Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

ناتور دشت ترجمه ی محمد نجفی (این رو نداشتم و فقط خونده بودم ، ترجمه ی احمد کریمی رو داشتم)

رگتایم (داده بودم به قدیمی ترین دوستم 5سال پیش که بخونه ، مونده بود تا الان! قرار بود هفته ی پیش برام بیاره کار پیش اومد نیاورد)

افسونگران تایتان (رُمانی از وُنه گات)

زندگی در پیش رو (رومن گاری ، که مهسای خدا بیامرز پیشنهاد داده بود)

سه تا هم کتاب هایکو (اینها رو به خواهرم بدهکار بودم)

اینها رو امروز خریدم ... ارزش تقریبی ، شصت و پنج هزار تومان!

زنگ زدم به همون دوستم که رگتایم دستشه و با خنده گفتم الان رگتایم خریدم اونی که دستته برای خودت! بعد که فهمید انقلابم برام 44 تومان کارت به کارت کرد و من براش یه سری فصلنامه ی تخصصی سینما خریدم!

ارزش کل خریدها ، بیش از صد هزار تومان!

امروز از جیبم حدوداً هفتاد تومن کالای فرهنگی خریدم ، حمله ی ناجوانمردانه ای داشتم به خیابون انقلاب و دهنشو کوبیدم به آسفالت! دو تا عنوان قدیمی رو ریفرش (!!!) کردم و دو تا عنوان جدید هم برای خودم خریدم!

یکی از بزرگترین معایب بعد از مدتها حقوق گرفتن اینه که میفهمی چی لازم داشتی!!!

پ.ن: سرآهنگ هستم!نیشخند دیروز با پلیر عزیزم "آقا زانیار کمالی" داشتم به صورت رندوم آهنگ پلی میکردم ، یه قطعه ای از Guns N Roses پخش شُد ، میدونستم کار از اونهاست چون صدای خوانندشون به شدت تابلوئه! ولی مطمئن بودم بار اوله که میشنومش ، نگاه انداختم به پلیر و ... Catcher In The Rye*!!! باورم نمیشُد! اصلا تا یه دقیقه از ذوق و بُهت هنگ بودم! حالا هم این لذت سلینجری-موسیقایی رو با شُما به شراکت میذارم! آخ که چه حالی میده علائق آدم (اینجا ادبیات و موسیقی) در هم تنیده میشن بعد به صورت حادثه کشف میشَن ، اصلا عالیه!

Guns N Roses - Catcher In The Rye

*ناتور دشت ، ترجمه ی فارسی عبارت The Catcher In The Rye است!

  • هولدن کالفیلد

شنیدین که میگن با "تقدیر نمیشه جنگید؟" غلط کرده هر کس که گفته!‌ کی گفته با تقدیر نمیشه جنگید؟ خیلی هم خوب میشه جنگید و باید جنگید! مسئله ی اساسی اما اینه که جلوی تقدیر رو نمیشه گرفت! یعنی شما بیا تا یک میلیون سال دیگه بجنگ ... رفتنی میره ، نشدنی نمیشه ، پیش اومدنی پیش میاد و قس علی هذا!

شنیدین که میگن "ان شاءالله که درست میشه!"؟ این قشنگ معادل درست نمیشه است ، معادل نخواهد شُده ، معادل از دست ما دیگه کاری برنمیاده ، معادل زور نزن الکیه ... اینها که خواست خدا رو خیلی راحت قبول میکنن همونایی هستن که توکل میکنن ، بعد توکلشون میگیره! خوش به حالشون ، خیلی آدمهای رقیق القلبین. همینها هستن که راضین به هر چی در بند اول پیش بیاد.

