Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

1- بیاید ، اینم اتاق به هم ریخته، ای بااااااااااااابااااااااااااا... راحت شدید الان؟

*برای دیدن کثیفِ بزرگ، کلیک کنید*

1- و قبلا گفته بودم وقتی اتاقم کثیف میشه و کثیف می‌مونه یکی از معانی بزرگش چیه...

2- یه دیالوگ محشر توی فرنی و زویی (آقام سلینجر / نشر نیلا / امید نیک فرجام) خوندم که دلم میخواد شما هم لذتش رو ببرید: "تمام عمرم همچه خانواده ای ندیدم. جدی می‌گم. همه‌تون اینقدر باهوش و فلان هستید، همه تون، اما هیچ کدوم وقتی لازمه به درد نمی‌خورید، هیچ کدوم!

3- من برای مرگ سلبریتی ها هیچوقت غصه نمیخورم، اولین و آخرین باری که فوت ستاره ای اشکم رو درآورد - اونم در هق هق های چندین دقیقه ای - درگذشت مرحوم خسرو شکیبایی بود. هرچقدر هم بعدش فکر کردم که چرا واقعا اونقدر شدید ناراحت شدم - تقریبا فصلی یک بار به مدت یک ربع در این موضوع غور و تفکر میکنم - هیچ جوابی براش نداشتم، نه علاقه ی زیاد، نه ناراحتی بیرونی و نه هیچی! حتی وقتی خبر فوت آقام سلینجر رو برام در محتوای اس ام اس فرستادن، فقط چند ثانیه ای وسط خیابون ایستادم، اخمهام رفت توی هم و به صورت نمادین یکی زدم روی پیشونیم، همین! اما ... خودکشی چستر بنینگتون خواننده ی گروه لینکین پارک واقعا ناراحتم کرد. ناراحت به معنای ناراحتِ کلمه! تمام نسل من، البته اون بخشیشون که موسیقی غربی گوش میدادن، و نیم نسل قبل از من و یک نسل و نیم بعد از من، همه حتما دورانی با لینکین پارک داشتن، مخصوصا نسل من که تمام نوجوونیش رو با لینکین پارک گذروند!

5- اینجا میخواستم یه نکته ای بنویسم، بسیار هم سر و شکل صحبتم رو آماده کرده بودم، اما ترجیح میدم چیزی نگم و سکوت کنم!

8- با بچه های گروه کوچیک تلگرامی بارسایی (صمیمانه ترین جمع مجازی ای که درش عضوم) داشتیم در مورد فروش نیمار و جانشیناش حرف میزدیم و من میگفتم باید به جوونها بازی داد، بعد دوستم گفت ریسکه و من گفتم "ستاره ها رو ریسک ها می‌سازن" ... یکی دیگه از بچه ها میگفت جمله ات خیلی جمله خفنیه، از ایناس که پس فردای توی اینستاگرام از طرف فرگوسن به خورد ملت میدن!

13- "ه" و عزیز دلش "ز" سه هفته ی دیگه ازدواج میکنن! باورتون نمیشه این زوج، "ه" که بیش از هشت ساله رفیقشم و "ز" هم چقدر زوج فوق العاده و خوبی هستن، و چقدر به صورت دو فرد مستقل درجه یک، انسان و باورنکردنی تشریف دارن! براشون دعا کنید!

21- شیوه های شماره گذاری پست هام دارن تموم میشن، دیگه چقدر خلاقیت بزنم، اه اه تف به ریا!

34- و اینکه من به مُرداد پر از حادثه عادت دارم، همونطور که به فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر و شهریور و مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفندِ پر از حادثه عادت داشتم!

55- باقی بقای آقامون سلینجر!

  • هولدن کالفیلد

* "بیلی وایلدر" به شدت میخواست که از روی "ناطور دشت" فیلم بسازه و برای همین وُکلاش رو پاپیچ سلینجر کرد، سلینجر خیلی سرزده به دفتر مدیر برنامه های وایلدر در نیویورک رفت و شروع کرد به داد و بیداد که "به وایلدر بگید دست از سرم برداره ، ایشون خیلی خیلی بی احساسه"!

** "جری لوییس" که ستاره سینمای خیلی بزرگی بود به صورت عمومی بیان کرده بود که علاقه داره فیلم "ناطور دشت" رو بسازه و بر اساس رسم معمول، اون با جی. دی. سلینجر تماس گرفت و اون گوشی رو روی لوییس قطع کرد.

