Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

[لینک قسمت اول]

...

یک روز زرد بود. یک روز خیلی زرد؛ از این روزهای زردی که حتی گیلاسهای رسیده سر درختها هم زرد به نظر میرسند. از آن روزهایی که قرار نیست درونش هیچ قصه ی قابل روایتی اتفاق بیفتد. از آن روزهای زردی که "ش" و "ل" تمام مسیر انقلاب تا ولیعصر را قدم میزدند و در پارک دانشجو مینشستند به حرف زدن، به آهنگ گوش دادن، به مسخره بازی در آوردن و وقت گذراندن. این روز هم یکی از همان روزها بود یا دست کم "ش" فکر میکرد قرار است اینگونه باشد. روزهای زرد همه شان روزهای زرد هستند، طبیعتاً...

"ش" نشسته بود روبروی "ل" و موهای بامزه او را نگاه میکرد و آن را تا چشمان شیطان "ل" ادامه میداد، بعد میرفت روی لبهای بدون آرایشش که همانجور خالی خالی یک جور جذابی رنگ پریده بودند. گونه های کمی برآمده اش را مینگریست و بعد می آمد بین ابروهای "ل" گم و گور میشد. همان موقع ها بود که "ل" میپرسید "به چی فکر میکنی"؟ و "ش" جواب میداد "هیچی".

"ل" یک قیافه معمولی داشت، آنقدر معمولی که زیباترین ماهرویان جهان در برابرش اصلاً به حساب نمی آمدند. قد متوسط، پوست سبزه و یک لبخند ازلی ابدیِ بی بدیل مهمترین چیزهایی بودند که "ش" اگر جای من بود، دوست داشت آنها را در این لحظه روی کاغذ یادداشت کند.

آن روز زرد - که آخرین لحظه های زرد بودنش را میگُذراند - اصلاً قرار نبود اینگونه شود. روبروی هم نشسته بودند که اخم های "ل" در هم رفت، "ش" حتی فرصت نکرد بپرسد "خوبی"؟ حقیقتاً "ل" خوب نبود و خوب نبودنش را با خاکستر شدن نشان داد. آنچنان سریع از هم گسیخت و در هوا پخش شد که "ش" از صندلی به زمین افتاد. "ش" خیلی تلاش کرد فریاد بزند، نمیتوانست، دهانش باز نمیشد، دستش را به سمت دهانش برد. بخشکی شانس! "ش" دیگر حتی دهان هم نداشت. وحشت زده و اشکریزان دور شدن آخرین ذرات معلق "ل" به سمت خورشید سیاه رنگ را در این روز سیاه نظاره میکرد.

بلند شد و به سمت ساختمان تئاتر شهر دوید...

Copyright ©هیولای درون

  • هولدن کالفیلد

*صفحه 99 ناطورِ دشتی که محمد نجفی برای نشر نیلا ترجمه کرده هولدن میگه:

گاهی که خیلی افسرده ام بلند بلند با اَلی حرف میزنم، بهش میگم بره خونه دوچرخه شو برداره بیاد دم خونه بابی فالن تا همدیگه رو ببینیم. بابی فالن نزدیکیای خونه ی ما تو مِین زندگی میکرد، این مال سالها پیشه، به هر حال اتفاقی که افتاد این بود که یه روز من و بابی داشتیم با دوچرخه میرفتیم دریاچه ی سده‌به گو. تصمیم گرفتیم ناهار و تفنگ بادیمونم با خودمون ببریم. خب هنوز بچه بودیم فکر میکردیم میتونیم  باتفنگ بادی چیزی بزنیم. به هر حال، اَلی حرفامونو شنید و گفت اونم میاد ولی من بهش اجازه ندادم. گفتم هنوز بچه‌س. واسه همین هر وقت خیلی افسرده میشم بهش میگم "باشه. برو خونه دوچرخه ‌تو بردار بیار دم خونه بابی فالن تا بریم. زود باش"...

