Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
  • ۹۶/۰۳/۱۸
    45
نویسندگان

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

کناره گیری تیتو از سرمربیگری بارسا به علت عود کردن سرطان غده ی پاروتید

مرد آرومی بود ، از همون روز اول که جای پپ روی نیمکت نشست ، به هیچ عنوان کاریزمای پپ رو نداشت ، بر خلاف پپ زیاد اهل "سخنوری" نبود ، رابطه اش با بازیکنها مثل پپ خیلی عالی نبود ، بیشتر یه تئوریسین بود تا مرد شماره یک! با این حال یه چیزی در خودش داشت که من رو شدیداً به خودش مجذوب کرده بود ، آرامش عجیبی که همیشه همراهش بود ، حتی وقتی توی نوکمپ به رئال و بایرن مونیخ باخت ، اهل داد و بیداد و اعتراض نبود ، مرد قصه ی من ، دوبار به علت سرطان عمل جراحی انجام داده بود ، دوره های رادیوتراپی رو گذرونده بود ، شیمی درمانی شده بود ، بهش سخت گذشته بود و این شاید چهره ی آرومش رو موجه میکرد ، تیتو از اون آدمها نبود که جلوی سختی ها غُر بزنن و از بدبختیشون بنالن ، تیتو میجنگید ، دو بار جنگید و دو بار پیروز شُد. بار سوم هم پیروز میشه! بعضی آدمها باید زنده باشن ، تا ارزش زندگی رو به همه نشون بدن...

بعدالتحریر: هر روز آدمهای زیادی به علت سرطان از دنیا میرن ، که چون اسمی ندارن و شهرتی دست و پا نکردن کسی از "مبارزشون" یادی نمیکنه! به احترام همه ی کسانی که با بیماریهای خاص و کُشنده مبارزه میکنن ، به احترام کسانی که قدر زندگی رو میدونن.

پ.ن: سرآهنگ هستم ، کسایی که Doom Metal گوش میدن ، با Uaral آشنایی دارن ، ضجه (درست نوشتمنیشخند) خواننده ی گروه واقعاً روح شنونده رو خراش میده ، اگه احیانا با صدای گریه و ناله و آه و فغان اذیت میشید ، به هیچ عنوان آهنگ رو دانلود نکنید!

Uaral - Depression

  • هولدن کالفیلد

به محض رسیدن ، اولین چیزی که خودشو نشون میده ، مثل همیشه بوی سیگاره! اینجوری میفهمم حداقل 3-4 ساعتی هست که اینجا آدم بوده. با حاضرین آشنا سلام علیک میکنم ، لباسم رو آویزون میکنم ، لیوانم رو بر میدارم و برای خودم آب جوش میریزم و چای درست میکنم ...

صدای موزیکی که به احتمال 98% یه موزیک "بیت دار"ـه توی سالن میپیچه ، دم در چند نفر این دست اون دست میکنن که بیان تو ، اگه ساعت 8:15 باشه احتمالا میتونن بیان ، وگرنه "ده دقیقه دیگه باز میکنیم"...

سفارشها میاد ، بسته به شانس "چِف" یا "کافی من" ممکنه هر اتفاقی بیفته ، همه غذا بخوان ، همه سفارش "کافه ای" داشته باشن ، یا فشار کار تقسیم بشه. چیزی که مسلّمه ، آدمهایی که اینجان بنا به سوال "تا افطار نمیشه سیگار کشید؟" روزه نیستن ، برام اهمیتی هم نداره ، کما اینکه من هم به هر دلیلی -بهش میگن عُذر شرعی- روزه نیستم؛ اما اینکه معمولا همه میخوان "افطار" کُنن و سفارش های پُر و پیمون غذا میدن ، عجیبه...

حداقل یه ساعت و حداکثر سه ساعت ، نمیتونم حتی برای تنفس از توی آشپزخونه بیام بیرون ، سفارشها پُشت هم میرسن... هوا گرمه ، دستم رو روی سرم میکشم و میرم و میام؛ "-عمو جان کُمک نمیخوای؟ -نه عمو دمت گرم!" دیالوگ ثابت اینجور مواقعه. بنا به سنت همیشگی ، اولین اعصاب خُردی بزرگ همینجا اتفاق میفته؛ میتونم مثال زنده از روز کاری "یکشنبه افطار تا دوشنبه سحر" بزنم... وقتی به نظرم بهترین مدیریت ممکن رو روی 15 تا سفارش غذای همزمان انجام دادم و جاش "اَه اَه و پیف پیف این چه طرز کار کردنه؟!" تحویل گرفتم...