*** همه جا حرف این بود که "الیا کازان" از ساختن فیلم "ناطور دشت" نا امید شده، "الیا کازان" برای "ناطور دشت" رفت دنبال سلینجر، در زد و گفت "آقای سلینجر! الیا کازان هستم" و سلینجر گفت "چه جالب!" و در رو بست!

**** "میخوان فیلمش رو بسازن، هولدن خوشش نمیاد".

***** سلینجر نسخه ابتدائی "ناطور دشت" رو به "باب ژیرو" میرسونه، ژیرو رُمان رو میخونه و عاشقش میشه، تحت تاثیر کتاب قرار میگیره و میگه باعث افتخارشه که این رُمان رو چاپ کنه،بعد "باب ژیرو" کتاب رو به رییسش نشون میده، "یوجین رینال" کتاب رو نگاه میندازه و میگه: "این یارو دیوانه است، کتاب باید بازنویسی بشه". باب ژیرو سلینجر رو به دفترش میبره و مدت زمان زیادی از پنجره بالا "خیابان مدیسون" رو نگاه میکنه. و بالاخر رُو به سلینجر میکنه و میگه "خب البته هولدن کالفیلد دیوانه است" و هیچ عکس العملی از سلینجر نمیبینه. اما ژیرو دقیقتر که نگاه میکنه متوجه میشه سلینجر در حال اشک ریختنه. بلند میشه، میره پایین، به سمت طبقه همکف ساختمان اداری، مدیر برنامه هاش رو صدا میزنه و میگه "من رو از این انتشارات ببر بیرون. میگن هولدن کالفیلدِ من دیوانه است"!

تکه‌هایی از مستند سلینجر ساخته شِین سالِرنو که دو سال پیش توسط بنده ترجمه شد.

پ.ن: دوباره خوانی برخی آثار سلینجر رو شروع کردم که عمدتا سال 85 و 86 خونده بودم، با ترتیب خاصی میخونم و بعدا، وقتی دوباره خوانی رو به پایان رسوندم، مطلبی مینویسم، از کاراکتری که بسیار بهش ارادت دارم.

با هم ببینیم: لینک دانلود مستند سلینجر با کیفیت 720p و لینک زیرنویس فارسی

  • هولدن کالفیلد

همین که پای لعنتی اش را داخل واگن لعنتی تر گذاشت فهمیدم که آبمان توی یک جوی نخواهد رفت. آنچنان جلوی در واگن مترو؛ ورودی مقدس و افلاطونی من که باید جلوی خروجی پله برقی دار مناسب هم باشد؛ خواست خودش را کنار من جا کند که شستم، یا یکی دیگر از انگشتانم، خبردار شد که اتفاقی در راه است، وای خدا! در معبد مقدس من! خدا خودش میداند که من چقدر روی این مکعب برقی زیر زمینی وسواس و تعصب دارم. معلوم بود که در آینده ای نزدیک یا دور کلاهمان توی هم می‌رود. کتابی دست من بود و میخواندمش. جوری دورخیز کرده بود و برای پرش از بیرون مترو گرم می‌کرد انگار مسابقات المپیکی است که جایزه بردش مدال طلا و جایره باختش سقوط به دوزخ سُفلا است؛ ولی نمیدانست رقیب قدرش، راهب مترویی برای خودش در همین واگن ها و پله ها و راهروها هر هفته و هر روز المپیک و دوزخ را با هم به سخره می‌گیرد. در واگن که باز شد؛ و من همینطور سرم توی کتاب بود مثلا؛ با سرعت معمولم به سمت پله برقی راه افتادم ، سرعتش را که دیدم، البته من که سرم توی کتاب بود، همینطور به سرعتم اضافه کردم، او نه تنها معبد مترویی مرا در هم ریخته بود که بلکه نیت داشت در اجرای مراسم آیینی من هم خلل وارد کند، نفر اول که رسیدم روی پله برقی، به سمت ناکجا آباد، یک جایی آن بالای پله برقی بین سقف و تابلوها، لبخندی فاتحانه زدم. مست از پیروزی بودم؛ و باید شاهد باشید که نگارنده ی مست آنچنان اخمی بر صورت داشت که اگر عابری از سمت مقابل نگاهش میکرد،یا بیایید ادای راوی بودن در نیاوریم، نگاهم میکرد، یکی از سه حدس اولش در مورد وضع من، بازگشت از نبردی تلخ فرجام بود و دو حدس دیگرش مرگ عزیزان و خواندن زورکی کتابی از مصطفی مستور؛ که ناگهان دشمن بی اخلاق از روی پله های برقی دو تا یکی گذشت و از کنارم عبور کرد. او، آن پلید چموش بد طالع، پیروزی ام را در هم شکست و قاعده ی بازی را خراب کرد؛ و خدا باید شاهد باشد که اگر روزی باز کسی قاعده ی بازی خودساخته ی مرا که میدانم میداند و بازی‌اش کرده است خراب کند، من هم جدی جدی خرابش میکنم، فقط ای کاش همین خدایی که الان داریم اینهمه شاهدش میگیریم و ازش تقاضای دادرسی و ویدئوچک داریم در آن تاریخ فرضی خودش  این قیدهای مسخره ی اجتماعی را از هم بگسلاند که من راحت خرابش کنم؛ او پس از لوث کردن فتح الفتوحم از میدان دید من، و میدان توجهم، و اگر میدانهای دیگری داشتم از آن میدانها هم، خارج شد.

