Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • هولدن کالفیلد

یه کم شما حرف بزنید...

  • هولدن کالفیلد

اخیراً خوندن کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال اثر بزرگ اروین یالوم رو شروع کردم. حین خوندنش علاوه بر ذوق و شور و شوقی که بابت دست به یقه بودن با روانشناسی داشتم ته فکرم احساس میکردم جای یه همچین چیزی توی وبلاگم خالیه. حقیقتاً من از روانشناسی هم پراکنده نوشتم، هم دلبخواهی، یعنی اول اینکه روی موضوعی دست گذاشتم که خودم دلم خواسته و دوم اینکه هروقت دلم خواسته این کار رو کردم. اما روان‌درمانی اگزیستانسیال بهم انگیزه داد. انگیزه برای یک جور خود درمانگری نوشتاری، که به درد هر کسی ممکنه بخوره.

از این به بعد با تگ خودکاوی های یک روانشناس نوروتیک هر از چندی - حداقل یک نوشته در هر ماه شمسی - مطالبی روانشناختی مینویسم. درمانگر که خودم، مُراجع؟ خودم! از چیزهایی مینویسم که برای خودم پیش میاد و اومده. من تقریباً هر روز مدت زمانی رو به ارزیابی رفتار خودم اختصاص میدم، مخصوصاً روزهایی که توش رفتار نابسنده زیاد داشتم. اینجوری لازم هم نیست کسی از من ناراحت بشه.

جلسه اول رو شروع کنیم؟

چگونه من برای غلبه بر اضطراب از راهبردهای دفاعی و رفتاری سطح پایین بهره بردم و پس از آن چه حسی داشتم (یا) نقطه ضعفهای شخصیت معمولی.

اول.  من ایستاده بودم و اون آقایی که روبروی من نشسته بود، در واقع مایل به من نشسته بود و با کامپیوتر کار میکرد سرش به کار بود. اضطراب داشتم، یه اضطراب معقول، همون حدی از اضطراب که یک آدم در حین انجام یک کار فوری داره. یه حرفی زدم و همزمان با حرفم بی دلیل خندیدم، حواس اون آدم به من جمع نشد، یک جمله دیگه گفتم و باز هم خندیدم، و باز هم حواس اون آدم نیومد سمت من. لبهام رو جمع کردم و سعی کردم با احساس حماقتم همزیستی مسالمت آمیز برقرار کنم.

دوم. رفته بودم یک دفتر فنی برای کاری، در مورد موضوع ایکس که متنش رو به دفتر فنی دادم نگرانی خاصی داشتم، مسئول دفتر فنی یک چیزی درباره همین موضوع گفت که البته به نگرانی من هیچ ارتباطی نداشت، من کمی صبر کردم و بعد - همونطور که ممکنه حدس زده باشید با خنده - گفتم "اینهمه که به موضوع ایکس گیر نمیدن، دارن همش رو به موضوع ایگرگ گیر میدن". مسئول دفتر فنی ابداً حرفی از موضوع ایکس نزده بود، مسئله اش نبود و به حرف من کوچکترین توجهی نکرد. از وقتی اون حرف رو زدم بسیار از دست خودم عصبانی هستم، از خودم حتی خجالت میکشم.

سوم. چند وقتی در مورد موضوع آ نگرانی داشتم، یک اضطراب مبهم و مزمن، اخیراً اون مورد برطرف شد، به خودم اومدم دیدم حالا در مورد موضوع ب نگرانی دارم که گرچه محتواش به اندازه کافی از موضوع آ دور هست اما همون میزان از اضطراب رو بهم میده، بعد از برطرف شدن موضوع ب به نظرتون چی شد؟ بله! موضوع پ سربرآورد که محتواش خیلی از موضوع آ و خیلی خیلی از موضوع ب دور بود و با این حال میزانی از اضطراب رو طلب میکرد که به شدت نزدیک به دو مورد قبلی هست. و حالا موضوع ت سر بالا آورده و مثل سه موضوع دیگه اندازه مشخصی از اضطراب رو طلب میکنه.

