Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

۸ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

حالا من یه مدت نت ندارم نمیتونم بهتون سر بزنم ، رسمش اینه که شما هی هر روز کمتر از دیروز (دینگ دینگ!!!) بهم سر بزنید؟ خنثی

  • هولدن کالفیلد

شما هم دیگه شورش رو در آوردید...

واکنش جمعی از پرسنل کافه (شامل من و شهاب) به فوت این اسطوره...

مرتضی پاشایی آقای مرحوم صدا

در ابعاد واقعی ببینید

 

بی ربط نوشت: بدترین حالت زندگی اون نیست که برای خودت آرزویی نداشته باشی ، اینه که اونهایی که باید برات آرزو داشته باشن هیچی نداشته باشن...

پ.ن: نت ندارم... سعی میکنم تا حد ممکن از محل کارم آن بشم.

  • هولدن کالفیلد

یعنی آدم باید خیلی "از اوناش" باشه که جرفای فمینیستی صد من یه غاز ابلهانشو بچپونه تو دهن یه "روانشناس" که در حد آزمندیان "دوزاری" حرف میزنه ، فقط برای اینکه بگه "ببینید علم از ما حمایت میکنه"! در حالی که استاد "میلانی" در حد مثال زیر فهم روانشناختی ندارن:

مدل فیلم: بهرام رادان و میترا حجار و بچشون بیرونن ، دارن بستنی میخورن که بچه هه میگه من بستنی خودمو نمیخوام از این بستنی بزرگها میخوام ، بابا میگه نه اما همون موقع مامان میگه چرا پسرم برات میخرم ، و جلوی بابا سفارش میده. تا اینجا اوکی اصلا! جالب اینجاست که روانشناس ماجرا به میترا حجار میگه چه کار خوبی کردی!!!

مدل واقعی روانشناختی: وقتی یه بچه جلوی والدین از یه والد چیزی میخواد و اون میگه نه ، به هیچ عنوان اون یکی والد نباید حرف همسرش رو بلافاصله و جلوی کودک بشکنه و اون خواسته رو اجابت کنه. یک بار انجام این رفتار به بچه این سیگنال رو میده که هر چی میخواد از اهرم فشار استفاده کنه و اینجوری تربیت رو با مشکل روبرو میکنه!

حالا جالبیش اینجاست یه جای دیگه حجار به رادان میگه تو مرد خونه ای باید خرجی بدی ، رادانم میگه حالا که اینجوره تو هم نباید کار کنی من رییس خونه ام! بعد استاد روانشناس به رادان میتوپه چرا اینقدر "متحجر" رفتار میکنی و این حرف برای آدمهای سه چهار نسل قبله و آدم مدرن که اینها رو نمیگه و کی گفته مرد رییس خونه است!؟ ولی به زن نمیگه که وقتی میگی "تو مرد خونه ای باید خرجی بدی" یه جمله با قدمت چهار هزار ساله گفتی این حرف غلطه و برای زندگی مدرن نیست و زن و مرد با هم خرجی میدن و از این مباحث!!! یعنی حسن نیت و جهت ندار بودن و کاملا علمی بودن خانوم میلانی توی حلقم نا فرم!

خلاصه ی کلام... خانوم میلانی! جون فمینیسم!!! دیگه آتش بس نساز! فمینیستی روراست بساز آدم بدونه با کی طرفه ، رفتم ببینم روانشناست چه شکلیه فقط حالم به هم خورد، خیلی بده تصویرت خیلی بده!!!

  • هولدن کالفیلد

وقتی هولدن از الانور مینویسد...

بخوانید

پ.ن: اگه در مورد متن با من کار داشتین همینجا بپرسید ، به هیچ سوالی اونجا جواب نمیدم!

  • هولدن کالفیلد

من آدم خوبی نیستم ، و این خوب نبودنم نه تعارفه و نه شکسته نفسی، خوب نیستم! در مجموع -نه در شرایط نرمال البته-  آدم بد دهنی هستم و اگه بد دهنی رو بی ادبی بدونید بی ادبم! آدم عصبانی ای هستم و به اندازه کافی از کوره در میرم ، من نه درست میخوابم ، نه درست بیدارم نه "درست" هر کاری رو انجام میدم ، پس اگه تعاریفتون از "درست" بودن کارها کلاسیکه این رو هم به عیبهام اضافه کنید که کار رو برای خودم انجام میدم حتی اگه اذیتتون کنه! حرف گوش کُن نیستم ، دیکتاتورم ، صدام خیلی بلنده و رسماً داد و بیدادم ، خیلی فوتبالیم ، اگه مجالش پیش بیاد و کنجکاویم برانگیخته شه خیلی قفلم! یه سری مسائل مربوط به تینت و ذات هم هست که لزومی نداره داد بزنمشون ولی چون وجود داره به تایید نظرم کمک میکنه! من آدم بدی هستم و اگه دوست دارید امیدوارم کنید همونطور که اول گفتم "آدم خوبی نیستم"... ولی باور کنید یا نکنید همه ی اینها "منم" ، من! من مثل هر کسی شایسته این هستم که به صرف "من" بودن محترم شمرده بشم و قضیه حتی فراتر از اینهاست... من رو طوری بپذیرید که هستم ، من رو من بپذیرید!

