Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

ما ... نشون دادیم اگه متحد باشیم ، آرژانتین هم جلومون باید شانس بیاره نبازه!

من ... به تیمم ، کشورم ، به مردان شجاع کشورم ، به این دلاورها افتخار میکنم!

همینجا جا داره به فیفا و ماژیچ بابت این دزدی بزرگشون و هدیه دادن نتیجه ی این بازی به آرژانتین تبریک بگم ... شما تونستید!

 

زنده باد ایران!

  • هولدن کالفیلد

خدا! اگه کاستاریکا میتونه ایتالیا و اروگوئه رو ببره و اگه شیلی میتونه اسپانیا رو حذف کنه... میشه لطف کنی فقط یه 0-0 از بازی با آرژانتین بهمون بدی؟ نمیخوایم ببریم اصلاً حتی! دستت درد نکنه ، منتظریم!

امضا: 80 میلیون ایرانی...

  • هولدن کالفیلد

پسرک از بچگی عشق فوتبال بود. همون موقع بود که یه روز دُن خورخه دستش رو گرفت و رفتن مدرسه ی فوتبال ولز سارسفیلد، یه راست بُردش پیش مربی و گفت "این بازیکن ملی پوش خانواده ی ماست". از همون روز هفته ای نبود که استفانو شب خواب آلبی سلستی رو نبینه ، پیراهن راه راه سفید و آبی با شماره ی 7 ، وسط جام جهانی. هافبک قَدَری میشُد و این رو وقتی رسید به جوانان باشگاه همه فهمیدن. فقط 14 سال و 6 ماه داشت که اولین بازیش رو کرد. بازی با نیووِلز اولد بویز بود و پسرک توی سی دقیقه دو تا پاس گل داد و یه گُل قشنگ زد. دیگه بازی نکرد ، یعنی مربی بازیش نداد بلکه استعداد یابهای باشگاههای دیگه کشفش نکنن.

مگه میشُد پیشنهاد یوونتوس رو رَد کرد؟ استفانو راه راه پوشید ، 1978 ، 19 سالش بود. روز اول تمرین دینو زوف رو دید ، داداشش عاشق دینو زوف بود ، خانوادگی ایتالیا رو دوست داشتن ، سالهای سال پیش جَد بزرگ استفانو از سیسیل رفته بود بوینوس آیرس... دینو زوف گفته بود "شنیدم یه رگت ایتالیاییه پِسر! آره؟ به خونه خوش اومدی!"

جام جهانی 1982 توی راه بود ، انزو بیرتسوت "استفانو مونتارلی" رو به تیم ملی ایتالیا دعوت کرد. ولی دُن خورخه گفته بود ... "استفانو با آرژانتین جام جهانی رو میبره". موقعیت خیلی خوب بود ، قوانین هم اجازه میداد ، اصلاً پسرک پاسپورت ایتالیایی داشت؛ دل استفانو با آلبی سلستی بود ، پیش خانواده اش توی قلب آرژانتین ... سزار لوییس منوتی بزرگ اما اعتقادی به پسرک نداشت ، نداشت و نداشت. دُن خورخه میگفت "این منوتی از وقتی قهرمانمون کَرد مُخش ترکیده ، آخه کدوم لعنتی بی بُته ای استفانو رو نمیخواد؟"... لعنتی بی بُته نبود ، منوتی بود که استفانو رو نخواست...

جام تموم شُد ، ایتالیا قهرمان شُد ، توی مسیر آرژانتین هم بُرده بود ... استفانو شب باختشون تا صبح گریه کرد... هیچوقت کسی باهاش در مورد اون بازی حرف نزد ، میدونستن احساس گناه داره و نمیدونستن چرا ، کسی جرات نداشت بپُرسه.

