Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
  • ۹۶/۰۳/۱۸
    45
نویسندگان

۱۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

محل تلاقی کلی از علایق جدی یک بلاگر هیولا

پیش نوشت: تقدیم به خودم با علایق محدود و ارزان قیمتم!!!

اتفاقی که میفته اینه که ... نه بذار از عقبتر بگم! در واقع شما یه نقل قول میخونی و علاقه ی تاریخیت به خریدن و خوندن کتابش -که قدیمها و توی دوران اوج بی پولی به وجود اومده- دوباره زنده میشه! اتفاقی که میفته اینه که به این حس غلبه میکنی و میگی برو بابا! اما احساس قویتر از اونه که از فرصت بازی برگشت دست بکشه، به همون شدت بهت غلبه میکنه و بازی میره وقت اضافه، توی این وقت اضافه تو میگی "من اگه حس کتابخونی داشتم فلان کتاب رو میخوندم که شونصد ساله دارم" و اون حس میگه "برو کتابها رو بخر موتورت روشن میشه" خلاصه بی نتیجه خاصی میرسیم به ضربات نفس گیر پنالتی و اینجا جاییه که تو -وسط ساعت کاریت- مغلوب میشی، و اینقدر شوق خریدن کتاب درونت زنده میشه که مرخصی نیم ساعته میگیری و گوله میکنی سمت کتابفروشی، و حتی کتابی رو که نمیشناختی ولی توی موضوع بوده میخری، خریدن یه کتاب دیگه که همیشه میخواستیش به جای خود کلاً!!! اینجا فکر میکنی بالاخره تمومه، ولی این تازه شروع ماجراست و این احساس اینقدر درونت زنده است که دو سه روز بعد کتاب چهارمی در همین موضوع رو با ذوق و شوق فراوان تهیه میکنی و تازه اون موقع است که دلت فاتحانه آروم میگیره!

توی همین ثانیه های لذت بخشه یادت میاد واو! تو "زندگی من" الکس فرگوسن رو هم خیلی وقته خریدی، توی کتابخونه هر پنج تاش رو میچینی کنار هم، و تصمیم میگیری بعد از تموم کردن کتابی که داری میخونی -بعد از مدتها کتاب دستت گرفتی!- هر پنج تا کتاب رو به صورت مسلسلی پشت سر هم بخونی!

گره خوردن فوتبال و ادبیات (دو تا از جدیترین علاقه های زندگی تو!) توسط خوره فوتبالهایی مثل فردوسی پور و دکتر حمید رضا صدر، برای هر عشق فوتبال کتابخونی بزرگترینِ لذتها میتونه باشه! خوندن یه زندگی نامه، سه تا کتاب تاریخ فوتبال (فوتبال علیه دشمن، روزی روزگاری فوتبال و نیمکت داغ) و یه رمان فوتبالی قوی (یونایتد نفرین شده، بر اساس داستانی واقعی) کم نعمتی نیست... خدایا شُکرت!

میدونی؟ خدا یه کِرمی اگه توی جون تو انداخته باشه همون سِرچ کردنه، آخه مرد حسابی چه کاریه چیزی رو که میدونی توی کتابخونه ات کامل داری الکی سرچ میکنی که تهش بفهمی یه چیزی هست که گرچه خود جنس نیست ولی اصل جنسه و تو نداری؟ چرا آخه؟ توی نادانیت میمردی بهتر از دو سه روز گشتن دنبال این کتاب نبود؟ نه؟ من دیگه حرفی ندارم واقعاً با این رویی که داری...

بعد میری کتاب رو میخری، پر از مقاله در مورد زندگی و داستانهای سلینجر! به تو هم میگن آدم؟

خدایی لذت بزرگیه، خیلی بزرگ، این یکی رو نمیتونم توصیف کنم واقعاً،برای شخص من لذتیه وصف ناپذیر...

