Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

آیکون زرد لعنتی که روشن شد ، اسم تو را که دیدم - با آن پسوند احمقانه ی (R.I.P) که جلویش گذاشتم - ضربان قلبم بالا رفت ، بالا و بالاتر! یک سال را در یک لحظه رفتم عقب و هر لحظه را پس از آن سالها مرور کردم ... از روز اول ، تا روز آخر! از حرف اول تا حرف آخر! چه سخت و تلخ است وقتی بخواهی و نتوانی ... بتوانی و نخواهی! و من میخواستم و نمیخواستم و نمیتوانستم و میتوانستم؛ این را که بگویم سلام! بگویم خوبی؟ بگویم "دلم برایت خیلی تنگ شده". "دلم برایت خیلی تنگ شده" هممم ... چند بار این را شبها نوشتم که بفرستم ، در دفترچه تلفن گوشیَم پیدایت کردم و در نهایت ... نفرستادم! اما حالا اینجا بودی ، همین جا انگار که کنار من نشسته باشی و من چه غریبانه غریبه ی جمع بودم. دلم میخواست حرف بزنم ، داد بزنم ، بخندم ، گریه کنم و نمیخواستم حرف بزنم ، داد بزنم ، بخندم و گریه کنم! شروع کردم به چک کردنت ... وبلاگت و آن سایت موسیقی معروف ، Impossible جیمز آرتور ، و بعد Kanata از MONO که چقدر دوستش داشتی را چندین بار گوش دادی ، Hello, Is This Your House را از Explosions In The Sky گوش دادی که یادگار آن پنج روز است ... و در دلش حرفها از دل من دارد و تو ... تو ... که نامت برایم مقدس است ... گوشش دادی و بعد همسایه و عصا از محسن چاووشی که میدانستی چقدر دوستشان دارم ، و بعد دوسِت داشتم را... و آخر از همه ، دوسِت داشتم را گوش دادی، و من باز چک کردم ، وبلاگت را و آن سایت موسیقی را... هر جا که ردی از تو بود ، هر جا که میتوانست باشد را! همه جا را چک کردم! میخواستم و نمیخواستم... آن آیکون لعنتی زرد را روشن کردم که یعنی "سلام عزیزم! چطوری؟" روشن کردم که سایه ای از من باشد ، که بدانی اینجایم ، منتظر و منتظر و منتظر... نیا! تو نمی آیی! بیا خواهش می کُنم! دلم تنگ شده دختر! نیا و بیا و بیا و نیا بود که در هم تنیده بود ... و مردی که نه جرات آمدن داشت و نه دل نیامدن؛ آه! انتظار چقدر سخت است وقتی ندانی دقیقاً انتظار چه را میکِشی! و آه که میخواستم باشی و نمیخواستم باشی! نمیتوانستم نباشم و میتوانستم باشم! آه از این همه دلتنگی برای کسی که نیست...

رفتی ، سرم را برگرداندم و دیدم آن آیکون زرد لعنتی ، الان یک آیکون طوسی لعنتی تو خالی است ، دیدم که دیگر بعد از "دوسِت داشتم" چیزی گوش ندادی ، دیدم که حتی جواب کامنت وبلاگت را ندادی ... دیدم که رفتی! دیدم که رفتی و آخرین چیزی که از تو دیدم این بود ... "دوسِت داشتم"...

 

پ.ن: گوش بدهیم!

Explosions In The Sky & David Wingo - Hello, Is This Your House

  • هولدن کالفیلد

میگم چه حکمتیه؟ هدفونم بهم میگه "بیا من پیشتم این شبها! ناراحت نباش!" یعنی اینم فهمیده یه چیزی عوض شُده؟

یعنی چه حکمتیه بعد مدتها گروه جدید پیدا کردم؟ یعنی چه حکمتیه بعد اینهمه وقت یه آلبوم متال بهم چسبیده؟ یعنی جریان چی میتونه باشه که یهو بعد مدتها شبهام پُر از موسیقی میشه؟

موزیک جان! دستت طلا! ولی اگه با این چیزها قرار بود حالم بهتر بشه N گیگ موزیک گوش نداده دارم که میتونم بهشون رجوع کنم! اما ... دمت گرم تنهام نمیذاری تو این عالَم تنهایی!

میدونی جدیداً ...ول کُن! هیچی!

بعدالتحریر: برف بالاخره قطع شُد!