شنیدین که میگن "از این ستون به اون ستون فرجه؟" ضمن تشکر از آقای "فرج" که بین هر دو تا ستون فرضی در این عالم ایستادن ، سوالم اینه جداً فاصله ی بین ستونها چقدره؟ چند ساله دقیق؟ چرا به اون ستون نمیرسیم؟

شنیدین که میگن "انسان عقل و شعور و اختیار داره و همینه که اونو اشرف مخلوقات کرده"؟ در مورد عقل و شعور چیزی نمیگم چون نداشتنش چیزیه که از روز روشنتره! میمونه اختیار ، ما که به هیچ کدوم از مسائل اساسی و تعیین کننده ی زندگیمون اختیاری نداشتیم ، حالا این که "ممد! دلستر تلخ میخوری یا میوه ی درختان استوایی؟" شد اختیار؟ میشه بگید "مجبوریم" و دست از این بازی به قدمت بشر بردارید؟

این یکی رو نشنیدین ... خودم میگم ، بعضی دردها گفتن نداره ، موسیقی داره! یعنی اگه ازش حرف بزنی هم خرابش میکنی و هم نمیتونی درست بیانش کنی ... برای دردهای نگفتنیتون موسیقی انتخاب کنید ... بهترینهایی که میتونید ، جاودانه کنید دردهاتون رو! روزی به کار میان!

دویست و چهل و نُه گیگابایت! بالغ بر سی و یک هزار قطعه! همه ی دارایی من از موسیقی ... سی و یکی دو  هزار "همراه بالقوه" برای وقتهایی که حتی نفس کشیدن عمل دردناکی به نظر میاد...

کسانی که باید بدونن میدونن ، خوب نیستم! نه که فکر کنید وسط "جنگ جهانی دومم" یا "در حال خودکُشی" یا هرچی ... هیچ کُنش بیرونی خاصی وجود نداره ، دیگه وجود نداره... توی سَرم سنگینه ، از همین الانی که این رو میخونی برو عقب ، تا هر جا که دوست داری ، هر چند روز ، ماه یا سال ... من جنگیدم و جنگیدم و خندیدم و خندیدم و جنگیدم و خندیدم و خندیدم و خندیدم! علی الحساب نه حوصله ی خندیدن دارم و نه جنگیدن. من خوب نیستم...

بعضی ها رو ، چه در فضای وب ، چه در دوستانم ، چه در آشنایان خیلی نگران کردم یا حداقل اینطوری فکر میکنم! دوستان ، آشنایان ، واقعی ها ، مجازی ها! نگران من نباشید ... سالمم ، روی دو تا پای خودم و خدمتتون حضور دارم.

و در نهایت شنیدین که میگن "زخمی که نکشتت ، قویترت میکنه"؟ اما خُب "اگه از زخمی خون زیاد بره میمیره!!!"

ببخشید خلاصه ... دوست داشتم گلایه کُنم! ممنون که خوندید!

پ.ن: سرآهنگ هستم ، یک آهنگی هست که شنیدم "تیتو ویلانوا" سرمربی سابق بارسلونا ، توی اتوبوس تیم برای بازیکنها پخش میکرده به نام Stronger یا What doesnt kill you که چون میخوره به حال و هوای این روزهای من ، دور همی گوشش کنیم! لینکی که براتون گذاشتم حاوی متن ترانه هم هست.

Kelly Clarkson - Stronger

  • هولدن کالفیلد

یک آهنگی هست که توی ناراحتی های عمیقم این چند روز زیاد گوش دادم ، یعنی درست که بخوام بگم ، سه شنبه که بعد چند روز اومدم خونه ، یه آلبومی که منتظرش بودم و بعد مدتها منتشر شده بود رو بلافاصله دانلود کردم تا با گوش دادنش حالم بهتر بشه!

یک آهنگی هست که خوشبختانه توی همین آلبوم بود ، میخکوبم کرد و یه قطره اشک از گوشه ی چشمهام آورد پایین ، جز خودم تنها به دو نفر دادمش! اون دو نفر خودشون میدونن کیان!

یک آهنگی هست که صاحبش بهم گفت اونو به هیچکس نده ، بذار برای خودمون بمونه!

یک آهنگی هست جز من ، صاحبش و دوست مشترک من و صاحب آهنگ ، هیچکس دیگه ای نه میدونه چیه نه گوشش داده. احتمال اینکه جز ما یکی از جمع مخاطبهای من (موزیک باز ترینتون ملاکه) گوشش بده یک در هشتصد هزاره!