بنا به این که اعصابم رو به هم ریختن یا نه ، بعد از ساعت ده و نیم "خسته نباشید" میشنوم یا نمیشنوم! برای مثال بالا ، نزدیک یک ساعت پیاپی این حرف رو شنیدم. اگه کسی ازم "ایراد بنی اسراییلی" نگرفته باشه ، واضح و مبرهنه که خسته نباشید معنی نمیده...

سالن پر از دوده ، صدای موسیقی بیشتر از حد مجاز مغز من زیاده ، ژانر موسیقی بیشتر مخصوص "نایت کلاب"ـه تا "کافه" ، به "سگ پیره!!!" میگم برام قهوه بزنه ، قهوه های زیاد و عجیبی بلده ، و خوب هم قهوه میزنه. میرم و هواکش رو روشن میکنم...

بستگی داره ، به اینکه لپ تاپم همراهم باشه یا نه ، ولی اگه وای فای وصل باشه ، حتما ، حتما و حتما یه بار همتون رو چک میکنم ، بعضیهاتون رو بیش از یک بار...

ساعت از یک گذشته و کافه خلوته ... چند تا مُشتری جدید میان، میشمرم و حتما چندتایی دختر جوون توی کافه نشستن ، احتمالا توی این ساعت به بعد هم دخترهای دیگه ای اضافه میشن به جمع با صفامون؛ دوست ندارم توی کار هیچ کس فضولی کنم ولی خیلی جدی سواله برام که "یعنی پدر و مادر اینها نگرانشون نمیشن؟"...

اعصاب خُردی بزرگ دوم ، کم پیش میاد ولی اگه پیش بیاد تمام خانواده ی پیش آورنده مورد عنایت من قرار میگیرن ، به ساعتم نگاه میکنم ، 3:30 بامداد ، به صورت مُشتری ، به صورت همکارم و به لیست غذاهایی که مشتری سفارش داده...

یه چای یا قهوه میخوریم ، میگیم و میخندیم (میخندم؟) و بعد از تنبلی های فراوان ، از اینجا میریم شُعبه ی دیگه ی کافه... که بعدش بریم خونه هامون. مطمئنا اگه تاریکی هوا و خطرناکی مسیر نبود ، حتی یه لحظه بعد از ساعت کاریم توی هیچ شُعبه ای از کافه نمیموندم...

کم کم نور توی آسمون میاد و گُرگ و میش صبحه که کلید رو میندازم توی در...

پ.ن: سرآهنگ هستم و بدون هیچ توضیحی:

Portishead - Roads

  • هولدن کالفیلد

اول اینکه ، خیلی حس مسخره ایه وقتی کل پرسنل کافه ، چپیدن توی قسمت کاری تو (چون دید نداره به بیرون) به سلامتی ماه مبارک رمضون زهر ماری میرن بالا!

دوم اینکه ، از افطار تا سحر کار کردن چیز سختی نیست ، ولی تحمل کردن روشنفکر نماهای موجود در اتمسفر جزو عقوبتهای الهیه! به خدا!

سوم اینکه ، چرا نویسنده های ما عادت دارن "داستان" رو اینقدر به "شعر" شبیه کنن؟ خُب آقای مستور ، آدمهات زیادی شاعرانه نیستن به نظر خودت؟

چهارم اینکه ، خیلی وقته میخوام یه وبلاگ گروهی بزنم ، ولی نمیزنم!

پنجم اینکه ، سه تا پُست شاهکار خوندم اخیراً ، این و این و این

ششم اینکه ، مهسا توی وبش بابت یه موضوعی التماس دعا داره ، خودتون برید اینجا و ببینید جریان از چه قراره.

هفتم اینکه ، دلتنگی حس خیلی بدیه ، ولی به قدر شناسیش می ارزه!

باقی بقا...

پ.ن1: حس کشف کردن یه موزیک و معرفی کردنش به بقیه ، یکی از بهترین احساسات یه موزیک باز حرفه ایه (با خودخواهی تمام ، من حرفه ای ام!!!) داشتم الکی توی کارهای Depeche Mode وول میخوردم و پلی میکردم که یه Remix هیولا!!! از آهنگ Personal Jesus پیدا کردم ، حالا اصل آهنگ برای Johnny Cash ـه ، اینها اون کار رو کاور کردن ، و این یکی از Remix های همون کاوره. الان خوشحالم که دارم باهاتون لذت فوق العادم رو شریک میشم. با تشکر ، سرآهنگ!

