Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۴ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

1- امروز رفته بودم آرایشگاه محل، میگفت "آقا هولدن! چند وقت پیش گزینشی ها اومده بودن در موردت تحقیق کنن"! میگفت پرسیدن که "چی میپوشه؟ ریش میذاره؟ تیپش جلفه؟" بعد جالبیش اینه، رفتن از داروخانه سر کوچه پرسیدن، فاصله خونه ما و داروخانه سی ثانیه است، کمتر حتی، داروخانه ای گفته "من اصلا این آدم رو نمیشناسم، کی هست"؟ :| :)) یعنی آره دیگه، حواستون باشه که "جلف نگردید"! البته تهش بهونه میارن صالحی، اصلح نیستی، ولی شما جلف نگردید، حداقل اینجوری میتونید صالح رو باشید! برای بانک خوی میشید اینجوری!

2- جنابان آقایان پروفسور زیباکلام و اندیشمند اساسی مصطفی تاجزاده (ملقب به فَعّول!!! سیاسی) اخیرا طی توییت هایی جداگانه فرمودند:

محمد اسماعیل قاسمی و وحید مظلومین امروز به اتهام "افساد فی الارض" اعدام شدند. من از توضیحات مسئولان محترم قوه قضاییه، آخرش هم متوجه نشدم که آنها مرتکب کدامین "جرم"های مشخصی شده بودند؟ اینطور فهمیدم که سعی میکرده اند سکه و دلار را با پایین ترین قیمت بخرند و با بالاترین قیمت بفروشند؟ زیباکلام

هرچه بیشتر جویا شدم کمتر معلومم شد که جرم سلطان سکه و همکارش چه بود. من و دیگرانی که دلایل اعدام آن دو را ناموجه یا سست دیده و این روش را در مبارزه با فساد و آشفتگی اقتصادی ناموفق می‌دانیم، خواهان شفاف شدن پرونده و انتشار رای با جزییاتش برای ارزیابی جامعه حقوقی و تنویر افکارعمومی هستیم. تاجزاده

یعنی دقت بفرمایید، اینها نفرمودند که "چرا فقط با سرشاخه برخورد شده و سراغ ریشه های حکومتی نمیرید" نگفتند که "مجازات اعدام برای اینها تناسب نداره" بلکه اساساً مجرم بودن و اخلالگری سلطان سکه رو از بیخ، از ریشه منکر شدن! چرا؟ چون قوه قضاییه دست سبز و بنفش نیست! وگرنه که مهدی جهانگیری (و اخیرا خواهر و برادرزاده هاش!) و حسین فریدون رو کلا زیرسبیلی رد میکنن!!! یعنی میخوام بدونید اینی که بهش میگن اصلاح طلب، همچین ابلهی هست، اونوقت این دو تا ابله، به خریت و حماقت اصولگراها گیر میدن، کانه دو گله چهارپا که به هم جفتک میندازن، فقط اونهایی که دست چپ میدون ایستادن ادعای فهم و شعور (نداشته شون) ماتحت انواع دیگری از چارپایان رو به شکلی نامشخص پاره فرموده!

3- اینها استاد و دانشگاه و تئوریسین هستن توی مملکت! خدایا پلیز کام ایت می!

4- حالا واکنش صادق زیباکلام رو به برخی مسائل دیگه ببینیم:

بنده متوجه نشدم خفاش شب به کدامین جرم مشخصی اعدام شد. غیر از این است که او سعی داشت چیزی را از جایی در بیاورد و به سختی در جای دیگری قرار دهد؟

*

بنده متوجه نشدم نازی ها چرا اعدام شدند، اینطور که متوجه شدم آنها میخواستند با کمترین هزینه بهترین بازده کنترل جمعیت را به دست بیاورند.

*

بنده متوجه نشدم چرا به حمل کنندگان مواد مخدر میگویند قاچاقچی و آنها را اعدام میکنند، پرس و جوهای من نشان داده آنها مقداری مواد را از نقطه ای به نقطه ی دیگر جابجا میکنند، و خریداران با رضایت کامل محصولاتشان را از انها میخرند. "جرم" مشخص این ماجرا چیست؟ اگر شما فهمیدید، من هم میفهمم!!!

بنده متوجه نشدم (بنده اصولا خیلی پیش می آید متوجه نشوم) چرا به داعش تروریست میگویند، آنطور که فهمیده ام آنها با سپاه مخالف هستند (که باور بفرمایید خیلی خوب است) و برای همین حکومت مخالفشان است!