و کتاب محل تلاقی خیلی از علایق من شده! دوست داشتنی نیست؟

 

یه فنجون آسایش لطفاً! 2: خودت رو آدم کن

قرار نیست هر دفعه بقیه برن رو مخت، تو هم خوب بلدی! که خوب بلدیا!!! قرار نیست کسی بدونه تو مستَهلک و کهنه و درب و داغونی و با کوچکترین جرقه ای منفجر میشی! قرار نیست اینهمه ترسناک باشی، قراره آدم باشی و این چیزیه که جدیداً خیلی یادت میره... یه کم نفس عمیق کشیدن رو یاد بگیر، دیرتر عصبانی شدن رو یاد بگیر، یاد بگیر باید باروت خیس باشی که اگه جرقه خوردی چیزیت نشه، باید فقط وقتی آتش میگیری بترکی! این رو بفهم و همیشه آویزه ی گوشت کن! اگه میخوای حق داشته باشی حق کسی رو ازش نگیر؛ آسایش حق کاملاً مسلم آدمهای اطرافته! مخصوصاً عزیزتریناشون! اوکی؟

باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد

صاحبان همه ی وبلاگهایی که منظم میخونمشون، اعم از زهرا رضایی و شاداب و نیمه سیب و خلاصه اکثر این آدرس های بغل، من ازتون یک سوال دارم و متوقعم جدی بهش جواب بدید، اگه اخیراً از من کامنتی در وبلاگتون بوده که هیچ، اگه نبوده واقعاً نبوده یا بوده و تایید نکردید؟ این اتفاق توی این چند روز خیلی خیلی زیاد داره رخ میده و من نمیدونم دلیلش چیه! پاسخ بدید که بدونم تکلیفم رو!

  • هولدن کالفیلد

بهترین گل دوران فوتبالم را نزدم! بهترین گل من باید در فینال جام جهانی به ثمر میرسید که من و تیم ملی آرژانتین هیچ وقت به آن بازی نرسیدیم.

پاسخ "گابریل باتیستوتا" مهاجم اسبق آرژانتین به سوالی در مورد اینکه بهترین گل دوران ورزشی اش کدام است.

فردا روزی خبرنگاری جلوی مرا میگیرد، عجله دارم چون جلسه ای مهم دارم، احتمالاً جلسه دفاعی است که باید به آن برسم؛ نه شاید هم قراری است با آن دکتر فلانی که قرار بوده ترجمه ای کنیم از بیسار کتاب؛ یا اصلاً شاید باید بروم دنبال دخترکم که خبر داده هواپیماشان در آسمان ایران است؛ یا نه! شاید همسرم منتظرم است؛ و البته ممکن است یک عجله ی ساده برای رسیدن به مرکز مشاوره ایکس باشد یا کلاس روانشناسی ایگرگ، خلاصه که عجله دارم و خبرنگاری جلوی مرا میگیرد. در آن "فردا روزی" خبرنگاران زیادی جلوی مرا میگیرند، از وقتی برای اختلال "یک مشکلی" درمانی ابداع کردم که به انقلابی بزرگ در تاریخ روانشناسی ایران و -همین خبرنگارها میگویند- دنیا منجر شد خیلی زیاد پیش می آید خبرنگارها سراغم بیایند. در همان "فردا روزی" که ذکرش رفت خبرنگار نامبرده -که البته از نامَش حرفی به میان نیامد- جلوی مرا میگیرد و چند سوال میپرسد، میرسد به اینجا که "آقای دکتر ی! بهترین کار زندگی شما چه بود؟" و یحتمل منتظر شنیدن "ابداع درمان اختلال یک مشکلی" به عنوان جواب است، میدانید؟ خُب بهترین کار زندگی من این نیست، فردا روزی دوست ندارم وقتی از من پرسیده شد بهترین کار زندگی ات چه بود ، جوابم این باشد که "من بهترین کار زندگی ام را نکردم"...