بعد من؛ که طبیعتا رنگی قهوه ای بر سر تا پای دستاوردهای مترویی‌ام زده شده بود سلانه سلانه و همانطور که کتاب میخواندم به سمت بیرون حرکت میکردم، آن آخرهای فکرم حواسم پیش یک نخ سیگاری بود که در ته پاکت حضور دارد؛ و خب کشیدن سیگار هم رسوم خلل ناپذیر خودش را دارد که باید به موقعش فراهمش کرد؛ رسیدم به مغازه ی مترو، از همین سوپرمارکت هایی که خیلی غمگین صرفاً در یک گوشه ی خالی حضور دارند؛ این جا را استثنائاً مسابقه ای نداشتم چون حقیقتا خرید کردنم از این مغازه یکی از بزرگترین خیانتهای آیینی من به مناسک سیگار کشیدن بود، و به خاطر این گناه نابخشودنی ممنون از تو مسافرِ رقیب پلید! از پسرک پرسیدم که "دلستر تلخ داری؟" و او جواب داد "یکی دارم، شاید برده باشن!" خندیدم؛ و چقدر ذوق داشتم که دارم یکی از شوخی های کلامی جذابم را رو می‌کنم؛ و گفتم "اگر داشتی، چرا میگی داری؟"؛ و سرمستانه خنده ام را ادامه دادم؛ پسر هم خندید؛ که باعث شد در جا بشود  محبوب ترین انسان روز برای من، مرهم زخمهای التیام نیافته ی مسابقات المپیک درون متروییِ ویران شده، مسیح از معراج برگشته ی نوجوان من، و البته همین جا باید بدانید که نگارنده هرگونه علاقه با ریشه های فرویدی به پسران نوجوان را شدیدا تکذیب می‌کند؛ گفت که "نمیدونم! نگاه کنید شاید باشه" البته قبل از دستور واضح و بدیهی اش؛ که اگر بهترین آدم روز برای من نبود حتما به رویش می آوردم؛ من شخصا عملیات کنکاش را آغاز کرده و با موفقیت به پایان رسانده بودم. بطری را سمتش گرفتم و گفتم "پیچی نیست، بازش کن لطفا" و بعد کتابم را؛ با وسواسی خاص، جوری که نه عطف خم شود نه لبه ها نه کاغذ ها و نه هیچ جایی تا بخورد؛ روی پیشخوان گذاشتم، حساب کردم، دلستر را گرفتم و از مغازه خارج شدم، چند قدم که رفتم یادم افتاد که کتابم را همانجوری در آن حالت مقدس روی پیشخوان جا گذاشته ام، اصولا بر خلاف روزگاران دور که هیچ چیز را هیچوقت فراموش نمیکردم، مدت مدیدی است که همیشه همه چیز یادم می رود؛ یک بار حتی بعد از رسیدن به محل کار فهمیدم که خودم را در خانه جا گذاشته ام، کور شَوم اگر دروغ بگویم! برگشتم کتابم را برداشتم و رفتم سمت خروجی، روی پله برقی خروجی سیگار را روی لبم گذاشتم و همزمان جوری موضع گرفته بودم که نکند کسی از پشت سرم بیاید و دو تا یکی پله ها را رد کند، نه دیگر! این بار سد محکمی به نام من وجود داشت! اینجا باید به عنوان راوی اضافه کنم که میدانم خیلی سخت است تحمل اینهمه جزییات و جملات معترضه و از اتمسفری که در حال حاضر اطرفم حس میکنم واضح است که این جزییات صدای اعتراض شما را هم در آورده است، اما باید بدانید که به هر حال من راوی هستم