فصل بعد ، بازی با اینتر کابوس پسرک شُد ، توی برخوردش با جوزپه برگومی پای راستش شکست ، اگه شکستن بتونه اتفاقی رو که برای پاش افتاد توضیح بده... فقط 24 سالش بود ، پنج بار عمل کَرد تا بتونه راه بره ، سه سال از فوتبال دور بود و بعدش بی سر و صدا با یوونتوس فسخ کرد و نشست خونه. دُن خورخه میگفت "استفانو جام جهانی رو بُرد! کسی حرفی داره غیرِ این؟" میگفت و بُغض میکرد... استفانو دیگه هیچوقت فوتبال بازی نکرد...

جام توی دستاش بود... اومد سمت خبرنگار رویترز و گفت "ازم عکس بگیر". بعد پیراهنش رو در آورد و عکس گرفت ، چهارده جولای 2014 تیتر اول اوُله "قهرمان شدیم" بود ، با عکس پسرک جام به دستی که روی زیر پیراهنش نوشته بود "دوستت دارم استفانو، جام رو بُردی"

  • هولدن کالفیلد

 

 

هیس! صدای قهرمان میاد...

  • هولدن کالفیلد

شروع شُد! یک ماه هیجان و استرس و هیاهو و جشن و جنگ و ... شادی!

روشنفکر نماهای نا محترمی که طرفدار هر ورزشی غیر از فوتبال هستید و درکی از میزان "هنر" ، "فرهنگ" ، "سیاست" ، "اقتصاد" و دیگر ابعاد روشنفکر نما شادکُن اون ندارید! (شُکر خدا البته) لطفاً طی این یک ماه ، حال ما رو با شر و ورهای صَد مَن یه غاز در باب "پوپولیستی بودن" و "توده ای بودن" و " ... بودن" - که البته فقط به مزاق دوست دخترتون خوش میاد - فوتبال و جام جهانی خراب نکنید! توی این یک ماه ، یا لذت ببر و غرق شو ، یا دهنت رو ببند و خفه شو!

پ.ن 1: شروع جام بیستُم به همه فوتبالیا تبریک!

پ.ن 2: جدی جدی برزیل میخواد با این مدلی بازی کردن قهرمان بشه؟

پ.ن 3: فقط ایتالیا!

  • هولدن کالفیلد

یک) آموزش دانشجویان روانشناسی مبتنی بر مدل دانشمند-متخصص است ، یعنی دانش آموختگان روانشناسی به شکلی تربیت می شوند که بتوانند به طور همزمان دانشمند (Scientist) و متخصص (Practitioner) باشند ، بر این اساس توقع می رَود که فارغ التحصیلان روانشناسی - فارغ از سطحشان - عالِم و آگاه به قواعد علم باشند.

دو) تنها تخصصی که مَردم ایران یقیناً و بدون شک دارند ، ابراز نظر در زمینه هایی است که مطلقاً در آن تخصصی ندارند. اظهار نظرهای متقن ، لَه و یا علیه یک مقوله هم در همین دسته جای میگیرد.

سه) ببینید ، وقتی شما از من درباره ی "تنظیم خواب" مشورتی میخواهی ، از یک روانشناس این سوال را پُرسیدی ، و من با توجه به دانشم ، و با تکیه بر حقایق علمی ، به شما راهکار ارائه میدهم. اینکه شما قصد دارید با میانگین خواب سه ساعت ، هر روز ساعت 7:30 صبح بیدار شَوید یک قضیه ی رسماً نا شدنی است - بر اساس تحقیقاتی که نشان داد حداقل خواب بیولوژیک برای بدن انسان 4:30 ساعت است - و خُب ، اگر شما فرد معتقد به عرفان و نامحدود بودن ذهن - که اشتباهاً با مغز یکی میدانیدَش - هستید از منِ روانشناس معتقد به محدود بودن توانایی های هر ارگانیزم سوالی نکنید و اگر سوالی پُرسیدید و به نتیجه ی دلخواهتان نرسیدید لطفاً نفرمایید که "محتویات مثانه تان را در علم تخلیه کردید" ، من عالِمم!

