Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چنین گفته اند میهمانان هیولا» ثبت شده است

قرم قات شده ام این روزها!این قرم قات را همیشه کریم می گفت...راستیتش معنی قرم قات را نمی دانم اما کریم هر وقت مشروب می خورد می گفت قرم قات شده ام و بعدش می زد زیر گریه!حالا نه از این گریه های نقلی نقلیِ دخترانه! از آن گریه های بلند مردانه...بعد نزدیک های بند آمدن گریه اش که می شد هی سر تکان می داد و با فیر فیر می گفت:«قرم قات شده ام به مولا!خیلی قرم قات شده ام! جخ شمسی را تو حیاط مسجد دیده ام این شکلی شده ام!وای به حالِ...» و همیشه این جمله اش را نا تمام می گذاشت...تا جایی که یادم می آید دلیل قرم قات شدن هایش همیشه شمسی بود!به نظرم اینکه آدم یک چیزی داشته باشد که حالش را دگرگون کند خیلی خوب است...مثلا کریم حداقل یک شمسی داشت که به خاطرش قرم قات شود اما من چه...؟ همینطور راس راس بی دلیل هر روز خدا حس و حالم قرم قاتی است! آن هم از نوع کریم گونه اش و نه از جنس کریم گونه اش! برای همین آخر شب ها می روم یک گوشه کز می کنم...خودم را می چپانم توی برگه کاهی های روی میز و یا می نویسم و یا شعر می گویم! البته نه اینکه نویسنده باشم یا شاعر...نه هفت قرآن به میان...این چیزا به ما نیامده...من اسم این دست نوشته ها را می گذارم قرم قاتیجات!چون هر وقت مثل کریم می شوم این ها را می گویم...دو سه شب پیش هم مثل کریم شده بودم...حالا نه اینکه پیک پیک از این سگ مزه های تلخ ایرانی داده باشم بالا و از فراق شمسیِ نداشته ام گریه کرده باشم...نه...تنها دلم پر بود از خیلی چیزها...این بود که قلم و دفتر دستکی جور کردم و شروع کردم به شعر گفتن...حالا اینم بماند که شعر گفتن من هیچ به آدمیزاد نرفته...کانه بختک می افتم سر این وزن و آن وزن تا آخرش بالاخره یک چیزی از توش در بیاید!حالا یا از فاعلاتن و بحرِ رمل باشد یا مفاعیلن و بحر هزج! البته شاید چون یک شمسیِ واقعی ندارم نمی توانم خیلی راحت برایش شعر بگویم!به عقیده ی من هر آدمی توی زندگی باید یک شمسی برای خودش داشته باشد تا هر وقت حالش قرم قاتی شد بهش پناه ببرد!حتی اگر او را نداشته باشد می تواند از او بنویسد و آرام شود...زندگی آدم بدون شمسی خیلی سخت می گذرد...البته شمسیِ کریم را نمی گویم ها...هرکسی شمسی خودش را دارد... برای همین شمسی نداشتن است که امروزی ها به امثال شعر من می گویند بی مخاطب! این عادت امروزی هاست... برای هرچیزی از خودشان یک اسم در می کنند! و ِالا شعرهای من خیلی هم مخاطب دار است! منتهی مخاطب گور به گور شده اش نمی دانم در پستوی کدام خانه دارد با شلوار کردی و رکابی فیلم بهروز وثوقی و قیصر و فردین می بیند که حواسش به من نیست و نمی داند به دنیا آمده تا دلیل نفس کشیدن های یک دخترک آفتاب و مهتاب ندیده شود! و البته حالا برای اینکه بهتان ثابت کنم چقدر عقلم پاره سنگ برمی دارد باید بگویم حتی از اینکه بهش گفته ام گور به گور شده دلم لرزیده و عذاب وجدان گرفته ام! بگذریم از این همه روده درازی و جفنگ بافی...عرضم به حضور منورتان که بعد از یک و سال اندی مخاطب چسبناک بودن وب هولدن الکالفیلد کبیر، زده و شانسمان گرفته امشب توی وب جآنش یک پست از خودمان به جا بگذاریم و توی دفتر خاطرات مجازیمان ،ردپای دیگری ثبت شود...حالا فهمیدید که چرا یک ساعت است رفته ام بالای منبر و دارم از کریم و قرم قات شدن ها و شمسیِ نداشته ام می گویم؟ خب...حالا که فهمیدید و حسابی درد به سرتان داده ام می خواهم نتیجه ی قرم قات شدن چند روز پیشم را برایتان بنویسم...

