Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

۲۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

شما ممکنه پیش خودتون اخیرا فکر کرده باشید چرا هولدن فقط داستان مینویسه؟ یعنی چی اصلا! خب اگه حرفی نداره حرفی نزنه! اما زهی خیالات خام و باطل! چیزی که زیاد در هیولای درون ریخته موضوع نغز و پر مغز برای صحبت کردنه! با این حال اخیرا موضوعات زیادی بودن که خواستم ازشون بنویسم و به هر دلیلی ننوشتم و بیخیال شدم!

از مجموعه چیزهایی که پُز دادن ندارند: قصد داشتم پستی بنویسم در مورد مجموعه چیزهایی که به هر شکلی اشتباها بهشون ارزش زیادی داده میشه، میخواستم بنویسم تهران و شریف خوندن به خاطر چهار تا تست بیشتر زدن افتخار نداره، پزشکی ارزشمند تر از فلسفه خوندن نیست، مهندسی که ابدا از هیچ رشته ای ارزشمند تر نیست، این که کفشت دو میلیون و ماشینت دویست میلیونه ارزشی نداره، اینکه دماغ و سینه و فلان جات رو عمل کردی واقعا پُز دادن نداره! اما ننوشتم!

چرا؟: کافی بود بنویسم "شریف" و "تهران" خوندن مطلقا ارزشی نداره، اینجا کاربرهای خاص ناراحت میشدن و جَو عمومی به هم میریخت، مینوشتم پزشکی و مهندسی خوندن هیچ پزی نداره، پزشکها و مهندسهای بی شمار این وبلاگ بهشون بر میخورد، اگر استدلالاتم رو در این موارد مینوشتم و نقایص شخصیتی "احتمالی" رو بیان میکردم همه چیز بدتر هم میشُد، کافی بود بنویسم علمی که به عَمل نیاد پشیزی نمیرزه، همه تحصیل کرده های بیکار -یا با شغل غیر مرتبط- از دم ناراحت میشدن و همینطور بگیر برو تا آخر! مسلما کسی که داره روی ظاهر و پول و ماشین و سینه گردش مانور میده اصلا لیاقت هم صحبتی با من رو نداره و اونها به درک اصولاً!

از ماجراهای فلوشیپ روان درمانی وزارت بهداشت: طبق قانون، قانون مصوب مجلس شورای اسلامی، همه مجوز های کاری مربوط به "روان درمانی" توسط نظام روانشناسی باید اعطا بشه. پارسال وزرات بهداشت یه دوره تکمیلی برای روانپزشکهاش گذاشت، دوره تکمیلی روان درمانی، این "روان درمانی" کار اصلی روانشناسان بالینی هست، اعتراضها بلند شد و نظام روانشناسی به ریاست جمهوری نامه نوشت که جلوی دوره رو بگیرن که این ورود در حوزه نا مرتبطه، دخالت در کار روانشناسهاست، تفسیر به رای علمیه و اعلام هم کرد که به روانپزشکانی که این دوره رو بگذرونن مجوز کار "روان درمانی" - متفاوته با جواز نظام پزشکی - رو نمیده و برابر مطب های ارائه دهنده این خدمات اقدام قانونی خواهد کرد. اما جریانها به اینجا ختم نشد، دکتر "فربد فدایی" طبق بیاناتی اعلام کردند روانشناسان بالینی حق "روان درمانی" ندارن و بیماری های روانی ، فقط بر اثر ناهنجاری های فیزیکی به وجود میان و باید پزشک تشخیص بده، و روانشناسان بالینی باید در دادگاه انقلاب محاکمه بشن! البته دکتر الهیاری و بعضی دیگر از روانشناسان نامی مملکت به خوبی جواب این شطحیات رو دادن! میخواستم مثلا بنویسم که این جماعت سیاستگذار، نرفتن یه سر بزنن به کتاب "روانشناسی بالینی - جری فیرس" یا حداقل یه سر به تقسیم بندی های APA (انجمن روانپزشکی آمریکا) بزنن، یا حتی نرفتن نگاه کنن مارتین سلیگمن، رییس سابق انجمن روانپزشکی آمریکا، یه روانشناس بوده. میخواستم بنویسم حواستون باشه وقتی دارین میرید تو مطب روانپزشک، دارید میرید توی سلاخ خانه، میرید جایی که معتقدن کوچکترین مشکلات شما باید با دارو درمان بشه، داروهایی با عوارض زیاد، اما همین جماعت متخصص، همزمان پا توی کفش روانشناسها میکنن و میخوان توی یه سال، روان درمانگر هم بشن. میخواستم بنویسم ، ننوشتم!

