Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

داشتم علوم اجتماعی (اشتمائی) درس میدادم، در مورد برنامه روزانه، از بچه ها میپرسیدم هرکسی روزی چقدر درس میخونه. همینجوری داشتن خالی میبستن 4 ساعت 3 ساعت 5 ساعت!!! که یکیشون میز اول، سر میز، ستون سمت چپ گفت "من هیچی نمیخونم، اگر وقت کنم شاید یه نگاهی کنم"! ازش پرسیدم مدیرعامل کدوم شرکته؟ گفت مدیرعامل نیستم! (نه بابا!) چند دقیقه بعد آوردمش پای تخته برنامه اش رو بگه. گفت بعد از مدرسه استراحت میکنه، بعد مشقهای زبانش رو مینویسه، بعد میره کلاس زبان، از اونور میره باشگاه، ساعت هشت شب هم میاد خونه، فقط مشق مینویسه نهایتاً!

ازش تشکر کردم راستش رو میگه!

پ.ن: توی کلاس یکی هست، اسمش "علی سینا" هست، قاعدتاً به باباش باید بگن ابوعلی سینا :|

  • هولدن کالفیلد

آقا آقا آقا آقا...

الان توی یه کلاس سی نفری درس دادم!!! :|

  • هولدن کالفیلد

صدای صحبت کردن مادرم رو از اتاق بغلی میشنیدم، فکر میکردم با آقاجون ْ مادرجون حرف میزنه. حرف از MRI و دکتر و اینها بود. آماده بودم به محض قطع شدن تلفن برم بپرسم که چی شده؟ لازم نشد، مادرم اومد توی اتاق و خودش برام تعریف کرد چی شده. گفت:

دیروز رفته بودم دکتر یه زن جوون دهاتی، از اطراف اردبیل اومده بود دکتر. یه پسر هشت ماهه داشت عین ماه، تشنج کرده بود و فلج شده بود. دختره بنده خدا هیچ جا رو توی شهر بلد نبود ازش پرسیدم میری پیش کدوم دکتر دیدم جای خوبی نمیره بهش گفتم اینجا نرو، برو پیش دکتر ت، اون هم خیلی کارش خوبه هم با خدا و با انصافه. گفت بلد نیستم، شماره ام رو دادم بهش الان زنگ زده با هزار تا خجالت که بریم پیش اون دکتره، بهش گفتم تو اینجا غریبی تنهایی که نمیتونی، خودم هر کاری بتونم برات میکنم. کلی دعاش کردم گفتم ایشالا دامادی پسرت، حالا میخوام ببرش پیش دکتر ت.خیلی دعام کرد. پسرش رو ندیدی که، عین ماه شب چهارده. ایشالا به حق پنج تن، به پهلوی بریده زهرا پسرش زود خوب بشه، شفا بگیره. ایشالا علی اصغر شفاعتش رو کنه.

خُب! میخوام بگم ما ایرانی ها فقط آدمهای چهار پست قبل نیستیم، یه روی دیگه سکه هم داریم، اینم ماییم...

پ.ن 1: من رو هم جو گرفت به مامانم گفتم از طرف من یه چیزی در حد وُسعم (وُسعم رو بهش توضیح دادم) نذر کنه برای سلامتی بچه!

پ.ن 2: کامنتها رو اگه امشب جواب ندم، دیگه فردا جواب میدم!

  • هولدن کالفیلد

هرگز دنبال موسیقی تو نگشته بودم. گاهی اوقات به این که چه موسیقی‌ای ممکن است داشته باشی اندیشیده بودم اما هرگز برایم مسئله نشد که پس کجاست موسیقی تو. این همه روز کنار هم بودیم، گشتیم، خندیدم، اخم کردیم، دیدیم، خواندیم، شنیدیم و دور زدیم و نوشیدیم و خوردیم و چرخیدیم. تمام خیابانهای شهر را متر کردیم و ردپایمان را روی هر کوی و برزنی انداختیم. در تمام این مدت من هرگز از خودم نپرسیدم پس کجاست موسیقی تو؟

