Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

اول: سوء تعبیر نشه! این پُستی برای تبریک سال نو نیست! که اصولا بنده با مناسک سال نو میونه ای ندارم! البته نه که فکر کنید از اینها هستم که تا یه جا میشینن شروع میکنن به کوبیدن نوروز و مراسمش ها (همین ها که عمدتا در اوان کریسمس دنبال درخت کاج و این چیزها هستن)! نه نه! اصلا! من نه متجدد پُست مدرن هستم ، نه جهان وطن وحدت طلب! حاشا و کلا که اینگونه نیست. اما مسئله ای که خیلی روشن و قابل ذکره اینه که سالهای متوالی است که "اسفند" و علی الخصوص "دو هفته پایان سال" بدون احتساب حوادث غیر مترقبه کابوس وار ترین تاریخ در تقویم سالانه ی منه و اینها همه به علت رسیدن سال جدیده که برای من پیش میاد ، به عبارت دیگه میتونم بگم که جناب آقا (یا خانوم) عید (یا نوروز) مسبب پر استرس ترین لحظات زندگی منه ، و خُب حتی اگه یک میلیون کیلو طلای خالص هم باعث استرس مداوم شما بشه ، شما بعد از مدتی از طلا بدتون میاد! و اینگونه شده که من با رسیدن اسفند کم کم دل آشوبه میگیرم ، بعد اولین نشانه های نحسی اسفند خودش رو نشون میده ، با رسیدن به 15 اسفند ، یهو سیر حوادث سریع میشه و فشاری که روی من میاد همه ی جونم رو میگیره، این که این استرس ها چیه و چرا میاد و چطور میره و کار کیه و ... بماند! همه ی اینها روی هم یه جسد رو به نوروز میرسونه و این جسد حال و حوصله ی سال نو و انواع مراسمش رو نداره... به قول کورت وانه گات جونیور: "بله! رسم روزگار چنین است!"

دوم: ما سالهاست سفره ی هفت سین نداریم ... اگر سالی بشه که خواهرم یه هُنری به خرج بده و یه سفره کوچیک درست کنه که احتمالش رو باید با "اصل لانه کبوتری" حساب کنیم! من ... به عنوان یه اصل ناموسی هر سال دو تا ماهی قرمز میخرم و براشون اسم میذارم و باهاشون زندگی میکنم و حرف میزنم ... امسال حتی این کار رو هم نکردم ، امسال به بهرام و شهرام و آدولف فکر میکنم که عید 85 با من بودن ، یا به مهران و مرضیه ... یا به میشا و کیانا که خواهر بودن! رسم دیوانه واری که امسال خیلی راحت ، راحت تر از چیزی که بشه فکرش رو کرد کنارش گذاشتم ... یادش بخیر!

سوم: آره! من عید ندارم ولی که چی؟ حالا چون من از عید خیری ندیدم یعنی عید بَده؟ شاید یه مقدار فرسایشی باشه 14 روز بخوای نوروزی باشی... ولی بد نه! رسم و رسومات آت و آشغال رو بریزیم دور ... من با ماهی قرمزهام حداقل سه ماه زندگی میکردم ، و این هدیه ی سال نو بود به من خسته! امسال عیدی نگرفتم! بله! رسم روزگار چنین است...

چهارم: داشتم براتون دنبال یه هدیه ی نوروز وطنی میگشتم ، یه موسیقی شاد نوروزی ، یه چیز که با گوش دادنش تر و تازه بشید! زهی خیالات باطل! بنابر این به رسم معهود سابق براتون محصول فرهنگی غربی میذارم!

اولین هدیه من قطعه ی Happy New Year (که اسم پست رو ازش وام گرفتم) هست از ABBA ، کار فضاش به سال نو خیلی نزدیکه (نه لزوماً کریسمس) ، گوش دادنش خالی از لطف نیست!