چرا؟: من بحث رو دوست دارم، لذت میبرم از بحث کردن، به جز یک جا! من بحث در مورد بدیهیات رو احمقانه ترین اتفاق بشری میدونم، آدم سر اینکه روزه یا شبه بحث نمیکنه، آسمون رو نگاه میکنه! اینکه "روان درمانی" وظیفه اصلی یه روانشناس بالینی هست و براش حدودا 10 سال درس خونده، بدیهیه، اینکه در آمریکا، آلمان، فرانسه و انگلیس -مهدهای سنتی تا مدرن روانشناسی- روانشناسان بالینی به امر تشخیص و سپس فعالیت های روان درمانی میپردازن، بدیهیه! همین که رییس انجمن روانپزشکی یه روانشناس بوده باید باهاتون حرف بزنه! اینکه ایران جزیره ای جدا افتاده نیست و اختلالات روانی توش مثل بقیه دنیاست بدیهیه! اینکه آخرین باری که کسی معتقد بود اختلالات روانی، همون بیماریهای فیزیکی هستن که نمود روانی دارن، قرن نوزدهم بود بدیهیه! اینکه توی قرن 21 دارن میگن، بیماری های جسمی همگی ریشه های روانی هم دارن -و نه بالعکس- بدیهیه، اینکه توی صفحه 27 روانشنسی بالینی فیرس نوشته شده "مهارت های ضروری در روانشناسی بالینی عبارتند از سنجش و تشخیص، مداخله یا درمان، مشورت، تحقیق و کاربرد اصول اخلاقی و حرفه ای. وجه ممیزه روانشناسان بالینی، تخصص آنها در زمینه شخصیت و آسیب شناسی روانی و قابلیتشان در ادغام علم، نظریه و کار بالینی است" بدیهیه!!! اینکه سالهاست روانشناس و روانپزشک و مددکار به شکل یه تیم فعالیت میکنن در تمام دنیا بدیهیه! اینکه روانشناس بالینی درس "تشخیص گذاری اختلالات روانی" رو خونده خیلی بدیهیه! و وقتی بزرگان روانپزشکی ایران کاملا بر عکس رویه روز ، کاملا بر خلاف علم روز حرکت میکنن، و دویست سال عقب گرد دارن، وضعیت وحشتناک روانپزشکی در ایران یه چیز بدیهیه! نگفتم اینها رو چون حوصله جر و بحث با پزشکهای وبلاگم سر این مسئله بدیهی رو نداشتم. چون خوشم نمیاد کسی بیاد بدیهیات رو زیر سوال ببره و از پا کردن کفش غیر سایز پاش دفاع کنه!

از مسئله ای به نام ازدواج دوم: من از ادواج دوم، از صیغه، از عبارتهای تمکین و این چیزها متنفرم، متنفر! متنفر! ولی ... کسی که میگه من مرد بحث هستم، باید بتونه اعتقادات شخصیش رو بذاره کنار، و در مورد یه موضوع اونجوری که هست صحبت کنه، و من میخواستم بگم، اون خانمهایی که "مسلمانم، مسلمانمـ"ـشون کره زمین رو برداشته واقعا با چی مشکل دارن؟ به چه حقی با حلال خدا مشکل دارن؟ کجای شریعت - و نه قانون - نوشته که اجازه همسر برای همچین عملی واجبه؟  کجا نوشته اگه این کار رو کرد شما حق داری تمکین نکنی؟ و غیره، و بسطش بدم به "مسلمانی" و "اطاعت از احکام اسلام" ، به اینکه اسلام پکیجه، آپشن نیست، شما یا پذیرفتی یا هی مسلمون مسلمون نکن! یا پذیرفتی یا جنس ضعیف، جنس قوی نکن!

چرا؟: معلوم نیست چرا در این مورد ننوشتم؟ اول اینقدر همتون رگ گردنی میشدید، که میومدید میگفتید وای هولدن توقع نداشتیم تو اینقدر دگم باشی، بعد من فقط باید بهتون توضیح میدادم نقش من الان "توصیفی" بوده و خودم اعتقادی ندارم به بیشترش! الباقیش هم به دعواهای فمنیستی میگذشت!

بله برای اینهاست که نمینویسم، نه که حرفی ندارم، حرفهای خطرناکی دارم!

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبلی: اول - دوم - سوم - چهارم

من پروانه ام. داستان من با به دست آوردن بهترین موقعیت زندگیم شروع میشه، وای خدا جون! چقدر خوشحال بودم، بالاخره تونستم شرکتم رو افتتاح کنم، همیشه آرزو داشتم که این شرکت رو داشته باشم و حالا به آرزوم رسیده بودم. من از اون دخترهایی نبودم که بشینم یه گوشه و گریه کنم، من میجنگیدم! حس خوبی داشت، افتتاح شرکت رو میگم! فقط یه مشکلی داشتم و اون کمبود نیروی کار متخصص بود، اینجا بود که من و سپهر به هم رسیدیم. پسر خوبی بود، خیلی دقیق بود، کارهاش رو به موقع تحویل میداد و کم حرف بود. خجالتی؟ نه بابا خجالتی چیه؟ ذاتا کم حرف بود!

یه چند ماهی از ورود سپهر گذشته بود که کم کم پروژه هاش به مشکل خورد، یکی بعد از اون یکی، مشکلات هم عجیب تر و پیچیده تر از هم، گاهی مشکلمون اونقدری عجیب بود که شک میکردم نکنه یکی از پرسنل میخواد سپهر رو پیش من خراب کنه؛ برای همین چیزها بود که خودم مجبور میشدم شخصا دخالت کنم.مثلا سر یکی از کارهامون کل سیستم ها با هم ارور می دادن، ارور که رفع شد تازه فهمیدیم اول مشکلاتمونه، همه اطلاعاتمون از دست رفته بود، رفتیم سراغ نسخه پشتیبان، اجرا نشد! وای خدا! فقط یک هفته من و سپهر دو نفری داشتیم اطلاعات رو ریکاوری میکردیم، خیلی سخت بود! بعد از همین قضیه بود که من رو به یه قهوه دعوت کرد، عادت نداشتم با کارمندهام برم بیرون، گفتم نه آقای روزبهانی ممنون! اخم کرد و گفت خیلی ناراحت میشه اگه دعوتش رو رد کنم، بعد خندید و گفت این قدری ناراحت که ممکنه استعفا بده! خنده ام گرفته بود، استعفا به خاطر یه فنجون قهوه، همینطور اصرار از سپهر و انکار از من بود، تا اینکه بالاخره حرفش به حرف من چربید و قبول کردم.