امروز، در یکی از روزهای معمولیِ هدفون به گوشم، برای خودم تک و تنها در خیابان قدم میزدم. حالا تو نیستی، رفته ای، دوری، گنگی، گُمی. خیابانها، کوچه ها، جوی ها و سنگفرشها تقلا میکنند رد تو را، ما را، از تنشان پاک کنند. برای خودم گوشه ای میرفتم و هدفونِ توی گوشم برای خودش میخواند:

هزار ماهی تنها فدای آبی دریا

هزار بسته مسکن فدای این غم برنا

هزار گله‌ی درنا فدای وسعت آبی

گلایه از شب کوچک و نق به شیوه‌ی کودک...

و بعد ناگهان تلخی در کامم دوید. دنیا دور سرم چرخید و تک تک لحظاتت را در سرم چرخاند. موسیقی غریبی است برای مشترک بودن، برای "تو" بودن، اما هیچ چیزی مثل وقتی که من دم میگرفتم و تو من را مینگرستی "تو" نبود.

و اینگونه تقلای خیابانها، کوچه ها، جوی ها و سنگفرشها به هیچ انگاشته شد.

موسیقی تو این بود...

پ.ن: کامنتها رو به زودی جواب میدم.

  • هولدن کالفیلد

...

جای این سه نقطه هر چیزی میخواید بگذارید.

  • هولدن کالفیلد

من وقتعایی که تصمیم میگیرم صبح بیدار بشم ولی تا ظهر میخوابم و مواقعی که کار دارم اما از شدت خستگی وسط روز خوابم میبره به شدت اوقاتم تلخ میشه، یه جوری هم تلخ میشه انگار دنیا به آخر رسیده؟

شما برای چیزی این‌جوری اوقات تلخی پیدا میکنید؟

  • هولدن کالفیلد

رفتم ته یکی از کوچه های اطراف خونه، برای این رفته بودم که موقع سیگار کشیدن کسی از اهالی خونه یهو بی هوا از جلوم رد نشه. سر یه تقاطع کوچیک ایستاده بودم، قهوه ام رو مزه میکردم و سیگارم رو دود. سرم به کار خودم بود که با صدای برخورد دو تا ماشین به خودم اومدم. بله یه ماشین از فرعی میخواست بپیچه به اصلی و ماشین توی لاین اصلی خیابان یک طرفه رو برعکس اومده بود و قصد داشت بپیچه توی همین فرعیِ ورود ممنوع و در طی این خلاف دوبل به ماشین توی فرعی برخورد کرده بود. راننده ماشینِ توی فرعی اول آروم دید اما یهو صداش رفت بالا که  "خلاف اومدی طلبکار هم هستی"؟ و بعد راننده ی خلافِ دوبل با قطار کردن یک سری فحش بسیار رکیک کاف دار، گاف دار و کش دار به استقبال اون یکی راننده رفت و با هم سرشاخ شدن! من همینجوری هاج و واج نگاهشون میکردم تا اینکه مردم دورشون جمع شدن، بعد راننده ی هتاک به راننده محق گفت که ماشینش رو ببره پارک کنه و عربده زد که "مقصرم؟ خسارتش رو میدم"! بعد همینجوری فحش دِهان رفت و ماشین خودش رو پارک کرد و یه نگاهی بهش کرد... همینجوری که خیلی اعصابش خورد به نظر میرسید رفت نشست پشت فرمون و اون زمانی که راننده محق به پلیس 110 زنگ میزد، گازش رو گرفت و رفت! یه کم هم ما با اون راننده محق حرف زدیم، ماشینش چیزیش نشده بود، و اون هم رفت...

میدونید؟ دلم نمیخواد جمع ببندم، کلی نگر باشم، انگ بزنم و فریاد "ما ایرانی ها..."ی مسخره در بیارم، اما انگار همینجوریه...

از هر جایی نگاه میکنم میبینم ما عموماً مردم دیوانه، بی صبر، عصبانی، قانون گریز، طلبکار، پر رو و بی ادبی هستیم!

تک تکمون، اولیش من!

  • هولدن کالفیلد