  • هولدن کالفیلد

هیچوقت، قاطعانه میگم هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که بخوام از یه گزارشگر ساده ی فوتبال تشکر کنم یا ستایشش کنم، ولی دنیای فوتبالی من چرخید و چرخید و چرخید تا رسیدیم به این روزها، روزهایی که اَمثال سیانکی و بالاپور و سرهنگ و پیمان و جواد و مزدک هر کدوم یه جوری روی مغز من تماشاگر فوتبال رژه برن، رئالی ها و بدتر از اون آنتی بارسایی ها یه جور، بارسایی ها و آنتی رئالی ها یه جور دیگه، کسایی که داعیه فنی بودن دارن به یه شکل ، اونهایی که ندارن توی فرمت دیگه! خلاصه که شنیدن یه گزارش که ازش لذت ببری فقط محدود بود به روزهایی که عادل حال و حوصله داشته باشه و یا گزارشهای "شصت-چهل" محمدرضا احمدی عزیز که پتانسیل خیلی بزرگی در بهترین شدن داره! اوضاع همینجور گذشت و من حتی تصمیم داشتم بر خلاف جَو خیلی بد خونه نسبت به مـــاهواره، نسبت به تهیه اش و دیدن فوتبالهام از شبکه های کارتی پولی انگلیسی زبون اقدام کنم -تصمیمی که هنوزم دارم- تا اینکه دیشب اومد، بازی جذابی قرار بود باشه، و به شدت هم بود، بیلبائو-بارسلونا بازی خیلی خیلی قشنگی بود، ولی حرف من اونم توی جماعت غیر فوتبالی خواننده هام این نیست، حرف در مورد گزارشگریه که از دقیقه یک تا دقیقه نود خوب گزارش کرد، خوب شوخی کرد، راحت بود، میخندید، میگفت و انگار نه انگار یه "گزارشگر ایرانی" هست! گزارشگری که واقعاً بی طرف، با نمک، با اطلاع، بامزه، با لحن و تُن و گویش و گفتار و لهجه ی مناسب بود و واقعاً نوید یک گزارشگر خوب رو میداد، بعد از مدتها از شنیدن یه گزارش به زبون فارسی لذت بردم... ممنون محمد حسین میثاقی!

پ.ن: همین استاد میثاقی، توی برنامه "فوتبال 120" که جمعه شبها از شبکه ورزش پخش میشه یه آیتم داره به نام "فان"، آیتمی که به شدت به خوش زبونی میثاقی و شوخیهای خیلی بامزه اش وابسته است! براتون لینک دانلود دو بخش فان برنامه ی آخر فوتبال 120 رو میذارم، فوتبالی هستین یا نیستین توصیه میکنم از دستش ندین!

بخش اول فان 17/11/93

بخش دوم فان 17/11/93

  • هولدن کالفیلد

جشنواره چیست؟

جشنواره جایی است که در آن به نمایش فیلمهایی میپردازند که در طول یک سال بعد، هیچکس آنها را نخواهد دید!

جشنواره رو کیست؟

جشنواره رو کسی است که برای دیدن فیلمی که در طی سال بعد آن را به هیچ عنوان نخواهد دید ساعتها "عَنتر و مَنتر" صف های بلیط میشود و آن را به نظاره مینشیند!

هولدن این وسط کیست؟

هولدن کسی است که معتقد است فیلمهای جشنواره ، دیدن ندارند!

هولدن جشنواره رو چگونه کسی است؟

همان هولدن قبلی است، با این تفاوت که یک تعداد بلیط رایگان گیرش آمده، شال و کلاه کرده و به تماشای فیلمهای جشنواره نشسته ، مشاوره ی خیلی فنی خود را به مجید مجیدی* ارائه میدهد!!!

*عضو هیئت داوران جشنواره

پ.ن: تا حالا دو تا فیلم دیدم، من مارادونا هستم و آزادی مشروط! بدک نبودن، اولی بامزه تر بود، دومی دغدغه مند تر، هیچکدوم هم قصد القاء حرف خاصی رو نداشتن که جای شُکر داره!

