Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

یه هندزفری هیچ رقمه موضوع خاطره انگیزی نیست، مصنوع دست بشر توی قرن بیستم که قرن بیست و یکم به ایران ... نه نه! نه! اینجوری خوب نیست، این لُب مطلب رو بیان نمیکنه که هیچ، نابودش هم میکنه... هندزفری من خراب شد، همین پنجشنبه ای که گذشت، توی کلینیک به "ش" گفتم و گفت هندزفری من رو ببر فعلا پیشت باشه، یادم رفت بگیرم، یکشنبه هم همینطور، دیروز ساعت 9 صبح بود - و "ش" از کساییه که میدونه من اون ساعت رو حتما خوابم - بهم زنگ زد و مدل گوشیم رو پرسید، تو خواب آلودگی گفتم و اومدم دوباره بخوابم که یهو فکر کردم چرا ساعت 9 صبح مدل گوشی من مهم میشه؟ توی همین افکار بودم که تماس دوم رو گرفت و ... "ببین کالفی، برات یه هدفون گرفتم، گفتم بگم که یهو خودت نخری، فقط این سیاهه اشکال نداره که؟" خواب از سرم نپرید ولی از روحم پرید، نیشم باز شد!

امروز قبل شروع کارم اومد و یه کیسه کوچیک رو بهم داد، بهش میگم آخه چرا خریدی خب؟ میگه "یه هدیه است دیگه" و وقتی میپرسم آخه بی مناسبت؟ لباش رو جمع میکنه و مثل همه وقتایی که یا اوقاتش تلخه یا میخواد اداش رو در بیاره سرش رو تکون میده که یعنی "خیلی حرف میزنی، بگیر برو!".

به خودش هم گفتم، هدیه اش از اون دسته چیزهاییه که توی این روزهای بد خنده و حس خوب رو  روی لبم میاره... یه خوشی بی دلیل! و البته این رو بهش نگفتم که دیدن خودش وقتی میخنده و شاده هم همچین حسی برام داره، شما "ش" رو نمیشناسید، خیلی خودشه، بی آلایشه، دل پاکه ، دلسوزه، مهربونه و هرچقدر غم داره ولی خندونه. به نظرم خدا فارغ از تمایلات مذهبی!!! اگه نفرستدش وسط بهشت عملا خودش رو زیر سوال برده!

یه هندزفری هیچ رقمه موضوع خاطره انگیزی نیست، مصنوع دست بشر توی قرن بیستم که قرن بیست و یکم به ایران رسیده. ساخته ای که هیچ عنصر نوستالژیکی نداره، حتی پخش صداش هم از لوس و لوث ترین شکل ممکن صورت میگیره... اما همین مصنوع پلاستیکی و مسی وقتی با روح انسانی آمیخته بشه، قدمتی به تاریخ بشر میگیره...

مهم نیست صدای خروجی هدفونه گرفته است، اهمیتی نداره تفکیک صداش زیر معمولیه، اصلا برام جای فکر هم نداره که مینیموم های من رو برای یه هدفون برآورده نمیکنه و هیچ کدوم از حداقلهای سختگیرانه من برای پخش صدا رو نداره، این هدفون و حسی که پشتشه، این هدفون و دوستی ای که با خودش داره، یقینا زنده ترین موسیقی هایی رو که تا به امروز شنیدم برام پخش میکنه...

*روزهایی که میرم کلینیک، جز لباسهام فقط همین ها رو همراهم میبرم*

پ.ن 1: بادبادک باز رو شروع کردم، 84 صفحه اش رو امروز اتوبوس و مترو خونی کردم، اوه شت! چقدر خوبه!

پ.ن 2: هدفونی که هدیه گرفتم رو میبینید!

پ.ن 3: اون کیف رو هم سه ماه پیش از دوست دیگه ای هدیه گرفتم، به عنوان کیف کلید و پولهای جیب ازش استفاده میکنم!

پ.ن 4: من همینجا لازم میبینم دوباره از کتابخونه ام تشکر کنم که همچین کتابهایی رو برام نگهداشته! بهتون بگم چه عنوانهایی رو نخونده دارم سکته میکنید! :|

  • هولدن کالفیلد

من معروفم، مشهورم، میتونم بگم محبوبم و حتی بیشتر ، شبیه یه جور سلبریتی وبلاگی هستم! حداقل امروز هستم! و اگر امروز من اینجا هستم، فقط برای دختری بود که بهم میگفت بنویس، کسی که انگیزه اصلی باز کردن هیولای درون شد.

