Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

باید بنویسم ، اما نمینویسم...

فکرهای مختلفی توی ذهنم میچرخه و خب فکر نمیکنم چیزهای خوبی باشن. همین باعث میشه ازشون ننویسم، البته نه تنها به این دلیل که بد هستن، بلکه بیشتر به این دلیل که گفتنی نیستن...

این روزها خوبم و اگر چیزی غیر از این بگم دارم به همه ی شما و مهمتر از اون به خودم دروغ میگم. این روزها کسی رو دارم که میتونم باهاش حرف بزنم، بگم، بخندم و حتی دعوا کنم، میتونم احساس کنم براش مهم نیستم و احساس کنم خیلی براش مهمم، این روزها میتونم زندگی کنم و این خبر خوبیه. این که من بعد از مدتها میتونم چند ساعت بدون دغدغه رو بگذرونم خبر واقعا خوبیه...

من کسی رو دارم که باهاش فیلم ببینم، سریال ببینم، سینما برم، از کتابهایی که خونده ام حرف بزنم، بهش توضیح بدم Diagnose - که از عبارات علوم پزشکی و روانشناسیه - یعنی چی! میتونم با یه نفر هم صحبت باشم... کسی هست که قبلا نبود، حقیقت اینه تا به حال آدمی با اینهمه اشتراکات رو کنار خودم ندیدم، آدمی که در نهایت استقلال فردی و اجتماعی و شخصیتی اشتراکات انکار نا شدنی با من داره، این روزها از با "او" بودن خوشحالم و این ... قطعاً خوبه!

اما در پس هر چیزی ، چیز دیگه ای هست و اینه که برای من میشه فکر، برای من میشه دغدغه... چیزهایی که نه به شما میگم، نه به "او". به شما نمیگم چون لازم نیست بدونید، چون اگر هم بدونید میخواید یه سری همدردی ساده بیان کنید، یا دهن به نصیحتی باز کنید که نیازش ندارم، یا ازم میخواید قوی باشم که خب میدونم چقدر قوی هستم، یا ممکنه بخواید غم و غصه خودتون یا کسان دیگری رو بکوبید توی سرم که اگر من رو بشناسید میدونید برام مهم نیست، چون من مرکز دنیای خودمم! و به "او" هم نمیگم... نمیگم چون ناراحت میشه، چون دوست نداره بشنوه  و در کمال همه ی احترامی که براش قائلم و علی رغم فهم و شعور و درک بالایی که ازش دیدم حس میکنم در این مورد خاص "نمیتونه" درکم کنه، نه که نخواد، نمیتونه! اون من نیست، زندگی من رو نداشته، دغدغه های من رو نداشته، گذشته ی من رو نگذرونده و نمیدونه این روزها هر لحظه ی من چه جوری میگذره، پس به اون هم نمیگم! در واقع به کسی نمیتونم بگم... دوست دارم حرف بزنم... ولی نمیتونم، نمیدونم با چه کسی، با چه کسی که "دقیقاً" بشنوه حرف من رو، فکرم رو، دغدغه ام رو...

این روزها واقعا حالم خوبه، حتی با توجه به اتفاقات بدی که برای مادرم افتاده، برای جیبم افتاده و در عین همه ی مشکلات زندگی حالم خوبه ولی باید بنویسم ... که نمینویسم... پس...

  • هولدن کالفیلد

اول اینکه، ممنون از دعای خیر همتون!

دوم اینکه، مامان رو آوردیم خونه، حالش خوبه!

سوم، این پست عکس داره، برای دیدن تصاویر به ادامه مطلب برید

  • هولدن کالفیلد

می خواهم دنیا با هفت میلیارد زندگانی اش نباشد .. نه، نه! کم گفتم! می خواهم کل کائنات نباشد ، اگر ... اگر نه اینکه تو نباشی، که نباشم تا آن روز را ببینم؛ می خواهم کل هستی نیست شود اگر تو به خاطر درد ... رنگ در چهره ات نباشد...

Mohsen Chavoshi - Madar - Pop

  • هولدن کالفیلد

این چند روز که خودم باید غذا بخورم و از غذای مامان خبری نیست، از فرط خوردن فلافل اسمم شده هولدن کالافل :|

+البته اون یه وعده ای که سالاد تن ماهی برای خودم درست کردم رو نادیده میگیریم!

  • هولدن کالفیلد

از بوفه بیمارستان خرید کرده بودم، چون خورد نداشت هزار تومن بهش بدهکار شدم. همون جا گفتم "بیا کارت بکش" ، گفت "بابا هزار تومن که این حرفا رو نداره بعدا میاری" و من گفتم "شاید برم بیرون ماشین بهم بزنه". توقع نداشتم بگه خدانکنه ولی توقع داشتم بگه "اگه اونجوری شد حلالت"، حرفی نزد، یه نگاه هراسناکی انداخت و کارتم رو گرفت!

لازم نیست بگم توقع این رو نداشتم!؟ لازمه؟

  • هولدن کالفیلد

حالا این بار این لینک رو بخونید

  • هولدن کالفیلد

زیاد در مورد خریدهای گرون قیمت یا حتی با قیمت معمولی که برای عید می کنید ننویسید و کمتر از اون عکس منتشر کنید، خیلی ها هستن اینترنت دارن، پول هیچی ندارن! دم عیدی، آه حسرت کسی رو بلند نکنیم.

  • هولدن کالفیلد