Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۵ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

من این مطلب (لینک) رو به شدت قبول دارم و نعل به نعل با اعتقادات قلبی من برابره، البته شخصا معتقدم تقریبا بعیده کسی شما رو کاملاً همونطور که هستین بخواد و این غیر طبیعی نیست، همه معتقدن دلایلی هست که باید خیلی بیشتر تلاش کنید و عوض بشید و اینجور مسایل... تا یه جاییش درست و خیره و از یه جاییش زیادی، تا یه جاییش که خیره اونیه که شما رسماً در اشتباه به سر میبرید و دیگران سعی در هدایتتون دارن تا بهتر بشید و پیشرفت کنید، اما زیادیش مدلهای متنوعی داره... مثلا یه جاییه طرف حس میکنه شما در اشتباهین و شما نیستین، یا حس میکنه یه جور دیگه باب میلش هستین، یا اصلا درست فکر میکنه ولی بار ارزشی نداره اون تفکر (مثل مدل مو یا لباس که همش پوششه و شخصی.)، ممکنه یکی بخواد اصولتون در زندگی رو تغییر بده یا بدتر، شکل خودش کنه، باز ممکنه کسی ضعفی که دارید و برای رفعش برنامه دارید رو بخواد با میانبُر و زورکی فورس(!!!) حل کنه تا دلچسب تر بشین، و هزار تا ممکنه ی دیگه... من معتقدم اگه "تغییر تو" برای "تو" باشه (که معمولاً تغییر دهنده نرم رفتار میکنه) باید دست طرف رو بوسید و دونست که بهترین خیرخواه آدم اون فرده، اما اگر "تغییر تو" برای "من" باشه (که معمولاً تغییر دهنده، با فشار و تهدید و تحقیر و انواع ابزارش رفتار میکنه) باید فاتحه اون رابطه (والد-فرزندی ، زن-شوهری، خواهر-برادری، دوستی و ...) رو خوند... به قول دکتر دنتیست توی همون پست "آدم‌ها رو بخاطر همون چیزی که هستند باید خواست و دوست داشت. یعنی به گمونم بین دوست نداشتن یه آدم و دوست داشتن مشروطش، اون اولی بهتره!" و همچنین "مسئله اینه که آدم تغییر کنه تا کامل‌تر بشه یا مجبور باشه تغییر کنه تا دوست داشته بشه. حالت اول در بطن خودش عشق داره و امنیت، ولی حالت دوم ذاتا پر از رنجه و ناامنی..."

من توی روزی که گذشت یه بحثی داشتم، اینکه موضوعش و نتیجه اش چی بود بماند، اما توی سر تا سر بحث واو به واو پست دکتر دنتیست جلوی چشمم رژه میرفت...

دکتر از این که اعتقادم رو توی گوشم زمزمه کردی تمام مدت ممنونم!

  • هولدن کالفیلد

خنثی

این، همین اتاقه، ولی به اون شکلی در اومده که خالقش میپسنده! من معمولاً توی این اتاق زندگی میکنم نه اون اتاق!

و یک لینک گُنده دیگه برای جمعیت کنجکاوین!!!

حالا همه در مورد خیلی تمیز بودن اتاقهای خودتون یا دیگران و اینکه "ای بابا اتاق تمیز ندیدی!!!" میتونید صحبت کنید

  • هولدن کالفیلد

وقتی همسر فرخ فوت کرد، خود فرخ اینقدر غصه خورد و اینقدر ناراحت بود که سوم همسرش خودش از دنیا رفت...

  • هولدن کالفیلد

تصویر زیر ، اتاق بنده است در ایام امتحانات (که در ساعت 14:26 روز پنجشنبه 25 دی ماه هزار و سیصد و نود سه به پایان رسید) و سوال اینجاست که آیا اتاق من مورد حمله اقوام مغول قرار گرفته در این مدت؟

لینک تصویر به شکل گُنده!!! برای جماعت فضو... چیز... کنجکاو

به نظر خودم گویاترین نشونه در مورد اهمیت مطالعه ی درسی برای من اون "جوی استیک" بازیه که بغل لپ تاپ افتادهخنثی

پ.ن1: واقعاً از شلوغی و کثیفی متنفرم! این مدت که از سر خر تو خر بودن دست نزدم به اتاقم روانی شدم! دیگه وقتشه یه دست اساسی به این جنگل واژگون! بزنیم!