یک آهنگی هست که خیلی ازش ممنونم ... ممنون آهنگ غمگین آروم تنهایی های من!

پ.ن: این پُست رسمی نیست ، آخرین پست هیولا اینه

  • هولدن کالفیلد

1-نمیدانم از کجا شروع شد ، از کی؟ از وقتی "او" بله گفت؟ از وقتی "آنها" ، "او" را برای "آن" انتخاب کردند و آمدند؟ از وقتی "ایشان" به آن محله رفتند؟ اصلا "آنها" و "ایشان" چرا باید با یکدیگر آشنا میشُدند؟ نمیدانم ... شاید تقصیر پسرکی بود که خیلی سال قبل ، دیار سر سبز خود را رها کرد و برای "کاری بهتر" به پایتخت آمد و بزرگ شُد و برومند شُد و رفت و از همان دیار سرسبز زنی اختیار کرد و به پایتخت آورد و از خداوند پنج دُختر گرفت... آری تقصیر پسرک بود که برای اولین بار آمد...

2-"دختر" که زن "آن" بود دیگر ، دو فرزند داشت ، پسری و دُختری. برای اتاقی خارج از جهنم بود یا برای آزادی؟ برای چه بود؟ برای چه بود که "دختر" همه ی تلاشش را جمع کرده بود؟ "آن" بیش از اینها بی مسئولیت بود و "دختر" این را از همان ابتدای ابتدا ... از همان آغوش اول فهمیده بود ، فهمیده بود و دیر فهمیده بود. پسری داشت و دُختری! "دختر" ، مادر هجده ساله ی داستان بود...

3-"دختر" دیگر "زن" شده بود و "آن" هنوز "آن" بود، زندگی هنوز جنگی بود که قصد آتش بس نداشت...

4-"زن" را "شکسته" نام میگذاریم ، "آن" هنوز به شکل نفرت انگیزی "آن" است ، همان "آن" بی مسئولیتِ باری به هر جهتِ از این به بعد دُگم و خشک و متحجر... "آن" کم کم کابوس زندگی "شکسته" شده است و پسری و دختری که اکنون در انتهای نوجوانی یا ابتدای جوانی هستند...

5-برای بی شُمارین بار "شکسته" به "آنها" پناه بُرده بود از شر "آن" ، "آن" هنوز "آن" بود و "شکسته" روز به روز شکسته تر شده بود... خود "آنها" هم میدانستند برادرشان با هیچ معیاری ، همسر نیست! یک بی مسئولیتِ باری به هر جهتِ دُگمِ خشکٍ متحجرِ بد دهانِ بی ادبِ نامردِ پُر مدعا ، پدرِ پسر و دختری که جوانان جا افتاده ای شده بودند و از "آن" متنفر و خجالت زده...

6-گفتم ، گُفتم و گفتم و گفتم! اندازه ی بیست و پنج سال و دو ماه هشت روز حرف داشتم ، درد داشتم ، آنقدری بود که جمع کوچک را ذوب کُند! چهره ها در هم رفت ، ابروها اخم شُدند و چانه ها لرزید ، "شکسته" چادرش را به سرش کشید که "آنها" اشکهایش را نبینند ، دختر سرش را به پایین انداخت ، "آنها" بُغض کردند و اشک ریختند. دلِ پُر از درد دنیا را تکان میدهد ، دنیای "آنها" آرام بود ، آرام هست و خواهد ماند... ولی روزش رسیده بود که بدانند پسر چه میکِشَد. گفتم و گفتم و گفتم ... تا بغض امانم نداد...

7-"شکسته" کسانی را دارد ، دختر هم! این وسط پسر مثل همه ی دفعات پیش ، مثل همه ی سالهای گذشته ، مثل هر بار که "او" و "آن" ، "دختر" و "آن" ، "زن" و "آن" ، مثل هر بار که "شکسته" و "آن" جنگ را از سر گرفتند تنها بود ... کسی نبود که بشنود "دلم گرفته ، خیلی دلم گرفته" ، هیچکس! و این بازی روزگار است...