یه کافی شاپ نزدیک محل کارمون بود، رفتیم همونجا و این شروعی شد به ارتباط ما با هم. از من پرسید که چی سفارش بدم؟ گفتم اومدیم قهوه بخوریم! تقریبا تا وقتی قهوه ها برسه ساکت بود، سفارشهامون رو که آوردن یهو فنرش در رفت و شروع کرد به حرف زدن، وای خدا جونم چه پسر با نمکی بود، تا حالا اینجوری ندیده بودمش. با هیجان زیاد از آخرین کتابی که خونده بود حرف می زد، منم گوش میدادم. چه پسر عمیقی بود، منم دوست داشتم مثل اون باشم، از این دغدغه ها داشته باشم، دوست داشتم افکارش رو بدونم، دوست داشتم بیشتر بشناسمش.

خاطره ی اون شب همیشه توی ذهنم بود، فکر کنم از کافکا حرف زده بود، از داستانی به اسم مسخ، واقعا سپهر اینها رو میخوند؟ برام عجیب و جالب بود. بالاخره به خودم جرات دادم، آخر پروژه بعدی به یه نوشیدنی دعوتش کردم، هیچوقت فکر نمیکردم این دو سه بار بیرون رفتنمون بخواد توی شرکت جا بیفته، بعدا اینجوری شد که بعد از اتمام پروژه های بزرگمون، مهمونی میگرفتیم. این مهمونی ها همه کار سپهر بود، خودش باعث شد جشنهای اتمام پروژه راه بیفته. می گفتم که ، به نوشیدنی دعوتش کردم، رفتیم و گپ زدیم، این بار آماده رفته بودم، هر چی در مورد ادبیات و سینمای غرب و اینها میتونستم ، پیدا کرده و خونده بودم. دوست داشتم مثل خودش باشم. با هم حرف میزدیم و از همه چیز میگفتیم، پرسیدم آقا سپهر شما از ادبیات روسیه چیزی خوندی؟ بنده ی خدا سرخ شد، آخی حیوونکی! تا حالا با اسم کوچیک صداش نکرده بودم، یه کمی مکث کرد و بعد گفت: آره پروانه خانم، من چخوف رو دوست دارم... اینجا اولین باری بود که من رو به اسم کوچیک صدا کرد.

دیگه با هم صمیمی شده بودیم، دوست بودیم، به بهونه حرف زدن میرفتیم همون کافی شاپ همیشگی، دیگه لازم نبود آخر یه کار باشه، جشن باشه، ما هر وقت که حوصله داشتیم بعد از کار میرفتیم و با هم حرف میزدیم. یه بار که با هم بودیم بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن، از من پرسید قصد ازدواج نداری؟ تعجب کردم، وای خدا این چه سوالی بود؟ متوجه شد که حرفش رو بد شروع کرده، اما این هم میدونست که دیگه نمیشه درستش کرد پس ادامه داد و گفت پروانه من می خوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم.

خدایا! از خجالت سرخ شده بودم، حرفش رو خیلی ناگهانی و کوبنده گفته بود. حیوونکی فکر کنم هول شده بود. به مِن و مِن افتاده بودم، خواستم بگم نه، اما حرکت بچگانه ای بود، جواب من هم یه "نه قطعی" نبود، من سپهر رو دوست داشتم؛ بهش گفتم سپهر باید فکر کنم، از ابراز علاقه ات ممنون، ولی مطمئنا خودت هم میدونی که باید فکر کنم، توقع نداری همین الان بگم بله. لبخند زد، وای خدا چه شب سختی بود. فردا اومد و از من دو هفته مرخصی گرفت، می گفت اینجوری بهتره، این شکلی راحت تر میتونم فکر کنم.

Copyright ©هیولای درون

===========================================

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبل: قسمت اول - دوم - سوم

دو نفری رفتن داخل شرکت، بالا موندنشون چقد طول کشید؟ نیم ساعت؟ یه ساعت؟ نمیدونم، اهمیتی هم نداشت. با صدای خنده مستانه پروانه فهمیدم که دارن میان بیرون، نمیدونستم چرا اینقدر خوشحال و سرحاله، حدس های شومی میزدم، خودش بهم گفته بود که ... یعنی واقعا؟ ... البته هنوز نمیدونستم که توی شرکت بین اون دو نفر چه اتفاقی اتفاقی افتاده، در این مورد که کاملا مطمئن باشید می دونستم هم بهتون نمی گفتم...

فردا از بچه های شرکت پرس و جو کردم، خبر خاصی نبود، مثل روزهای پیش. یعنی اون شب ... نه! باورم نمیشه! دلم نمیخواد باورم بشه، من به پروانه شک داشتم ولی ته دلم دوست داشتم اشتباه کنم، دوست داشتم بفهمم همه چیز یه حماقت بی معنی از طرف من بوده.

توی خونه که اصلا با هم حرف نمیزدیم، میشد چندین و چند روز هم رو نبینیم؛ البته من که هر روز تعقیبش می کردم و می دیدمش، اون بود که من رو نمیدید. اتفاق خاصی نمیفتاد تا اینکه از شرکت باهام تماس گرفتن، اونی که پشت خط بود گفت حال خانم ظفر بد شده و یکی از بچه ها بردنشون بیمارستان. یکی از بچه ها؟ پرسیدم کدوم یکی از بچه ها؟ همون صدا باز گفت با امیرحسین خان رفتن. امیر حسین خان؟ آدرس بیمارستان رو گرفتم و راه افتادم. رفتم توی اورژانس، چشم میچرخوندم تا پیداش کنم، نمیتونستم پیداش کنم ولی اون من رو دید، خیلی خیلی عصبانی بودم، خون جلوی چشمهام رو گرفته بود، نمی تونستم جلوی خشمم رو بگیرم، بزرگترین اشتباه امیرحسین این بود که اومد جلو و سلام کرد، زدمش! وحشیانه زدمش، تا جایی که می خورد زدمش، الته زیاد چیزیش نشد، دنده اش شکست ... همین!