Depeche Mode - Personal Jesus , The stargate Mix
پ.ن2: بهترین حسی که در تمام عمرم از ماه رمضون داشتم ، شنیدن این دعا قبل افطاری ها بوده ، بدون توجه به اینکه روزه بودم یا نه.

  • هولدن کالفیلد

بالاخره شُد ، به غار "هیولای درون" با دکور جدید خوش اومدین ، ترجیح میدم خودتون کنکاش کُنید و ببینید قالب جدید چه ویژگیها و چه نواقصی داره ، و از کشف نکات ریز و چیزهای جالبی که هست لذت ببرید اما ذکر بعضی نکات خالی از لطف نیست.

اول: به امکانات بلاگ "هیولا گردی در دنیای وب" اضافه شُده ، لیستی از سایتهایی که هر روز چک میکنم ، گهگاه چک میکنم یا برای من بسیار کار راه بنداز هستند. لیست بر اساس طبقه بندی موضوعی مرتب شُده که به این ترتیبه: موسیقی ، فوتبال ، صفحه ی اطلاعات انیمه ی دفترچه مرگ ، سایت مرجع فیلم و کتابفروشیهای معتبر اینترنتی. امیدوارم ازشون استفاده کنید و لذت ببرید (اینکه هر کدوم چه ویژگی ای دارن یا دقیقاً به چه دردی میخورن فهمیدنش با خودتونه)

دوم: همونطور که در پایینترین قسمت بلاگ میبینید "© Copyright هیولای درون" که این یعنی همه ی اصطلاحات ، تغییرات ، تصویرهای به کار رفته و خلاصه همه ی جزییات مربوط به قالب جدید در انحصار اینجاست و کُپی رایت داره!!!

سوم: طراحی این قالب به دست جولیک بوده و تمام امتیازات فنی متعلق به ایشون است! تیم ایده پردازی هم متشکل از جوانان غیور ایران (من و جولیک!!!) بوده!

چهارم: توضیحات و عکس پروفایل هم عوض شُده که مشاهده میکنید.

پنجم: عکس پروفایل ، سردیسی است که ازش در این پُست صحبت شده.

آخر: دیگه کشف کردن بقیه ی چیزها با خودتون!

پ.ن 1: سرآهنگ هستم!نیشخند برای دوستداران استیون ویلسون و دوستداران پراگرسیو راک یه هدیه دارم ، Drawing The Line از Porcupine Tree (یکی از N گروه استیون ویلسون) به نظر من خیلی قشنگه ، تقدیم!

Porcupine Tree - Drawing The Line

پ.ن2: قالبمو خودم دوس دارم ، خیلی هم دوس دارمنیشخند

پ.ن3: منتظر نظرات (مثبتخنده) شما در مورد قالب هستیم!

پ.ن4: تغییرات بالاخره اعمال شُد!

  • هولدن کالفیلد

آقا من الان اومدم تغییراتی رو که چندی پیش عرض کردم اعمال کُنم ، بعد دیدم تغییراتمون که من و مهندسان توانمند ایرانی!!! کلی بالاش زحمت کشیدیم و جون کندیم و تست زدیم و کنترل کیفیت کردیم و اوکی دادیم در واقع اینجا اوکی نیست! برای رفع اشکال در تغییرات ، اون رو به واحد فنی ارجاع دادم تا مهندسان جوان ، توانمند و برومند ایرانی نواقصش رو رفع کنن و به زودی تغییرات رو شاهد باشیم. تا اون موقع این قالبی که عمو پرشین برامون درست کرده رو موقتاً میذارم تا به زودی چیزهای باحالی ببینیم با هم!

آخرین پُست رسمی "هیولای درون" اینه!

پ.ن: خواهشا تو نظرات اون پُست در مورد این پُست صحبت نکنید! این پُست به علت غیر رسمی بودن کامنت تعطیله!