8-"آن" دیگر "آن" نیست ، دیگر مطلقاً کسی نیست...

پ.ن: سرآهنگ هستم:

Pink - Family Portrait

  • هولدن کالفیلد

1-برای اینکه همه ی داستانهای سلینجر را داشته باشید:

لازم نیست همه ی عناوین را تهیه کنید ، رمانهای "ناتور دشت" و "فرانی و زویی" ، مجموعه ی داستان کوتاه "نُه داستان (چاپ شُده در ایران با نام دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم)" ، رُمان "تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار" ، دو مجموعه داستان کوتاه با نامهای "نغمه ی غمگین" و "هفته ای یه بار آدمو نمیکُشه" و دو داستان کوتاه که تک تک چاپ شُده با نامهای "جنگل واژگون" و "شانزدهم هپ وُرث ، 1924" ، با داشتن این کُتب همه ی آنچه سلینجر به زیور قلم آراسته را دارید!!! شخص من دو عنوان دیگر از استاد را دارم ، که فقط به درد مقایسه ی ترجمه ها میخورد!

2-برای اینکه بدانید کدام ترجمه ها را بخوانید:

همیشه کتابهای چاپ شُده ی "نشر نیلا" را ارجح بدانید ، "ناتور دشت" ، "فرنی و زویی" (مدتهاست در بازار موجود نیست) ، "نغمه ی غمگین" ، "هفته ای یه بار آدمو نمیکُشه" و "جنگل واژگون" از کتابهای نشر نیلا هستند! فرانی و زویی توسط دو نشر دیگر چاپ شُده که نسخه ی "نشر مرکز" ترجمه شُده توسط "میلاد زکریا" میلیون ها بار بیشتر توصیه میشوند! انتشارات ققنوس سه ترجمه از سلینجر دارد: "ناطور دشت" ، "تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار" و "دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" که همگی ترجمه های خوب و محترمی هستند ، گرچه "ناتور دشت" نیلا از "ناطور دشت" ققنوس روانتر است. انتشارات سبزان دست به ترجمه ی دوباره ی همه ی آثار سلینجر زده است ، و این جُز به هم زدن جو بازار و خیانت به آثار جی دی داده ی دیگری ندارد ؛ پس از دیدن کتابهای انتشارات سبزان "دختری که میشناختم" ، "یادداشتهای شخصی یک سرباز" ، "فرنی و زویی" و ... در قفسه ها ، آنها را نادیده گرفته و به راه خود ادامه دهید.

3-برای اینکه با مُترجم ها آشنا شوید:

"ناتور دشت" محمد نجفی شاهکار ترجمه است ، "ناطور دشت" احمد کریمی ترجمه ی خوبی دارد ، "فرانی و زویی" میلاد زکریا بسیار خوب است. "نغمه ی غمگین" امیر امجد و بابک تبرایی و همچنین "جنگل واژگون" بابک تبرایی و سحر ساعی کیفیت ترجمه ی بسیار خوبی دارند. امید نیک فرجام که علاوه بر "فرنی و زویی" و "تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار" ، "هفته ای یه بار آدمو نمیکشه" را به همراه لیلا نصیری ها ترجمه کرده در کار خود سنگ تمام گذاشته است! و "دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" احمد گلشیری هم ترجمه ی قابل قبولی دارد.