و خب شما داستان من را میخوانید، یعنی اینقدری تحمل کرده اید که تا اینجا رسیده اید و حالا میخوانید که راوی داستان در مورد جزییات بی نهایتی که به کار میبرد به شما توضیح میدهد، همین یعنی اگر تا اینجا را خوانده اید پس با این جزییات هم کنار آمده اید و من وظیفه‌ی اخلاقی خودم میدانم به شما بشارت یا خبر یا هشدار و یا زنها بدهم که تا آخر داستان همین بساط را داریم، یا شما تا اینجا را نخوانده اید که اصلا من دلیلی نمیبینم بخواهم به شما توضیح بدهم، چون منطق حضور نداشتن شما در این سطور خودش در واقع نقض غرضی است بر لزوم توضیح. در واقع علاوه بر این موضوع که خواستم با توضیح دادن در مورد جزییات، باز هم جزییات ذهنم را روی کاغذ بیاورم، هدف دومم از این توضیحات ایجاد فضای مثلا دمُکراتیک، خاکی و متواضعانه؛ و خدا می‌داند کاملا دروغین و نمایشی؛ بود و بس! رفتم گوشه ی بیرونِ ایستگاه مترو؛ چه ترکیب غریبی، گوشه‌ی بیرون (یکی دیگر از همان جزییاتی که دوستش دارید!)؛ سیگارم را با فندکم؛ که نام مشخصی دارد و نامش را بنا به ملاحظاتی که در این مقال نمیگنجد نمیتوانم بگویم؛ روشن کردم. گفتم در این مقال نمیگنجد! ببینید حتی جزییاتی هم هست که من معتقدم در این مقال نمیگنجد و زحمتش را از سر شما کم میکنم، حتی اگر به بهانه ی مقالی دو کلمه ای که نمی‌گنجد، دو سطر کامل از مقال دیگری صحبت کنم و بگنجد! سیگارم را که با دلستر مزه مزه میکردم؛ یعنی نه که سیگار را مزه مزه کنم، سیگار را میکشیدم و دلستر را مزه مزه میکردم؛ جوانک دیگری آن نزدیکی ها وظیفه ی خوردن بادام زمینی بسته بندی شده را به اساطیری ترین شکل ممکن؛ همان شکل غیر قابل باوری که در آن پسرهای مو فرفری ته ریش قشنگ تبلیغاتِ همین محصول آن را میخورند؛ می‌خورد. حس کردم مسابقه ی دیگری آغاز شده بنابراین تلاش خودم را برای اول ترک کردن گوشه ی بیرون مترو شروع کردم، البته پسرک هم خوردن آن چهار عدد بادام زمینی را زیادی طول و تفصیل می‌داد اما آخرهای کار بودم که حس کردم این جوان با سبکی مانند "هایله گیبر سیلاسی"؛ و اگر ایشان را نمیشناسید دونده ی افسانه ای ماراتُن؛ آخرهای مسابقه را آنچنان جدی میگیرد  که نفر اول هر لحظه بیشتر پی می‌بَرَد "اجسام از آنچه که در آینه می‌بیند به او نزدیکترند". آمدم سیگارم را خاموش کنم و بروم که ناگاه از جایش بلند شد، آماده می‌شدم برای دومین شکست پیاپی خودم؛ البته اولی را بُردم اما رقیبم قاعده را رعایت نکرد؛ مویه کنم که دیدم جوانک تازه سیگاری گیراند و رفت گوشه ی بیرون‌تر از گوشه ی بیرون من و مشغولش شُد. من هم؛ صدایش را در نیاورید، خیلی متقلبانه؛ بُرد خودم را اعلام کرده و به سمت خانه راه افتادم.

همین جا از همه ی خوانندگانم تشکری مبسوط دارم که تا اینجا من را همراهی کرده اند، راستش را بگویم اگر راوی ای به این حد متکبر داستانی را برای من تعریف کند، قطعا پای داستانش نخواهم ماند، شاید دلیل اینکه شما مانده اید و من نمی‌مانم همین باشد که شما چنین تکبری ندارید و منِ راویِ دانای مطلق چرا! و چون من خودم یک پا راویِ دانای مطلق هستم حضور یک عدد راویِ دانای مطلقِ دیگر را بر نمیتابم. به هر حال اینجا و قبل از تمام کردن داستان لازم است از شما؛ که خدا میداند چقدر دوستتان دارم؛ تشکر کنم. و حالا چون تشکر را یک پاراگراف جدا کرده ام؛ و به این دلیل اصلی تر که پاراگراف قبلی خیلی خیلی غول بود؛ برای ادامه ی ماجرا باید به پاراگراف بعدی برویم.

این هم از پاراگراف بعدی! در مسیر خانه یک مسابقه ای را با خودم شروع کردم؛ چون مهم اصالت مسابقه است نه داشتن رقیبی برای مسابقه دادن؛ که باید کتاب را به صفحه ی مقدس 145 برسانم، حالا اینکه چرا صفحه ی 145 مقدس شده تنها دلیلش این است که من راوی هستم، تکبر و تبختری مثال زدنی هم دارم، چیزی که در سرتاسر این روایت بوی تعفنش را همه‌تان احساس کرده اید، و بنابراین مِیلی نیم نارسیستی نیم سادمازوخیستی به جلوه گری ادبی و نمایاندن قدرتم هم دارم، و به همه ی این دلایل تصمیم گرفتم با فتوایی متقن و غیرقابل برگشت صفحه ی 145 را تقدیس کنم. سر کوچه‌مان بودم که به این صفحه رسیدم؛ می‌دانید خواندن کتاب در پیاده رو خیلی سخت است چون باید حواستان را به همه جا بگذارید، بنابراین مجبور شدم هر جمله را چندین و چندبار بخوانم؛ پس از تمام شدن ماموریتِ رسیدن به ظهور 145 قُدسی، کتاب را با اطواری مثال زدنی، همانطور که از یک راوی متکبر و متفرعن بر می‌آید، بستم، آن را در دستانم نگاه داشتم و همچون چنگیز مغول بر دروازه های نیشابور؛ بلاتشبیه البته؛ روبروی در ایستادم؛ جزییاتی روشن و غیرضروری که بسیار پر طمطراق ادایش کردم؛ کلید را انداختم؛ یکی از آخرین بدیهیاتی که می‌توانم به صورت جزئی رویش مانور بدهم؛ در را باز کردم؛ باز هم یکی دیگر از آخرین ها؛ و وارد خانه شدم؛ و اینکه وارد خانه شدم آخرین مسئله ی جزیی‌ای بود که به آن پرداختم. اما حالا که فکر میکنم بر اساس آن طرح داستانی به درد نخوری که در ته ذهنم داشتم قرار بود داستان را با "وارد خانه شدم" تمام کنم، که این پایان را فدای علاقه وافرم به جزییات بحث کردم. و حالا که کار به اینجا رسید در همین لحظه ابتدا به عنوان راوی از شما بابت این مسئله عذر میخواهم؛ معذرت! دوم آنکه همین جا با شما خداحافظی می‌کنم؛ خدانگهدار! و سوم اینکه برای چند ثانیه هم که شده؛ حتی در حد همین چند ثانیه ی آخر؛ حضور خودنمایانه و زننده ام در سرتاسر متن را تمام میکنم و مانند یک راوی کلاسیک آرام و متین، روایتم را با کوتاه ترین پاراگراف این داستان؛ در حد نیم خط؛ به پایان می‌رسانم.

روبروی درایستادم، کلید را انداختم، در فلزی را باز کردم و وارد خانه شدم.

پایان

پ.ن: برای "بادی" نویسنده ی با قریحه، طناز، وراج، پرحرف و دوست داشتنی و ترسوی خانواده ی " گِلَس" که شوق نوشتن را دوباره در سرم انداخت.

  • هولدن کالفیلد

سه شنبه غروبی بود که با حاج سید مهدی جیگر و آمیرزا دکتر میم کوهستانی در بوستان معظم و معزز لاله - همان مکان اولین دورهمی - جمع گشته و با فلاسکی خالی از آب! و مقادیر زیادی هات چاکلت و نسکافه و چای کیسه ای به گفتگو و نوشیدن میپرداختیم. همان هنگامه بود که حاج سید مهدی گفت "من ناراحتم از دستت، شوخی خیلی ناشایستی کردی و پاکش کن" گفت "شوخی تو بالذات زننده است و نباید اونجا باشه" ادامه داد "کلا همین از اون شب یادته" و‌در برابر مقاومت من در برابر حذف نوشته اضافه کرد "به همین راحتی؟" بنابراین بنده بیخیال سردرد های بعدی شده و پکوندمش رفت!