چهارم. صبح ها که بیدار میشم - بله اخیراً صبح ها بلند میشم - بلال حبشی هستم، یک سنگ بزرگ با چندین تُن وزن روی سینه ام هست و از وقتی از جام بیرون میام اون رو روی دوشم میگذارم و حمل میکنم، با خودم میبرمش بیرون، خودم رو کشون کشون به سمت کارهام میبرم و وزن و سایه سنگ رو تا وقتی به رختخواب برگردم کاملاً حس میکنم. هرکاری رو با سنگینی تمام، با یک سختی زیاد به انجام میرسونم، رسیدن به اهداف ساده بسیار سخت و دور به نظر میرسه و میل شدیدی دارم که به خاطر این وزن سنگین، انجام هر کاری رو به تعویق بندازم.

دوباره اول. یکی از راهبردهایی که برای کاهش اضطراب استفاده میکنم خنده های احمقانه سرخوشانه میون کلامی هست که به شدت بی معنی و بی جا استفاده میشه. تنها احساسی که ازش نمیگیرم آرامش هست، اما اونقدری ازش استفاده کردم که بتونم بگم از "راهبردهای من" هست! احساسم بعد استفاده از این راهبرد بسیار منفی هست. این احساس منفی تازه برای وقتی هست که تکنیکم گرفته و طرفم به شطح بی معنی من خندیده؛ اگر اون پا نده و نخنده که احساسم سوپر منفی و پر از سبد سبد حماقته!

دوباره دوم. این رفتار نوعی جابجایی سطح پایین اضطراب و راهبردی برای کم جون کردن اضطراب به وسیله تایید گرفتن ثانویه است. دقت کنید، من بابت موضوعی نگرانی دارم اما در موردش با مسئول دفتر فنی حرف نزدم. در حالی که فکر و ذکرم مشغولش بوده منتظر کوچکترین نشونه ای بودم که انرژی روانی منفی رو به سطح بیارم، اما همزمان از اینکه این اضطراب تایید بشه، و نگرانی من از حالت "بی مورد" به "مورد دار" تبدیل بشه اجتناب میکردم. بنابراین از پرسیدن سوال "فلان موضوع بررسی میشه یا نه"؟ به شدت طفره رفتم، به جاش به محض اینکه یک شاخه دیگه از موضوع رو مسئول دفتر فنی بیان کرد، من آرزوی ذهنی خودم، ضداضطراب خودم رو گفتم "به جای گیر دادن به فلان موضوع..." این گیر ندادن به فلان موضوع خواسته من بود، جرات پرسیدن سوال رو نداشتم، به همین دلیل در موردش خبر دادم و وصلش کردم به جمله مسئول فنی، به امید اینکه اون هم بگه "آره والا"! و من از تایید دوجانبه "جمله خودش و مقدمه من" خوشحال بشم که اضطراب من در مورد فلان موضوع بی دلیله! اون این کار رو نکرد، و حتی اگه این کار رو هم میکرد از شدت شرمندگی من کم نمیشد! این راهبرد بسیار چیپ و سطح پایینه

دوباره سوم. اینطور به نظر میاد که من به یک میزان مشخصی از اضطراب خو گرفتم. انرژی روانی منفی موجود - احتمالاً - با توجه به مسئولیت پذیری شخصی وسواسی در من، وظیفه کم کردن بار مسئولیت و بر این اساس تنظیم روابط ایگو و اید و سوپرایگو رو به عهده گرفته. راهبردی که گرچه سطح پایین هست، اما به خاطر آسایش های مقطعی (در بلند مدت فقط ضرر هست) که فراهم میاره به شدت محکم ایستاده. بنابراین با حل شدن موضوعات - بهتر بگم وقتی موضوعات رو حل کنم - بخش ضعیف شخصیتم انرژی روانی رو به مسئله ی بعدی که باید حل بشه منتقل میکنه. این انرژی روانی در مورد مسائلی که بهشون کاری ندارم اما وجود دارن نیست، دقیقاً در مورد مسائلی هست که باهاشون درگیر هستم. و انرژیش به نزدیکترین مورد منتقل میشه. اینجوری احساس کنترل من و همچنین توان مدیریت من روی موضوع - معمولا کم اهمیت و به راحتی قابل حل - پایین میاد و اینچنین "من" میتونه به خودش بگه "اگه فلان چیز نشد تقصیر تو نیست". این سیکل میتونه تا آخر عمر و در تمام مسائل نزدیک من وجود داشته باشه، مادامی که این انرژِی منفی بدون مقاومت در حال انتقال باشه.