بعد از جریان بیمارستان امیرحسین شخصا استعفا داد، من داشتم به هدفم میرسیدم، دور کردن اون چشم ناپاک از زنم. پروانه استعفا رو رد کرد، باورتون نمیشه و لازم نیست بشه ولی واقعا استعفای امیر حسین رو رد کرد... دیگه جایی برای شک نبود، این اسمش یقینه!

یه مدت سعی کردم نزدیک پروانه باشم، سعی کردم حداقل شبها توی یه تخت بخوابیم، سعی می کردم آروم باشم، همه تلاشم رو میکردم، با اینکه هر روز و هر روز دنبالش بودم، اما میخواستم یه کم جو رو بشکنم، من زندگیم رو میخواستم، زنم رو... هفته ای پنج شب نمیشد، یکیمون حتما دعوا رو شروع میکرد؛ انگار از دو تا سیاره متفاوتیم، انگار دوتا غریبه هستیم که بی دلیل ازهم متنفریم؛ اما هفته ای یکی دو شب آرامش هم، هفته ای یکی دو شب آرامش بود! حداقل باعث می شُد فکر کنم زنم هنوز مال منه ... زنم هنوز مال منه، مال منه، مال من.

یکی از روزهایی که تعقیبش کرده بودم، ساعت سه از شرکت اومد بیرون، زود بود، نرفت سمت پارکینگ، ایستاد گوشه خیابون، تا امیر حسین با ماشین خودش از پارکینگ در اومد، پروانه رفت و سوار شد، کجا؟ صندلی جلو! برگشتم عقب، سالها برگشتم عقب، به اینکه بارها با ماشینم از پارکینگ اومدم و پروانه بارها اومد و دستش رو گذاشت روی دستگیره در عقب، نه جلو... سرد بود، هوا خیلی سرد بود، آفتاب مستقیم توی چشمهام میزد ولی سرد بود، سرد سرد سرد. دنبالشون راه افتادم، تعقیبشون کردم، یادم نیست کجای شهر بود، اما رفتن توی یه ساختمون بگی نگی بزرگ، سردرش رو نگاه انداختم ، "ساختمان پزشکان شفق" ، منتظر بودم، دیگه دوستش نداشتم، دیگه نگرانش نبودم، دیگه احساس نمیکردم مال منه بلکه هر لحظه بیشتر و بیشتر یقین میکردم که زن من مال یه مَرد دیگه است، فقط می خواستم بدونم چه خبره، بدونم چی شده، جریان چیه، دیگه زندگیم رو نمیخواستم، فقط دنبال حقیقت بودم، حقیقت! می دونید؟ همه ی اونهایی که دنبال حقیقت میرن احمقن، حقیقت خیلی تلخه، خیلی...

یک ساعت، یک ساعت و نیم طول کشید تا از اونجا اومدن بیرون، سوار شدن و رفتن. من موندم، رفتم داخل، از منشی پرسیدم "خانم ظفر اینجا چی کار داشتن؟" نمی گفت، میخواست نسبت من رو بدونه با زنم! شناسنامم رو نشونش دادم، گفت یه وقت ملاقات فوری با دکتر موسوی داشتن. دکتر موسوی؟ اومدم بیرون، تابلو ها رو نگاه میکردم، دکتر موسوی، دکتر موسوی، دکتر موسوی، دکتر موسوی، دکتر موسوی، دکتر موسوی... اینجاست، دکتر لاله موسوی، متخصص زنان و زایمان... زنان و زایمان... زانوهام شل شد و افتادم زمین، باورم نمیشد، چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم. پروانه و امیر حسین، دو نفری با هم پیش متخصص زنان چی کار میتونن داشته باشن؟ جوابش ساده بود ... همه ی خشمم به نفرت تبدیل شده بود، حس میکردم بازی خوردم، میدیدم که بهم خیانت شده؛ خیانت! خیلی حس بدیه و خیلی حس غریبیه... تا شب توی خیابونها ول میچرخیدم و اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه، نفهمیدم چی شد که برگشتم خونه. در رو باز کردم و رفتم داخل، بوهای خیلی خوبی میومد، هم بوی غذا و هم بوی عطر مورد علاقه ام، پروانه کجا بود؟ آروم از اتاق خواب اومد بیرون، رُوش رو کرد سمت من و سرش رو تکیه داد به پنجره، چقدر خوش لباس بود، چقدر زیبا بود، عجب لبخندی داشت. رفتم طرفش، صورتم مثل سنگ بی حس بود، رسیدم بهش، با همون لبخندش نگاهم می کرد، فقط نگاه ، نگاه ... نگاه. سرش رو گرفتم توی دستهام، یه کم آوردم جلو و بعد ... محکم کوبیدم به پنجره. شیشه ها خُرد شد، پروانه حتی فرصت نکرد بگه آخ! چیزی نشده بود، فقط من کشتمش ... همین!

Copyright ©هیولای درون

===========================================



  • هولدن کالفیلد

لینک قسمت اول - لینک قسمت دوم

نمیدونم چرا این رو دارم به شما میگم ولی می دونید، به خودم میگفتم این مرد می خواد زنم رو از من بگیره یا حتی بدتر ... پروانه به این مرد علاقه منده، به هر حال اون جایی بود که من قبلا بودم. چند بار درخواست جابجایی به بخش قبلی رو برای پروانه فرستادم ولی اون هر بار این درخواست رو رد می کرد، مسئول بود، ولی این بهونه کافd نبود، کارهاش باعث می شُد بیشتر شک کنم ... بیشتر و بیشتر.