Happy New Year

عیدی دوم من قطعه ی بی کلامی از Mike Oldfield هست به نام In Dulci Jubilo ، فضاش رو من دوس دارم ، یه جور بیخیالی سرخوشانه توشه ، میتونی همه رو فرض بگیری که توی یه دشت دارن شادی و بازی میکنن (سکانسهای بازیهای هابیت ها توی ارباب حلقه ها یادتونه؟)

In Dulci Jubilo

اون چیزی که واقعا براتون به عنوان عیدی فراهم آوردم همین قطعه دومه! کاملا به سبک و سیاق و روحیات من سازگاره ، و چون پیداش نکردم براتون آپلود کردم!

پنجم: من کارهای بی بهونه رو خیلی دوس دارم ، پس بی بهونه ... سال نوی همگی مبارک!

 

پ.ن 1: رسم بامزه ای شده که آخر هر پُستم با هر حال و هوایی یه قطعه موسیقی میذارم!

پ.ن2: نمیدونم چرا با این که مطمئنم کسی به این موسیقی ها نگاه هم نمیکنه بازم دارم این رسم "بامزه" رو ادامه میدم!

پ.ن 3:دوست دارم!

  • هولدن کالفیلد

وقتی خسته ای ، خیلی خسته ای و شاید خیلی خیلی خسته ای ... صدای هدفون تو گوشت میپیچه و تو سعی میکنی فکر نکنی ، و این باعث میشه خیلی بیشتر فکر کنی! این فکرها میان و میرن و تو میمونی و مزه ی گس واقعیت ، این هم شوخی جالبی بوده که من توی طعمها تلخ رو خیلی دوس دارم! گاهی وقتها ... حتی نوشتن هم دردی ازت دوا نمیکنه ، میری سر دفتر شعرت ، مثلا بی هدف ورقش میزنی ... اما هدفدار میری به سمتی که یکی از نوشته های مورد علاقه ات رو بخونی! چیزی رو بخونی که الان حسش رو داری!

"من در غم درخت با برگهای زرد..." نه این نیست ... "برو یک دم رهایم کن مرا در سوز تنهایی" نه خُب این هم نیست ، "زندگی تلخ و نفسگیر به انجام رسید" نه نه نه نه! این هم نیست ؛ "به سکوت غم دل ، تکه سنگی که شکسته است دلم..." آهان! این نیست اما یه کم مونده ، در حد یه بار ورق زدن... خودشه... پیدا شُد:

من از او پُرسیدم ، به چه دل میبندی؟

تو که جز رنگ شب و نیستی و درد مهین

تو که جز مرگ خدا در شب دلگیر غمین

تو که جز فاصله ی بین خود و مرگ و زمین

تو که جز حالت افسون شده ات هیچ نداری به چه دل میبندی؟

من از او پرسیدم که چرا از این راه

که چرا راه تباهی هدفت گشته مُرید

که چرا درد فنا عمق وجودت بدرید

که چرا پای تو از رفتن این ره نبُرید

که چرا مرغ دلت از قفسش زود پرید ، که چرا از این راه؟

من از او پرسیدم ، تو چرا شاد شُدی؟

تو که سرخی به کنار بدنت گشته روان

تو که جاوید شُدی با همه ی مرگ زمان

تو که با رفتن خود داد زدی زنده بمان

تو که مرگت به دل داغ دلم بود نشان ، تو چرا شاد شدی؟

من از او پرسیدم گرچه او هیچ نگفت

گرچه آن خنده ی محوش به لبش بود کنون

گرچه آن جسم نحیفش شده بود غرقه به خون

گر چه روحش ز درون بدنش رفت برون

او همان بود که دل را بسپارد به جنون ، گرچه او هیچ نگفت...

 

بعد یه نگاه بندازی به پای شعرت که نوشته "تنها" و لبخندی بزنی به سردی برفهای کوهستانی که یعنی "میدونستم جبر همیشه جباره"... که خستگی برای تنهاست و لبخند برای بقیه ی دنیا...

من "تنها" هستم و تنها...