*

بنده متوجه نشدم چرا شما هنوز حرفهای مرا گوش میدهید، غیر از این است که من "از بعد از آمریکا نوبت شاه است" رسیده ام به افه ی "بپریم بغل آمریکا"؟ من عقل ندارم، شما چرا؟

*

بنده کلا متوجه نمیشوم!

همین! :|

  • هولدن کالفیلد

من آدم خوبی نیستم، این هم تعارف نیست!

جمله بالا رو زیاد گفتم و نوشتم، چه اینجا، چه هر جا! من آدم خوبی نیستم و در موردش تعارف هم نمیکنم، خضوع به خرج نمیدم و فروتنی نمیکنم! عیب و ایراد زیاد دارم، فارغ از عیب و ایراد که زیاد دارم، یه چیزهایی هم بقیه در موردم میگن، که با اینکه خودم قبولشون ندارم اما اینقدری فراوانی داشتن که من رو نسبت به موضوع مشکوک کنن! آدم سهلی نیستم، سختم، رابطه با من خیلی سخته، هرچقدر نزدیک تر سخت تر. زبون تندی دارم، گاهی بددهن یا خیلی بددهنم، هنوز هم با تمام تمریناتم زودتر از متوسط آدمها از کوره در میرم، یه عالمه عیب کوچیک و چندتایی عیب بزرگ که من رو هیچ رقمه واجد شرایط خوب بودن نمیکنه! همه رو دارم.

من آدم به فکری هستم، صادقانه و با رعایت حد و حدود حریمم نگران اطرافیان نزدیکم میشم، برای هر کسی تشخص قائلم، جزییات کوچیک رو در ارتباط با بقیه در نظر میگیرم و سعی میکنم با هرکس خالصانه رفتار کنم، دوستانم رو با چیزهایی که خودم رو خوشحال میکنه خوشحال میکنم، حواسم به دور و برم هست، سعی میکنم در حد توان ریزه کاری های رابطه رو نگه دارم و دوست دارم حال بقیه رو کمی بهتر کنم.

اشکالی نداره آدم خوبی نباشید، منم نیستم. ولی خوب یا بد، آدمی باشید که چند نفری کنارتون آروم بشن، لبخند بزنن، خوشحال بشن، دلگرم بشن و بهتون بگن:

THE LORD OF DETAILS

  • هولدن کالفیلد

همون موقع - البته بعد از ظهر بود - که با صدای داد و بیداد و دعوا از خواب بیدار شدم فهمیدم اتفاق خوبی قرار نیست بیفته. نه! صبرم جواب نداد، معمولاً هم جواب نمیده. از یه حدی که دعوا جنگ‌تر شد - دعوایی که نه سرش به من ربط داشت، نه تهش - وارد قضیه شدم. یک بطری یک و نیم لیتری بهم پرتاب شد، یک بطری یک و نیم لیتری رو برداشتم که پرتابش کنم، یک میز برداشته شد که به سمتم پرتاب بشه. یک زنِ مظلومِ بی پناه بین من و سوژه ایستاد، گریه کرد، جیغ زد، از حال رفت، غش کرد!

بعد سکوت شد!

همون موقع که دوباره بهم حمله شد، فهمیدم باز سوژه ماجرایی شدم که هیچ چیزش به من ربطی نداشت. شنیدم که به خاطر "این زن" بهم رحم شده، همین جواب هم دادم، جواب دادم که عاشقت نیستم، اگر یک مو از سر "مادرم" کم بشه، سقف رو -  در معنای دقیق کلمه - روی سرت خراب میکنم.

و بعد باز دوباره سکوت شد!

...

من باید امروز قبل از ظهر خونه رو ترک میکردم، قرارم کنسل شد، قرارم که کنسل شد قرار دوم رو - برای حوالی ساعت 3 - خودم کنسل کردم که تا قرار سوم، ساعت 7 خونه باشم.

امروز زیاد با خودم تکرار کردم ... من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من امروز اصلا نباید توی خونه میبودم!

من...

امروز...

  • هولدن کالفیلد

اول اینکه همین امروز ظهر، یعنی تنها ده دوازده ساعت بعد از پست دیشب، تونستم با همکاری خواهرم و با دوز، کلک، فریب و نیرنگ های بسیار!!! یک طبقه چهار قفسه ای از کتابخونه ای که توی اون اتاق بود و در مالکیت مادرم محسوب میشد رو از چنگش در بیارم!!!! بنابراین تونستم کتابخونه اصلی رو از کتابهای تخصصی دانشگاهی خالی کنم، تونستم کتابهای غیرداستانی رو دوباره صاحب یک قفسه اختصاصی کنم و مهمتر از همه تونستم در خود کتابخونه اصلی برای حدود 100 عنوان جدید (که طبیعتا به مرور زمان خریده خواهند شد) فضا ایجاد و نیاز به خرید قفسه / کتابخونه جدید رو تا اطلاع ثانوی مرتفع کنم!

