نمیشناسید دونده ی افسانه ای ماراتُن؛ آخرهای مسابقه را آنچنان جدی میگیرد  که نفر اول هر لحظه بیشتر پی می‌بَرَد "اجسام از آنچه که در آینه می‌بیند به او نزدیکترند". آمدم سیگارم را خاموش کنم و بروم که ناگاه از جایش بلند شد، آماده می‌شدم برای دومین شکست پیاپی خودم؛ البته اولی را بُردم اما رقیبم قاعده را رعایت نکرد؛ مویه کنم که دیدم جوانک تازه سیگاری گیراند و رفت گوشه ی بیرون‌تر از گوشه ی بیرون من و مشغولش شُد. من هم؛ صدایش را در نیاورید، خیلی متقلبانه؛ بُرد خودم را اعلام کرده و به سمت خانه راه افتادم.

همین جا از همه ی خوانندگانم تشکری مبسوط دارم که تا اینجا من را همراهی کرده اند، راستش را بگویم اگر راوی ای به این حد متکبر داستانی را برای من تعریف کند، قطعا پای داستانش نخواهم ماند، شاید دلیل اینکه شما مانده اید و من نمی‌مانم همین باشد که شما چنین تکبری ندارید و منِ راویِ دانای مطلق چرا! و چون من خودم یک پا راویِ دانای مطلق هستم حضور یک عدد راویِ دانای مطلقِ دیگر را بر نمیتابم. به هر حال اینجا و قبل از تمام کردن داستان لازم است از شما؛ که خدا میداند چقدر دوستتان دارم؛ تشکر کنم. و حالا چون تشکر را یک پاراگراف جدا کرده ام؛ و به این دلیل اصلی تر که پاراگراف قبلی خیلی خیلی غول بود؛ برای ادامه ی ماجرا باید به پاراگراف بعدی برویم.

این هم از پاراگراف بعدی! در مسیر خانه یک مسابقه ای را با خودم شروع کردم؛ چون مهم اصالت مسابقه است نه داشتن رقیبی برای مسابقه دادن؛ که باید کتاب را به صفحه ی مقدس 145 برسانم، حالا اینکه چرا صفحه ی 145 مقدس شده تنها دلیلش این است که من راوی هستم، تکبر و تبختری مثال زدنی هم دارم، چیزی که در سرتاسر این روایت بوی تعفنش را همه‌تان احساس کرده اید، و بنابراین مِیلی نیم نارسیستی نیم سادمازوخیستی به جلوه گری ادبی و نمایاندن قدرتم هم دارم، و به همه ی این دلایل تصمیم گرفتم با فتوایی متقن و غیرقابل برگشت صفحه ی 145 را تقدیس کنم. سر کوچه‌مان بودم که به این صفحه رسیدم؛ می‌دانید خواندن کتاب در پیاده رو خیلی سخت است چون باید حواستان را به همه جا بگذارید، بنابراین مجبور شدم هر جمله را چندین و چندبار بخوانم؛ پس از تمام شدن ماموریتِ رسیدن به ظهور 145 قُدسی، کتاب را با اطواری مثال زدنی، همانطور که از یک راوی متکبر و متفرعن بر می‌آید، بستم، آن را در دستانم نگاه داشتم و همچون چنگیز مغول بر دروازه های نیشابور؛ بلاتشبیه البته؛ روبروی در ایستادم؛ جزییاتی روشن و غیرضروری که بسیار پر طمطراق ادایش کردم؛ کلید را انداختم؛ یکی از آخرین بدیهیاتی که می‌توانم به صورت جزئی رویش مانور بدهم؛ در را باز کردم؛ باز هم یکی دیگر از آخرین ها؛ و وارد خانه شدم؛ و اینکه وارد خانه شدم آخرین مسئله ی جزیی‌ای بود که به آن پرداختم. اما حالا که فکر میکنم بر اساس آن طرح داستانی به درد نخوری که در ته ذهنم داشتم قرار بود داستان را با "وارد خانه شدم" تمام کنم، که این پایان را فدای علاقه وافرم به جزییات بحث کردم. و حالا که کار به اینجا رسید در همین لحظه ابتدا به عنوان راوی از شما بابت این مسئله عذر میخواهم؛ معذرت! دوم آنکه همین جا با شما خداحافظی می‌کنم؛ خدانگهدار! و سوم اینکه برای چند ثانیه هم که شده؛ حتی در حد همین چند ثانیه ی آخر؛ حضور خودنمایانه و زننده ام در سرتاسر متن را تمام میکنم و مانند یک راوی کلاسیک آرام و متین، روایتم را با کوتاه ترین پاراگراف این داستان؛ در حد نیم خط؛ به پایان می‌رسانم.

روبروی درایستادم، کلید را انداختم، در فلزی را باز کردم و وارد خانه شدم.

پایان

پ.ن: برای "بادی" نویسنده ی با قریحه، طناز، وراج، پرحرف و دوست داشتنی و ترسوی خانواده ی " گِلَس" که شوق نوشتن را دوباره در سرم انداخت.

  • هولدن کالفیلد

سه شنبه غروبی بود که با حاج سید مهدی جیگر و آمیرزا دکتر میم کوهستانی در بوستان معظم و معزز لاله - همان مکان اولین دورهمی - جمع گشته و با فلاسکی خالی از آب! و مقادیر زیادی هات چاکلت و نسکافه و چای کیسه ای به گفتگو و نوشیدن میپرداختیم. همان هنگامه بود که حاج سید مهدی گفت "من ناراحتم از دستت، شوخی خیلی ناشایستی کردی و پاکش کن" گفت "شوخی تو بالذات زننده است و نباید اونجا باشه" ادامه داد "کلا همین از اون شب یادته" و‌در برابر مقاومت من در برابر حذف نوشته اضافه کرد "به همین راحتی؟" بنابراین بنده بیخیال سردرد های بعدی شده و پکوندمش رفت!

پ.ن ۱: من در قبال برخی آدمها یک بار تصمیم اشتباه گرفتم، در برابر عده قلیلی دو بار ، اما خیلی کم پیش اومده سه بار یه اشتباه رو تکرار کنم.

پ.ن ۲: به نظر خودم متن زشتی نبود، زننده هم نبود، اما نوشتم و با شناخت نسبیم میدونستم ناراحت میشه، خوش بینی ذاتیم به مقوله رفاقت باعث شد منتشرش کنم، اشتباه کردم، در دو مقوله، خوشبینی و عدم اعتماد به خودم!

پ.ن ۳: اینجا کم پیش اومده متنی به خواسته ی دوستی پاک بشه، اون دو سه باری که شد، هیچی مثل قبل نشد.

پ.ن ۴. باقی بقای همه.

  • هولدن کالفیلد