تولدت مبارک جولیک

  • هولدن کالفیلد

یونایتد نفرین شده، همنام، کافکا در کرانه، تنهایی پر هیاهو، اومون را* و تابوت های دست ساز. همه ی این کتابها تنها در یک چیز اشتراک دارن و اون اینه که من قسمت عمده ی اونها رو توی مترو و اتوبوس خوندم، اون هم نه هر اتوبوس و مترویی، اتوبوس ها و متروهایی به سمت محل کار یا از سمت محل کار به طرف خونه! توی همه رخوتی که توی این سه ماهه - مخصوصا توی این سه ماهه - داشتم و خونه برام معنیش فقط خواب و دیدن فوتبال بود، اتوبوس و مترو برای من حکم زندگی رو داشت! هدفون توی گوش، کتاب به دست و غرق شدن توی داستانهایی که از گوشه و کنار جهان برام روایت میشد...

و این وسط، باید از کتابخونه ام، از کتابخونه کوچیک و دوست داشتنیم تشکر کنم، که برای صاحبش، اونقدری کتاب نخونده داره که بتونه مدتها باهاشون سرگرم بشه...

امشب به دوستی میگفتم، داستانهای کم حجمِ خارق العاده ای دارم توی کتابخونه که حتی نمیدونم کی خریدمشون! تنهایی پر هیاهو، اومون را و تابوت های دست ساز فقط سه تاشون هستن!

*اومون را رو از دست ندید، اصلا! رُمان کوتاه 150 صفحه ای، یکی از تکان دهنده ترین داستانهایی که خوندم...

--------------------------------

هولدن خوانی 14:

با صدایی بریده بریده پرسیدم ((جونم رو بدم؟ کدوم شاهکار قهرمانانه؟))

سرهنگ با صدایی بسیار آرام، انگار وحشت کرده باشد، گفت ((دقیقا همون کاری که قبلا بیشتر از صد نفر از کسانی مثل تو و دوستت انجام دادن.))

ساکت شد و بعد از چند لحظه دوباره صحبت هایش را با لحنی عادی از سر گرفت، ((شنیدی که برنامه فضایی ما بر استفاده از وسایل اتوماتیک استواره؟))

((بله.))

((خیله خب، الان داریم میریم اتاق 329 تا ببینی وسایل اتوماتیک فضایی ما چه طور کار میکنن.))

اومون را - ویکتور پِلِوین ، ترجمه ی پیمان خاکسار - نشر زاوش

--------------------------------

و همین!

  • هولدن کالفیلد

دو: داشتیم بالای پارک ساعی پیاده روی میکردیم که یه دیوار مهربانی دیدیم، پرسیدم "به نظرت کسی اینجا لباس زیر زنونه هم میذاره؟" گفت "نمیدونم! فکر نکنم!" یه کم بالاتر یه دیوار مهربانی دیگه بود، به نظرتون چی دیدم؟ :|

سه: کار ما دو تا رُو داره، یه روی شاد کننده و یه روی عمیقا ناراحت کننده! دیروز کِیس خصوصی همکارم "شین" به خاطر تزریق داروی بیهوشی زیاد، بعد از کُما مُرد ... شش سالش بود، شش سال...

پنج:

به کسی که بتونه این تبلیغ شهری رو بخونه، من یک میلیون تومن جایزه میدم!!! :|

هفت:

گفته بودم بهتون یا نه؟ تمیزی یا به هم ریختگی اتاق من، تابعی از احوالات روانیمه. وقتی اتاق به هم میریزه یعنی حتما خودم به هم ریخته ام. دیشب و امشب، بعد از بیش از سه ماه به هم ریختگیِ اتاقم، تمیزش کردم!

یازده: باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد

"ازت متنفرم، خیلی زیاد". این شیرین ترین جمله ای بود که از تو شنیدم؛ شیرین نه بابت خود جمله، که چه کسی است نداند تنفر حس خوبی نیست. شیرین از آن جهت که بالاخره چیزی را به من دادی که حقم بودم، یک احساس مطلق! یک جایگاه محکم.