 

پ.ن: آهنگ پیشنهادی سرآهنگ اینه:

R.E.M - Losing My Religion

  • هولدن کالفیلد

از این زمستون هم فقط سرماش برای من موند ، برای منی که بی موقع گُل دادم ، بی موقع فصل رویِشَم بود ، سر درختی هام یخ زد ، درخت جوون یخ زد ، میوه هاش مُرد! هر چی پاییز برام داشت - البته طی یک توهم نابجا نسبت به مفهوم واژه ی "داشتن" - زمستون هیچ چیز جالبی جُز یخبندان نداشت! همش هم تقصیر شماست ، شمایی که اینقدر برای زمستون خوندین و نوشتین و نازش رو کشیدین که افتاد به جونمون و ناز خریدنمون رو با کیف نظاره کَرد و هستیمون رو به باد داد. یادته زمستون؟ یادته یه برفت رو از "ما"یی که بود دریغ کردی؟ یادته فقط یه برف میخواستیم و نمیدادی؟ حالا برای "منـ"ـی که هستم هی برف میفرستی؟ نفرستادنت سرما بود ، فرستادنت آینه ی دق!!!

از این زمستون جز سرما چیزی به من نرسید! سرما توی هر چیزی... زمستون امسال خوب درخت جوونی که داشت رُشد می کَرد رو نفله کرد ، درختی که تازه یاد گرفته بود یه کیلو میوه بده ، 990 گِرَمش رو زمستون زد! همینجوری میوه های کال بودن که افتادن روی زمین و خراب شُدن! این دَه گِرَم آخر هم بیا بگیر دیگه!!!

خُب اعتراف میکُنم که با دیدن برفی که فرستادی دلم تنگ شُد! به هر حال دِل دارم! تقصیر خود بی حیای پُر روت بود که برف رو این موقع ، اینقدر بی موقع فرستادی ، وقتی دستام توی جیب کاپشنم بود و دستکش هایی که برای "برف بازی" خریده بودم هی میخورد به دستم! میخواستم هر جا هستی پیدات کنم و چند تا از اون آبدارهاش نثارت کنم ، دوست داری اذیت کنی نه؟! این همه آدم جوری لوس بار آوردنت که نمیفهمی دلِ شکسته رو دوباره نمیشکنن! بی شعوری زمستون! بی شعور!

میخوام بگم که میتونی گُم شی بری و طی نُه ماه بعدش پیدات هم نشه ، باور کُن روراستی تابستون رو به زیبایی نداشته ی تو ترجیح میدم! هیچ هم ازت خوشم نمیاد! اصلاً میدونی متولدهای زمستون بیشتر به "اسکیزوفرنی" مبتلا میشَن؟ برو ، زودتر برو! برو بذار از شر تو ، فصلت ، برفهات ، از شر این دستکشها راحت بشم!

تو ، زمستون ، تو فصل دلتنگی منی ، برو ، برو لا مصّب ... دلم خیلی تنگه!

 بعدالتحریر حدود ساعت 12 ظهر (7-8 ساعت بعد نگارش پُست): گفتم بی شُعوری ، بی رحمی رو هم بهش اضافه میکُنم! سنگین ترین برف این دو سال رو میذاری بعد این پُست میفرستی وحشی؟

پ.ن: سر آهنگ هستم ، یه الکترونیک انرژیک گوش بدید دعا به جون آهنگسازش کنید!

Hyper - Clockwork

  • هولدن کالفیلد

آی آدمها که بر ساحل...

نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سِپارد جان...

یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین!

نیما یوشیج

 

پ.ن: سر آهنگ هستم! این رو گوش بدیم؟

Eternal Tears Of Sorrow - Sea Of Whispers_Acoustic Reprise

  • هولدن کالفیلد
  • هولدن کالفیلد

هولدن خوانی 8:

... و آخر از همه ارباب الروند می آمد، مقتدر در میان آدمیان و الف ها، و چوگان سلطنت آنومیناس بر دست، و در کنارش بر اسبی خاکستری آروِن دختر او، ستاره ی شامگاه مردُمش.

و وقتی فرودو دید که او درخشنده و تابناک در این شامگاه، ستاره بر جبین و رایحه ی خوش بر گرداگردش پیش می آید، سخت شگفت زده ماند، و به گندالف گفت: ((بالاخره فهمیدم که چرا منتظر ماندیم! از حالا به بعد دیگر فقط روز نیست که دوست داشتنی است، بلکه شب هم زیبا و خوشایند است، و هراس آن یکسره نیست و نابود می شود!))

آنگاه شاه میهمانانش را خوشامد گفت، و آنان به نشاط آمدند؛ و الروند چوگان سلطنت را تسلیم آراگورن کرد و دست دخترش را در دست شاه گذاشت و آنان همراه هم به شهر فوقانی رفتند، و ستاره ها در آسمان شکفتند. و آراگورن ، شاه اله سار ، آروِن آندومیل را در شهر پادشاهان، در روز اول تابستان به زنی گرفت و حکایت انتظار و مشقت های طولانی آنان به آخر رسید.

ارباب حلقه ها: بازگشت شاه - جی. آر. آر. تالکین ، ترجمه ی رضا علیزاده - نشر روزنه.

  • هولدن کالفیلد