***

سال 73 بود، 24 سال پیش، کمی دقیق تر که بگم 23 سال و چند ماه پیش. من یه دوچرخه ی آبی داشتم، اندازه قدّم، اندازه یه پسر شش ساله، خواهرم یه سه چرخه داشت، اگر اشتباه نکنم سفید و سبز، خواهرم پنج سالش بود، هم اندازه یه پسر چهار ساله. آپارتمانمون یه پارکینگ داشت، یه پارکینگ غیر هم سطح و با ارتفاع بالا که با دو تا نیمچه پل - هر نیمچه پل به پهنای دو سه تا لاستیک ماشین - به پایین و حیاط وصل میشد. با بچه های همسایه همیشه میرفتیم توی پارکینگ دوچرخه سواری، با اون دوچرخه آبیه، همون دوچرخه ای که یه بار وقتی سعی کردم از بالای نیمچه پل نیفته پایین با خودِ دوچرخه پرت شدم کف حیاط و سَرَم شکست. خلاصه همیشه بازی میکردیم، کلاس اول بودم، وقتی هم از مدرسه میومدم و میرفتیم بازی خواهرم با ما میومد. از تمام بازیهامون توی اون پارکینگ فقط یه خاطره دارم. من جلو بودم، خواهرم با اون چشمای سیاهش، با اون لپهای تپلش، با اون اخم طبیعیش و با اون پاهای کوچیکش روی سه چرخه رکاب زد و رسید پشت دوچرخه من... بهم گفت "(م) دوچرخه رو میدی سوار شم؟" گفتم "نه"! گفتم نه و پا زدم و رفتم،خواهرم هم پشتم با اون سه چرخه ی احتمالاً سبز و سفیدش رکاب زد و اومد. همین!

23 سال و چند ماه گذشته، اگر 23 سال و 6 ماه گذشته باشه 1222 هفته گذشته و هفته ای نبوده که من این خاطره رو مرور نکنم، و پیش نیومده این خاطره رو مرور کنم و از دست خودم ناراحت نشم، نشده شاکی نشم، نشده غمم نگیره با این خاطره. حداقل هزار و دویست و بیست و دو بار خواهرم ازم پرسیده "(م) دوچرخه رو میدی سوار شم؟" و من دستِ‌کم هزار و دویست و بیست و دو بار گفتم "آره عَدوس! بیا بشین" هزار و دویست و بیست و دو بار از دوچرخه پیاده شدم، هزار و دویست و بیست و دو بار نشوندمش روی دوچرخه، هزار و دویست و بیست و دو بار دوچرخه رو نگه داشتم که نیفته، هزار و دویست و بیست و دو بار خواهرم با اون پاهای کوچولوش جای اینکه روی سه چرخه سفید و سبزش رکاب بزنه روی دوچرخه ی آبی من رکاب زده و هزار و دویست و بیست و دو بار از همه ی این کاری که یک بار ، فقط یک بار انجام ندادم به خودم پیچیدم و بغض کردم...

*دارم ناطورِدشت رو دوباره میخونم.

  • هولدن کالفیلد

سه تا از آخرین افتخاراتی که به دست آورده ام یکی این است که با تک تک داستانهای کتابی که اخیراً خوانده ام بُغض کرده ام، دوم اینکه این دفتر نو با جلد مرغوب چرم مصنوعی را میزبان دستخط خیلی بدم کرده ام و آخرین افتخار هم این است که بعد از مدتها - اگر حافظه ام یاری کند هفت سال - دست به قلم برده ام. اینجا باید اشاره کنم قلم من یک خودکار خیلی معمولی مشکی است که ردهای توخالی سفیدی در نوشته هایم جا میگذارد و آنچنان که بویش می آید قرار است چشمان خواننده ی بخت برگشته ی این دست نویس را در بیاورد. البته که شما این فرد نخواهید بود، شما یا این نوشته را نمیخوانید یا نسخه ای چاپی از آن را مطالعه خواهید کرد. از آن نسخه های چاپی که یک منتقد ادبی دوهزاری با یک میلیارد تومان ادعا و ادا و اطوار پشتش نوشته است "بهترین داستان دهه ی اخیر". حالا و اینجا اگر بخواهم راستش را بگویم آن خواننده ی نگون بختی که چشمانش به راستی برای خواندن این دست نوشته در آمد کل این داستان را خوانده است، یعنی اول او همه ی داستان را خواند، بعد من اینها را قبل از اول داستان اینجا نوشته ام، همین کلماتی که تا الان خوانده اید و تا کمی بعد هم خواهید خواند. نیتم برای پنهان کردن این موضوع از شما فقط و فقط نمایشگری و مانور هوشمندی بود اما بعد احساس کردم اگر خدای نکرده حتی یک نفر از شما فکر کند خطاب نوشته با اوست این حقیقت درخشان که آن مخاطب "ل" بوده است از دست خواهد رفت. بنابراین عطای هوشمند و جذاب به نظر رسیدن را به لقایش بخشیدم و نزد شما اعتراف کردم!

در این لحظه و قبل از ورود به داستان میخواهم صادقانه اعلام کنم برخلاف آن چیزی که منتقد پوشالی فرضی قرار است بعداً پشت جلد کتابِ این داستان بنویسد، داستان من حتی بهترین داستان هفته هم نیست، چه برسد به بهترین داستان دهه ی اخیر!!!

یک روز زرد بود...

Copyright ©هیولای درون

===========================================

پ.ن: این داستان رو چندوقت پیش نوشتم، گفتم حالا که حال درستی برای نوشتن ندارم و شما هم اینهمه بهم لطف دارید و میخواید بمونم، این داستان رو خورد خورد منتشر کنم، که هم آپ کنم هم دورهمی یه کاری کرده باشیم! با نظرات و نقدهاتون من رو مفتخر میکنید!

  • هولدن کالفیلد

اول اینکه غمگینم؛ مثل هوادار رئالی که فکر میکرد شماره هفتشون خیلی متعصب و "از بچگی رئالی" و "هیچوقت از رئال نرو"ئه!!! :دی

دوم اینکه من پیش از این عموماً بعد از غیبت های صغری میومدم میپرسیدم ازتون که "بیام"؟ الان میخوام بپرسم "برم"؟ میدونید حس خوبی ندارم، از چیزی که مینویسم، از چیزی که میخونید. حوصله ندارم و در عین حال احساس مسئولیت میکنم در قبال کامنتها و نوشته ها، از سمت دیگه کار دیگه ای هم ندارم، یعنی اگر بنا به نبودن باشه عملا هیچکاری نمیکنم؟ خیلی فکر میکنم بهش که ببندم برم کلا؟ موقتاً برم؟ خودمو لوس نکنم!!! و همین فرمون رو ادامه بدم؟ اون چیزی که مطمئنم اینه که این وضعیت الان رو دوست ندارم!!!

عملاً تیتر پست بر وضعیت امروز من انطباق صد در صدی داره!

وات ایز یور آیدیا ابات دت؟ :|

  • هولدن کالفیلد

وقتهایی که حال من بده، واقعاً بده! یعنی من کوچیکترین سختی به خودم نمیگیرم که بد یا بدتر به نظر برسم! همه چیز به شکل پایان ناپذیر و ابدی ای بد، سخت ، حل نشدنی و بسیار ناامید کننده به نظر میرسه! قبلا در مورد ابعاد افسردگیم حرف زدم، سه سال پیش همین موقع ها و در این پست! یکی از جدی ترین مشکلات افسردگی که توی همون پست هم اشاره کردم، عدم انگیزه کافی برای شروع یا ادامه فعالیت هاست که ممکنه در مراحل شدید به فلج اراده هم برسه! اتفاقی که برای من افتاده، و باز هم میفته! اینکه واقعاً سختمه، همه چیز سختمه! دو هفته است به دوستم قول دادم بهش رزومه ای از خودم برسونم و حتی حوصله ندارم برم طرفش! فرصت های شغلی ای دیده میشن که هر چی برای رسیدن بهشون جون میکنم نمیشه، رزومه رو دیر میفرستم، یا نمیفرستم، یا در نهایت نا امیدی میگم که به دردم نمیخوره، حمام رفتنم باز هم روز به روز عقب میفته! خوابم به شکل وحشتناکی به هم ریخته مثلا تصمیم گرفتنم برای دیدن یک فیلم دو ساعته نزدیک به دو هفته طول میکشه!