  • هولدن کالفیلد

آخر یه داستان کمدی نمیشه تلخ باشه، یعنی میگن این نقطه ضعف یه روایت کمدیه که تلخ تموم بشه! حتی اتفاقهای تلخ باید خنده دار باشن اون ته مهای قصه! متوجه منظور پیچیده ای که در پس این کلمات کاملاً گنگ قصد بیانش رو دارم هستین یا باید بشینم براتون توضیح بدم؟

حوصله توضیح ندارم واقعاً البته! طرفای ساعت شش صبح، اگر بیدار باشم، بدترین وقتیه که میشه با من حرف زد، یا من میتونم با کسی حرف بزنم، یا نمیتونم با کسی حرف نزنم!!! مثلاً توی این ساعت میتونم همه ی روابطم رو تموم کنم، اگه فرم رسمی انصراف از تحصیل باشه -به فرض فقط امضای من رو میخواد- میتونم راحت امضاش کنم، میتونم زنگ بزنم "عامر" بگم دیگه نمیام سر کار، اما وجداناً! واقعاً! آخر یه داستان کمدی نباید ، نمیشه ، بَده که تلخ باشه! ازم نخواین محتوای حرف رو بگم بهتون، واضحه دیگه! بخونین کُنهش رو!

از اتاق فرمان میگن کتاب رو اشتباه برداشتی، کتابی که مال من بوده گویا تراژدیه!!!

تو فکر یه داستانم که با "آخر یه داستان کمدی نباید تلخ باشه" شروع میشه...

بی ربط نوشت: میدونین توی خود جمهوری چک ، کافکا رو یه "فکاهی نویس" میدونن؟ و میدونین روایته که کافکا مسخ رو برای دوستانش میخونده و از شدت خنده دل درد میگرفتن و اشک از چشماشون راه میفتاد؟ بله! دوستان عزیز، شاید تراژدی مورد نظرتون کمدیه! و میدونین که؟ داستان کمدی نباید پایان تلخ داشته باشه...

  • هولدن کالفیلد

رفتم دانشگاه گفتم دکتر... تا گفتم دکتر ، دکتر گفت کالفیلد موضوعت همش ایراد بود همش تکراری بود همش اصلاً نگو و نپرس! خنثی ردش کردیم!!! رفتم نشستم توی کتابخونه مرجع دور و برم رو پایان نامه ریختم دو تا متغیر از این یه منغیر از اون برداشتم ، گروه آزمایشی رو هم پیچیده کردم موضوع رو نوشتم بردم گذاشتم جلوش! باز میگه کالفیلد تکراریهخنثی گفتم دکتر من الان پایین یه دور همه پایان نامه ها رو دیدم تکراری چیه خدایی؟ خلاصه تحویل دادم و پایان!

اگه یکشنبه این موضوع تایید بشه که هیچ، اگه نشه احتمال اینکه بریم توی ترم بعد و یه دو میلیونی ازمون کاسبی کنن برای چهار روز تاخیر کاملاً بالاست!

پ.ن 1: احساس میکنم بعد اون دوران اوجی که وبلاگم داشت توی یکی دو ماه اخیر، الان به یه رکود رسیده، رسیده؟

پ.ن 2: از روزانه نوشت خوشم نمیاد، الان که چی مثلاً؟ نه نقطه اوجی نه اتفاقی نه هیچی، فقط دوست داشتم بنویسم ، نمیدونستم چی!!! گفتم بذار این رو مرقوم کنم!

بعداً نوشت خیلی مهم و دردناک حتی: چرا همه ی بلاگرهایی که من دوسشون دارم و از قلمشون لذت میبرم عَد!!! میرن توی وبلاگ دسته جعمی ای که ازش متنفرم؟ مثل این میمونه که همه ی بازیکنهای مورد علاقه ام برن رئال!خنثی

  • هولدن کالفیلد