دوباره چهارم. ملال، که میتونه پیشایند یا پسایند افسردگی باشه و یا جدای از اون اتفاق بیفته، ممکنه به شکل سنگینی روانی، سنگینی حرکتی، سنگینی روانی-حرکتی و میل به سکون هم بروز کنه. در این مورد خاص، برای من که چندین ماه با افسردگی، در حتی حالات شدیدش و برای چندمین بار دست و پنجه نرم کردم، ملال هم فرایندی هست که طبیعتاً به وجود میاد، هم اینکه از اتفاقات بعدی جلوگیری میکنه. دقت کنید که در حال حاضر مبارزه با خود ملال برای من آنچنان سخت و دور از دسترس نیست، حالم خیلی بهتر شده و کنترل بیشتری روی زندگیم دارم و اثر بیشتری بر محیط میگذارم. اما چرا این سنگ سنگین رو هنوزم حمل میکنم؟ دلیل اول و کم اهمیت تر اینه که به هر حال من تازه از افسردگی دور شدم، ساختهای مرتبط به خلق -معمولاً- یهو ایجاد نمیشن و یهو محو نمیشن. دلیل مهمتر اینه که این راهبرد به صورت سلبی و سکونی و منفی سعی میکنه به قیمت از دست رفتن موقعیت های آینده از شکست جلوگیری کنه، در واقع این سنگ با هر فشار شدید میگه که "بهتره دراز بکشی توی اتاقت، تا زور بزنی و شکست بخوری".

و باز هم اول. با خودم قرارداد بستم. تا حرف خنده داری ندارم نمیزنم! مخصوصاٌ توی این شرایط، دلیلی نداره خودم رو برای خودم کوچیک کنم. مخصوصاً وقتی راهبرد مورد استفاده به شدت ناکارآمد هست. سعی میکنم نگرانی هام رو به صورت مستقیم به آدم مرتبط با عبارت "نگرانم که..." ، "میترسم که..." و بدون مسخره بازی و لودگی بیان کنم. نمونه اش توی همون روز اتفاق افتاد که طرف گفت شما دیر اومدی و کارت سخته. من گفتم "میترسم کار راه نیفته" و گفت "نه نگران نباش، قبلا هم پیش اومده، حل میشه". این مکالمه هم ساختارمنده، هم توش به خودم حس بدی ندارم و مهمتر از همه اینکه در کاهش میزان نگرانی تاثیرگذاره!

و باز هم دوم. بعد از اینکه دهنم رو باز کردم از گفتنش پشیمون شدم! به شدت! اصلاً هی به خودم گفتم "تو با این ادعا و سطح و ادا و اطوار و روانشناس بازی و اینها، خجالت نمیکشی یه همچین رفتاری ازت سر میزنه بدبخت"؟ حقیقتاً خجالت میکشیدم! اومدم خونه. اول قصد داشتم موضوع رو تا مشخص شدنش کاملا بیخیال بشم اما دیدم اینجوری نمیشه، زشته، من خیرسرم متخصص پرمدعای - پوچ توخالی - روانشناسی هستم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به دوستم که با مشکل من برخورد رو در رو داشت. ازش پرسیدم، به مشکلم حمله کردم، ریسک ترس واقعی رو به جون خریدم، به خودم گفتم یه ترس واقعی خیلی بهتر از یه آرامش الکیه، بنابراین پرسیدم ازش و خیالم راحت شد، موضوع چیز نگران کننده ای نبود. تصمیم گرفتم هر بار که یه همچین اضطرابی اومد بهم، در اولین فرصت باهاش رو در رو بشم!