پ.ن ۱: من در قبال برخی آدمها یک بار تصمیم اشتباه گرفتم، در برابر عده قلیلی دو بار ، اما خیلی کم پیش اومده سه بار یه اشتباه رو تکرار کنم.

پ.ن ۲: به نظر خودم متن زشتی نبود، زننده هم نبود، اما نوشتم و با شناخت نسبیم میدونستم ناراحت میشه، خوش بینی ذاتیم به مقوله رفاقت باعث شد منتشرش کنم، اشتباه کردم، در دو مقوله، خوشبینی و عدم اعتماد به خودم!

پ.ن ۳: اینجا کم پیش اومده متنی به خواسته ی دوستی پاک بشه، اون دو سه باری که شد، هیچی مثل قبل نشد.

پ.ن ۴. باقی بقای همه.

  • هولدن کالفیلد

صفرُم: فروردین سال 95 در قضیه ی تجاوز پسر نوجوان به ستایش دختر افغان شش ساله، مطلبی نوشتم (برای آگاهی بیشتر در مورد موضوعات مطروحه در این پست، مطلب لینک شده رو مطالعه کنید) تا موضوع حداقل برای مخاطبان خودم از این حالت گل آلود عاری از حقیقت روشن تر بشه. چندی پیش هم مطلب دیگری نوشتم در مورد اینکه چقدر جامعه ی هیجان مدار بی مغزی هستیم، دو سه هفته ی قبل هم موضوع فوت دردناک آتنا اصلانی پیش اومد... بعدشم همه شاهد واکنشهای مختلف  مردم و مسئولین و غیر مسئولین بودیم! حالا خود شما اینهایی که گفتم رو وصل کنید به هم!

یکُم: در کودک آزاری جنسی، حجاب و بی حجابی هیچ تاثیر اولیه یا ثانویه ای ندارن، برادر ارزشی، دوست مثلا متدین! چرا اینقدر بی حرمت و بی فکرین؟ چه ربطی داره؟ چرا میچسبونیش به بدحجابی توی جامعه؟ اصلا کودک آزار در اکثر موارد ترجیح جنسیتیش فرق داره! بله! باز اگر میخواستید تجاوز به زنان رو به حجاب ربط بدید - که اینهم ربط خاصی نداره - باز میشد توجیهش کرد! اما هیچ، مطلقا هیچ ارتباط خاصی بین دیدن زلف زلیخا، و تجاوز به دختر خردسال زلیخا وجود نداره! روی جسد دختر مظلوم مردم، سواری نکنید!

دوم: سو استفاده جنسی از کودکان جز در موراد خاص و نیازمند بررسی همه جانبه (به طور مثال کشیش های کاتولیک یا مذهبی های معتقد به پرهیز جنسی شدید) کوچکترین ارتباط تایید شده و حتی تایید نشده ای به موضوع مذهب نداره! وجود متجاوزین به کودکان، ربطی به مذهب مردم نداره! جامعه ی خفه - اگر جامعه به اون خفگی سیاهی که در موردش دروغ پراکنی میشه باشه - فساد رو به صورت عمومی و پنهانی افزایش میده! هیچ دلیلی نداره شهوت فردی بهش فشار بیاره و توی این همه هدف بالقوه ی جنسی، به سمت دختر شش ساله گرایش پیدا کنه! گرایش های مخرب و ناسالم جنسی، عموما پایه های ژنتیکی دارن، گرچه مولفه های آموختنی دارن، اما ذات عمل هیچ ربطی به مذهب افراد نداره، هیچ ربطی نداره که "وااااااااااای ببین جمهوری اسلامی رو!"، یعنی الان آمریکا و اروپا آمار صاف و سالمی دارن در این مورد؟ نتایج یک فراتحلیل در سال 2011 نشون داد پس ازاسترالیا با 21.5% کودک آزاری دختران و 7.5% پسران ، آفریقا با شیوع کودک آزاری به میزان 20.2% در دختران و 19.3% در پسران، ایالات متحده آمریکا با 20.1% کودک آزاری گزارش شده در دختران و 8% در پسران، بالاترین میزان آزار جنسی به دختران رو داره! توی این نتایج اعلام شده در اروپا 13.5% دختران و 5.6% پسران ، آمریکای جنوبی 13.4% دختران و 13.8% پسران و در آسیا 11.3% دختران و 4.1% پسران قربانی کودک آزاری میشن! یعنی طبق آمار جوامع سنتی و مذهبی آسیایی کمترین میزان کودک آزاری در هر دوجنس رو ثبت کردن! اگر موارد گزارش نشده رو به این آمار اضافه کنید، باز هم آسیا سالم ترین نقطه ی دنیا از این نظر خواهد بود! عزیزان آزادی خواه متجدد، الان خوبه بند یکُمی ها بیان همین رو فرو کنن توی چشماتون؟ روی جسد دختر مظلوم مردم، سواری نکنید!

سوم: مقوله ی آموزش جنسی به کودکان و نوجوانان مطالبه ی حداقل 15 ساله ی جامعه روانشناسی از وزارت آموزش پرورش و دولت ایران هست، سابقه ی این موضوع خیلی بیشتر از سند 2030 هست! موضوع تجاوز و مرگ آتنا اصلانی اگر یک درصد به لامذهبی گری و یک درصد به خفقان نظام و مذهب ربط داشته باشه، همین مقدار خُرد رو هم حتی به سند 2030، اجرا شدن و نشدنش ارتباطی نداره! مرگ این دختر مظلوم نه نتیجه ی تلاش برای اجرای سند هست، نه نتیجه ی جلوگیری از اجرای سند! میدونید؟ به نظر من آدم باید خیلی وقیح باشه که این همه چیز بی ربط رو بچسبونه به یکی از فجایع دردآور جامعه و اسم خودش رو هم بذاره آدم! شمایی که بدون کوچکترین دانشی از آموزش حرف میزنی، پیش خدا هیچی، پیش خودت راحتی؟ شب سر راحت روی بالش میذاری؟ الان شما واقعا فکر کردید که بچه ی شش ساله رو چطور با موضوعات جنسی آشنا میکنن؟ یعنی پیش خودتون فکر کردین بچه رو میگذارن جلوشون میگن خُب! نذارید بهتون تجاوز کنن با این روش ها؟!!! اول اینکه موضوع آمیزش جنسی در سنین اولیه ی دبستان در تمام دنیا، با لقاح گیاهی آموزش داده میشه! پس این توهمات آموزش جنسی دبستان رو بریزید دور! دوم اینکه موثرترین آموزش در پیشگیری از کودک آزاری روش "لمس خوب - لمس بد" هست، که توش کوچکترین اشاره ای به موضوعات جنسی نمیشه، صرفا به کودک یاد داده میشه برخی لمسهای مشکوک و همچنین برخی لمسها بر برخی اعضای بدن "بنا به دلایلی" نامناسب هستن و بچه اگر در معرض این موضوعات قرار گرفت باید محل رو ترک کنه و یا پیش یک بزرگتر آشنا برگرده! مناسب ترین سن برای شروع این روش ، پیش از دبستان هست! با توجه به زیاد بودن قربانیان 6 و 7 ساله، بهترین سن شروع آموزشهاس مبتنی بر لمس رو 5 سالگی در نظر میگیرن! بله در جوامع غربی در سنین دبستان این رو یاد میدن و مرور میکنن، اما شروع همچین آموزشی قبل از دبستانه! توسط والدین شروع میشه و همونها مهمترین بخش مطلب رو انجام میدن! آتنا چندسالش بود؟ چرا یه خواسته ی صحیح و قدیمی جامعه ی علمی ایران رو با سیاسی بازی کثیف،به لجن میکشید؟! چرا رای مزخرفی که دادید، چشمتون رو روی همه چیز بسته! داستان آتنا موضوع سند 2030 نیست! نیاز به آموزش صحیح جنسی - که پُر واضحه به شدت لازم هست - بسیار بسیار قدیمی تر از بازی سیاسیِ ابلهانه ی سند 2030 هست و اگر روزی هم قرار به اجرای همچین موضوعی باشه، قطعا اونی نخواهد بود که 2030 توصیه کرده، برای بهره برداری سیاسی، سر مزار پاره ی تن مردم نرقصید، روی جسد دختر مظلوم مردم، سواری نکنید!

چهارم: این رو خیلی کوتاه میگم، اعدام ، یا حکم لازم و صوابی هست، یا نه، تحجر و عقب ماندگیه! اینقدر بوقلمون صفت نباشید! روی جسد دختر مظلوم مردم، سواری نکنید!

