Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۹ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

تیر هم مثل خرداد شروع شد، ادامه داشت و تموم شد!

بوی بهبود ز اوضاع جهان؟ برو بابا!

  • هولدن کالفیلد

از قدیم الایام، یعنی از زمان نوجوونی در اشتراک داشته هام - جز کتاب - عملاً سخاوتمند بودم. این موضوع در داشته های هنری و فرهنگی، مثل موسیقی، فیلم و امثالهم خیلی نمود پیدا میکرد. یعنی اهمیتی نداشت که چقدر برای فلان فیلم زحمت کشیده باشم، چقدر گشته باشم تا بیسار موسیقی پیدا شده باشه، چقدر زمان و تلاش و انرژی برای جمع آوری یه مجموعه گذاشتم، اگر کسی میخواستشون من به راحتی این داشته ها رو در اختیارش قرار میدادم. از همون زمان دبیرستان هم همینجوری بود، مثل موقعی که کیف سی دی هشتاد تایی MP3هام رو برای علی بردم که کف کرد! نکته جالبش اینه که اگر مجموعه خیلی ناب بود و من میدونستم فلان آدم از داتنش خوشش میاد، اگر هم نمیدونست خودم بهش پیشنهاد میدادم. مثل برخی گروههای متال و پست راک شناخته نشده که عملاً و علناً توسط شخص من توی جماعت موسیقی باز ایرانی پخش شدن. حتی نکته جالبتر اینه که من یه سری مجموعه ها رو برای خاطر کسان دیگری جمع کردم. کاملترین مجموعه گروه DEATH ، کاملترین مجموعه Eminem ، یک عالمه فیلم و سریال و موسیقی رو من فقط چون یکی از دوستانم میخواست با زحمتی کم تا خیلی زیاد!!! جمع و جور کردم.

این عادت به فعالیت های مجازیم هم رسید. چه موقعی که توی دنیای انیمه ترجمه کار میکردم و 150 قسمت زیرنویس رو به صورت کاملا رایگان ترجمه کردم و با دیگران به اشتراک گذاشتم، چه همینجا که مستند سلینجر و فیلم تعقیب اژدها رو ترجمه کردم و با هم به تماشاشون نشستیم. عادت به اشتراک گذاشتن عادتیه که ازش لذت میبرم و دوستش دارم. این عادت رو من در انتشار داستانهام هم دنبال کردم، ولی...

بنا به دلایلی، دلایلی که از گفتنش معذور نیستم ولی دوست ندارم اینجا اعلامش کنم فعلا انتشار داستان یک روز زرد معمولی... متوقف میشه. نمیخواستم این اتفاق بیفته، اما دلایلی که بر شما پنهانه مسیر رو به سمتی بردن عدم انتشار این داستان، تصمیم نهایی شد. این پست رو برای این نوشتم که بابت این موضوع ازتون معذرت بخوام. پس...

1- بابت اینکه داستان نیمه کار موند ببخشید!

2- از اینکه دلیلش رو بهتون نمیگم معذرت میخوام!

3- ان شا الله به زودی یا ادامه داستان رو منتشر میکنم، یا در جریان دلیلی که باعث شد انتشار داستان متوقف بشه باهاتون صحبت خواهم کرد!

علی الحساب ... باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد

[لینک قسمت اول - لینک قسمت دوم]

...

بلند شد و به سمت ساختمان تئاتر شهر دوید. از هر کجا که میگذشت درختها در جا خشک میشُدند.صدای چِرِق چِرِق خشکیدن درختها پارک را برداشته بود. مردم مانند سطلهای رنگی که از ارتفاع برعکس شده باشند روی زمین میریختند... مایع، رنگی رنگی و بد بو! "ش" هرچه میدوید کمتر به تئاتر میرسید. انگار زمین را چسب زده بودند؛ لعنتی!!! واقعاً زمین را چسب زده بودند! کم کم دیگر نتوانست بدود. چیزی از دل زمین بیرون آمد و دور پاهای "ش" پیچید. "ش" دلش میخواست از ترس بمیرد وا واقعاً دوست داشت که بتواند از شدت ترس بمیرد! امّا قلبش با ده هزار ضربان در دقیقه میزد و او زنده بود، زنده و هوشیار. آن چیز تا زیر گردن "ش" آمد و بعد... دنیا ایستاد!