یکی از کارهایی که لحظه به لحظه عقب مینداختم، تماس گرفتنم با مدرسه برای تسویه ماه آخر بود! قرار بود نیمی از دریافتی خرداد رو برام بیمه رد کنن و نیمی دیگر رو بریزن به حسابم! و نزدیک به یک هفته از ددلاین پرداخت حقوق این اتفاق نیفتاده بود! هربار خواستم تماس بگیرم دستم به تلفن نمیرسید، انگار کیلومترها دورتر باشه! هربار بهش فکر میکردم تمام تنم میلرزید! استرس میگرفتم، ضربان قلبم بالا میرفت و... انگار بخوای چهارتا اورست روی هم رو توی سی ثانیه صعود کنی! همینقدر سخت و غیرممکن! امروز صبح و در پی یک شب بی خوابی، تصمیم گرفتم از خانم "الف" بپرس چی شد؟ پرسیدم و دیدم جواب داد! گفت از خودش بپرس! استرس گرفتم! همه وجودم لرزید، گفتم شماره رو بده! فرستاد! تماس گرفت و گفتم "خانم س این دریافتی خرداد من رو نریختین"؟ گفت "مگه برای بیمه نیست"؟ گفتم "فقط همین ماه، قرار بود نصفش رو بریزید"! داشت توضیح میداد که نمیدونسته و میگه که خانم "خ" به زودی بریزه، اضطرابم اینقدر بالا بود که به شدت خودم رو کنترل کردم تا لرزش صدام معلوم نشه! خداحافظی و قطع کردیم...

یک ساعت بعد که پیامک واریز بانک اومد انگار یک بار چندین تنی رو از روی دوشم برداشتن!!! انگار چندین زنجیر به شدت خفقان آور رو از دور گردنم باز کردن! به همین شدت و به همین صراحت!

آره! ثانیه های اشخاص "واقعاً" افسرده همینقدر مزخرف، ناراحت کننده، احمقانه و فرسایشی میگذره، درکشون کنیم!

پ.ن 1: یه کاریکاتوری بود، از یک فرد افسرده که دستش رو دراز کرده به سمت تلفن تا کمک بگیره، اما یک وزنه ی بسیار بزرگ و سنگین به پاش وصله که نمیذاره دستش به تلفن برسه! خیلی گشتم که پیداش کنم و نشد، اما افسردگی همینجوریه! دقیقا همینجوری!

پ.ن 2: فیلم Ready Player One (لینک دانلود) رو ببینید! درسته از نفس میفته و به مقداری زیادی تینیجری میشه اما هم سرگرم کننده است و هم به یه عالمه ارجاع بامزه اش میرزه!!!

  • هولدن کالفیلد

تا صبح نخوابیدم، خوابم که میومد اما حسش نبود، حرف میزدیم و خوش میگذشت. بعد کم کم شال و کلاه کردم و اومدم راه بیفتم که دیدم "نغمه غمگین" خیلی مظلوم از اون گوشه نگاهم میکنه، گذاشتمش توی کیفم و راه افتادم! قصدم این بود که توی اتوبوس یه نگاهی به تست ها بندازم ولی وقتی توی اتوبوس ایستادم دلم خواست کتاب بخونم! دخترکی در سال 1941 که اصلا کمر نداشت! خیلی زود به محل آزمون رسیدم، خیلی خیلی زود! آخه ساعت 7:15 وقت رسیدن به آزمونیه که قراره - مثلاً - ساعت 8:30 شروع بشه؟ همینطور اون سربالایی گاو افکن رو تا دم محل آزمون رفتیم و من نشستم به خوندن بقیه داستانها. همیشه همین جور بودم، هیچوقت دلم نخواسته امتحان بدم، و هیچکس هم نتونسته مجبورم کنه برای کاری که خوشم نمیاد زحمت بکشم، یا استرس بگیرم، یا نگران بشم، هیچوقت از اینکه افتادم، کم گرفتم، مشروط شدم - و بالعکس همه ی اینها - ناراحت - یا خوشحال - نشدم! درسته بهتون گفتم برای کنکور و اینها زیاد نگران نباشید اما دیگه مثل من هم نباشید، من فرصتهای زیادی رو با همین اخلاق از دست دادم، حد متوسطی از استرس رو همیشه حفظ کنید! من این حد رو نداشتم و ندارم! خلاصه ... ساعت 7:45 دربها باز شد و من ساعت 7:58 با هزار ترس و لرز - یا حداقل کمی ترس و لرز - از اینکه محتویات کیفم - هدفون، مچ بند هوشمند، گوشی، پاور بانک، ادکلن، کتاب، فلش و سیگار - رو خالی نکنن تحویل "دریافت اشیا" دادم و ساعت 8:05 در راهروی شمالی اول حضور داشتم!