گذشت تا اینکه یه بار بچه های تیم امیرحسین - همون مهندس کذایی - و پروانه رو توی یه رستوران دیدم، داشتم دیوونه می شدم ولی داخل نرفتم، ترجیح دادم برم خونه؛ اون شب پروانه ساعت 11 شب رسید و به محض رسیدنش به شدت مشاجره کردیم، یه دعوای واقعی. می گفت جشن اتمام پروژه بوده و دلیل دیر اومدنش هم خرابی ماشین. دیگه لازم نیست بیشتر از این از یه دعوای زن و شوهری بدونید ... فکر کنم از همین شب بود که شک من به اوج خودش رسید؛ پیش خودم فکر کردم حق با منه. میدونید؟ هیچ آدمی توی زندگیش نباید بگه حق با منه، حتی اگه حق باهاش باشه.

فردای اون روز ازش خواستم که یا امیرحسین رو اخراج کنه یا خودش استعفا بده، گفتم من هستم، گفتم تو نباید اونجا باشی. ازم پرسید که چرا؟ و من برای اولین بار به خودش گفتم "چون بهت شک دارم پروانه". بغض کرد ... یه لحظه دلم براش سوخت، فقط یه لحظه، بعد به خودم اومدم البته! بدون اینکه جواب بده رفت. دنبالش تا اتاق خواب رفتم و دوباره ازش خواستم، این بار جواب داد، گفت هیچ کدوم از این کارها رو انجام نمیده، تهدید کرد که اخراجم میکنه، یادم انداخت اونه که صاحب شرکته نه من... واقعا عصبانی بودم، می خواستم سرم رو بکوبم توی دیوار، نکوبیدم!

دیگه شرکت نرفتم، مثلا باهاش قهر کرده بودم؛ سر ماه کل حقوقم توی حسابم بود. همه اش رو نقد برداشتم و رفتم شرکت. رفتم بخش سابقم، رفتم سمت میز سابقم، رفتم جلوی صندلی سابقم، در کیفم رو باز کردم، پولها رو برداشتم  همه رو با هم کوبیدم توی صورت امیر حسین و از شرکت اومدم بیرون. خبرش زیر یه دقیقه به پروانه رسید، اومد دنبال من، التماس میکرد صبر کنم، که حرف داره. بالاخره ایستادم. پرسید چرا اینجوری شدم؟ مگه ازش چی دیدم؟ مگه از پروانه چی دیده بودم؟ جواب آشکار سوالش در اون لحظه هیچی بود، ولی متاسفانه همه چیز در بدیهیات خلاصه نمیشه، دنیایی نشونه داشتم، میفهمید؟ دنیایی نشونه و این بهم میگفت حتما خبریه. به پروانه گفتم تو به من خیانت کردی... از اینجا به بعدش رو نمیگم، ولی بدونید معرکه ای درست شد، پروانه وسط خیابون هق هق گریه میکرد و هیچی نمیگفت، من هم میخندیدم، هیستریک بودم ... همین!

همون شب بالاخره حرف دلش رو به من زد، اینکه چقدر عوض شدم، اینکه دارم عذابش میدم، اینکه یه حیوون کثیفم و اینکه لیاقت هیچی رو ندارم، بهم میگفت تا الان بهت خیانت نکردم، عجب خری بودم! باید حتما بهت خیانت میکردم که الان توی دلم از حرفت نسوزم، نمیدونم چرا اینها رو میگفت، اینها من رو جری تر میکرد، من رو مشکوک تر میکرد، حرفهاش بوی خیانت میداد. بعد از تموم شدن حرفهاش ما وارد زندگی جدیدمون شدیم، از هم جدا شدیم؛ یعنی رسما زن و شوهر بودیم ولی کاملا جدا زندگی میکردیم، من توی اتاق جدا میخوابیدم و اون حتی شام رو اندازه یک نفر درست میکرد.

نمیتونستم ببینم توی شرکت چی کار می کنه و این عذابم می داد، هر وقت میتونستم به اتاقش سرک میکشیدم، توی ماشینش رو می گشتم، اتاق کارش رو زیر و رو می کردم، یه بار موفق شدم موبایلش رو بردارم، دفترچه تلفنش رو دیدم و میخکوب شدم، شماره ی پسره با اسم "امیر حسین" توی گوشی دخیر بود. امیر حسین؟ امیر حسین؟ امیر حسین؟! پروانه هیچ وقت اسم کوچک کارمندهاش رو توی گوشی نمی نوشت، من که شوهرش بودم هنوز "آقای روزبهانی" بودم، اون وقت امیر حسین؟ اومد توی اتاق و دید گوشی دستمه، دوید که اون رو ازم بگیره، تا رسید محکم زدم توی گوشش؛ نگران نباشید، چیزی نشد، فقط گوشش یه کم خون اومد، همین!

فردا، پس فردا و فرداهای پس از پس فردا کارم شده بود یه چیز؛ تعیقب پروانه، هر روز و هر روز! به نظر نمیرسید کار خاصی کنه، از بچه های شرکت هم که جویا میشدم حرف عجیبی نمیزدن، میگفتن اکثرا توی دفتر خودش تنهاست؛ بوی فریب می داد، این همه متانت، این همه سر به راهی بوی دروغ می داد، بوی فریب، بوی نیرنگ.