سطلهای رنگِ آدمها هر جا و هر شکلی که بودند متوقف شدند، خاکسترها در هوا از حرکت باز ایستادند، خورشید سیاه رنگ -کما اینکه حرکتش معلوم نبود - در قلب آسمان آرام گرفت و بعد ... تئاتر شهر بر روی خودش فرو ریخت! فرو ریخت و سپس از پشت دود و خاک و تَلّ خرابه مَردی خرامان خرامان پیدا شد. سوت میزد و شاد و شنگول جلو می آمد، به "ش" که رسید دستی به صورت او زد و بوم!!! "ش" دوباره دهان داشت. فریاد و گریه و بغض و خشم و ترس را همه با هم و با تمام وجود بیرون ریخت. آنقدر قوی که تمام آن چیزِ دورَش شکست و لبخندی هم به لبان غریبه آورد.

"ش" روی زمین افتادو غریبه بالای سرش آمد، دستش را گرفت، بلندش کرد و گفت "بیا بریم یه دوری بزنیم". "ش" اصلاً یارای مخالفت نداشت، راه افتادند... به سمت خرابه های تئاتر شهر. غریبه شروع کرده بود، بنا گذاشت به حرف زدن: "می دونی؟ بد دوره زمونه ای شده! زمونه ایه که یکی جلوت خاکشتر میشه، بقیه مثل تشت آب میریزن زمین، زمین دهن باز میکنه و یه چیزی ازش میاد بیرون حَبست میکنه، یه ساختمون پر از آدم روی خودش خراب میشه و تهش من ازش میام بیرون و بهت میگم بیا بریم قدم بزنیم! آخه این چه گُهیه بالا آوردی مَرد"؟ "ش" بی آنکه صدایش ردی از تعجب داشته باشد با مسئولیتی وصف ناپذیر پرسید "من"؟ غریبه ادامه داد "بله! شما! اگه تو نبودی، امروز یه روز زرد خیلی معمولی میشد، اینقدر معمولی که باورت نشه" نگاهش را به خورشید انداخت و گفت "آخه ببین! تو حتی خورشید رو هم سیاه کردی"! این دفعه "ش" به خورشید یا همان چیزی که سابقاً نامش خورشید بود نگاه کرد. حجم سیاه بزرگ مثل شیرینی کشمشی تُردی که از جایی معلق آویزان کرده باشی کم کم از پایینش میریخت و وا میرفت. حقیقتاً که آخرالزمانی برای خودش بود، رستاخیزی که دو نفر - حداقل تا جایی که از این زاویه معلوم است دو نفر - بر بسترش قدم میزدند.

"ش" که انگار دیگر نه میترسید، نه تردیدی داشت و نه حتی بابت شروعِ پایانِ دنیا احساس پشیمانی میکَرد پرسید "من چه جوری این کار رو کردم"؟...

Copyright ©هیولای درون

  • هولدن کالفیلد

[لینک قسمت اول]

...

یک روز زرد بود. یک روز خیلی زرد؛ از این روزهای زردی که حتی گیلاسهای رسیده سر درختها هم زرد به نظر میرسند. از آن روزهایی که قرار نیست درونش هیچ قصه ی قابل روایتی اتفاق بیفتد. از آن روزهای زردی که "ش" و "ل" تمام مسیر انقلاب تا ولیعصر را قدم میزدند و در پارک دانشجو مینشستند به حرف زدن، به آهنگ گوش دادن، به مسخره بازی در آوردن و وقت گذراندن. این روز هم یکی از همان روزها بود یا دست کم "ش" فکر میکرد قرار است اینگونه باشد. روزهای زرد همه شان روزهای زرد هستند، طبیعتاً...

"ش" نشسته بود روبروی "ل" و موهای بامزه او را نگاه میکرد و آن را تا چشمان شیطان "ل" ادامه میداد، بعد میرفت روی لبهای بدون آرایشش که همانجور خالی خالی یک جور جذابی رنگ پریده بودند. گونه های کمی برآمده اش را مینگریست و بعد می آمد بین ابروهای "ل" گم و گور میشد. همان موقع ها بود که "ل" میپرسید "به چی فکر میکنی"؟ و "ش" جواب میداد "هیچی".

"ل" یک قیافه معمولی داشت، آنقدر معمولی که زیباترین ماهرویان جهان در برابرش اصلاً به حساب نمی آمدند. قد متوسط، پوست سبزه و یک لبخند ازلی ابدیِ بی بدیل مهمترین چیزهایی بودند که "ش" اگر جای من بود، دوست داشت آنها را در این لحظه روی کاغذ یادداشت کند.