  • هولدن کالفیلد

آقای صفر و نیم!!! با سلام!!!! سوالی داشتم!!!! شما دبیر ادبیات هستید!!!؟؟؟؟ شما معلم دستور زبان هستید؟!؟!؟!؟! شما آیا هیچ نسبتی با مولفان کُتب ادبیات فارسی دارید؟ شما کجای ادبیات ایران هستید دقیقاً؟!؟!؟! آقای صفر و نیم!!! علامت تعجب در حیطه ی اختیارات شما نیست!!! ایضاً سه نقطه ای که چهار نقطه است ، اینجوری ..... ای بیداد!!! شُد 5تا! آقای پنج دَهُم! این "لطفا در مصرف علامت سوال صرفه جویی کنید." یا این "من که در نحوه ی نگارش کامنت بالا و کامنت های قبلیتون نشانی از بزرگ شدن نمیبینم." یا این "از علیرضا شیرازی بابت به هدر دادن منابع سرور های بلاگفا عذر خواهی کنید." یا اصلاً این "من نشانه ی بزرگ شدن را در وبلاگتان نمیبینم. راستش را اگر خواسته باشید.
اینطور نوشتن "בَستـنِـوِِشتِهـ هآےِِکُوثـَر" یعنی بچه بازی. آیکون های ژیمناست خندان با فونت های رنگی و هفت رنگ یعنی هنوز در حال و هوای خاله بازی به سر میبرید.
متاسفانه یا خوشبختانه من به طرز عجیبی رک هستم.
میخواهید بزرگ شوید؟ میخواهید بیایید قاطی آدم بزرگ ها؟ بالاخره یک آیه ای ، نشانه ای، علامت تغییری نشان دهید. این دستنوشته های کوثر را رها کنید در همان سن 15 سالگی و بروید یک وبلاگ جدید جدی برای فصل بزرگ شدنتان بزنید. وبلاگ نویس های جدی (ولو آنکه در حیطه طنز نویسی فعال باشند ) را بخوانید . با انها تبادل لینک کنید. کامنت بدهید. نشریات حوزه ی ادبیات داستانی را بخوانید. نقد کنید. پیگیر باشید. بعد بیایید اینجا بگویید حالا من بزرگ شدم، بسم الله." یا خدای خودت شاهد این "به کاربرد علامتم تعجب دقت کنید. اینجا جای نقطه بود.
در مصرف نقطه هم صرفه جویی کنید . الان سه نقطه کافی بود. چهار تا دیگر نمیدانم چیست.
ولی خوبه. برید ببینیم چی کار می کنید." رسماً ، دقیقاً و عجالتاً به شما چه ارتباطی دارد؟!!!! شما به عنوان یک آدم مجازی از N+1 آدم مجازی دیگر برای وبلاگ گروهیتان ، درخواست نویسنده کردید ، شخصیت ، کرامت ، انسانیت و وجود یک انسان ، بارها بیشتر از کلیت هدف شما ، جزییات هدف شما ، هدف شما و امثال شما!!! ارزش دارد! با 28 سال سن ، به گفته ی بلاگتان ، من سرشار از خجالت میشوم "کل کل بچگانه ی شما" با یک نوجوان 15 ساله - که نیم شما ، دقیقا صفر و نیم شما! سن دارد- را میبینم! کوثر که یک نوجوان است و جا برای پیشرفت و بزرگ شُدن دارد ، بچه ی اصلی شمایید در مرز 30 سالگی!!! متاسفانه یا خوشبختانه رک هستید؟ آقای صفر و نیم ادبیات!!! شما که نویسنده ای و مسلط به کلمات! رُکّ (از ریشه ی ر ک ک) به معنای کسی است که علاوه بر مستقیم و بُرنده حرف زدن به دیگران توهین میکُند! به رکیک بودن افتخار میکنید آقای صفر و نیم؟ چیزی که افتخار دارد صراحت است ، که در آن شان دیگران رعایت میشود ، صراحت لهجه ای نمیبینم! هر چه هست توهین است و تحقیر ، بعضی از همکاران من ، معتقدند کسی که زیاد تحقیر میکند از عقده های شدید حقارت رنج میبرد!! بزرگان نیازی به اثبات بزرگی ندارند ... بزرگ برای شما زیادی بزرگ است! آقای صفر و نیم فُرم گرا ، کسی که زیادی دلش به حال علائم نگارشی میسوزد هیچگاه نمینویسد "اولا که کامنت های خصوصی برای تمام نویسندگان وبلاگ گروهی قابل مشاهده است
دوما کسی جواب کامنت ها رو  میده که پست رو نوشته.
سوما عمومی از حقوق مردم دفاع کنید که زحمت اومدن و جواب دادن گردن ما نیافته.
چهارما  هر وخت بچه ای اومد برات کیبورد نوازی کرد ازش ایراد نگیر. " تکلیفت با خودت روشن است صفر و نیم؟ اگر جولیک متوجه "رکاکت کلام" شما نشد ، من میشوم! اولا که هیچی ، دوما هم به همینطور! سوماً شُما با احترام مشکل داری؟ شُما از احترامی که به شخصیتت گذاشته شُده و عیبت نهانی بیان شُده ناراحتی؟ چهارماً هر وقت "فردی" کیبوردش را نواخت ، اصولاً شما هیچکاره اید!!! شما نویسنده خواستید (در بلاگتان) و در برابرش مسئولید ، لطفا در امور دیگر دخالت نکنید ، به قول دوست همکار شاعرم "آیینه چون نقش تو بنمود راست ... خود شکن آیینه شکستن خطاست" !!!!!!!!!!!! (همینجوری محض گریز از فُرم!!!!) من ، او ، آنها ، کوثر ، جولیک ، هر شخص مجازی دیگری ، هر جور که بخواهیم از هر چیزی که اینجا وجود دارد استفاده میکنیم ، و امکانات علی شیرازی ، عمو جانمان در پرشین بلاگ ، همکاران عزیزمان در وُردپرس و بلاگسپات هیچ به شما ارتباطی ندارد! خواهشا اندازه ی یک فرد معمولی 28 ساله ی دست به قلم (قلم؟) که ما به ازای واقعی به تعداد راههای رسیدن به خدا دارید رفتار کُنید! خواهشاً جایگاهتان را بشناسید و به همان اندازه باشید ، نه بیشتر و نه کمتر!!! و قبل از هر چیز احترام به شان انسان (از شش ماهه تا ششصد ساله) را بیاموزید!