هفت سال، هفت سال برای من و تو یعنی یک چهارم از تمام زندگی، یعنی یک عمر، هفت سال خیلی زیاد است، خیلی! هفت سال من یا با تو بودم، یا با یادت، یا با نامت و یا با موسیقی ات... در این هفت سال اما هیچ جای مشخصی نبود، یعنی ، نمیدانم چه طور بگویم، من این هفت سال را کجا بودم؟ پیش تو برای من هیچ جایی نبود، هیچ جایی! از من نزد تو چیزی نبود، جز یک حس مبهم، جز حس نا معلومی که یک روز به عرش میبردم و یه روز به فرش میکوبیدم! هفت سال کمابیش از تو پُر بودم و تو حتی نَکَردی که جای ثابتی به من بدهی ... در ... قلبت!

من پیش تو بیش از آنکه خودم باشم، در حال اثبات خودم بودم - پیش دیگران هم همینطور - سعی داشتم نشان بدهم این چیزی که هستم ارزش دوست داشتن دارد، ارزش نفس کشیدن تو را دارد، ارزش بوسه ات را دارد، ارزش بودنت را دارد. میدانی دیگر؟ من آدمِ عوض شدن نبودم، آدمی نبودم که بگویی "اینجور دوست دارمت" و من آن "اینجور" تو بشوم، تو میدانی که من تنها وقتی تغییر میکردم که بر من ثابت شده باشد مشکلی دارم، تو اینها را میدانستی... نه؟

سخت است، نفسگیر است! اینکه کَسی را به دست آورده باشی ولی نداشته باشی، اینکه کسی را مال خود بدانی و به دست نیاورده باشی، اینکه هر روز از خودت بپرسی جای من کجاست؟ اینکه هر لحظه شک کنی در نوعِ بودنت، در محتوای "معشوق" بودنت، در کُنهِ دوست داشته شدنت. سخت است ماهها برای تنها یک جایگاه ثابتِ معقول تلاش کنی و دستِ آخر چیزی که میگیری فَصل باشد و جدایی...

هر آدمی حق دارد دوست داشته شود، برای چیزی که هست، همانطور که هست پذیرفته شود، همانطور که هست خواسته شود و تو خود میدانی همه ی اینها فرق دارد با تلاش برای تغییر و بهتر شدن، هر آدمی حق دارد از احساسات خالص و مطلق کس یا کسانی که دوستشان دارد لبریز باشد، همینها هستند که جایگاه هر فرد را در هستی برای خودش روشن میکنند. هر آدمی لایق این است که بشنود "تو را برای آنچه هستی دوست دارم" وگرنه شنیدن "تو را برای چیزی که ممکن است بتوانی بشوی دوست خواهم داشت" هیچ لطفی ندارد! میدانی؟ من شاید نتوانم چیزی که تو میخواهی باشم، شاید هم بتوانم و نخواهم باشم، این یعنی دوست داشتن؟

"ازت متنفرم، خیلی زیاد". لذت بخش است، بعد از اینهمه مدت، بعد از هفت سال، بعد از هفت سال تمام دوستی و جدایی و وَصل و فِراق و به قول خودت عاشقانه های زیاد. این اولین باری بود که احساست نسبت به من اینقدر واضح، روشن، شفاف، خالص و مطلق بود؛ اولین باری بود که احساست "نسبیت" نداشت، اولین باری بود که من بالاخره مطمئن بودم در قلب تو چه جایگاهی دارم، چه جایگاه محکم و همیشگی ای دارم! تنفر، نفرت! این شیرین ترین تنفری است که میتوانست وجود داشته باشد، یک احساس مطلق، یک خلوص نیت کامل و یک تکلیف خیلی روشن، تکلیفی روشن بین دِل و دِل!

بعد از اینهمه مدت حقم بود نزد تو جایگاهی داشته باشم محکم، همیشگی، خالص و مطلق، که اکنون دارم! حتی با اینکه دیگر دوستت ندارم از تو بسیار ممنونم... صبر کن ببینم ... واقعا دیگر دوستت ندارم؟

  • هولدن کالفیلد

اول: لیست تکالیف رو که باید علامت میخورد از مادر بچه میگیرم، میبینم جز لبخند و گریه ای که نمادِ موفقیت و عدم موفقیت بوده، علامت سومی هم هست، پوکر فیس!!! :| میگم خانم این "دو نقطه خط ها" چیه از خودتون گذاشتین؟ میگه آخه اینها پنجاه-پنجاه بود، معلوم نبود خنده است یا گریه! :| هیچی، همین! :|

*در تصویر، این شاهکار کاملا مشخصه*

دوم: اینکه لیونل مسی توپ طلا رو ببره، یه چیز عادیه، این که احتمالا بهترین بازیکن تمام ادوار تا الان باشه هم، خیلی وقته یه شوخی نیست! یه جدیه!