 

من پیر شدم از غم هجران و تو انگار نه انگار

اشکم شده چون سیل خروشان و تو انگار نه انگار

ای یار،کجایی؟ ز فراقت رخِ این شهر کبود است

یک شهر شده بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

گیسوی من و حسرت دستان تو و درد به جانم

آشفته شده زلفم و دستان تو انگار نه انگار

چشمان من از گریه پر از خون شده اشکم دم مشک است

سو رفته ز چشم من و چشمان تو انگار نه انگار

گویند که دیوانه شدم،عقل ندارم، در این شهر

از بس که زنم پرسه ی بی جان و تو انگار نه انگار

هر روز روم کنج همان کافه ی معروف قدیمی

یک قهوه خودم نوشم و فنجان تو انگار نه انگار

بازم غمِ تنهایی و این کافه،دو فنجان و نبودت

من پیر شدم از غم هجران و تو انگار نه انگار

 

جمعه-16 مهر 1395

پ.ن 1: پست میهمان از حریر

پ.ن 2: کامنتها را من پاسخ میدهم (بر اساس چراغ ها را من خاموش میکنم)

پ.ن 3: خیلی خوب نوشته ها :| کُرکتون نریخت؟

  • هولدن کالفیلد

بنا به فراخوان هولدن عزیز، بنده در بازی وبلاگی هیولای درون شرکت میکنم. هر چند خودم وبلاگ ندارم و زحمت پست مهمان رو هولدن می کشه :>


خواندنی:
1. اول می خوام یه کتاب واسه تنبلا معرفی کنم. اگه واقعا حال و حوصله خوندن کتابای بزرگ و سنگین رو ندارین کتاب "کلاه کجاست؟" رو بخونین. مجموعه ای از داستان های کوتاه جالبی هست که کافیه اگر اصلا هم حوصله مطالعه ندارین هر شب قبل خواب چند دقیقه وقت بذارین و یکیشونو بخونین.
2. میونه تون با نمایشنامه خوبه؟ "شیطان و خدا" ی سارتر یکی از بهترین کارهاش هست که در عین درونمایه فلسفی غنی ش خوندنش راحته و آدم رو خسته نمی کنه. این کتاب پایه های دیدگاهتون به مساله خیر و شر رو یکم قلقلک میده. ضمنا کتابش چاپ ممنوع هست ولی آفستش موجود هست. لینک دانلودش رو میذارم با این حال.

3. تو معرفی کتاب اگر یه رمان کلاسیک موجود نباشه انگار اون معرفی یه چیز کم داره. "دنیای قشنگ نو" اثر درخشان آلدوس هاکسلی رو به همه افرادی که از کتاب های 1984 و میرا (که این دومی رو هولدن تو همین وبلاگ معرفی کرد) خوششون اومده و به ژانر دیستوپیا علاقه دارن توصیه می کنم که به عقیده بسیاری از منتقدها بهترین کتاب تو این ژانر هست.
4. با یه وسترن خنده دار غمگین چطورین؟ نه اشتباه نکنین،  "برادران سیسترز" پاتریک دوویت یه فیلم وسترن با بازی جان وین نیست. یه رمان هست که اینقدر روونه که وقتی دست گرفتین موقع خوندنش گذر زمان رو متوجه نمیشین. این شما و این Sisters Brothers

5. اگه حس می کنین که سامورایی خونتون کم شده، کتاب "هاگاکوره" رو از دست ندین. یه کتاب با درونمایه فلسفی از داستان های واقعی سامورایی ها و روش زندگی اون ها که کلی حکمت توش نهفته هست.
6. این مورد آخری کتاب نیست بلکه مجله هست، برای همین اسم کتگوری رو گذاشتم "خواندنی" و نه "کتاب". ماهنامه داستان همشهری که سرشار از داستان های مختلف خارجی و داخلی هست. خودم همین اواخر دو شماره ش رو وقتی خونه فامیلمون مهمان بودم خوندم ولی با خودم قرار گذاشتم که هر وقت از کنار یه دکه روزنامه فروشی رد شدم و بودجه هم داشتم شماره به روز این مجله رو تهیه کنم و بخونم.


دیدنی:
1. اولین مورد رو برای افرادی میذارم که فکر می کنن یه فیلم خوب حتما فیلمیه که کلی خرجش شده باشه و پر از جلوه های ویژه و اکشن و کاراکتر و دیالوگ باشه. ولی فیلم "دوازده مرد عصبانی" بهتون ثابت می کنه که واسه ساختن یه فیلم خوب فقط یه لوکیشن و چند تا بازیگر بسه. ضمنا من به IMDB زیاد قائل نیستم ولی محض اطلاع افرادی که بهش قائل هستن این فیلم جزو ده فیلم برتر IMDB هم هست.