راستی ... آقای صفر و نیم فُرم گرا!!! تا یادم نرفته بگویم که اولا جولیک با تمام 18 سالگیش حداقل 25 سال از شما در مقوله ی "احترام به انسان" جلوتر است و دوما یادتان باشد ، نیمی از تحولات شگرف مقوله ی ادبیات در قرن بیستم ، با "به هم ریختن و بازی با نقطه گذاری" به وقوع پیوست، والسلام!

بعدالتحریر: این یادداشت واکنشی است به مکالمه ی "زننده"ی آقای صفر و نیم با کوثر (یک نوجوان پانزده ساله) در قسمت نظرات این پُست و همچنین جوابی به گفتار نا مودبانه ی ایشان در قسمت نظرات این پُست از من زندگی!

پ.ن1: سرآهنگ هستم ، خواستم عرض کُنم حیف ذات مقدس موسیقی که الان استفاده بشه ، همچین جایی!!! آدم جواب خُدا رو چی باید بده؟

پ.ن2: میخواستم امشب ، تغییرات عظیم "هیولای درون" رو انجام بدم ، ولی نه با این پُست!!! باشد در آینده ی نزدیک!

  • هولدن کالفیلد

متاسفم! بابت همه ی این چیزی که گذشت ، بابت همه ی درد و رنجی که کشیدی ، بابت همه ی اتفاقایی که افتاد ، بابت همه ی اتفاقایی که نیفتاد ... بابت ثانیه به ثانیه ی هر آنچه که بود متاسفم...

متاسفم! بابت همه ی روزهایی که سیاه شُد ، بابت هر کلمه ی بُغض آلود ... بابت هر جمله ی ناراحت کننده ، بابت همه نامردی هایی که از این مَرد دیدی و همه ی حرفایی که از تیغ زبونش شنیدی! بابت همه ی خشم و خشم و خشمم! بابت لحظه به لحظه ی این روزها متاسفم...

متاسفم! من ... بابت هر چیزی که بهت گفتم و نگفتم ، حرفهایی که زدم و نزدم ، کارهایی که کردم و نکردم ... بابت همه ی همه ی همه ی ظلمم متاسفم...

متاسفم و متاسفم که متاسفم، متاسفم که تاسف آمیزم و متاسفم که من ، منم! بد بودم ، براش هیچ حرفی ندارم ، من بودم و بد بودم! این یه حقیقته!

متاسفم ... آه! "متاسفم" سخت ترین کلمه ی دنیاست...

پ.ن1: این سر آهنگ نیست ، تویی! یادته؟ بار اول این آهنگ رو تو بهم دادی ، گفتم اصل این آهنگ رو شنیدم ، گفتی "من دوستش دارم" ... منم دوستش دارم! بهت گفته بودم یا نه؟ بعد 12 سال از اولین باری که نسخه ی اصلی این آهنگ رو گوش دادم ، میفهمم چی میگه ، واقعاً ، با تمام وجود ... Sorry , Seems To Be The Hardest Word

Joe Cocker - Sorry Seems to Be the Hardest Word

پ.ن2: متاسفم! واقعا متاسفم...

و

پ.ن3: به زودی شاهد تغییرات عظیمی در "هیولای درون" خواهید بود!

  • هولدن کالفیلد