چهار) همیشه با معتقدین به عرفان - شرقی و غربی - مشکل داشتم ، کسانی که نمیپذیرند مسائل دُرستی را که نمی خواهند بپیذرند و به راسخ ترین نوع ممکن به اعمال اشتباهی که با علاقه انجامش میدهند پایبندند. حال اگر فرد نه معتقد ، بلکه فریفته ی ظواهر اَمر باشد که نور علی نور ، هیچ جور نمیتوان ایشان را معتقد نمود به اینکه با یک عارِف در معنای کلاسیک کلمه فرقهای اساسی دارند. از عرفان "حشاشین" بودنش را آموختند و "نا محدودی ذهنـ"ـی که هنوز هم با "مغز" یکی میدانندَش.

پنج) شمایی که این حرف را به من زدی و از من خواستی محتوی مثانه ام را در مَرامم خالی کُنم و خندیدی و رفتی دوست منی ، دوستت دارم و خواهم داشت امّا چیزی که برای شما شوخی بود ، برای من یک تیر زهر آلود از کار در آمد. کاری ندارم به اینکه رفتارم درست است یا نه ، اما "علم" در کنار مفهوم "آکادمی" از مفاهیم بسیار جدی و مهم برای من هستند. چند بار گذرا اشاره کردم که فارغ از سطحش "عالِمم" و این یعنی من بر "علم" حالت فاعلی دارم ، و شُما میوه ی زحمات من ، بزرگان زمینه ی کاری مَن و بسیاری از همکاران و دوستانم را به راحتی به سُخره گرفتی و زیر سوال بُردی.

شش) هیچ انسانی با هیچ مَرام و مسلکی در جایگاه زیر سوال بُردن یک یافته ی علمی نیست ، مگر اینکه بتواند نظرش را طی یک پژوهش علمی تایید کند. این مورد آخر را فقط محض اطلاع بیان کردم.

هفت) عصبانیم ، دلخورم ، ناراحتم؛ معتقدم ما احترامی را که شایسته اش هستیم دریافت نمیکنیم...

هشت) لینک مرتبط

نُه) باقی بقا

  • هولدن کالفیلد

نمیدونم قراره کجا برم و چیکار کنم ، این طوفان لعنتی هم گند زده توی کاسبیمون ، فکرشو کُن کی تو این هوا میاد از یه دست فروش که باد داره میبَرَدش گُل و فال و جوراب بخره؟ راه افتادم سمت ولیعصر ولی دقیق نمیدونم وقتی رسیدم میتونم کار کنم یا نه ، هواشناسی گفته امروزم هوا داغونه؛ کی تو هوای داغون میاد پیش من آخه ، لامصب آسمون جوری تیره و تاره جا نداره سیریش آدمها شی که تو رو خدا بیا فال بخر! جون مادرت بیا جوراب بدم... هوم... بخشکی شانس...

دو ساعته این گوشه وایسادم ، بازم طوفان ، امروزم روز کاسبی نیست ، درختها مث پرچم تکون تکون میخورن، آدمها میان جلویی برن عقبی میان ، سنگ و کلوخه که از دَر و دیوار میریزه! آخه لامصب این چه وَعضیه! گِل بگیرن این زندگیو ، کم بدبختی داریم این یکی هم شُده قوز بالا قوز! دِ قطع شو دیگه عوضی... اَه...

اینَم قطع نمیشه که نمیشه ، محشر کبراست اصلاً! ماشینو بالا پایین میکنه لامصب! خدایا خداوکیلی جون مادرت بیخیال ما شو بذار به کار و زندگیمون برسیم! این چه بساطیه درست کردی ، اوه اوووووووووه...

دمت گرم دیگه اوس کریم ، داشتیم با هم؟ الکی الکی داشتی به فنامون میدادیا ، این درخته چی بود یهو کندی انداختی جلومون ، باشه بابا میرم! میرم اصلاً فردا میام کاسـِ... اهه، این یارو کیه درخت افتاده روش؟

 

پ.ن 1: خیلی وقت بود دوس داشتم داستان بنویسمو اینجا بذارم ، فکر کنم بالاخره تونستم شروع کنم! خوشحالم!

پ.ن 2: تگ "داستان های هولدنی" از این به بعد برای پُستهای حاوی مثلاً!! داستانهامه.

  • هولدن کالفیلد