چند وقت بعد دوباره یه جشن پروژه بود، فکر میکردم یه جشن کاری باشه اما فقط این نبود، آخر جشن، امیر حسین سوار ماشین پروانه شد، تعقیبشون کردم، عجیب بود، خیلی عجیب، می رفتن سمت شرکت، شرکت؟ این وقت شب؟ چرا؟ دو نفری رفتن داخل شرکت، بالا موندنشون چقد طول کشید؟ نیم ساعت؟ یه ساعت؟ نمیدونم، اهمیتی هم نداشت. با صدای خنده مستانه پروانه فهمیدم که دارن میان بیرون، نمیدونستم چرا اینقدر خوشحال و سرحاله، حدس های شومی میزدم، خودش بهم گفته بود که ... یعنی واقعا؟ ... البته هنوز نمیدونستم که توی شرکت بین اون دو نفر چه اتفاقی اتفاقی افتاده، در این مورد که کاملا مطمئن باشید می دونستم هم بهتون نمی گفتم...

Copyright ©هیولای درون

===========================================

پ.ن: قسمت آخر داستان آنا (حاوی سه پایان متفاوت)

  • هولدن کالفیلد

اینجاب پویان,  به عنوان مهمان وبلاگ جذاب خاورمیانه و ( جهان ! ) , داستانی کوتاه میگم از خاطره ای که فقط خاطره بود !
خب...هولم نکنید , هولم نکنید ! بالاخره قراره مهمان هولدن باشم ! و کم سعادتی نیست :دی

از مترو پیاده شدم منتظر هولدن بودم , قرار بور برای اولین بار همدیگرو ببینیم , با توجه به پیش زمینه ذهنی و عکسی که از صورتش دیده بودم انتظار داشتم با یه غول مواجه شم
داشتم اطرافو نگاه میکردم که یهو یکی زد پشت شونم گفت : به!
-عه ( ترسیدم ) , سلام : |
- سلام خوبی ؟ , چه خبر ؟
- خو..
- بیا بریم!
- کجا ؟
- خونه
- : |
- : >
رسیدیم خونه هولدن یه آپارتمان 4 واحدی , حیاط نسبتا بزرگ و پر گل و گیاه , در حالی که داشتم به بچه های ساختمون که بازی میکردن نگاه میکردم  رفتیم طبقه دوم . درو که باز کردیم با خانواده هولدن مواجه شدم و بعد از احوال پرسی و اینا ... رفتیم تو اتاق
- عهه چه شبیه اتاق منه ! همه چی بی نظم و باحال !
- اره , اینارو میبینی ؟ ( اشاره به قفسه کتاب و کتاب هایه مورد علاقم )
- اوه اره چه خفنن اینا ; o ( در حالی که دستمو بردم سمتشون, زد رو دستم )
- اینارو فقط نگاه میکنی ! حق نداری دست بزنی !
- : |
خلاصه بعد از گپ طولانی در مورد موارد مختلف اما بخش مورد علاقم میرسه که

+ هولدن جان داشت وسایل مورد علاقشو نشون میداد که من یکم با چرب زبونی ( تعجب کردم روش تاثیر گذاشت آخه نباید بزاره اصولا : | ) تونستم یه کلاه و یه سویشرت تاپ ازش بگیرم و رسالت خودمو به انجام برسونم ( از قبلش تو فکر بودم با دست پر برگردم :دی )
+ جا داره یه خسته نباشید به مادر گرامیشون بگم با دستپخت خوبش که یه فسنجون عالی درست کرد و زدم تو رگ ! ( البته اعتراف کنم از فسنجون متنفرم :-" )

در پایان یه نصیحت کوچیک
اگه روزی برا اولین بار میخواستین با هولدن ملاقات کنید حواستون به پشت سرتون باشه چون یهو از پشت میاد و آدمو زهر ترک میکنه.
.
.

نکته: داستان فوق فرضی بود و هیچ گونه وجود و بُعد عرضی , طولی , ارتفاعی و زمانی ( و جدیدا 11 بعد جدید کشف شده )  ندارد! ( البته اگر شک دارید میتوانید از توکن ( token )خود کمک بگیرید ! ( اشاره به فیلم inception )

***

===============

***

پ.ن: این پست میهمان رو پویان نوشته، دوستمه که تا حالا ندیدمش! آشناییمون به خاطر بارسلونا بود ولی سر بارسلونا نموند! خودش میدونه چقدر اون و احمد رو به به عنوان کسایی که در یه بُرهه زمانی خاص باهاشون آشنا شدم دوست دارم! باقی هم بقای شما!

  • هولدن کالفیلد

لینک قسمت اول

...اینکه خواستگاری، بله برون، عقد، عروسی و این مزخرفات چه جوری بود و چی شد و خاطره هاش چی از آب در اومد و اینجور مهملات نه به شما مربوط میشه نه من حوصله دارم براتون تعریفشون کنم. ما ازدواج کردیم، همین!