و

پنجم: روی جسد دختر مظلوم مردم، سواری نکنید! خلق خدا هم ببخشه، خدا هم ببخشه، خودتون میتونید ببخشید؟

  • هولدن کالفیلد

چند وقت پیش همینطور که در حال تولید محتوا برای کانال عجیبترین ها بودم، یادم افتاد که نام خانوادگی لی توی کره خیلی استفاده میشه، یه جستجویی کردم و متوجه شد که نه! نام خانوادگی کیم از لی هم بیشتر مرسومه و طبق سرشماری سال 2000 ، نام خانوادگی 21.6% مردم کره ی جنوبی کیم و نام خانوادگی 14.8% اونها لی هست! برای اینکه مطلب ساده بشه، سال سرشماری رو ازش حذف کردم و همینجوری الکی درصد ها رو رُند کردم، یعنی من مطلبم رو اینجوری نوشتم که "نام خانوادگی 36% از مردم کره جنوبی یا "کیم" است یا "لی"! کیم با 22 و لی با 14% پراستفاده ترین نامهای خانوادگی در کره هستند"! مطلبی که توی کانال کار شد این بود.

گذشت تا چند روز پیش همینجور که خانواده داشتن خبر 20:30 (یا مشابهش در شبکه خبر) رو میدیدند خانوم گوینده با یه لحن "تازه کجاش رو دیدید!!!" گفت که "نام خانوادگی 36% از مردم کره جنوبی یا "کیم" است یا "لی"! کیم با 22% و لی با 14% رایج ترین نامهای خانوادگی در کره هستند!" بعد من همینجور پوکر فیس وار در و دیوار رو نگاه میکردم که "آخه مگه میشه؟ با همون نوشته ی ما، با همون درصدهای دستکاری شده ی من؟" واقعا چرا؟ زنگ زدم به دوستم "ح" و گفتم همین الان اخبار مطلبمون رو اعلام کرد، "ح" گفت "این مطلب رو کل خبرگزاری ها و سایتها با همون متن و عکس خودمون کار کردن!!! خیلی صدا کرده!" و من در کل مدت زمان مکالمه داشتم فکر میکردم که من درصد ها رو دستکاری کرده بودم...

خلاصه میخوام بدونید که اینهمه آدمِ خبرنگار و مسئول و متخصص (جان عمه هاشون) در حوزه ی تولید خبر، نکردن یه جستجوی ساده بکنن ببینن واقعا چه خبره! که آیا اون چیزی که میخونن و زارت! کپی میکنن معتبره یا نه؟ یا اینکه اصلا خبر تازه ای هست یا نه! میخوام بدونید یه بلاگر ساده تا توی جام جم نفوذ کرد، با خبرِ نیمه معتبرِ ساده سازی شده!!!

توی همچین جامعه ای خبر میخونید!

  • هولدن کالفیلد

بدون هیچ توضیحی ، پست های شما:

یکتا ، ماهی کوچولو ، خانومی ، محدثه ، محبوبه شب ، شباهنگ ، هلیا استاد ، آقاگل ، بانوچه ، سفره خاتون (لینک تصویر پست) ، دکتر میم ، همطاف یلنیـــز ، گمشده :) ، دکتر سین ، #زینب_شاکری ، ذهن پریشان ، گلبول ، نویسنده ، خورشید جاودان ، توکا ، نفراول ، فاطمه ، ، می‌نویسم از خودم ، یک دیو ، احمدرضا ، حریر بانو ، فاطیما ، سِجِل ، مریم ، مگهان ، الـ ـی ، هوپ ، منِ مُبهم ، منِ مجازی ، خورشید ، مستر مرادی (بازم هنوز بچه است و شوخی کرده باهامون) ، گُل نِگار ، روزمرگی ، نیما (امین خدایی این چه اسم ضایعیه؟) ، میلاد ، میرزا ، خانم انار ، مصطفی موسوی ، دلنیا ، قاسم صفایی نژاد ، nilyنیلی ، اَسی ، حاج مهدی ، نگین ، divaneدیوانه ، آبینه ، تی رکس ، نون. الف و این حقیر یعنی هولدن کالفیلد.

پ.ن 1: از همه عزیزانی که در این بازی شرکت کردن تشکر میکنم!

پ.ن 2: اگر لینکی هست که به من رسوندید و جا افتاده توی لیست، لطفا در جریان بگذارید من رو، چند بار کامنتها رو مرور کردم که لینکی جا نیفته! اگر پیش اومده معذرت میخوام و اطلاع بدید که اضافه بشه!

پ.ن 3: بازی تموم نشده! اصلا بازی وبلاگی قشنگیش به تموم نشدنشه! بنابراین هروقت پست جدیدی گذاشتید یا دیدید، به من خبر بدید که اونها رو هم اضافه کنیم!

پ.ن 4: خُب؟ دیگه چه خبر؟

  • هولدن کالفیلد