و باز هم سوم. حقیقتاً در مورد انتقال انرژی منفی روانی - و همچنین مورد بعدی - باید کند و قدم به قدم پیش برم. نکته مهم اینه که حتماً باید پیش برم. راه حلم برای این موضوع شامل دو مرحله است. اول حمله به موضوع مورد نگرانی و دوم بازخورد دادن در مورد حمله و نتیجه اش. بالاخره از زمین کنده شدم و دنبال کارهایی افتادم که مدتها ولشون کرده بودم. اون انرژی روانی همیشه باهامه، اما هربار سعی میکنم کمی از بارش کم کنم، فارغ از نتیجه، صِرف رویارویی با مسئله رو پیروزی حساب میکنم، اینطوری قدرت اون انرژی روانی رو کم کم میارم پایین. ضمن اینکه هربار و هرلحظه و در هر موضوعی به خودم یاداوری میکنم "هراتفاقی که بیفته، بخش اصلیش نتیجه عدم دخالت خودمه". میگم "کسی که با مشکلش روبرو نشه، نمیتونه حلش کنه" و میگم "انفعال، بی تقصیر نبودن نیست، همیشه مقصر بودنه" و بله، شکل شعاره، اما خب اینها رو، البته با ادبیات شخصی خودم، به خودم میگم، روی اون انرژی منفی ترک میندازم و باهاش کُشتی میگیرم، مسیر زمان بری هست، اما هر یک بار موفقیت -  و همونطور که اشاره کردم، ذات درگیر شدن با موضوع خودش موفقیته، دیگه حل کردنش که خیلی بیشتر - انرژی مثبت بیشتری فراهم میاره، اینطوری و با تقویت مسئولیت پذیری مثبت، و پرهیز از سرکوبگری خود، موضوع کم کم حل میشه!

و باز هم چهارم. روند و حتی محتوای این مورد، بسیار نزدیکه به مورد قبل، با این تفاوت که انرژی روانی منفی "تقصیر" - عامل درونی - رو هدف گرفته و سنگ بزرگ "شکست" - پیامد بیرونی - رو. این سنگ با اینکه قوی و بزرگ هست اما مقداری فَشل و بی مغز تشریف داره. شکست خوردن یک پیامد صرفاً بیرونی نیست، بلکه محکم ترین و بزرگترین مولفه هاش شخصی و درونی هستن. آدمها بیشتر به این دلیل شکست میخورن که تلاش کافی نداشتن تا به این دلیل که شرایط محیا نبوده. بنابراین من پیامد بیرونی رو، به مسئولیت شخصی گره میزنم و اون رو یک مولفه درونی میکنم. به خودم میگم "انفعال، شکست نخوردن نیست، همیشه شکست خوردنه". چیزی شبیه مورد قبل، با محتوای کمی متفاوت. راه حل من همون راه حل مورد قبله، درگیر شدن با موضوع و بازخورد دادن به خود. پاداش دادن به درگیر شدن، لذت بردن از پیروزی احتمالی و بازخورد گرفتن از روند وقایع با تاکید - مرادم از تاکید، یک تاکید واقعی و ملموس هست نه یک عمل شعاری - بر مسئولیت من در وقایع زندگی خودم. هربار بخشی از سنگ میریزه و نهایتاً این سنگ از هم خواهد گسست، سخته، ولی ممکنه.

و نهایتاً سه و چهار. روانکاوها میگن وقتی فرد به تعارضهاش آگاه میشه و سعی در تصحیح اونها داره، وقتی تلاش میکنه دفاع نابسنده و منفی رو کنار بگذاره و از یک دفاع سالم، آگاهانه و خردورزانه استفاده کنه دفاعهای ناجور و علائم منفی سابق - که مدتهای زیادی به همین شکل در فرد وجود داشتن - به صورت انفجاری ای افزایش پیدا میکنن، این واکنشِ همزمان علائم منفی - برای وجود - و دفاعهای سطح پایین - برای حفظ خودشون، به خیال خودشون محافظت از من - هست که با شدت بخشیدن به مشکلات قبلی، و فراهم آوردن آسایش مقطعی با دفاعهای نامناسب قبلی سعی دارن فرد رو از کنشگری منصرف کنن. بنابراین من از اول میدونستم که مسیرم رو با ناامیدی محض شروع میکنم. میدونم که با هر شکست دنیای ذهنیم به آخر میرسه، و دلم میخواد سر بذارم زمین و بمیرم، اما نه! من نمیمیرم، نه من، نه کس دیگه ای! به خودم قول دادم درستش کنم، و درستش میکنم!

پ.ن 1: نظرتون چیه؟

پ.ن 2: اگر مشکلی - مشابه یا غیرمشابه - دارید که میخواید مطرح کنید و با بقیه در میون بگذارید، بگید!

  • هولدن کالفیلد

1- در مورد پست قبل باید بگم که وقتی آلبوم 2012 ویژن دیواین اومد یه فروم اینترنتی توی سایتشون راه انداختن که مجموعاً مشتمل میشد بر 10-12 نفر از سرتاسر دنیا. یک تاپیکی اونجا داشت با این سوال که "آلبوم را چگونه تهیه کردید"؟ که ملت میومدن میگفتن فلان طور خریدم  فلان کار رو کردم و اینها. من رفتم خیلی رک و راست گفتم دانلود غیرقانونی کردم!!! بعد توضیح دادم که بنا به دلایل سیاسی و اینها موسیقی بین المللی مدرن غربی توی مملکت من عموماً اجازه انتشار نداره! بعد این مبحث رو اونقدر ادامه دادم تا حتی ادمین فروم، که احتمالاً از نزدیکان اعضای گروه بود، نقض کپی رایت من رو کاملاً نادیده گرفتن و حتی تشویقم کردن که دنبال موسیقی خوبم و گفتن که همین مسیر رو ادامه بدم! من همون مسیر رو ادامه دادم ، حتی اگه نمیگفتن هم ادامه میدادم ولی میخوام بهتون بگم قدرت یه ایرانی اینه :|

2- در مورد رفع حصر و نامه ی جهانگیری و اینها! عرضم به خدمتتون که این حرفها عمیقاً بهم بر میخوره! به شدت ناراحتم میکنه! یعنی چی حصر رو رفع کنید و فلانی ها رو آزاد کنید؟ همین؟ تموم؟ اصلاً فرقی نداره شما معتقید تقلب شده یا - مثل من - نشده! مسئله ی اصلی اینه که ته و توی این موضوع باید در بیاد. به هر حال دو حالت بیشتر نداره، یا تقلب نشده، یا شده. اگر شده و جناب میرحسین موسوی مدرکی داره، و اگر نشده و ایشون مردم رو شورونده، باید در یک دادگاه صالح مشخص بشه. باید معلوم بشه ما یک رییس جمهور غیرقانونی داشتیم، یا یک انقلاب کننده ی مخملی!!!؟ یعنی چی؟ این چه روندیه توی مملکت که همه به همه اتهامهای سنگین میزنن - مثل اتهامات مثلث جهانگیری-روحانی-قالیباف به هم - و بعدش انگار نه انگار؟ سر مسائل 88 خونها ریخته شده، و وضعیت مملکت شش هفت ماهی کاملاً روی هوا بوده! به شعور مردم توهین نکنید تو رو قرآن!