2. مورد دومی که می خوام بهتون پیشنهاد بدم یه مینی سریال با تم جنایی و دارک کمدی هست با فقط ده قسمت. سیزن اول سریال "فارگو". اگر حوصله سریالای طولانی رو ندارین و دلتون واسه یه عنوان پلیسی خوب و سرشار از دیالوگ های خفن تنگ شده پیشنهاد می کنم این سریال رو اصلا از دست ندین. ضمنا محض اطلاع بگم که داستان هر فصل این سریال تو همون فصل تموم میشه و داستان فصل 2 این سریال با فصل 1 متفاوت هست. اینو واسه افرادی گفتم که وقت یا حوصله سریال دیدن ندارن، وگرنه فصل دوم این سریال هم خیلی خوبه.
3. مورد سوم یک انیمیشن کوتاه از Jan Svankmajer هست به اسم Moznosti dialogu. در مورد این انیمیشن کوتاه هیچی نمیگم فقط در این حد بدونین که خیلی عجیب و غریبه و یه چیز متفاوته.
4. مورد چهارم یک انیمه هست. فصل اول انیمه Psycho-Pass که از یه لایت نوول با همین اسم اقتباس شده و ژانرش دیستوپیا و سایبر پانک هست. این انیمه سرشار از دیالوگ های خوب هست و حتی کلی کتاب هم توش معرفی میشه. دیدنش بر همگان واجب هست. (نکته مهم: فصل دوم این انیمه اصلا توصیه نمیشه چون نویسنده ش عوض شده و دستیار نویسنده اصلی بوده، اگر می خواین تجربه محشری که با دیدن فصل اول به دست آوردین خراب نشه اصلا طرف فصل دوم نرین که پشیمون میشین.)

5. دیدن نقاشی های برنارد بافت هم پیشنهاد میشه.

شنیدنی:
1. اگه فیلم "بیل را بکش" از کوئنتین تارانتینو رو دیده باشین حتما با موسیقی متن شاهکارش خاطره خوبی دارین. اگر نه حتما ببینین. آلبوم موسیقی متن قسمت اول این فیلم فوق العاده س

2. دومین مورد یه آلبوم هست از یه آهنگساز ژاپنی به اسم نوبو اوماتسو که آهنگساز سری بازی های مطرح فاینال فانتزی هست. به شخصه با گوش کردن به ترک های این آلبوم واسه دقایقی از افکارم رها میشم. با هم بشنویم Phantasmagoria رو.

3. یه آلبوم عجیب و متفاوت بشنویم به اسم Ask For DNA که در اصل برای انیمه سینمایی Cowboy Bebop: Knockin On Heaven's Door ساخته شده.
4. بزرگی (از دوستان) می گفت هر کس فرانتز لیست گوش میده سلیقه موسیقایی خوبی داره. با هم گوش بدیم به راپسودی های مجار.

5. و در آخر شنیدنی ها هم واسه کسایی که رپ گوش میدن یه پیشنهاد دارم. آلبوم نگار از علی سورنا. حتی اگر مثل من از رپ خوشتون نمیاد هم یه چند تا ترک از این آلبوم رو گوش بدین.

بازی:
من کلا زیاد بازی نمی کنم. با گوشی که اصلا و با پی سی گهگداری. لذا فقط یک بازی رو پیشنهاد می دم و اون چیزی نیست جز Fallout 4. اگر سیستمتون عهد بوقی نیست و میتونه جلوه های گرافیکی قوی این بازی رو اجرا کنه حتما تجربش کنین. اونایی که کنسول دارن هم اگر بودجشون میرسه حتما تجربش کنین و تو دنیای وسیع و عجیب این بازی غرق بشین. بازی تو ژانر اکشن نقش آفرینی و با تم آخر الزمانی هست در آینده اتفاق می افته و محیط دنیا رو پس از یک جنگ اتمی و نابود شدن دنیا ترسیم می کنه که توش همه جا خراب شده و پر هست از موجودات رادیواکتیو و انسان هایی که دیگران رو غارت می کنن و همچنین ربات های مختلف. از محیط بسیار وسیع بازی و امکانات فراوان شخصی سازیش آیتم هاش که بگذریم (به طوری که توش میشه تک تک سلاح ها رو به انواع بسیار مختلفی تغییر داد در حدی که اولش ممکنه سلاحتون یه کلت غیر اتوماتیک کالیبر 38 باشه که در انتها با اپگریدها برسونینش به یک اسنایپر کالیبر 50 اتوماتیک) می رسیم به داستان بازی که بسیار عمیق و قشنگ هست و بعضی وقتا آدم رو تو شرایط بسیار سختی قرار میده که آدم نمیدونه چطور تصمیم بگیره و به کدوم سازمان خیانت کنه یا با کدوم سازمان رفیق شه. همچنین توش ربات های انسان نمای بسیاری پیدا می شن که بعضا چالش های داستانی جوری پیش میرن که توش ربات ها از خیلی از انسان ها انسان تر هستن. و این امر میتونه بدجوری به فکر فرو ببرتتون.

و در آخر از اونجا که اینجا چندان با کسی آشنا ندارم و آشناییم با برخی افراد صرفا از طریق کامنت هایی بوده که بین دوستان و هولدن رد و بدل شده، بنده خود هولدن رو شکل خاص و بقیه دوستان رو به طور عام دعوت می کنم.

پ.ن 1: پست میهمان، در مورد بازی وبلاگی با اینا تابستونو سر بکنید از دوست خوبم سیاوش ملقب به SURIV.