علی شیعه علی مترجم انتشارات سبزان از ارادتمندان جروم دیوید سلینجر است ، من هم از ارادتمندان بارسلونا هستم ولی نمیتوانم جای گواردیولا باشم ، این کاری است که او تصمیم گرفته انجام دهد و ترجمه هایی یک دست از "اُستاد" ارائه دهد ، به زعم خودش موفق و به نظر من کاملاً نا موفق! امیدوارم هیچگاه دست به "ناتور دشت" نبرد که کُلاهمان در هم میرود! البته شما گاهی مجبورید... "شانزدهم هپ وُرث، 1924" با ترجمه ی شیعه علی موجود است و البته ترجمه ی بدکی هم نیست ، ولی این تنها برای جاییست که انتخاب دیگری وجود نداشته باشد... برای روشن شدن موضوع ، ترجمه ی شیعه علی را با ترجمه ی امیر امجد از داستان "قلب یک داستان پاره پاره (ترجمه شده توسط شیعه علی با نام قلب یک داستان تکه پاره)" مقایسه میکنیم:

علی شیعه علی: دو نوع زن اثیری وجود دارد. یکی زن اثیریی که به معنای حقیقی کلمه، زن اثیری است و زن اثیریی که به معنای حقیقی کلمه زن اثیری نیست.او از دسته ی اول بود

امیر امجد:در واقع ما با دو دسته زن عشوه گر سر و کار داریم. زنان عشوه گری که به مفهوم دقیق کلمه عشوه گرند، و زنان عشوه گری که به مفهوم دقیق کلمه عشوه گر نیستند.

4-برای اینکه بدانید به چه ترتیبی بخوانید:

با داستانهای کوتاه شروع کنید ، "نغمه ی غمگین" و "هفته ای یه بار آدمو نمیکُشه". بعد "دلتنگی ها..." را بخوانید. بعد میتوانید داستانهای کوتاه بلندتر را بخوانید "جنگل واژگون" و "شانزدهم هپوُرث ، 1924" بعد رُمان ها را بخوانید ، اول "فرنی و زویی" و بعد "تیرهای سقف..." و آخر سر "ناتور دشت"، اگر عنوانهای منتخب پیشنهاد بخواهید بسته ی سه عنوانی من این است "ناتور دشت ، فرنی و زویی ، دلتنگی ها..."

با هوس خواندن "ناتور دشت" قبل از بقیه کتابها مبارزه کنید ، اجازه دهید آخرین برخوردتان با سلینجر رویایی ترینش باشد.

5-برای اینکه چند نکته ریز را بدانید:

سلینجر چهار اثر چاپ شُده ی رسمی دارد "ناتور دشت ، فرنی و زویی ، تیرهای سقف را بالا بگذارید... و  نُه داستان (دلتنگی ها...)" و دیگر داستانهایش در مجلات ادبی مختلف چاپ شُده اند؛ تنها در ایران همه ی آثار سلینجر به صورت کتاب موجود است!

سلینجر متولد 1919 و متوفی 2010 است ، او آخرین داستانش را که "شانزدهم هپوُرث 1924" بود در سال 1965 در نیویورکر چاپ کرد.

خانواده ی گلس و خانواده ی کالفیلد دو خانواده ی مخلوق سلینجر هستند که در چند اثر وی حضور دارند.

فیلم "پری" داریوش مهرجویی روایتی ضعیف و نابود شُده از "فرانی و زویی" است.

سلینجر چندین دهه ی پایانی عمرش را در خانه ای ویلایی و دور از مردم عادی گذراند.

دعوای قضایی سلینجر با مولف کتاب "سلینجر: یک عُمر نوشتن" (کتاب زندگینامه اش) در نهایت به سود او به اتمام رسید و آن کتاب چاپ نشد ، هرچند سه ماه بعد کتاب "در جستجوی جی دی سلینجر" توسط همان نویسنده به چاپ رسید.

قاتل جان لنون (عضو گروه بیتلز و فعال اجتماعی) بارها اعلام کرد پس از خواندن ناتور دشت کُشتن لنون به او الهام شده است

6-برای اینکه بدانید چه تهیه میکنید:

انتشارات نیلا: نغمه ی غمگین (امیر امجد و بابک تبرایی) هفته ای یه بار آدمو نمیکشه (امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها) جنگل واژگون (بابک تبرایی و سحر ساعی) فرنی و زویی (امید نیک فرجام) ناتور دشت (محمد نجفی)

انتشارات ققنوس: تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار (امید نیک فرجام) دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم (احمد گلشیری) ناطور دشت (احمد کریمی)

نشر مرکز: فرانی و زویی (میلاد زکریا)

انتشارات سبزان: یادداشتهای شخصی یک سرباز ، دختری که میشناختم ، شانزدهم هپوُرث 1924 ، فرنی و زویی (همگی از علی شیعه علی)

------------------------------------------------

هولدن خوانی 6:

ناگهان از رختخواب پرید بیرون و شماره ی رابرت وینر را گرفت.