3- و در مورد سینما! فیلم بمب: یک عاشقانه فیلم بدی نبود، اتفاقاً در مجموع خوب بود، مخصوصاً اگه از طراحی لباس و چهره ی ابلهانه اش فاکتور بگیریم اما در انتهای فیلم [خطر لو رفتن داستان به شکلی عجیب] که پیمان معادی رو از توی آوار آوردن بیرون - و صرفاً چهار تا دونه زخم برداشته بود و داشت میمرد!!! - این همسرشون خانم لیلا حاتمی چقدر آروم و با شخصیت و بدون استرس و نگرانی رفتن سر آمبولانس گفتن "آقا من همسرشون هستم" اونها هم گفتن "باشه" بعد لیلا حاتمی گفت "خب ممنون، خبر بدید" :| بعد وایساد شوهرش رو بردن :| آخه این چیه خدایی؟ خداوکیلی! تو رو قرآن :| عجبا!!! همه شکهای پیمان معادی درست بود که :| :|

4- در مورد آقای نوبخت! ایشون فرمودن که ما از دولت احمدی نژاد 5800میلیارد تومن بدهکاریم به بانک مرکزی بابت یارانه ها، نمیتونیم که یارانه رو بالا ببریم! این مبلغ 45 روز یارانه این مردمه البته و جناب نوبخت عوامفریبی کرده توی حرفش!!! دوماً ایشون گفته نمیتونیم یارانه رو بالا ببریم چون باید بدهی دولت قبل رو بدیم، استاد، کینه و نفرت چشماتونو کور کرده، دولت قبل دولت خودتون بوده خرفت!

خلاصه که همینها!!!

  • هولدن کالفیلد

I assume I'll disappear
فرض میکنم که ناپدید خواهم شد

How dare you to drive me away

شما چطور جرات میکنید بر خلاف اراده من حرکت کنید؟

So you think you can live without me

پیش خودتون فکر میکنید میتونید بدون من زندگی کنید

I may not deserve your love

اگر من لایق عشق شما نیستم

Alright then, you got it
پس این عشق ارزونی خودتون

Come to me, my faithful sons

فرزندان وفادارم به نزد من بیایید

Angels, close the gates of Heaven

فرشتگان دروازه های بهشت رو بیندید

Seal them Seven Seven Seven

و بر اونها مهر "هفت، هفت، هفت" بگذارید

Let 'em get just what they want

و اجازه بدید هر کاری دلشون میخواد بکنن

Don't you call my name, I won't answer

دیگه اسم من رو نیارید، جوابتون رو نمیدم

You won't find me right there by your side

و دیگه من رو نزدیک خودتون پیدا نخواهید کرد

From now on you're just left on your own

از الان به بعد خودتون هستین و خودتون

Take your freedom, now I'm done

این هم اون آزادی ای که میخواستین، برای خودتون، کار من تمومه

Don't look for my presence in Churches

دیگه دنبال رد من توی عبادتگاههاتون نکردید

They're no longer my home anymore

اونجا دیگه منزل من نیست

Just take your new life, and live on your own

زندگیتون مال خودتون، زندگیش کنید

Yeah, here's the news for you... God is dead
آره، خبرایی براتون دارم، خدا مُرد!


Ashes to ashes, dust to dust

همه از خاک امدید و به خاک برمیگردید

Like it was meant to be

با این حال انگار همه اینها مقدر شده بود

So you think you found the key

پس فکر میکنید کلید رو پیدا کردید

And own all the answers

و همه جوابها رو دارید

Come to me, my faithful sons

فرزندان وفادارم به نزد من بیایید

Angels, close the gates of Heaven

فرشتگان دروازه های بهشت رو بیندید

Seal them Seven Seven Seven

و بر اونها مهر "هفت، هفت، هفت" بگذارید

Let 'em get just what they want

و اجازه بدید هر کاری دلشون میخواد بکنن

Don't you call my name, I won't answer

دیگه اسم من رو نیارید، جوابتون رو نمیدم

You won't find me right there by your side

و دیگه من رو نزدیک خودتون پیدا نخواهید کرد

From now on you're just left on your own

از الان به بعد خودتون هستین و خودتون

Take your freedom, now I'm done

این هم اون آزادی ای که میخواستین، برای خودتون، کار من تمومه

Don't look for my presence in Churches

دیگه دنبال رد من توی عبادتگاههاتون نکردید

They're no longer my home anymore

اونجا دیگه منزل من نیست

Just take your new life, and live on your own

زندگیتون مال خودتون، زندگیش کنید

Yeah, here's the news for you... God is dead
آره، خبرایی براتون دارم، خدا مُرد!