کتابخونه (آثار داستانی)

کتابخونه (آثار غیر داستانی و کتب تخصصی دانشگاهی) به همراه دکوراسیون جدید :|

خلاصه که راضی باشید! هستید؟

دوم آنکه با چندی از بچه های دورهمی و به نمایندگی از بقیه بچه های دورهمی رفتیم حریر رو دیدیم و تولدش رو بهش تبریک گفتیم...

ایناهاشیم! لامصب تیپ نیست که، مانکنم من، مانکن!!!

یه مبلغی هم برای خرید کتاب و به عنوان هدیه تولد با همکاری بچه های گروه تلگرامی دورهمی جمع کرده بودیم و من اون اول بهش گفتم فلان قدر تومن میتونی کتاب بخری که با تخفیف باشگاه مشتریان کتابفروشی افق بیسار قدر تومن بیشتر میشه!! (من اونجا تخفیف 10% دارم، خواستید کتاب بخرید بگید بیام با هم بریم براتون بخریم!!!) و بعد از اینکه بچه اینجوری پوکر فیس :| و اونجوری شوکه :O شد رفتیم و خریدیم، البته ما خریدیم!!! بهش میگفتیم چی میخوای؟ میگفت ها؟ میگفتیم بابا جان چه کتابی میخوای؟ میگفت آهان! نمیدونم، لیستم خونه است!!!

لیستش خونه است!!! تو رو قرآن!!! لیستش خونه است!!! :|

ما هم خودمون همه رو براش انتخاب کردیم، خیلی هم حال داد، سلیقه من و حورا رضایی خیلی هم خوبه!!!

این کتابها رو برای تولدش نخرید، ما همه با هم خریدیم دیگه!

 الان بیشتر مردی به نام اووه میخواد با عقاید یک دلقک که مال نشر امیرکیبره، لحاظ کنید!

بعدشم رفتیم نشستیم پارک، پریسا و زهرا اون موقع اومدن! کلی گفتیم و کلی خندیدیم و چایی و قهوه خوردیم و همه شکلاتهامون رو دادیم یه دختر دست فروش و تهش هم هر کسی رفت به راه خودش!

همچین رفقای خفنی هستیم و بدونید که عضویت در گروه دورهمی همچین مزایای جالبی هم داره! بعله!

حاضرین امروز: خودم که عشق همتونم، پریسا، حورا رضایی، سارا رستاک روگ‌آ!!!، زهرا و حریری به رنگ عاشورا

بعداً نوشت: اوه اوه داشت یادم میرفت!!! همین خانم سارا خانم، یک عدد کتاب ذیل شرایط احمد رضایی ازم گرفت، بار دومشه کتاب میگیره و روی لبه تیغ ایستاده :| قطعاً!!!

  • هولدن کالفیلد

طی ده روز اخیر، چهل و هشت جلد کتاب به کتابخونه ام اضافه شده

  • هولدن کالفیلد

شما با وضعیتهای وحشتناک چیکار میکنید؟ اگه یه چیزی پیش بیاد که به خاک سیاه بشینید (در معنای عام، نه اقتصادی) چطور باهاش کنار میاید؟

من کمابیش الان اینجوری هستم!

  • هولدن کالفیلد

1- دو تا دیگه از کابوسهام یادم اومد! یکی برای دوازده سیزده سال پیش که دیدم یه مار خیلی بزرگ، خیلی خیلی بزرگ، از پشت کمد در اومد و حرکت کرد به سمت یخچال، و وقتی رفت پشت یخچال اون رو یه تکون خیلی شدید داد و همونجا به من زُل زد! یکی هم برای شش هفت ماه پیش که دیدم از در تراس که توی اتاقمه یه هیولای سفید رنگ خیلی خیلی بزرگ وارد شد و پیچید سمت من و راه افتاد طرفم، هر قدم که برمیداشت خونه میلرزید، سرش به سقف چسبیده بود و چونه اش تا زانوش میرسید!!!

2- یکی دیگه از دوستان چند وقت پیش از مشهد مقدس لطف کردن و نشون دادن که من چه وب با نفوذی هستم!