آن روز زرد - که آخرین لحظه های زرد بودنش را میگُذراند - اصلاً قرار نبود اینگونه شود. روبروی هم نشسته بودند که اخم های "ل" در هم رفت، "ش" حتی فرصت نکرد بپرسد "خوبی"؟ حقیقتاً "ل" خوب نبود و خوب نبودنش را با خاکستر شدن نشان داد. آنچنان سریع از هم گسیخت و در هوا پخش شد که "ش" از صندلی به زمین افتاد. "ش" خیلی تلاش کرد فریاد بزند، نمیتوانست، دهانش باز نمیشد، دستش را به سمت دهانش برد. بخشکی شانس! "ش" دیگر حتی دهان هم نداشت. وحشت زده و اشکریزان دور شدن آخرین ذرات معلق "ل" به سمت خورشید سیاه رنگ را در این روز سیاه نظاره میکرد.

بلند شد و به سمت ساختمان تئاتر شهر دوید...

Copyright ©هیولای درون

  • هولدن کالفیلد

*صفحه 99 ناطورِ دشتی که محمد نجفی برای نشر نیلا ترجمه کرده هولدن میگه:

گاهی که خیلی افسرده ام بلند بلند با اَلی حرف میزنم، بهش میگم بره خونه دوچرخه شو برداره بیاد دم خونه بابی فالن تا همدیگه رو ببینیم. بابی فالن نزدیکیای خونه ی ما تو مِین زندگی میکرد، این مال سالها پیشه، به هر حال اتفاقی که افتاد این بود که یه روز من و بابی داشتیم با دوچرخه میرفتیم دریاچه ی سده‌به گو. تصمیم گرفتیم ناهار و تفنگ بادیمونم با خودمون ببریم. خب هنوز بچه بودیم فکر میکردیم میتونیم  باتفنگ بادی چیزی بزنیم. به هر حال، اَلی حرفامونو شنید و گفت اونم میاد ولی من بهش اجازه ندادم. گفتم هنوز بچه‌س. واسه همین هر وقت خیلی افسرده میشم بهش میگم "باشه. برو خونه دوچرخه ‌تو بردار بیار دم خونه بابی فالن تا بریم. زود باش"...

***

سال 73 بود، 24 سال پیش، کمی دقیق تر که بگم 23 سال و چند ماه پیش. من یه دوچرخه ی آبی داشتم، اندازه قدّم، اندازه یه پسر شش ساله، خواهرم یه سه چرخه داشت، اگر اشتباه نکنم سفید و سبز، خواهرم پنج سالش بود، هم اندازه یه پسر چهار ساله. آپارتمانمون یه پارکینگ داشت، یه پارکینگ غیر هم سطح و با ارتفاع بالا که با دو تا نیمچه پل - هر نیمچه پل به پهنای دو سه تا لاستیک ماشین - به پایین و حیاط وصل میشد. با بچه های همسایه همیشه میرفتیم توی پارکینگ دوچرخه سواری، با اون دوچرخه آبیه، همون دوچرخه ای که یه بار وقتی سعی کردم از بالای نیمچه پل نیفته پایین با خودِ دوچرخه پرت شدم کف حیاط و سَرَم شکست. خلاصه همیشه بازی میکردیم، کلاس اول بودم، وقتی هم از مدرسه میومدم و میرفتیم بازی خواهرم با ما میومد. از تمام بازیهامون توی اون پارکینگ فقط یه خاطره دارم. من جلو بودم، خواهرم با اون چشمای سیاهش، با اون لپهای تپلش، با اون اخم طبیعیش و با اون پاهای کوچیکش روی سه چرخه رکاب زد و رسید پشت دوچرخه من... بهم گفت "(م) دوچرخه رو میدی سوار شم؟" گفتم "نه"! گفتم نه و پا زدم و رفتم،خواهرم هم پشتم با اون سه چرخه ی احتمالاً سبز و سفیدش رکاب زد و اومد. همین!

23 سال و چند ماه گذشته، اگر 23 سال و 6 ماه گذشته باشه 1222 هفته گذشته و هفته ای نبوده که من این خاطره رو مرور نکنم، و پیش نیومده این خاطره رو مرور کنم و از دست خودم ناراحت نشم، نشده شاکی نشم، نشده غمم نگیره با این خاطره. حداقل هزار و دویست و بیست و دو بار خواهرم ازم پرسیده "(م) دوچرخه رو میدی سوار شم؟" و من دستِ‌کم هزار و دویست و بیست و دو بار گفتم "آره عَدوس! بیا بشین" هزار و دویست و بیست و دو بار از دوچرخه پیاده شدم، هزار و دویست و بیست و دو بار نشوندمش روی دوچرخه، هزار و دویست و بیست و دو بار دوچرخه رو نگه داشتم که نیفته، هزار و دویست و بیست و دو بار خواهرم با اون پاهای کوچولوش جای اینکه روی سه چرخه سفید و سبزش رکاب بزنه روی دوچرخه ی آبی من رکاب زده و هزار و دویست و بیست و دو بار از همه ی این کاری که یک بار ، فقط یک بار انجام ندادم به خودم پیچیدم و بغض کردم...