Don't you call my name, I won't answer

دیگه اسم من رو نیارید، جوابتون رو نمیدم

You won't find me right there by your side

و دیگه من رو نزدیک خودتون پیدا نخواهید کرد

From now on you're just left on your own

از الان به بعد خودتون هستین و خودتون

Take your freedom, now I'm done

این هم اون آزادی ای که میخواستین، برای خودتون، کار من تمومه

Don't look for my presence in Churches

دیگه دنبال رد من توی عبادتگاههاتون نکردید

They're no longer my home anymore

اونجا دیگه منزل من نیست

Just take your new life, and live on your own

زندگیتون مال خودتون، زندگیش کنید

Yeah, here's the news for you... God is dead
آره، خبرایی براتون دارم، خدا مُرد!

***

ترجمه از Inside Monster

Copyright ©هیولای درون

Vision Divine - God Is Dead - Power Metal

***

اینها رو من پیدا کردم، حدودا یازده سال و نیم پیش، من پیداشون کردم و توی ایران هرکسی، مطلقاً هرکسی با این گروه آشنایی داره یا کارهاشون رو گوش داده، مستقیم و یا غیرمستقیم به خود من میرسه! در تمام زندگیم به گروهی بیش از این‌ها احساس نزدیکی و علاقه نداشتم، هنوزم ندارم. درکش نمیکنید البته، لازم هم نیست درکش کنید. به هر حال این گروه، کسانی بودن که درک من از موسیقی رو متحول کردن، نگاهم به موسیقی رو دگرگون کردن، حتی سنگ محکی شدن - بعدها در کنار Stratovarius - برای ارزش گذاری گروههای پاور متال. من با این گروه به معنای دقیق کلمه زندگی کردم!

کمی ظلم نیست آدم توی وبلاگ خودش از گروهی که اینجوری بهشون عشق میورزه ننویسه؟

بله من به ویژن دیواین عشق میورزم، عشقی فراتر از اونچه لازمه که آدم به یک گروه موسیقی بورزه، این ورزیدن اونقدری هست که به من میشه گفت ورزشکار! یکی از ابعاد عشق من چشم به راهی بود و هست. از آخرین آلبوم گروه تا دیروز شش سال و نیم طول کشید! و من شش سال و نیم چشم به راه بودم، تا دیروز! که بالاخره آهنگ جدیدی ازشون منتشر شد (در واقع کلیپ جدیدی) و من از اون لحظه تا الان بالغ بر 50 بار گوشش دادم! البته اول تبدیل به فایل صوتی کردمش ، بعد!

و این بهونه ای شد برای کامل کردن تگ سه گانه ی الهه رویا که مدتها دلم میخواست پست آخرش رو بنویسم اما بهونه ای نداشتم، بهونه ای که حالا دارم، یک فرشته ی انتقامجو!

Vision Divine - Angel of Revenge - Power Metal

به پاس سالها همراهی!

  • هولدن کالفیلد

ممکنه طی روزهای آینده یک اتفاق بیفته! فقط ممکنه :|

  • هولدن کالفیلد

من هر بار که کنار "ه" و "ز" هستم، یا باهاشون بیرون میرم؛ هر بار که با "آ" و "م" و بچه فینگیلشون "آ کوچولو" میشینم؛ هر بار که "ا" و "ت" رو میبینم؛ و اون بارهایی که "ع" رو کنار خانومش "ز" دیده‌ام بیشتر و بیشتر و بیشتر پی میبرم زندگی، هدفمندش زندگیه، حالا هر چقدر دور از هدفمندی جذاب هم باشه، اسمش زندگی نیست! مسخره بازیه، بی معنیه!

و فارغ از هدفمندی، زندگی ای زندگیه که توش یه نفر، شب، منتظرت باشه! منتظر تو!

خدا همه شما "حروف الفبا" رو برای هم نگه داره!

  • هولدن کالفیلد