گفت: "بابی؟ کورینَم"

"اشکالی نداره ، خواب نبودم که. ساعت هنوز چهارَم نشده"

"بابی ، این رِی فورد کیه؟"

"کی؟"

"رِی فورد. نویسنده ی اون شعرایی که بهم دادی"

"تو خواب بهشون فکر میکنم. فردا تو دفتر میبینمت"

"بـــــابی ، تو رو خدا. گمونم میشناسمش. شاید بشناسم. یکی رو میشناختم که اسمش رِی فورد بود ، ریموند فورد. واقعاً."

"خوبه. تو دفتر منتظرت میمونم. شب به _"

"بابی بیدار شو. خواهش میکنم. خیلی مهمه. تو هیچی دربارش نمیدونی؟"

"من فقط شرح پشت جلدو خوندم. همه ش همینو_"

کورین گوشی را گذاشت. آن قدر هیجان زده بود که به فکر نگاه کردن به شرح پشت روکش کتال نیفتاده بود. به سرعت به تختش برگشت و چند جمله ی مربوط به ری فورد را خواند.

جنگل واژگون - جروم دیوید سلینجر ، ترجمه ی بابک تبرایی و سحر ساعی - انتشارات نیلا.

------------------------------------------------

پ.ن: سرآهنگ هستم در خدمت شما:

The Police - Roxanne

  • هولدن کالفیلد

من در این پُست به تاریخ 9 خرداد 92 ، حرف از یه بیماری ای زدم که چند روزه با شدت بیشتر به بدن بدبخت من یورش آورده! داستان بازگشت بیماری رو در این پایین میخونید:
لشکر شکست خورده با عقب نشینی از مواضع دشمن و همزمان زیر لب ذکر "دهنت رو سرویس میکنیم" گویان به سمت خاک میهن عقب نشینی میکنند. ویروسهای سرما خوردگی با استعانت از ژنرالهای بزرگ ارتش بیماریها (جنابان: طاعون ، حصبه ، وبا ، سل ، سیاه زخم ، سیفلیس ، تب یونجه ، مالاریا ، ایدز ، سارس ، باغ وحش آنفولانزاها!!! و دیگر ژنرالها که هر یک در بُرهه ای از تاریخ افتخار آفرینی ها کرده اند) به طراحی استراتژی های جنگی جدید میپردازند ، سوسکهای حمام که به عنوان جاسوس در اقصی نقاط میهن ما فعالند به اطلاع لشکر دشمن میرسانند که طرح "افطار تا سحر" در محل کار هولدن همزمان با گرمترین برهه ی سال برقرار است... استراتژی جدید چیده میشود ، از چند وقت قبل از ماه رمضان نیروهای معنوی لشکر بیماریها با راسال انواع "کِرم" به درون مُشتریها ، آنها را برای سفارش دادن پیاپی غذاهایی که درون فِر وحشتناک آشپزخانه (دمای فر = صحرای کالاهاری) پُخته میشوند ، آماده میکنند. در تاریخ نهم رمضان المکرم سال چندیم الان؟ حالا مهم نیست! بیماری نشانه های خود را به صورت گرما زدگی ناشی از کباب شُدگی در حرارت مجاور فِر نشان میدهد ، و هولدن به سمت اسپلیت روانه میشود ، دو هوائه شدن و تکرار این روند ، مراجعه نکردن به دکتر ، سیگار کشیدن باور نکردنی روشنفکرهای کافه و چند دلیل دیگر دمای بدن هولدن را به چهل درجه ی سانتیگراد (درجه ی بسیار خطرناک تب) افزایش میدهد.
هولدن وقتی احساس میکُند سرش به حد انفجار حرارت دارد و میتوان در کف دستهایش نیمرو آماده کرد به یکی از نیروهای مخلص (خانوم دکتر) مراجعه کرده و روند درمانی را بعد از پنج روز تحمل حرارت 38 تا 40 درجه آغاز میکند!!! در این روزها و به نقل از خبرنگار واحد مرکزی خبر از "سِفالِ* هولدن" نبرد ناجوانمردانه ای بین نیروهای رژیم اشغالگر هولدن و نیروهای نوار هولدنیه!!! در گرفته بود که نیروهای مدافعِ سیستم خود ایمنی بدن با بالا بُردن دمای بدن سعی داشتند نیروهای مهاجم را بیرون برانند ، ولی نیروهای مهاجم با مایو در سواحل مغز استراحت کرده و از گرمای هوا استفاده کرده و آفتاب میگرفتند!!!
درنهایت و با ورود نیروهای "کو آموکسی کلاو" و دیگر نیروهای ارتش سلامتی نبرد حالت موزون تری میگیرد و اکنون نیروهای هولدنیه (مواضع قبلی رو پس گرفتن دیگه! نوار نیستن) در حال به هلاکت رساندن نیروهای گروهک رژِیم میکروبها هستند!