اینکه همه ی شما خانواده و عزیزان و دوستان من کوهی از ویژگی های نا خوشایند از من توی ذهنتون ردیف کردید و به محض کوچکترین بحثی یکی از درشتاش رو بهم میندازین اذیتم نمیکنه باور کنید! چون یا هستمش ، که خب بیان کردن نداره ، یا نیستمش که ناراحتی نداره. اینکه هر کدومتون ، تک تک شما که اسمتون مادر و خواهر و همسر و پدر و دوست و استاد و آشنا و رفیق و همکاره من رو برای برآورده کردن منافعش یا برای رفع نیازش میخواد چیزیه که شما رد میکنید ولی من کاملاً بهش معتقدم ، اتفاقاً دارید نیازم رو متقابلاً بر طرف میکنید ، من نیاز دارم چیزی باشم که هستم و اینکه کاری که از دستم بر میاد رو انجام بدم اخلاقمه. من میدونم چه رویکردی به من دارید و میدونید که میدونمش! لازم نیست با رفتارهاتون دلم رو بشکنید ، باور کنید این دلشکستگی ها من رو بزرگتر میکنه ، شما رو کوچکتر! من دوست ندارم شما کوچیک باشید ، من که همون منم و باور کنید تصورم از خودم قویتر از اونه که بتونید بشکنیدش پس خواهشاً به این توجه کنید که...

هر جوری که هستید ، هر جوری که هستم ... من رو یک بار هم که شده فقط چون "من" هستم دوست داشته باشید... خیلی سخته ، ولی ممکنه...

  • هولدن کالفیلد

یه روز که سیچان از خواب بلند شد دید دیگه سیچان نیست و شده میچان! خیلی ناراحت شد! میخواست سیچان باشه ، از این و اون پرس و جو کرد و بهش گفتن که باید بره پیش یه عالمی به نام "ویزان". سیچان رفت پیش ویزان و گفت "سلام ویزان! من سیچان بودم میچان شدم چی کار کنم سیچان بشم؟" ویزان یه کم فکر کرد و گفت "من نمیدونم تو که سیچان بودی میچان شدی چه جوری باید سیچان بشی باید از مرشدم «میزان» بپرسم که کسی که سیچان بوده میچان شده چه جوری سیچان میشه". ویزان رفت پیش میزان و گفت "سلام میزان منم ویزان ، یه میچان اومده میگه من سیچان بودم میچان شدم دوباره میخوام سیچان بشم چیکار کنم؟" میزان توی فکر فرو رفت و اندکی بعد گفت "ببین ویزان برو به سیچان بگو میزان به ویزان گفت که به سیچان بگه راه مُدونی برای سیچانی که میچان شده و میخواد سیچان بشه وجود نداره ، سیچانی که میچان شده و میخواد سیچان بشه باید خودش تحقیق کنه شاید یه راه سیچان کُنِ میچان وجود داشته باشه" ویزان از میزان خداحافظی کرد و رفت پیش سیچان و گفت "سلام سیچان ، شایدم میچان! میزان گفت سیچان که شد میچان دیگه نمیشه سیچان! ویزان به سیچانِ میچان بگو باید خودش دنبال یه راه سیچان شدن باشه!"

سیچان از اون روز سر در گریبان برد و به تحصیل علوم مختلف پرداخت و دود چراغ خورد ، هر چقدر میگذشت میدید سیچان بودن خیلی سخت تر از چیزیه که فکرشو میکرد ، هر چی بیشتر می آموخت میفهمید میچان بودن خیلی راحت تر از سیچان بودنه ، هر چی بیشتر علم کسب میکرد سیچان شدن دور از دسترس تر میشد... یه روز سیچان رفت پیش ویزان و میزان و گفت "من سیچانم! همون سیچان که میچان شده و میخواد سیچان بشه ، تا الان به همه ی علوم طبیعه و غریبه و زمینه و پیشینه و موشینه دست یافتم و راهی برای سیچان شدن دوباره نبود! پیرهای مراد! حکمم دهید" ویزان و میزان به شور رفتن و در نهایت اعلام کردن "ویزان و میزان معتقدن سیچانِ میچان نمیشه سیچان ، میمونه میچان"

سیچان سر افکنده رفت خونه و از شدت ناراحتی خوابید... فردا که بیدار شد رفت دست و صورتش رو شست و توی آینه نگاه کرد و گفت ... "سلام میچان"!

 

پ.ن 1: ایده ی تمام این داستان دزدیه و سرِ کار دوست و همکارم "لالایت فایلیورین" برام تعریف کرد! من فقط بال و پر دادم و نوشتم!

پ.ن 2: "لالایت فایلیورین" لقبیه که به دوستم دادم ، یه اسم ترکیبی که از توی کتاب "فرزندان هورین" کش رفتم! دزدی های ادبی این پست شُد دو تا!

پ.ن 3: این داستانه اندینگش خارق العاده اس ، نه خدایی؟

پ.ن 4: جدیدا هی کامنتدونی هایی رو چک میکنم که مطمئنم توشون کامنت دادم ، نگو ندادمخنثی

پ.ن 5: اوه اوه داشت یادم میرفت! کل این داستان از این داستانهای سر کاری بود!!!

  • هولدن کالفیلد

جفت عبارتهای "سگ" و "غریبه" رو عزیزانم کَم بهم نسبت ندادن ، به انحاء مختلف با دلیل یا بی دلیل غریبه بودم یا سگ. ولی هیچوقت جفتش رو با هم نبودم، وقتی تقریباً عزیزترین آدم زندگیم بهم گفت "سگ غریبه" شکستم! کامل شکستم...

راست گفت، احساس غربت کردم اونجا! یه سگ غریبه وسط چند تا آدم دیگه!

غربتم موند توی دلم ، ولی روی سگم رو دید...

  • هولدن کالفیلد