ما اینیم به هر حال! منتظر دیگر نقاط جهان و طرفداران بی شمار من باشید! #ما_بیشماریم :|

3- یکی از دوستان در مورد جدا شدن روح از بدن یک متنی برام فرستاد که من به رسم امانت همینجا میگذارم تا بخونید، نظرش اصلاً نظر من نیست و فقط نقطه نظرات مشعشع خودش رو بیان میکنه:
خارج شدن روح از بدن ، واقعی است و حقیقت داره .
با یه چراغ فسقلی مطالعه که نور کمی بده ، هم توی خواب اذیت نمیشی ، هم اتاق یه روشنایی ای داره و در روشنایی ، چیزی نمیبینی. ( البته راه حل موقتی هست . دائمیش رو میگم در ادامه )
تغییر خواب ، کنترل خواب ، یا علائمی گذاشتن که موقع ترس ، آدم بیدار شه ، خیلی راحت و شدنیه ، اما غلطه ! چرا ؟ چون اون لحظه مشکلو حل میکنی اما صورت مسئله همچنان باقیست و باز هم کابوس میبینی . راه کار چیه ؟ خیلی راحت : مقابله و مبارزه . یعنی به مرور که تمرین کنی و قبل از خواب ، این رو توی ذهنت بکاری ، بعد از مدتی میبینی که کابوسهات کمتر و کمتر میشن . کابوسها همه از ترسهای ما نشات میگیره و دلیل اینکه باید مقابله کنیم باهاشون همینه . زمانی که چیز ترسناکی ببینی ، اگه فقط وایستی ، 80 درصد خودشون از بین میرن ! اون 20 درصد بقیه هم نیاز به جرات و جسارت مقابله داره . نه مثل فیلمهای علمی تخیلی ! همین که جلوشون وایسی ، تا حد زیادی ماجرا حل میشه . شلوغی ذهن و دغدغه ها هم که خب خودش باعث کابوس دیدن میشه . راهشم اینه که یکم سوت بزنی ! یعنی به ذهن استراحت بدی . نذاری اینقد هی کار کنه و کار کنه و کار کنه .
یه کتاب که حس خوبی داری بهش ، رو دم دستت بذار و موقع خواب ، چند خطی ازش بخون . کتابهای معنوی مثل کتابهای خلیل جبران هم خوبه . چیزای معنوی با موضوع عشق ، خدا و از این چیزا .
این لایه لایه خواب دیدن هم مال فکر کردن بیش از حد هست . ذهن داغ میشه اینطوری میشه . توی ضمیر ناخودآگاه این اتفاق میفته . یعنی اینکه ممکنه خودت بگی من زیاد فکر نکردم . اما در واقع ذهنت از شلوغی بیش از اندازه و اینکه نمیدونه به کدوم فکر اهمیت بده ، در هجمه ای از افکار گرفتار میشه . و لایه لایه دیدنها هم دلیلش اینه .
حس تنفر و بد اومدن و انزجار از آدمها یا موقعیتها ، یکی از دلایل دیگه اش هست . یه قانونی هست که اصن نمیدونم توی روانشناسی هم هست یا نه ، که میگه تا عشق نورزی ، نفرت از بین نمیره و رها نمیشی . تا فکر کردن به چیزی رو متوقف  نکنی ، اتفاق نمیفته . رها کردن . رها کردن یعنی تلاش نکنی که رها کنی . همینطوری با آرامش باهاش بازی کنی . با هر چیزی که ذهنت و روحت رو آزار میده ، بازی بازی کنی و مثل موم تو دستت بگیریشون . اینجوری کنترلشون دستته . و توی رویاهاتم تاثیر میذاره . یعنی هی فکر نکن که من کابوس نبینم . بدتر کابوس میبینی ! به حاش ، به خودت بگو که همش که کابوس میبینم ، خب حالا بازم ببینم . اتفاقی نمیفته که . یعنی خودتو بنداز توش . مثل چیزایی که توی روانشناسی میگن که با ترسهات روبرو شو . ( فکر کنم میگن . نمیدونم ) کابوسها از هر نوع فوبیایی میاد که توی بیداری داریم .
اونم که نور رفت تو دهنت ، رویای خوبیه . کابوس نیست . حالا شاید بعدا راجع به این چیزا صحبت کردیم .

نوکرم.

4- حتی نوکرم هم هست :))

5- خدایی به من میگه کتاب معنوی بخون :|

6- و در نهایت یک عدد آهنگ پست راک خوب مهمونتون میکنم:

All You've Seen - M.S.M - Post-Rock

  • هولدن کالفیلد