 

====================================

MONO با آهنگ The Flames Beyond The Cold Mountain در طول مدت نگارش این پست همدم تنهاییم بود که به همین علت نام این پست رو بر اساس نام قطعه گذاشتم:

The Flames Beyond The Cold Mountain

  • هولدن کالفیلد

این بار آخری ناجوانمردانه بود ، برای منی که توی اتاقم به حبس خودخواسته رفتم ، و بابتش هیچ اعتراضی ندارم ؛ اما بار آخری نه! این ناله های کسیه که فکر میکرد هنوز برات هست ... که اینقدری من و تو ما هستیم که یک قطره به هم اعتماد داشته باشیم ... یک قطره! من؟ من یه دریا بهت اعتماد داشتم ، چی بود توی این سالها که اتفاق بیفته و تو ندونی؟ واقعا چیزی بود؟ خودت رو پیش خودت قاضی کن ... تو نزدیکترین آدم به مرکز دایره ی من بودی ، هیچکس قبل و بعد تو نبود حتی! حتی... و این غمگینه ... خیلی غمگینه بدونی برای پاره ی تنت هیچی نبودی ، مُهلکه... و من واقعا ، جدی جدی ... مُردم.

این رسمش نبود ، نادیده گرفتنم ، بی خبر گذاشتنم ، پنهان کردنت و فرض کودکانه ای که من نمیفهمم ، که من نفهمیدم! همه ی اون حرفام رو به یادت بیار ، همه ی اون شوخیها! به نظرت شبیه کسی نبودم که داره ازت میخواد که بگی قبل از اینکه من بفهمم ، شبیه کسی نبودم که داره عاجزانه ازت التماس میکنه به این دنیای کوچک من که همه چیزمه رحم کنی؟ ... جالبه نه؟ تو چیزی رو حق خودت میدونستی که با ظلم تمام از من دریغ کردی ، و من این ظلمها رو یادم نمیره... حتی اگه پاره ی تنم باشی ، اونم برای همیشه.

ممنون از اینکه تیر خلاص رو تو بودی که زدی ، نه یه غریبه ... مرگ به دست تو شیرین تره...

 

===========

عنوان پست اسم آهنگیه از The Beautified Project feat. Antimatter که لینکش رو براتون میذارم:

The Broken Smile

Did U C that broken smile ... And how still keeps on smiling

Did U C that broken man ... How quiet he was Dying

  • هولدن کالفیلد

حرفایی که میخوام بزنم ، هیچ ربط موضوعی یا غیر موضوعی به عنوان این پست نداره ، If the story is over اسم یه آهنگه که این دو سه روزه زیاد گوش میدم! همین و بس!

گاهی اوقات فقط دوست داری بنویسی و بدونی که نوشتی ، از بس توی سرت همه چیز داره وول میخوره ، دوست داری در رو باز کُنی و به بعضیشون بگی خدانگهدار ، دوران خوبی بود... ولی مسئله ی مهم و اساسی اینه که ، چیزی که اینقدری اهمیت داره که توی سر من وول بخوره در اصل صاحبخونه است نه مهمون! بعضی روزها هست که در رو میبندن و میگن: شما لازم نیست امروز اینجا باشی ... برو بگرد تا خبرت کنیم! اون روزها روزهای جنونه و مدتیه من مجنونم! مدتیه اجازه ورود به خودم رو ندارم ... مدتیه که مهمون خودمم ، و چه حس غریبیه که خودت هم مال خودت نباشی ... که خودت مهمون خودت باشی. اینجور مواقع تکلیفت با خودت روشن نیست ، میرسی به جمله ی "حمید هامون" که: اگه من اونی باشم که تو میخوای باشم ، دیگه من ، من نیستم! و بعد فکر میکنی: ای کاش من اونی باشم که تو میخوای باشم ، تا اونی نباشم که خودم میخوام باشم. اینجا مهم این نیست که "تو"ی تو چه کسی قراره باشه ... مهم اینه که "منـ"ی که اون "تو" بهت هدیه میده ، یه مجموعه ی واحد و مشخصه که بهش وقوف داری ، نه یک "من" مبهم و توخالی و پوشالی که حتی "خودت" هم به "من" بودنش باور نداری... من دنبال "تو"یی میگردم که یک "من" رو بهم هدیه بده... که "من" از "من" خودم نا امید شدم...