و من الله توفیق...

*سِفال به معنی کلّه میباشد

پ.ن1: سرآهنگ هستمنیشخند

To/Die/For - Cry For Love

پ.ن2: خواهرم و کمکهاش نبود میمُردم ، واقعا از شدت تب میمُردم!

پ.ن3: چه جوری تو 40تب درجه صدام هم در نمیاد؟

پ.ن4: دارم مستور میخونم ، واقعاً چیزی توش پیدا نمیکنم که به درد هولدن خوانی بخوره!

  • هولدن کالفیلد

کناره گیری تیتو از سرمربیگری بارسا به علت عود کردن سرطان غده ی پاروتید

مرد آرومی بود ، از همون روز اول که جای پپ روی نیمکت نشست ، به هیچ عنوان کاریزمای پپ رو نداشت ، بر خلاف پپ زیاد اهل "سخنوری" نبود ، رابطه اش با بازیکنها مثل پپ خیلی عالی نبود ، بیشتر یه تئوریسین بود تا مرد شماره یک! با این حال یه چیزی در خودش داشت که من رو شدیداً به خودش مجذوب کرده بود ، آرامش عجیبی که همیشه همراهش بود ، حتی وقتی توی نوکمپ به رئال و بایرن مونیخ باخت ، اهل داد و بیداد و اعتراض نبود ، مرد قصه ی من ، دوبار به علت سرطان عمل جراحی انجام داده بود ، دوره های رادیوتراپی رو گذرونده بود ، شیمی درمانی شده بود ، بهش سخت گذشته بود و این شاید چهره ی آرومش رو موجه میکرد ، تیتو از اون آدمها نبود که جلوی سختی ها غُر بزنن و از بدبختیشون بنالن ، تیتو میجنگید ، دو بار جنگید و دو بار پیروز شُد. بار سوم هم پیروز میشه! بعضی آدمها باید زنده باشن ، تا ارزش زندگی رو به همه نشون بدن...

بعدالتحریر: هر روز آدمهای زیادی به علت سرطان از دنیا میرن ، که چون اسمی ندارن و شهرتی دست و پا نکردن کسی از "مبارزشون" یادی نمیکنه! به احترام همه ی کسانی که با بیماریهای خاص و کُشنده مبارزه میکنن ، به احترام کسانی که قدر زندگی رو میدونن.

پ.ن: سرآهنگ هستم ، کسایی که Doom Metal گوش میدن ، با Uaral آشنایی دارن ، ضجه (درست نوشتمنیشخند) خواننده ی گروه واقعاً روح شنونده رو خراش میده ، اگه احیانا با صدای گریه و ناله و آه و فغان اذیت میشید ، به هیچ عنوان آهنگ رو دانلود نکنید!

Uaral - Depression

  • هولدن کالفیلد