*دارم ناطورِدشت رو دوباره میخونم.

  • هولدن کالفیلد

سه تا از آخرین افتخاراتی که به دست آورده ام یکی این است که با تک تک داستانهای کتابی که اخیراً خوانده ام بُغض کرده ام، دوم اینکه این دفتر نو با جلد مرغوب چرم مصنوعی را میزبان دستخط خیلی بدم کرده ام و آخرین افتخار هم این است که بعد از مدتها - اگر حافظه ام یاری کند هفت سال - دست به قلم برده ام. اینجا باید اشاره کنم قلم من یک خودکار خیلی معمولی مشکی است که ردهای توخالی سفیدی در نوشته هایم جا میگذارد و آنچنان که بویش می آید قرار است چشمان خواننده ی بخت برگشته ی این دست نویس را در بیاورد. البته که شما این فرد نخواهید بود، شما یا این نوشته را نمیخوانید یا نسخه ای چاپی از آن را مطالعه خواهید کرد. از آن نسخه های چاپی که یک منتقد ادبی دوهزاری با یک میلیارد تومان ادعا و ادا و اطوار پشتش نوشته است "بهترین داستان دهه ی اخیر". حالا و اینجا اگر بخواهم راستش را بگویم آن خواننده ی نگون بختی که چشمانش به راستی برای خواندن این دست نوشته در آمد کل این داستان را خوانده است، یعنی اول او همه ی داستان را خواند، بعد من اینها را قبل از اول داستان اینجا نوشته ام، همین کلماتی که تا الان خوانده اید و تا کمی بعد هم خواهید خواند. نیتم برای پنهان کردن این موضوع از شما فقط و فقط نمایشگری و مانور هوشمندی بود اما بعد احساس کردم اگر خدای نکرده حتی یک نفر از شما فکر کند خطاب نوشته با اوست این حقیقت درخشان که آن مخاطب "ل" بوده است از دست خواهد رفت. بنابراین عطای هوشمند و جذاب به نظر رسیدن را به لقایش بخشیدم و نزد شما اعتراف کردم!

در این لحظه و قبل از ورود به داستان میخواهم صادقانه اعلام کنم برخلاف آن چیزی که منتقد پوشالی فرضی قرار است بعداً پشت جلد کتابِ این داستان بنویسد، داستان من حتی بهترین داستان هفته هم نیست، چه برسد به بهترین داستان دهه ی اخیر!!!

یک روز زرد بود...

Copyright ©هیولای درون

===========================================

پ.ن: این داستان رو چندوقت پیش نوشتم، گفتم حالا که حال درستی برای نوشتن ندارم و شما هم اینهمه بهم لطف دارید و میخواید بمونم، این داستان رو خورد خورد منتشر کنم، که هم آپ کنم هم دورهمی یه کاری کرده باشیم! با نظرات و نقدهاتون من رو مفتخر میکنید!

  • هولدن کالفیلد

اول اینکه غمگینم؛ مثل هوادار رئالی که فکر میکرد شماره هفتشون خیلی متعصب و "از بچگی رئالی" و "هیچوقت از رئال نرو"ئه!!! :دی

دوم اینکه من پیش از این عموماً بعد از غیبت های صغری میومدم میپرسیدم ازتون که "بیام"؟ الان میخوام بپرسم "برم"؟ میدونید حس خوبی ندارم، از چیزی که مینویسم، از چیزی که میخونید. حوصله ندارم و در عین حال احساس مسئولیت میکنم در قبال کامنتها و نوشته ها، از سمت دیگه کار دیگه ای هم ندارم، یعنی اگر بنا به نبودن باشه عملا هیچکاری نمیکنم؟ خیلی فکر میکنم بهش که ببندم برم کلا؟ موقتاً برم؟ خودمو لوس نکنم!!! و همین فرمون رو ادامه بدم؟ اون چیزی که مطمئنم اینه که این وضعیت الان رو دوست ندارم!!!

عملاً تیتر پست بر وضعیت امروز من انطباق صد در صدی داره!

وات ایز یور آیدیا ابات دت؟ :|

  • هولدن کالفیلد