پ.ن2: هشت روز از اولین امتحان میگذره - اگه سمینار رو که امتحان نداره کلا فاکتور بگیریم که در طول ترم ارائه شده- و چرا هیچ استادی نمیخواد نمره اعلام کنه؟

  • هولدن کالفیلد

اون کلیپ صوتی خنده دار که توش یه خانم شمالی زنگ میزنه پلیس 110 و در مورد ترقه بازی شکاین میکنه رو شنیدین؟ نشنیدین؟ این کلیپ رو عرض میکنم. توی این کلیپ اون خانُم توی آدرس دادن از جایی حرف میزنه به اسم گذر فرخ-که الان نام یه شهید روشه- که این فرخ ، توی زمان خودش لوطی و بزرگ اون محل بوده و اسم اون گذر به یادش شده گذر فرخ، و هنوز هم که هنوزه مردم به اونجا میگن "گذر فرخ".

فرخ، همسرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ من بوده، شما باورتون میشه؟ خود من باورم نمیشه. فرخ ، پُشت مادری منه از پنج نسل پیش! مردی که هنوز آواز مردونگیش بعد از هفتاد هشتاد سال توی رشت نمُرده. وقتی این رو فهمیدم فقط یه لبخند زدم که چه جالب ولی بعدتر که خواهرم برام بعضی قصه ها رو گفت همینجوری همه چی برام عجیب تر شد... این خاطرات همه از مادربزرگ (مادربزرگ مادرم، همون مادرِ مادرِ مادرم) به خواهرم رسیده به همراه یه سری نامه و مدرک درجه یک...

"بمانی" دختر فرخ بوده ، که پسرخاله اش عاشقش بوده، یک بار یه نامه مینویسه و توش به بمانی ابراز علاقه میکنه، فرخ که متوجه میشه نمیذاره هیچوقت بمانی و عشقش به هم برسن، میگفت این بی آبروییه، توی شهر اسممون دیگه به نیکی بُرده نمیشه اینطوری. گفته شده بعد از ازدواج جدای جفتشون، وقتی همسر بمانی فوت میشه پسرخاله ی بمانی زنش رو طلاق میده و میره سراغ بمانی، اما بمانی میگه تو معصیت کردی، باهات ازدواج نمیکنم. حتی فکرشم مو به تنم سیخ میکنه... آره گفتم که بمانی ازدواج میکنه و دو تا دختر میاره، صدیقه و ملیحه. (ملیحه همون مادربزرگ مادرمه که خدا رحمتش کنه پیرزن رو.). از اینجا به بعدش واسطه نداره و خودم میگم ... ملیحه خودش با علینقی ازدواج میکنه و محمد علی و محمد مهدی و هادی و بتول و عذرا رو میاره. بتول مادربزرگ منه و بقیه دایی ها و خاله ی مادرم. علینقی اسم محمدعلی رو اول گذاشته بود گداعلی!!! البته همیشه محمد علی صدا شد، تا بعد توی شناسنامه هم درستش کردن. این دایی بزرگ مامانمه. هادی توی یه تصادف که همسر یکی از خاله هام راننده بوده یک پاش رو از دست میده،یک نفر میمیره و اتفاقات بد پیاپی... منِ بچه، بیشترین خاطراتم رو از دایی مهدی دارم، مرد قد کوتاه مهربون با مرامی که همیشه برامون خوراکی میاورد و میگفت و میخندید، یادم نمیره هیچوقت به آرتروز گفت آرتیپوس! مهدی سر 50 سالگی سیگار از پا انداختش ، بچه از مادرش زودتر رفت، تا آخر عمر مادربزرگ بهش نگفتن مهدی نیست، از طرفش پیغام رسوندن، از طرفش زنگ زدن و مادربزرگ خواب بود، از طرفش هدیه فرستادن، به خاطرش سیاه نزدن خونه ی بتول رو (که مادربزرگ باهاشون بود) ، پیرزن چند سال منتظر پسرش بود و ندیدش، چشم براه موند و رفت، میگن یکی دو بار خواب مهدی رو دیده، یادم نیست چی... خیلی دردناکه نه؟ محمدعلی بچه اولی بوده، تحصیل کرده ی جمعشون با معیار اون موقعها، معلم آموزش پرورش، و بمانی عاشق عاشق عاشق محمدعلی بوده. اسم من خیلی تصادفی با اسم دایی بزرگه یکیه. و من خیلی دوستدار دایی محمدعلی مامانم هستم، دایی بزرگه! عذرا... پسر کوچیکش هم سن منه، با هم بزرگ شدیم من و اون. و بتول که فقط دختر زایید و یکیشون شد مادرم، چهارتاشون خاله هام که هر چی هم بشه قد مادرم دوستشون دارم، همه بچگیمون رو با هم بودیم ما خاله زاده ها...