ما رفتیم و زندگی رو با هم شروع کردیم، اوایل خوب بود، یعنی اون اوایل فرصتی برای بد بودن نیست، همه چیز رویایی! من عزیزم بودم، پروانه عسلم! اگر اون رو واقعا پروانه حساب میکردیم من شمع بودم. اما حقیقتی این وسط وجود داره که زندگی فیلم سینمایی نیست، رمان نیست، حتی داستان کوتاه هم نیست! زندگی، زندگیه و زندگی واقعی ما از اواخر سال دوم ازدواج شروع شد، از جایی که پروانه باردار شد. لابد الان میخواید بگید مبارکه ولی لازم نیست، چی مبارکه؟ از اینجا بود که واقعیت ما برای هم لو رفت، البته نه یه مرتبه بلکه کم کم! دیگه فهمیده بودم چخوف و گدار و مرگ و زندگی از علایق پروانه نیست، همونطور که دغدغه من هم نبود. نمی دونم چرا این چیزها رو به من دروغ گفته بود، سر این قضیه چند روزی با پروانه قهر کردم ولی خُب ... اینها چیزایی نبود که به خاطرشون بشه یا بخوای قهر کنی! زندگیمون ادامه داشت ولی من آروم نمی شدم، یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم، به خودم می گفتم اگر اینها رو به من دروغ گفته از کجا معلوم توی مسائل مهمتر هم همین کار رو نکرده باشه؟ شروع کرده بودم به نبش قبر مسائل گذشته، سعی داشتم از توی هر جریان پیش پا افتاده ای دروغهای پروانه رو بیرون بکشم و به هر نتیجه ای هم می رسیدم برام وحی مُنزَل بود. بعد کم کم شروع کردم به زیر نظر گرفتنش، پروانه باردار بود و چند وقتی می شد که شرکت نمیومد، همه کارها رو سپرده بود به من. دائم زنگ میزدم به خونه یا به موبایلش، دیوونه شده بودم. شک! اگه یه چیزی توی دنیا از مرگ بدتر باشه فقط شکه! شک!
می گفتم... زیاد به خونه زنگ میزدم ولی پروانه چه کارمند، چه بیکار زنی نبود که توی خونه بمونه. به خاطر وضعیتش دکتر زیاد می رفت، هر وقت اوضاع جسمیش مناسب بود با دوستاش میرفت تفریح، سینما رفتن رو خیلی دوست داشت و البته مرتب ورزش می کرد ... و خب حتی اگه ناراحتتون می کنه واقعیتش اینه هیچ کدوم از چیزایی که گفتم در واقع به شما ربطی نداشت. وقتی کسی خونه نباشه شما چی کار می کنید؟ زنگ میزنید به گوشی موبایلش! من هم دقیقا همین کار رو میکردم، روزی چند بار ؛ بعد از مدتی دیگه کلافه شد، جواب نمیداد، سایلنت می کرد، تماس رو رد میکرد، حتی گوشی رو خاموش می کرد، موقعی هم که جواب می داد شدیدا عصبانی می شد، می گفت خیلی از نگرانی بی مورد من ناراحته. پروانه ی من فکر می کرد که نگران بچه ام... خلاصه اینکه کارهای اون من رو بیشتر به شک مینداخت، سعی داشتم دست از این بازی بردارم، بازی شک، اما نمی شُد. وقایع جوری پیش میرفتن که شک من همینطور بزرگ و بزرگتر می شُد، دستپخت خودم بود ... شرایط رو خودم این جوری کرده بودم.
وقتی رسید به ماه هفتم بارداری دیگه نتونستم تحمل کنم، شرکت رو سپردم به معاونم و به پروانه گفتم که می خوام این چندوقت آخر رو ازش مراقبت کنم. دلیلی برای مخالفت نداشت و البته واقعا به مراقبت نیاز داشت، هفت ماهه باردار بود. اومدم خونه و مثل سایه چسبیدم بهش، با تلفن که حرف میزد چک میکردم، با گوشی خودش صحبت میکرد فوری میپرسیدم کی بود؟ و تا جواب نمی داد ولش نمیکردم. هر جا می خواست بره خودم میبردمش، حتی آژانس هم نمیگرفتم! فکر کنم هر کس دیگه ای هم جای پروانه بود کلافه می شد. پروانه صبر میکرد، فکر کنم پیش خودش می گفت بچه به دنیا میاد و شرایط عادی میشه، حتی فکرش رو هم نمیکرد که مشکل، خودش باشه.
اول ماه نهم بود که حالش به هم خورد، خونریزی کرد، سریع رسوندمش بیمارستان، نگرانش بودم، هنوز دوستش داشتم، زنم بود! دوست ندارم بگم چی شد، نمیخوام بدونید مشکل چی بود یا هر چیز دیگه ای، فقط این رو بدونید که بچه مُرد و مادر زنده موند، همین! توی شوک بود، از تختش بیرون نمیومد، یه هفته برای همین چیزا بستری بود، تا اینکه بالاخره از تختش اومد پایین و راضی شد که مرخصش کنیم. وقتی اومد خونه یه راست رفت توی اتاق خواب و خوابید. دلم براش می سوخت، قرار بود مادر بشه ... اما زندگی روی سگش رو نشون داده بود و همه چیز به هم ریخته بود. نگرانش بودم، خیلی زیاد نگرانش بودم، روحیه نداشت و نمی خواست برگرده سر کار ولی من مجبورش کردم؛ ما برگشتیم به شرکت. به اصرار خودم پُستم رو عوض کردم و منتقل شدم به یه بخش دیگه. نمی خواستم جلوی چشم پروانه باشم، دوست نداشتم با دیدن من یاد بچه بیفته، اصلا راضی نبودم که حضور من اذیتش کنه... چند وقتی گذشت، یه روز رفتم دفتر کار قبلیم و دیدم یه مرد جوون - مثل خودم - نشسته پشت صندلی سابق من، و نگو که این آقا سرپرست جدید بخشه. شب توی خونه دعوای شدیدی داشتیم سر همین قضیه، به پروانه گفتم که باید اخراجش کنه، قراردادش رو فسخ کنه، نمیدونم هر کاری کنه که اون مرتیکه الدنگ رو دیگه اونجا نبینم. قبول نمیکرد و تا آخرش هم قبول نکرد، میگفت قرارداد بسته و مسئوله. حرفش درست و منطقی بود ولی من خر تر از این حرفها بودم، راه صاف رو ول کرده بودم و هی همینطور دور خودم میچرخیدم. نمیدونم چرا این رو دارم به شما میگم ولی می دونید، به خودم میگفتم این مرد می خواد زنم رو از من بگیره...