ساعت 8:30 ... ساعت 8:35 ... ساعت 8:40 ... ساعت 8:45 و هنوز خبری از شروع فرایند آزمون نیست، خوابم میاد و نمیتونم بخوابم! بالاخره عزیزان تصمیم میگیرن ساعت 9 موضوع رو شروع کنن! بلندگو، یعنی اونی که توی بلندگوئه اعلام میکنه که تعداد سوالات دفترچه اول 110 تا و زمان 120 دقیقه است، زمان 120 دقیقه است ولی سوالات 100 تا بیشتر نیست! ریاضی ها رو که نزدم، مذهبی ها رو هم بنابر فرضهای شخصی جواب دادم، سوالات هوش اما چه شاهکارهایی بودند! اگر تولید شهر الف پرتقال و تولید شهر ب انار باشد، مسافران ردیف 4 صندلی 15 و 16 پرواز شماره 876A از مبدا آدیس آبابا به آدلاید سیتی که ملیت های نروژی و چینی دارند به چه زبانی با هم صحبت میکنند؟ الف) اسپرانتو ب)نروژی ج)چینی د)زبان مشترک آدمیان شمال، وسترون (ر.ک ارباب حلقه ها)!!! سوالها همینقدر پرت!!! سر 70 دقیقه سوالات رو تموم کردم، یه دستشویی رفتم و اومدم تا توزیع دفترچه تخصصی سرم رو روی نیمکت گذاشتم و خوابیدم! دم توزیع دفترچه ها بیدار شدم، که 80 سوال و 80 دقیقه وقت داشت! 80 دقیقه وقت البته برای 60 سوال بود که باعث شد فکر کنم این که توی بلندگو نشسته چی زده که اینقدر حالش خوبه!!! حقیقتا در جواب دادن اکثر سوالهای تخصصی به دانش عمومی مراجعه کردم!!! فرض گرفتم، قیاس کردم و خلاصه شوخی شوخی جلو رفتم و بیست دقیقه بعد دفترچه رو تحویل دادم و از اونجا زدم بیرون! یه نکته در این آزمون خیلی روی مخم رفت! اینه قرار بود درب حوزه ساعت 8 بسته بشه، که تا خود 9 باز بود! اینجا داوطلبین دریافت شغل با هم رقابت میکنن، کنکور کارشناسی هم نیست بگیم یه سری نوجوون بی تجربه داوطلبن! برای همچین موضوع حساسی بستن در راس ساعت اعلام شده و حذف داوطلبان گشاد!!! کمترین کاریه که برای حذف نخاله های جمع میشه انجام داد!!!

اومدم که بیرون کیفم رو تحویل گرفتم و دریافتم که مسئولین نگهبانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم، تحقیقات و فناوری دستشون کج نیست!!! بعد تصمیم گرفتم سیگار روشن کنم و کردم، درسته اونجا دانشگاهه، ولی من دیگه دانشجو نیستم! نه که وقتی دانشجو بودم هم خیلی رعایت میکنم این موضوع رو!!!

سوار اتوبوس شدم و رفتم خونه! پایان!!!

  • هولدن کالفیلد

مثلاً ببینید!!! آزمون استخدامی جمعه صبح مهمترین آزمون تاریخ زندگی منه، اما من نه تنها نخوندم براش و عین خیالم هم نیست که تا الان هم داشتم گپ میزدم و هنوزم میزنم!!! در حالی که باید چهار ساعت و پنجاه و چهار دقیقه دیگه روی صندلی حوزه نشسته باشم!!!

بعد برای یه کنکور عزا میگیرید شما!!!

  • هولدن کالفیلد