از کجا به کجا رسیدیم... قرار نبود اینقدر طوفانی و طولانی باشه ولی یه نگاه انداختم دیدم بچه های فرخ هیچکدوم عادی زندگی نکردن، همونطور که خودش عادی زندگی نکرد، نذاشت بمانی عادی زندگی کنه، بمانی نگذاشت پسرخاله اش بهش برسه و غیرعادی ترین کار ممکن رو توی بهترین شرایط کرد، ملیحه بی خبر از مرگ بچه ی عزیزش از دنیا رفت، اون یکی پسرش رو با یه پا دید، پسر بزرگش رو میگفت از دستش در آوردن، به عبدالله "آقاجون" من میگفت بهترین پسرمی که هیچکدوم عادی نیست. و ما که نه خودمون عادی زندگی کردیم نه عادی میمیریم احتمالاً...

دو تا لینک زیر نامه ی بمانی هست به دو دخترش ملیحه و صدیقه، توی یه سفر مشهد، به نظرم یه تاریخ نوشتاری مسلم رو از دست ندید به نفعتونه...

نامه ی بمانی 1

نامه ی بمانی 2

توی نامه از محمدعلی اسم برده شده، هنوز که هنوزه خودش نامه رو ندیده، ولی من دیدم!

من نواده ی فرخم، همون فرخ که میگن گذر فرخ! فکر نکنم چیزی برای افتخار جز این لازم باشه...

من نواده ی تاریخم!

پ.ن1: به دختر زمستون، هزاری هم از سرما بدش بیاد باید آهنگ زمستون هدیه بدی، یعنی باید موسیقیش رو پیدا کنی! آهنگی که میخوام بدم بهتون رو بدون اینکه بدونم چرا پنجاه بار پشت سر هم (بدون اغراق پنجاه بار) گوش دادم تا فهمیدم این آهنگ دختریه که زمستونیه ولی بهار منه! توی این آهنگ برای من فقط عشق ریخته...

یه غم خوشمزه، یه حال خوب مهمون من باشیم؟

Kristoffer Gildenlöw - Overwinter

پ.ن2: بی برو برگرد کسی که این قطعه رو گوش نده (فارغ از اینکه غربی گوش میده یا نه) ، شاهکار ترین قطعه ی چند ماه اخیرش رو از دست داده.

پ.ن23: بغض دارم...

  • هولدن کالفیلد

لذتی که در بردن بحرین هست در قهرمانی جام جهانی نیست! باور کنید!

 

پرتغالی چقدر حرص خورد! مطمئنم بچه ها رو به خاطر اون ده دقیقه یه ربع آخر که شُل گرفته بودن توی رختکن آسفالت میکنه!

  • هولدن کالفیلد

این پست برای شرکت در بازی وبلاگی داستان کوتاه نوشته شده است.

برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید

  • هولدن کالفیلد