Copyright ©هیولای درون

===========================================

پ.ن: قسمت هفتم داستان آنا
  • هولدن کالفیلد

درون ورزشگاه غوغایی بود، خروس ها سر تا پا حمله بودند، جمعیت غرق در لذت بود، به همه خوش میگذشت، رییس جمهور لبخندی بر لب داشت و از افتخار آفرینی پسران وطنش کیفور بود ... چند صد متر آن طرف تر اما، درست در ورودی ورزشگاه، صدای مهیبی بلند شد، همه صدا را شنیدند و همه فکر کردند "اوه! جشن تازه شروع شده!" اما این جشن نبود، جنگ بود، ورودی ورزشگاه منفجر شد و پنج نفر بی گناه، پنج نفر انسان بی گناه از دنیا رفتند... آنها انسان بودند!

این بار ورزشگاهی نبود، همه چیز در کوچه ای تنگ و بی روح، کوچه ای خاکستری در جریان بود، چند مرد، خندان و بشاش با هم بحث می کردند، گمانم بحثشان سر این بود که با کدام یکی فوتبال بازی کنند، اوّلی به آنی که در ته کوچه بود اشاره میکرد، دومی چند ملعبه را با هم در دست داشت و معتقد بود اینها بهترین هایشان هستند، سومی گویا معتقد بود برای همه ی اینها زحمت کشیدند و با همه شان بازی خواهد کرد، بحث بر سَرِ سرهای از تن جداشده مردمان بی گناه بود، ده ها سر بدون ده ها تَن، همه سر بریده شده و حالا حتی از کوچکترین احترامی برای خاکسپاری، کفن و دفن و در یاد دیگران ماندن هم برخوردار نبودند... آنها انسان نبودند!

مردم سر از پا نمیشناختند، نور و صدا و رقص و ... کنسرت! دو نفر اولین قرار مشترکشان را جشن میگرفتند، آن دیگری از هواداران قدیمی این گروه بود و برای اولین بار به آرزویش رسیده و اجرای زنده آنها را به نظاره نشسته بود. آن سو تر اکیپی دانشجویی نشسته بودند فارغ از درس و بحث و تحقیق و پروژه، مرد و زن و دختر و پسر بالا و پایین میپریدند، صدای شلیک که بلند شد همه فکر کردند "واو! از متالیکا هم میخوانند؟" اما نفر اول که جلوی پایشان در خون غلتید هیجان جایش را به ترس داد، به رُعب، به وحشت ... به جنون... خشاب ها بود که خالی میشد و مردمانی که سو از چشمانشان میرفت، آن دو نفر در اولین قرارشان با هم پر کشیدند، آن اکیپ همیشه باید یاد دوستانشان که دیگر نیستند باشند... همینطور مرد و زن و دختر و پسر بر زمین می افتادند، در خون می غلتیدند! کار به همین جا ختم نشد، سه نفر از گروگانگیر ها به وسط جمعیت رفتند و ... بوم!!! خودشان را منفجر کردند... به همین سادگی... حمام خون بود، و همه بی گناه مردند... همه بی گناه... بی گناه... آنها انسان بودند!

به مردمان بیروت که بگویی "بازار فقرا" کجاست، تو را به منطقه شیعه نشین ضاحیه راهنمایی می کنند، به برج البراجنه...به شیعیانی فقیر و تنگدست... آن روز هم برای آنها همانند هر روز دیگری بود، عده ای میرفتند تا مایحتاج خود را تهیه کنند، مَرد نباید جلوی خانواده اش سر افکنده باشد! این را هر مردی میداند و بازار پر بود از مردان و زنانی که قرار بود در محضر خانواده، هر چند ناچیز، دست پر باشند. عده ای دیگر خرید کرده و نکرده رو به سمت مسجد داشتند، میرفتند تا نمازی بخوانند و بعدش دعای کمیلی. اولین حمام خون برای آنهایی راه افتاد که در حال خرید بودند، مرد موتور سوار مانند هر مرد موتور سوار دیگری در ضاحیه بود، فقط هفت کیلو مواد منفجره اضافی داشت. و ... بوم! مرد و موتور و مردم با هم منفجر شدند... هر کس در آن نزدیکی بود تکه تکه شد، از دیگر قربانی ها خون میرفت، اما اینجا ضاحیه است و کمک های اولیه؟ زهی خیالات باطل، اجساد در حمام خون غوطه می خوردند و زخمی ها در همان حمام دست و پا میزدند... چند دقیقه بعد ، بعد از نماز، مردی خود را میان نمازگزارانی که برای دعای کمیل آماده می شدند منفجر کرد ... لازم است باز هم توضیحی بدهم؟ مردمان فقیر، پاکدل، مرد و زن ، دختر و پسر، همگی مردند،به همین سادگی... حمام خون بود، و همه بی گناه مردند... همه بی گناه... بی گناه... آنها انسان نبودند!

و چه فرقی است بین خون و خون، بین جان و جان، بین وجود و وجود، بین هستی و هستی، بین مرگ و مرگ، بین پدر و پدر، مادر و مادر، فرزند و فرزند، دوست و دوست... چه فرقی است بین انسان و انسان ... که عده ایشان انسان بودند و عده ای دیگر نبودند، برای عده ای دنیا در بهت فرو رفت و برای عده ای دیگر همان دنیا خواست "که به تنش ها دامن زده نشود"، چه فرقی است بین مردمانی که چشمانی سیاه و مو و پوستی تیره دارند با آنهایی که چشمانی رنگی و مو پوستی روشن دارند؟ کسی هست که این را به من بگوید؟

و من از همه شما عذر می خواهم، ذهن و منطق ناقص و جهان سومی و توسعه نیافته و غرب ستیز و اسلام گرای من بین انسان و انسان تفاوتی قائل نمی شود... ببخشید! من متمدن نیستم...

پ.ن1: این پست عینا حرف من است، از زبانی دیگر...

پ.ن2: قسمت ششم داستان آنا

  • هولدن کالفیلد