پ.ن 2: برای دانلودِ دانلود کردنی ها روی نوشته های رنگی کلیک کنید! لینک همه توسط سیا تهیه شده.

پ.ن3: دکتر! من خودم بازی رو طراحی کردم، اولین شرکت کننده اش بودم!

پ.ن 4: بازی هنوز هم ادامه داره!

  • هولدن کالفیلد

قبل تر ها وب تراویس رو میخوندم، توی لینک هاش یه لینک داشت که نوشته بود " هولدن روانشناس که قالبش چشمم رو اذیت میکنه " .از اونجایی که قالب های تیره چشم منو اذیت میکنن محض فضولی یبار بخاطر دیدن قالب روی اون لینک کلیک کردم ،قالبش روشن بود و به نظرم چشم رو اذیت نمیکرد بعد تر یه روز که بیکار بودم نشستم آرشیوش رو بخونم البته اینم بگم که آرشیو خوندن من با بقیه فرق میکنه بازه زمانی رو فال طور انتخاب میکنم ...
اول فکر میکردم هولدن آقاست بعد تر رسیدم به این پست و کشف کردم که خانومه! دلیلم هم این بود که خودش گفته اگه یه خانوم با این قد و این اخلاق دیدید اون منم ! ( البته بعد تر دیدم که نگفته یه خانوم گفته یه جوون )
بعد از خوندن همین پست پیش خودم گفتم این خانومه چه جلفه، دختر که نباید توی خیابون با سوت آهنگ بزنه !
بعد رسیدم به این پست ، پیش خودم گفتم چهره ش که پسرونه ست ( خودمم نمیدونم چجوری فهمیدم چهره ش پسرونه ست !) ، دستهاش هم که پسرونه س نوع نوشته هاش هم که پسرونه ست پس چرا خانومه ؟ دیگه اونجا بود که درگیر این شدم که بابا یکی بیاد به من بگه هولدن زن بود یا مرد ، از اونجایی که هیچکس پیدا نشد رفتم از خود جناب هولدن پرسیدم :|
 یه حسی به من میگه وقتی گفت " آقا هستم " پوکر فیس زل زده بود توی دوربین!
میفرمودم! اینجوری که همه از خشم هولدن میترسیدن من هر دفعه با لباس رزم میرفتم وبش رو میخوندم ( تا این حد آماده دفاع بودم ) ولی یه کم که گذشت دیدم نه بابا اونجوری که میگن نیست و خیلی مهربون و دل نازک  هست ، خیلی با اعصابه و صبرش زیاده من خودم تا حالا صدبار ،صدبار! ازش لینک گرفتم هر صدبار هم حواسم نبوده لینک رو پاک کردم ولی هیچوقت به روم نیاورده که خیلی گیجم. اصلا خشن و بی اعصاب نیست . بیشتر از این از جناب هولدن تعریف نمیکنم .
حالا به روم نیارید که دارم خودم رو با لینک خفه میکنم 😅 من توی وب خودم نمیتونم لینک بزارم گفتم اینجا جبران کنم ...
در آینده تصمیم دارم یه گروه احداث (!) کنم اسمش رو بزارم ناگفته هایی درباره هولدن فقط از اونجایی ناگفته ها هیچ وقت گفته نمیشن احتمالا توی گروه میشینیم دورهمی غیبت میکنیم :)
من نمیدونم بلاگر ها ،مخصوصا جناب هولدن ،چجوری شبا بیدار میمونن؟ اوایل که صبح میدیدم تاریخ انتشار پست هاشون نصف شبه فکر میکردم انتشار در آینده س بعد تر دیدم ملت کامنت گذاشتن و جواب کامنت شون هم داده شده در حال شاخ درآوردن بودم، آدم صبح که بیدار میشه اون منظره رو میبینه  ( منظره پست منتشر شده ،کامنت های ملت همیشه حاضر در صحنه ) حس کسی رو داره که زمانی به غذا رسیده که ته دیگ هم خورده شده ، اینقدر بدم میاد دیر به پست برسم ، سر شب بگیرید بخوابید دیگه اه.
اولین باری که جناب هولدن برام کامنت گذاشت رو کاملا یادمه. یه چیزی خصوصی گفته بودم که جناب هولدن در جوابش برام کامنت خصوصی گذاشته بود .اون زمان حس کسی رو داشتم که یه سلبریتی رو توی کوچه دیده و بهش سلام کرده ( تا این حد ذوق مرگ بودما ) ...
در آخر میفرمایم که همدیگه رو اذیت نکنید، دست به گاز نزنید، در رو روی غریبه ها هم باز نکنید . بخورید و بیاشامید حتی اسراف هم بکنید ولی خونه رو کثیف نکنید، با تشکر .

پ.ن: پست میهمان از خانومی

  • هولدن کالفیلد

خب ! یک سری از حقایق وجود داره که همه ی شما بهش واقفید . اما یک سری دیگه از حقایق وجود داره که اکثرتون ازش بی اطلاعید.

مثلا همه ی شما واقفید که صاحب این وبلاگ یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی ه که خودش رو یک سلبریتی ِ وبلاگی میدونه! به همه تون مثل روز روشن ه که نمیشه جلو این آدم یک اصطلاح ، تاکید میکنم ، حتی یک اصطلاح روانشناسی رو در جای نامناسب یا حتی نیمه مناسب استفاده کرد و از این آدم تو دهنی ِ محکمی نخورد! حتی ما مورد داشتیم طرف تو وبلاگ خودش به یکی دیگه گفته بود سادیسمی ، بعد از ترس هولدن مجبور شد کلا وبلاگش رو از بیخ و بن نابود کنه! یعنی خواستم بگم در این حد!

همه تون در جریانید که بلاگر ِ قصه ی ما به شدت هوش موسیقیایی ِ بالایی داره ، زیرنویس ِ فیلم به جامعه تحویل میده و شعر میگه! (البته این مورد آخر رو فک نکنم همه تون بدونید! ولی خب حالا که دونستید جا داره بگم تخلصش هم تنها است ! ) اون یک بارسایی ه و صد البته که تو اتاقش کتابهای آقاشون سلینجر به وفور پیدا میشه! این رو میشه از عکس های اتاقش که اصرار داره هر چند وقت یه بار تو چش و چال ما فرو کنه به راحتی فهمید!

و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگه که بیشترتون میدونید! ... گفتم خودش  رو سلبریتی میدونه نه؟! :دی

بیایید برای اینکه دیدمون به بلاگر این آدرس منفی نشه یک سری از خصوصیاتش رو فراموش کنیم! مثلا فراموش کنیم که اون مهندسی رو علم نمیدونه و به مهندس ها میگه تکنسین و از طرفی به این قائل ه که روانشناسی به شدت علم ه ! (البته تا جایی که در خاطرم هست نظری راجع به پزشکی نداده اگر نه به این راحتی فراموش نمیکردیم!)

بیایید فراموش کنیم که اون خیلی رک ه و گاهی اوقات اصلا براش مهم نیست که بقیه ازش برنج اند. (حتی براش مهم نیست که بقیه ازش ماکارونی اند! در این حد یعنی! K) بیایید فراموش کنیم که اون فمنیست رو قبول نداره و حتی بیایید فراموش کنیم که اون خودش رو یک سلبریتی وبلاگی میدونه و هممون طی یک اقدام خود جوش و داوطلبانه به فرمان من همین شنبه بریم جلو موسسه بیان تجمع کنیم و از مسئولینش بپرسیم که چرا به بلاگر قصه ی ما به خاطر عرضه داشتن فکر و وقتش حقوق نمیدن؟؟ واقعا چرا؟؟

اما یک چیزهایی هم هست که نباید فراموش کنید. مثلا اینکه اگه خواستید به هولدن هدیه بدید شما رو به چراغ های مودمتون قسم میدم دیگه کتاب سلینجر هدیه ندید! ترجیحا ارباب حلقه ها و تالکین هم هدیه ندید! راستی میدونستین سیمور گلس رو مثل چشماش دوست داره؟؟ (مثل چشمات؟؟ آخه هولدن خداییش مثل چشمات؟؟ :| ) مثلا میتونید بهش یه لباس یا کفش آدیداس بدید ! نایک هم قبوله! حتی پوما ! کپ هم بود اشکال نداره! آقا جوراب هم بود مشکلی نیست فقط خداییش اصل باشه ها !

یه سری روایت هم هست از لحظه ی تولدش! اون خانم ماما و خانم پرستاری که اولین صدای جیغ و گریه ی هولدن رو شنیدن حاضرند در اولین فرصت بیان شهادت بدن که هولدن برخلاف تمام بچه ها قیافه اش هم از همون لحظه ی اول K بوده! یعنی کلا تو زندگیش همیشه اینجوری بوده مگر اینکه خلافش ثابت بشه!

یه زمانی یکی از افتخارات ِ این وبلاگ و نویسنده اش این بود که من تو همه ی پست هاش کامنت گذاشته بودم!! ولی الان که یه جورایی همه پست هاش رو شخم زدم خودم کامنت های خودم رو غیر از معدودی نیافتم به گمونم یه دست های پشت پرده ای در کاره!

بذارید حالا که تا اینجا اومدید آسون ترین راه برای تردمیل زدن رو اعصاب هولدن رو بهتون آموزش بدم! بیایید هممون سعی کنیم از این ب بعد اینجوری بنویسیم. به رو ب بنویسیم و که و رو ک و حتی در ورژن های پیشرفته خاهر و خاهش و خاستن و اینجور چیزا ! خلاصه ک پدر نگارش رو در بیاریم! با علمه به این ک هولدن سرش رو میکوبونه ب دیوار! :دی

اون به شدت هم غیرتی محسوب میشه از نظر من. بنده قصد دارم یه بار تحقیقات گسترده ای از داماد خانوادگیشون به عمل بیارم. مطمئنم نتایج قابل توجهی به دست خواهم اورد! احتمالا اتفاقات مشکوک زیادی براش افتاده که دست های آلوده هولدن پشت پرده اش بوده! K

اون در امر کنیه نهادن به سایرین بی رقیب ه. این رو به گمونم از انتخابات به یاد دارید! ولی خب فقط آدم ها نیستن که این افتخار نصیبشون میشه. میدونستین اسم پلیرش چیه؟ زانیار کمالی! اسم لپ تاپ قبلیش هم اصغر بود! این یکی احمر ه ! و قس علی هذا !

خب حالا که دارم فک میکنم میبینم حرف زیاد دارم برا زدن ولی خب فرصتی نیست! یک سری عکس دارم که اگر دادگاه لازم بدونه در جلسات بعد به ریاست دادگاه تقدیم میکنم. عکس هایی از راهپیمایی روز قدس رفتنش ! از والیبال بازی کردنش و حتی از امضا و دست خط بسیار بسیار افتضاحش!

هولدن یه آدمیه که کمتر کسی مثلش پیدا میشه. با اعتماد به نفس ه و ایمان داره فقط خودشه که میتونه مشکلاتش رو حل کنه. دوست داشتن رو بلده و به یاد نمیارم ازش کمکی خواسته باشم و رد کرده باشه. تا هر جا که بخواین هست و هر جا که نخواین اصراری برای بودن نداره. این قانون دوستی هولدن ه. از کسی محبت تقاضا نمیکنه . رک ه ولی رک بودنش آدم رو اذیت نمیکنه... و اما... شما هم فکر میکنید سلبریتی ه؟ J))

+این متنی که خوندید رو بنده یعنی فخر الزمان الانور بانو نوشتم. اسم الانور رو هم هولدن برام انتخاب کرد. با اینکه تا الان به صدها نفر تلفظ درستش رو یاد دادم و 99 نفرشون یاد نگرفتند ولی باز هم این اسم رو دوست دارم :دی یعنی گل طلایی :دی عرض میکردم. این گوشه ای بود از بیش از سه سال اشنایی مجازی من با هولدن کالفیلد!

++میدونستید که یکی از مورد علاقه ترین آهنگ های هولدن "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت" ه؟ پس بشنویم!

+++ ضمنا اون دسته از دانشجویانی که هولدنولوژی پیشرفته (1) رو پاس نکردن درس رو هم نیاز کنند.

++++ باقی بقا؟ ! نه سخت در اشتباهید! بهتره بگم خدانگهدار تا برنامه ی بعد!

=================================================

پ.ن 1: پست میهمان از الانور، وبلاگ ضربان لخندهایت (تالاپ تولوپ هرهرهایتِ سابق)

پ.ن 2: هر کسی فهمید مُراد از K و J چیه به من بگه :|

پ.ن 3: مُراد از مُراد در بند بالا، مُراد ، آقای شباهنگ اینا نیست!

  • هولدن کالفیلد
احتمالا هولدن انتظار داشتی من الان با همچین جمله ای و همچین ادبیاتی داد سخن سر بدم که : من خیلی احساس خوشحالی و ذوق مرگی دارم ازین جهت که هیولای درون به من افتخار داده و من رو برنده خوش شانس یک دستگاه پست مهمان کرده و موجبات این رو فراهم کزده که من الان کله امو از توی این دهانه ی غار در بیارم بیرون و فریاد سر بدم : یوهوووووووو، یوهووووووو  بچه ها :/
ولی نخیــــــــــر عاقا [ با لحن خانم شیرزاد بخونید] :دی
من جونمو به خطر انداختم ، من ماهها تحت پوشش یه کامنت گذار با شعور و درک فراوون ( که البته که همچین آدمی هستم )  به عبارتی ماهها اومدم و رفتم و هی هر بار قسمتی از درک سرشارمو ریختم تو شیکم این هیولا  تااااا ذره ذره اعتماد هولدن رو تونستم به خودم جلب کنم و بالاخره هولدن به من اعتماد کرد و من رو به عنوان مهمان به هیولای درون راه داد  و من تونستم بالاخره به این مهم که پرده برداشتن از اسرار مخوف این غار و هیولای درونش بود برسم :|
شما نمی دونید ولی من میدونم طبق یک سری مدارک و اسناد و شواهد میگن که ته همین غار، منتهی علیه  سمت چپش که به سمت راستش منتهی میشه، یه هفتاد هشتاد تا پله که بری توی زمین ، یه در آهنی خیلی بزرگه از همونا که با صدای قیژژژژژژژ باز میشن و پشتش پره از استخوون ها و جمجمه هایی که طبق اسناد و مدارک متعلق هستند به بلاگر ها و خواننده هایی که سر ناسازگاری با هولدن داشته اند، اونایی که زیر پستهای هولدن با هولدن بحث می کردن، اونایی که ته پست با حرفهای هولدن قانع نمیشدن، اونایی که ته بحث سر تعظیم فرود نمی آووردن ، اونایی که دیسلایک می زدن و حتی طبق یه سری مدارک ضعیف تر  میگن حتی اونایی که طرفدار رئال مادرید بودند هم حتی :| 
اصلا می دونید هولدن کالفیلد تنها یک پوشش می باشد و دارنده اصلی این وبلاگ شخص خود سوئینی تاده :|  به جون همین وبلاگ هولدن:دی 
خوب دوستان هر آن امکان داره هولدن سر برسه و من فکر می کنم دیگه فرصت این رو نداشته باشم که تا وبلاگ خودم برم و اونجا غزل و پست خداحافظیمو بنویسم لذا از همین تریبون که قرار بود من مهمونش باشم ولی نشد و شد آرامگاه ابدیم -_- بله از همین تریبون بزارید وصیاتامو هم بکنم .
اول از همه وبلاگمو نبندید تبدیلش کنید به موزه، پول بلیطشم صرف ساخت مقبره واسم بکنید، از بقیشم بدین یه سکانس بلورین بسازن بزارن میدون وسط بیان، یه تندیسم از خودم بسازید  و زیرشم بدین حکاکی کنن : او رفت تا ما بمانیم، تا ما بنویسیم، تا بلاگستان زنده بماند:دی 
امضا : توکایی که یک عدد هولدن الان با شمشیر سامورایی و ژستی غودا غودااااا گونه واساده بالا سرش و میخواد  اونو به تاریخ بفرسته !!
============
ه.ن*: پست میهمان از سکانسهایی که مخاطب میخواهند!
*: هولدن نوشت :|
ویرایش:
ترجمه به فارسی: Monester؟
یا Monster
آقا تصحیح بفرمایید پایین پست هم از من به عنوان ویراستار تشکر کنید
عنوان رو تصحیح کردم! ممنون ویراستار!!! :|
  • هولدن کالفیلد

اینجاب پویان,  به عنوان مهمان وبلاگ جذاب خاورمیانه و ( جهان ! ) , داستانی کوتاه میگم از خاطره ای که فقط خاطره بود !
خب...هولم نکنید , هولم نکنید ! بالاخره قراره مهمان هولدن باشم ! و کم سعادتی نیست :دی

از مترو پیاده شدم منتظر هولدن بودم , قرار بور برای اولین بار همدیگرو ببینیم , با توجه به پیش زمینه ذهنی و عکسی که از صورتش دیده بودم انتظار داشتم با یه غول مواجه شم
داشتم اطرافو نگاه میکردم که یهو یکی زد پشت شونم گفت : به!
-عه ( ترسیدم ) , سلام : |
- سلام خوبی ؟ , چه خبر ؟
- خو..
- بیا بریم!
- کجا ؟
- خونه
- : |
- : >
رسیدیم خونه هولدن یه آپارتمان 4 واحدی , حیاط نسبتا بزرگ و پر گل و گیاه , در حالی که داشتم به بچه های ساختمون که بازی میکردن نگاه میکردم  رفتیم طبقه دوم . درو که باز کردیم با خانواده هولدن مواجه شدم و بعد از احوال پرسی و اینا ... رفتیم تو اتاق
- عهه چه شبیه اتاق منه ! همه چی بی نظم و باحال !
- اره , اینارو میبینی ؟ ( اشاره به قفسه کتاب و کتاب هایه مورد علاقم )
- اوه اره چه خفنن اینا ; o ( در حالی که دستمو بردم سمتشون, زد رو دستم )
- اینارو فقط نگاه میکنی ! حق نداری دست بزنی !
- : |
خلاصه بعد از گپ طولانی در مورد موارد مختلف اما بخش مورد علاقم میرسه که

+ هولدن جان داشت وسایل مورد علاقشو نشون میداد که من یکم با چرب زبونی ( تعجب کردم روش تاثیر گذاشت آخه نباید بزاره اصولا : | ) تونستم یه کلاه و یه سویشرت تاپ ازش بگیرم و رسالت خودمو به انجام برسونم ( از قبلش تو فکر بودم با دست پر برگردم :دی )
+ جا داره یه خسته نباشید به مادر گرامیشون بگم با دستپخت خوبش که یه فسنجون عالی درست کرد و زدم تو رگ ! ( البته اعتراف کنم از فسنجون متنفرم :-" )

در پایان یه نصیحت کوچیک
اگه روزی برا اولین بار میخواستین با هولدن ملاقات کنید حواستون به پشت سرتون باشه چون یهو از پشت میاد و آدمو زهر ترک میکنه.
.
.

نکته: داستان فوق فرضی بود و هیچ گونه وجود و بُعد عرضی , طولی , ارتفاعی و زمانی ( و جدیدا 11 بعد جدید کشف شده )  ندارد! ( البته اگر شک دارید میتوانید از توکن ( token )خود کمک بگیرید ! ( اشاره به فیلم inception )

***

===============

***

پ.ن: این پست میهمان رو پویان نوشته، دوستمه که تا حالا ندیدمش! آشناییمون به خاطر بارسلونا بود ولی سر بارسلونا نموند! خودش میدونه چقدر اون و احمد رو به به عنوان کسایی که در یه بُرهه زمانی خاص باهاشون آشنا شدم دوست دارم! باقی هم بقای شما!

  • هولدن کالفیلد

[خیلی وقت پیش یه لینکی برام فرستاد در رابطه با کارگاه سلینجرشناسی] گفت: استاد، از پگاه آهنگرانی بپرس زیرنویسش کار کی بود؟

[دونقطه‌خط‌وار] گفتم: کی؟ من؟ با پگاه در تماس نیستم که، فقط فن‌پیج‌شو فالو کردم و در مورد این قضیه هم کاره‌ای نبود، فقط کافه‌اش رو کرایه داده بود!

[هولدن] گفت: از یکی بپرس، من باید بدونم!

[با خنده] گفتم: گیر دادیا! از کی بپرسم آخه؟!

گفت: امیر احمدی آریان و پویه میثاقی! از این دو تا!

من :|

[چند وقت بعدش] گفتم: اومدم خونه یکی از اقوام مهمونی، یهو بلاگت رو باز کردم که... حاجی شرمندمون کردی، جداً نمی‌دونم چی باید بگم!

[با خنده] گفت: گم شو بابا!

گفتم: باور کن، کلی حال کردم با پستت، هنگم، سه بار تا حالا خوندمش!

گفت: اه اه! نمی‌دونستم این‌قدر بی‌جنبه‌ای! البته من یادمه [...] یه پستی برام نوشته بود توی وبلاگش که پاکش کرد، من اون رو سیصد-چهارصد بار خوندم، حالا تو الان کلی باجنبه بودی [خندید و ادامه داد] گفت: البته در یه حالت کلی خیلی بی جنبه‌ای! برو به مهمونیت برس :D

[خندیدم] گفتم: آخه تازه همین الان آنلاین شدم، به اون درجه از عرفانم می‌رسم حتماً!

[چند روز پیش] گفت: هستی مَتَر؟

گفتم: هستم هولدن؛

گفت: یه پستی گذاشتم، تو توشی باز!

گفتم: چه باحال!

[همین وسط حرف زدن بودیم یهو] گفت: این متن کپی کردنت عین منه که، نگاه: Copyright © هیولای درون

گفتم: جل‌الخالق! قدرتی خدا رو ببین! دل به دل لوله‌کشیه!

گفت: دهنت! مسخره بازی در نیار! :))

[همین اواخر] گفت: لپ‌تاپ خریدم، سلام، اینو: Lenovo Y5070 - A - 15 inch

گفتم: خیلی خوبه، منم می‌خوام از اینا!

گفت: بوهاهاهاهاها! اسم ایشون رو گذاشتم «احمر»!

گفتم: اسم گذاشتنات توی حلقومم!

گفت: البته الان با «اصغر» در خدمتتون هستم!

[یه خورده گذشت] گفت: تو می‌دونی این وبکمه از کجا روشن می‌شه که توی لپ‌تاپ از خودم سلفی بگیرم؟ :D

گفتم: والا من اصلاً تا حالا لپ‌تاپ نداشتم، بلد نیستم راستش...

گفت: خجالت بکش، من تو رو نماد تکنولوژی می‌بینم!

گفتم: به جان خودم تا حالا هرچی داشتم جز دو چیز: لپ‌تاپ و عقل! :D

گفت: عقل رو منم نداشتم، قاچاقی اومدم تا این‌جا، ولی با سرچ پیدا کردم! :))

من :|

[همین پریشبا] گفتم: سلام، یه مشورت میدی؟

[چند ساعت بعد جواب داد] گفت: سلام، جانم؟

گفتم: بعد شام میام میگم، ببخشا؛

گفت: اوکیه، راحت باش؛

[بعد از یک ساعت] گفتم: آمدم!

[با خنده] گفت: یه گاو کامل برای شام میل نمودی؟

گفتم: گاو نه، شتر بود!

اینا فقط قطره‌ای از دریای دیالوگای ما بود که سلکت شده براتون نوشتم، همون طوری هم که متوجه شدید و شاید هم هنوز متوجه نشدید (!) من مترسکم و به عنوان نویسنده مهمان این‌جام و پُرواضحه که هولدن حق دخل و تصرف در متن فوق را داشته و پاسخگوی کامنتا هم خودشه و بنده هیچ‌گونه مسئولیت مادی و معنوی ندارم!

(انتظار پرانتز نداشته باشید چون که این‌جا، اون‌جا نیست!) :D

....

........

............

................

....................

پ.ن هولدن: بعضی ها رو ندید خیلی دوست دارم، این استاد بالا یکیشونه! کمترین کاری که میتونستم براش کنم این بود که یه کوچولو مهمون من باشه!

  • هولدن کالفیلد