البته همه ی این حرفها برای دوران جنونه ... هستن روزهایی که زورم رسیده و بعضی از افکار مبهم رو فرستادم مرخصی و اون روز "من" خودم رو باور دارم ... قدرتش رو میبینم و باهاش راحتم ... اما یک مسئله ای هست ... بازگشت جنون! جنون که دوباره میاد ، قویتر و سرحالتره چون رفته بوده استراحت ، و من شکسته ترم چون دل داده بودم به منی که دیگه جونی نداره!!! و روز از نو ، روزی از نو!

میترسم ... از روزی میترسم که "من" من ، "منـ"ی باشه که "جنون" بهم داده ، نه "تو"!!!

=+=+=+=+=+=+=+=

برای اینکه عریضه خالی نمونه لینک قطعه ی If The Story Is Over رو ضمیمه میکنم:

لینک دانلود

  • هولدن کالفیلد

شوکرانی با یک دنیا لبخند ... خنده هایی پر از نیستی ، اینم میگذره های پشت هم!!! سلام کردن به چیزی که یه عمر ، دقیقا از وقتی خودتو شناختی ازش میترسیدی ، نشستن ، نگاه کردن و خندیدن ؛ خندیدنهایی به تلخی... هیچی! پوچی ، تباهی ، سیاهی و اینجور چرندیات روشنفکرانه. وضعیت زرد! میدونی وضعیت زرد یعنی چی؟ یعنی هیچی ... دقیقا هیچی! صدای آژیر میاد و بعدش هیچی ، نمیذاره سر جات بشینی ولی رسما هیچ بلایی هم سرت نمیاره ، وضعیت زردی که ده سال طول بکشه چی؟

یه روزهایی به خودم میگم از امروز!!! عصرش میگم از فردا و آخر شب میگم از هیچوقت. شوکرانی با یک دنیا لبخند برای آدمکی از هیچ کجاست ، هیچ جا برای تو نیست ، حتی جایی که ازش اومدی! به کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و این دری وریا! بی وفا دیگه دوستم نداری و از عشق تو هیچم! جوی استیک توی دستت یا ترجمه های با مزه؟ کتابهای هزار صفحه ای کلفت یا کلفتی بی حد شب؟ نگاه کردن به دور و بَر یا افتخار به این که اون دور و بَر نیستی؟ یعنی حتی اون دور و بر هم برای تو نیست! یعنی گوساله ای که داری صبح تا شب به ریشش میخندی به هرحال از یه طویله ای اومده ، تو از کجا اومدی بوفالو؟

آدمکی از هیچ کجا خیلی میخنده ، آخر شب ، وقتی جلو آینه توالت وایساده یه لبخند میزنه ، چین و چروک میاد رو صورتش و وحشت میکنه! آدمکی از هیچ کجا آدمکی از هیچ کجاست!

دوست عزیز چه بلاگی داری ، میای تبادل لینک؟ دلم برای تو تنگه ، که بیست و نه روز و سه ساعت و چهل و پنج دقیقه است رفتی سربازی! یادته رفتیم سینما چی شد؟ حقایقی از سینمای جهان ، جاستین بیبر و مارلین منسون ، اون سریاله ، این فیلمه ، ساسی کی کی؟ خیکی؟ گوگوش و ابی و داریوش ، علی وی پی ان داری؟ لینک فلان چیه؟ یه قرار بچین بریم زیارت!!! این چیه گوش میدی؟ اون چیه میبینی؟ چرا فلان و بیسار ، ای بابا تو هم آدمی؟ ... هیییییییی... از این حرفا زیاده ، منو با نبودنم تنها بذار! با تشکر ، مدیریت واحد آدمک سازی و آدم کشی.

  • هولدن کالفیلد

سلام! من که بلاگر نیستم! خودتون میدونید! میخوام بنویسم! یهو دیدی شعر ، دیدی دری وری! اعصابم خورده دیگه ، من از الان به همه گفته باشم ، بلاگ خوبی داری و تبادل لینک و اینا تعطیل! بنویس جوابتو بگیری!!! همون سه چهار نفری که میدونن کیَن اینجا رو میخونن! والسلام!

اراذل برید خونه هاتون!

  • هولدن کالفیلد