*توپ طلای پنجم*

سوم: هیچوقت شده یه نفر رو بی هیچ پیش شرطی دوست داشته باشین؟ نه چون اون شکلی که شما میخواید شده؟ فقط چون هست! فراتر از اون، موقع دعوا با عزیزانتون، هیچوقت شده دوستشون داشته باشید؟ یا اون موقع پر از تنفرید؟ از این مورد سوم در آینده نزدیک مبسوط صحبت خواهم کرد، فقط اینقدر بدونید که "به نظر من" اگه این دو تا کار رو نمیتونید بکنید - و بررسی های میدانی من نشون میده 90% آدمها نمیتونن - نشاید که نامتون نهند آدمی! به همین صراحت!

چهارم: این بار مثلا نگم باقی بقا، هوم؟ باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد

روانشناسهای شناختی میگن هر واقعه ای که اتفاق می افته در واقع دو تا اتفاقه! یعنی چی؟ یعنی اینکه یه اتفاق - بدون هیچ بار ارزشی و جهت گیری خاصی - به شکل طبیعی روی میده و در وهله بعد ذهن هست که اون رو تاویل و تفسیر میکنه و بهش رنگ و جهت میده، در واقع یه اتفاق واحد میتونه بی نهایت تفسیر داشته باشه و تقریبا هیچ دو آدمی نیستن که در مورد یه اتفاق خاص به شکل 100% یکسان و شبیه فکر کنن. این واقعیت ساده که ما بیشتر "به تفسیرهامون از واقعیت معتقدیم تا خود واقعیت" مبنای بسیاری از درمانهای شناختی شده.

خب؟ چرا من این رو گفتم؟ اون هم اول پستی با نام "خدای من چه رنگیست؟" که به پیشنهاد "یک مهندس خوشبخت" نوشته میشه؟ سوال خوبیه! و جوابش پیش خودتونه! خدای شما چه رنگیه؟ چرا اینقدر خداهای شما با هم فرق دارن توی رنگ و شکل و اندازه و مشیت؟ چرا با هم سر قواعد "خدا بودن" کنار نمیاید؟ یه کم به پاراگراف بالا فکر کنید...

واقعیت اینه که خدا ، به ذاتِ بودنش، خدای من و تو و ما و ایشان نداره، خدا، خداست! اگر بنا رو بذاریم به وجود خدا، یه دونه هم هست کلا در کائنات و جز این هم نیست! پس اون "...ـی منِ" مالکیت که شما ته کلمه "خدا" میچسبونید، یه جور شخصی سازی ذهنی شماست، این در واقع تفسیر شما از خداست، یکیتون معتقده خدا سبزه و اون یکی سفید، نفر سوم ممکنه آبی ببینه و نفر چهارم قرمز، و تا نفر آخر همین طور بگیر و برو! حتی اون N هزار نفری که معتقدن خدا سَبزه، احتمالا در مورد شدت و قوت سبزیِ خدا با هم کنار نمیان! جالبه! جالبه که ذهن شما اونقدری توانمندی داره که در مورد یه مفهوم واحد ازلی-ابدی با هیچ کدوم از آدمهای دیگه کنار نیاد، نه؟ شما به "تفسیر خودتون از خدا معتقدید، نه خود خدا"!

و خدای من ... خدای من رنگ نیست، منشوره! یه منشور لایتناهی که وقتی نورِ نگاهت بهش بخوره، اون نور رو به میلیاردها رنگ مختلف تجزیه میکنه و تو بالاخره از توی اون رنگ ها، یکی رو "خدای خودت" میبینی! اصلا خدا باید منشور باشه تا خدا باشه، اینجوری برای همه رنگ داره، خدایی که برای همه رنگ نداره خدا نیست، وهمه!

باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد