Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هولدن خوانی ها» ثبت شده است

یونایتد نفرین شده، همنام، کافکا در کرانه، تنهایی پر هیاهو، اومون را* و تابوت های دست ساز. همه ی این کتابها تنها در یک چیز اشتراک دارن و اون اینه که من قسمت عمده ی اونها رو توی مترو و اتوبوس خوندم، اون هم نه هر اتوبوس و مترویی، اتوبوس ها و متروهایی به سمت محل کار یا از سمت محل کار به طرف خونه! توی همه رخوتی که توی این سه ماهه - مخصوصا توی این سه ماهه - داشتم و خونه برام معنیش فقط خواب و دیدن فوتبال بود، اتوبوس و مترو برای من حکم زندگی رو داشت! هدفون توی گوش، کتاب به دست و غرق شدن توی داستانهایی که از گوشه و کنار جهان برام روایت میشد...

و این وسط، باید از کتابخونه ام، از کتابخونه کوچیک و دوست داشتنیم تشکر کنم، که برای صاحبش، اونقدری کتاب نخونده داره که بتونه مدتها باهاشون سرگرم بشه...

امشب به دوستی میگفتم، داستانهای کم حجمِ خارق العاده ای دارم توی کتابخونه که حتی نمیدونم کی خریدمشون! تنهایی پر هیاهو، اومون را و تابوت های دست ساز فقط سه تاشون هستن!

*اومون را رو از دست ندید، اصلا! رُمان کوتاه 150 صفحه ای، یکی از تکان دهنده ترین داستانهایی که خوندم...

--------------------------------

هولدن خوانی 14:

با صدایی بریده بریده پرسیدم ((جونم رو بدم؟ کدوم شاهکار قهرمانانه؟))

سرهنگ با صدایی بسیار آرام، انگار وحشت کرده باشد، گفت ((دقیقا همون کاری که قبلا بیشتر از صد نفر از کسانی مثل تو و دوستت انجام دادن.))

ساکت شد و بعد از چند لحظه دوباره صحبت هایش را با لحنی عادی از سر گرفت، ((شنیدی که برنامه فضایی ما بر استفاده از وسایل اتوماتیک استواره؟))

((بله.))

((خیله خب، الان داریم میریم اتاق 329 تا ببینی وسایل اتوماتیک فضایی ما چه طور کار میکنن.))

اومون را - ویکتور پِلِوین ، ترجمه ی پیمان خاکسار - نشر زاوش

--------------------------------

و همین!

  • هولدن کالفیلد

یونایتد نفرین شده ار دیوید پیس نویسنده انگلیسی، کتابی بود که من رو بعد از مدتها تنبلی در مطالعه با خوندن آشتی داد، چند ماه پیش یک بار فصل اولش رو تموم کرده بودم و گذاشته بودم سرجاش! اما توی چند وقت اخیر بالاخره خوندمش. کتاب، روایتیه از برایان کلاف، سرمربی افسانه ای بریتانیایی در دهه های 60 و 70 و ما شاهد دو داستان جدا با روایت خطی کلاسیک هستیم که در هم تنیده شدن و روزهای تلخ و شیرین یک مربی فوتبال رو بیان میکنن، نه اشتباه نکنید! این رمانی در مورد فوتبال نیست، این رمانی در مورد روابط انسانی هست با درون مایه فوتبال. صداقت، دروغ، حقیقت، تظاهر، خشم، غم، شادی و هر چیزی که انسان در شرایط مختلف بهش دست میزنه، نامردی، غرور، ابهت، از فرش به عرش رفتن، سقوط از عرش به فرش و بلند شدن دوباره چیزهایی هست که توی این رمان به دفعات اتفاق میفته، داستان پره از نامهای کلاسیک، پره از اتفاقات واقعی، مرز خیال و واقعیت اونقدر باریکه که شما نمیدونید کدومش واقعا اتفاق افتاده و کدومش تخیل هست! روایت بین اول شخص و دوم شخص در نوسانه و ما نصفی از داستان رو با فلاش بک های متعدد میخونیم! این کتاب توی انگلیس در سال 2006 ، جزو پرفورش ترین کتابهای سال بود و همزمان تحسین منتقدین رو هم برانگیخت! "یونایتد نفرین شده" جدای همه ی اینها، داستان تعلقه، داستان تعلق داشتن و تعلق نداشتن، داستان خواستن و نخواستن ، یک داستان خیلی غربی از تعلق که کاملا راحت میشه خوندش و ازش لذت برد!

پیش نیاز پیشنهادی: آگاهی نسبت به اینکه در گذشته ، هر بُرد 2 امتیاز داشته، آگاهی به قوانین تعویض در دهه 60 و 70 و از همه مهتر، نداشتن حس منفی -یا حس خنثی رو به منفی- به فوتبال.

لینک خرید آنلاین کتاب: یونایتد نفرین شده

پیشنهاد ویژه: تماشای فیلم اقتباس شده از رُمان. لینک دانلود | سایت منبع

هولدن خوانی 12:

سید اوون از آخر اتاق مِن مِن کنان می گوید ((آی - آی - آی، هرگز اینقدر چرت و پرت نشنیده بودم.))

زبانم را گاز می گیرم، آن قدر گاز می گیرم تا سر انجام خون راه بیفتد، بیرون می روم، به راهرو، به سوی خبرنگاران و دوربین ها، به سوی لاشخورها و کفتار ها، به آنها می گویم ((ما با اعتماد به نفس بازی نکردیم))

آی - آی - آی، هرگز اینقدر چرت و پرت نشنیده بودم.

((برای دروازه بانمان دیوید هاروی خیلی متاسفم، ولی باید آن چه را اتفاق افتاد فراموش کند))

آی - آی - آی، هرگز اینقدر چرت و پرت نشنیده بودم.

((فرصت های زیادی برای گشودن دروازه خلق کردیم، ولی نمی توانستیم آن ها را گل کنیم))

آی - آی - آی، هرگز اینقدر چرت و پرت نشنیده بودم.

((این بازی با هر استانداردی آغاز بدی است، خصوصاً با استانداردهای لیدز))

آی - آی - آی، هرگز اینقدر چرت و پرت نشنیده بودم.

((ولی ما فردا صبح اینجا خواهیم بود تا سخت کار کنیم))

آی - آی - آی، هرگز اینقدر چرت و پرت نشنیده بودم.

((این تنها کاری است که میتوانیم انجام بدهیم، شب به خیر آقایان))

یونایتد نفرین شده - دیوید پیس ، ترجمه حمیدرضا صدر - نشر زاوش

جومپا لاهیری رو اهالی ادبیات خونده یا نخونده میشناسن، همونطور که سلینجر و همینگوی رو میشناسن. لاهیری بانوی نویسنده هندی مقیم ایتالیاست -زبان ادبی ایشون انگلیسی هست- همنام اولین کتابیه که ازش میخونم -بیش از دو ساله همه ی آثارش رو دارم- و خوندنش از اون بابت بود که اخیرا حرفش رو با دوستی زده بودم. اگر برای یونایتد نفرین شده باید راضیتون کنم که مطالعه اش کنید، این کتاب در عوض کتابیه که وقتی شروع کنید از دستتون نمیفته! داستان اونقدری شرقی هست که امکان داره اطرافیان از شدت نیش بازتون به عقلتون شک کنن! تصاویر برای من و شمای ایرانی خیلی خیلی زنده است، بعضی از رسوم هندی و بنگالی نعل به نعل توی مطابق با سنتهای ایرانی هستن، همنام داستان تعلقه، تعلق به خاک، تعلق به اسم، تعلق به خانواده، تعلق به آدمها، تعلق به نویسنده ها، تعلق به نسلها و هرچقدر در غربت، تعلق به میهن! همونطور که یونایتد نفرین شده هم داستان تعلق بود، تفاوت بارز اما روح شرقی و شیرین داستان همنام هست. هنوز کتاب رو تموم نکردم اما نتوستم برای نوشتن ازش جلوی خودم رو بگیرم!

می دونید، این داستان رو غربی ها اصولا نمیفهمن!!! اشتباه برداشت نشه، این کتاب جایزه بارون شده و توی لیست پرفروش ها بوده، خوندنش برای هر آدمی خاطره انگیز خواهد بود ؛ اما وقتی توی کتاب میگه "آشیما و آشوک زوج هندی اصلا به هم دوستت دارم نمیگفتن، اصلا اینجوری با هم حرف نمیزدن" یه آمریکایی تهش میگه "اوه چه بد!" اما یه ایرانی ، یه هندی، یه شرقی، کاملا غرق لذت "مرد سنتی دوست داشتنی شرقی" میشه، وقتی از رسوم زنانه شرقی حرف میزنه ، یه زن فرانسوی چی میفهمه؟ چی میفهمه از زحمت یه هفته ای مادر خانواده برای پذیرایی از مهمون های هموطنش توی غربت؟ فقط یه ایرانی، یه هندی، یه عرب، یه شرقی میفهمه از روزها قبل آماده مهمونی شدن، تعارف های طولانی زدن، سر سفره به خاطر مهمونها معذب بودن، غذا نخوردن برای اطمینان از سیری مهمون یعنی چی! جومپا لاهیری عزیز، اون سر دنیا این کتاب رو نوشته که این سر دنیا تازه عمقش رو درک کنن! دستش درد نکنه! از دست ندید!

پیش نیاز پیشنهادی: داستان کوتاه شنل ، اثر جاودانه نیکلای گوگول رو قبل مطالعه کتاب بخونید! لذت کتاب رو دو برابر میکنه!

لینک خرید آنلاین: همنام

پیشنهاد ویژه: تماشای فیلم اقتباس شده از رُمان. لینک دانلود | سایت منبع

هولدن خوانی 13:

سرانجام بخش پایانی و مهم مراسم میرسد؛ برنامه ای که همه مهمانها از اول منتظرش بوده اند؛ برای پیش بینی راهی که گوگول در زندگی آینده پیش میگیرد، بشقابی جلوی او می گیرند حاوی یک مشت خاک - خاک سرد کمبریج که از باغچه ی حیاط پشتی برداشته اند، یک خودکار و یک اسکناس یک دلاری. این طوری معلوم می شود بچه در آینده ملاّک می شود، یا اهل کتاب و دانش، یا مرد بازار و تجارت. بیش تر بچه ها به یکی از این سه تا چنگ می زنند، بعضی ها هم به هر سه،ولی گوگول هیچ علاقه ای از خودش نشان نمی دهد. به هیچ کدام دست نمی زند. در عوض رو بر میگرداند و صورتش را توی شانه ی دایی افتخاری اش قایم می کند.

یکی از مهمان ها صدا میزند: ((پول بگذارید توی دستش! بچه آمریکایی باید پولدار باشد!))

پدرش مخالفت می کند: ((نه! نه! خودکار! گوگول خودکار را بردار!))

گوگول مردد به بشقاب نگاه می کند. بیست سی تا کله ی سیاه، با نگاه های مشتاق و منتظر، بالا سرش ایستاده اند. پارچه پیژامه پنجابی پوست تنش را به خارش انداخته.

دیلیپ ناندی می گوید: ((بجنب گوگول جان، یک چیزی بردار!)) و بشقاب را نزدیک تر می برد.گوگول اخم می کندو لب پایینی اش می لرزد. توی شش ماهگی مجبورش کرده اند با سرنوشتش روبرو شود. یکهو می زند زیر گریه.

همنام - جومپا لاهیری ، ترجمه ی امیر مهدی حقیقت - نشر ماهی

  • هولدن کالفیلد

هولدن خوانی 11

+ شعار هوادارن اسپارتاک علیه طرفداران زسکا ((اسب ها! اسب ها!)) بود. آنها ارتباطی منطقی پیدا کرده بودند. ارتش را معادل سواره نظام و سواره نظام را معادل اسب می دانستند. چهار اسب مقابل ما پسربچه هایی بودند که نماد هواداران زسکا بودند. یک مرد جوان به ما گفت: ((ما روس ها تا هجده سالگی طرفدار زسکا هستیم، چون تا آن موقع شیفته ی افسران ارتش هستیم. در هجده سالگی که به ارتش میپیوندیم، با حقیقت آشنا میشویم و دیگر هرگز از زسکا حمایت نمیکنیم))

++ در جریان حمله ی آلمان به کیف، آلمانها مسابقه ای را برابر دینامو ترتیب دادند. هواداران همگی سربازان آلمانی بودند که با مسلسل بازی را تماشا میکردند. وقتی اوکراینی ها جلو افتادند، سربازان شروع به شلیک به پای بازیکنان حریف کردند. با وجود افتادن چند بازیکن، دینامو توانست پیروز شود. پس از سوت پایان تمام بازیکنان اعدام شدند.

+++ بی رحمی نیمی از خصلت های او هم نبود. در رم پزشکان تیم به او گفتند تاکولا مهاجم جوان تیمش مشکل قلبی دارد؛ هررا از این خبر خوشش نیامد. وقتی رم با کالیاری بازی داشت، تاکولا را همراه تیم برد، روز قبل از بازی مجبورش کرد در سرمای ساحل با تیم تمرین کند. تاکولا تب کرد، بازی را تماشا کرد و مُرد.

++++ شعار بارسلونا ((فراتر از یک باشگاه)) است و در قیاس با بارسلونا یوونتوس تیمی روستایی به نظر میرسد.

+++++ بارسلونا بزرگترین باشگاه در هر کشور و هر ورزش در کل جهان است.

++++++ هر کشور آفریقایی که درگیر جنگ نباشد، بتواند در رقابتهای مقدماتی شرکت کند، اعلام آمادگی برای شرکت در مسابقات را فرموش نکند، در تمام بازی ها حاضر باشد، و حداقل یازده بازیکن آماده در هر مسابقه داشته باشد، عملاً خیلی از رقبایش را از گردونه خارج کرده و حتی می تواند شانس حضور در جام جهانی را هم داشته باشد.

فوتبال علیه دشمن - سایمون کوپر ، ترجمه عادل فردوسی پور - نشر چشمه

------------------------

پ.ن 1: واقعاً چه کسی میتونه ادعا کنه فوتبال "فقط" ورزشه؟

پ.ن 2: این تلاشی که بارسلونا و اتلتیکو مادرید میکنن تا رئال قهرمان لیگ بشه رو خود رئالی ها نمیکنن!!!

پ.ن 3: هنوز که هنوز میباشد!!! موضوع پایان نامه ام تایید نشده!

پ.ن 4: باقی بقا ... نه!!! آهان! یه تگ جدید با عنوان "فوتبال، معجزه ی سبز" اضافه کردم!

پ.ن 5: حالا باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد

اونهایی که هم "هابیت" رو خوندن و هم "ارباب حلقه ها" رو ، به درستی معتقدن که ارباب حلقه ها به شدت از هابیت جذابتر و گیرا تره. خُب هابیت در اصل رمان نوجوانان بوده و ارباب حلقه ها نه ، و همین یک دلیل خود دنیایی از دلایل رو از پی آورده!

پس ما اینجا با یک اثر درخور طرفیم به نام ارباب حلقه ها... من نمیدونم بقیه چه احساسی دارن ، اما برای من "سیلماریلیون" در برابر "ارباب حلقه ها" ، نسبت "ارباب حلقه ها" رو داره به "هابیت"! داستانی که سیلماریلیون تعریف میکنه ، خارق العاده است ، نابودگره ، کوبنده است! روایتگر دوران هاییه که ختم میشه به ما ، به ما انسانها ، انگار نه انگار که ما با داستان طرفیم ، سیلماریلیون تاریخه! از آفرینش زمین تا به بعد! روایاتی از آفرینش نژادهای مختلف ، از به وجود آمدن کوهها و دریاها ، از چگونگی ساخته شدن خورشید و ماه ، از چرایی گِرد بودن زمین ، از جنگهای خونین و تاریخ ساز ، از خویشاوند کُشی... روایاتی از نبرد ، عشق ، زندگی ، مرگ ، آدمها ، الف ها ، دورف ها ، روایاتی از شیطان ، و از فرشتگان ، و از خُدا!

ارباب حلقه ها رو باید خوند ، من این رو به همه توصیه میکنم ، ولی اگر اونها رو خوندین و سیلماریلیون رو نخوندین ، بدانید و آگاه باشید که هیچی نخوندید! همین بس که بدونید کل وقایع ارباب حلقه ها توی این کتاب در تنها 15 صفحه روایت میشه!

اگر فکر میکنید آدمها از الف ها ضعیف ترن ، یا اینکه الف ها همیشه خوبن ، یا اگه فکر میکنید سائورون انتهای پلیدیه ، یا حتی اگه فکر میکنید خورشید همیشه از شرق طلوع میکرده بهتون توصیه میکنم سیلماریلیون رو از دست ندید! با یه کتاب تاریخ طرفید ، فراتر از یک رمان فانتزی!

سیلماریلیون - جی. آر. آر. تالکین

 

--------------------

هولدن خوانی 10:

چه اشک های بی حد و حصر که نخواهید ریخت؛ و والار والینور را از شما محصور میدارند، و در به روتان میبندند، چنان که حتی طنین گریه و زاری تان از کوه ها نگذرد. خشم والار از غرب تا اقصای شرق دامن گیر خاندان فئانور خواهد بود، و نیز دامن گیر جمله کسانی که از پی او میروند. سوگندشان آنان را پیش خواهد راند، و باز امیدشان را بر باد خواهد داد، و تا ابد همان گنجینه ای را که سوگند به تعقیبش خورده اند، از چنگشان در خواهد ربود؛ هر چه را که به خیر می آغازند، به شر ختم خواهد شُد؛ و روزگارشان با خیانت خویشان به هم، و بیم خیانت سپری خواهد گشت. تا ابد خلع ید خواهند شُد.

سیلماریلیون - جی. آر. آر. تالکین ، ترجمه ی رضا علیزاده - نشر روزنه

--------------------

سرآهنگ هم نداریم!

  • هولدن کالفیلد

راستش داستان از اونجایی شروع شُد که دختره* موضوع رو بغرنج کرد ، اومد راست راست تو چشای "هولدن"* نگاه کرد گفت اینو ببین! هولدن بدبخت فکرشم نمیکرد اون "این" این باشه. پیچیده بود به خودش که منم اینو میخوام ، اینگاری خود دختره فهمیده باشه زخم نافُرمی زده اومد به هولدن گفت "بیا خُب ، اینو بگیر ... من دوباره میخرمش"! ولی کور خونده بود چون هولدن که خام این بازیا نمیشُد ، یه "نه" مشتی گفت ... هی پسر! من از این مدل نه گفتن هولدن کیفور میشم ، یعنی ملتفتی که چی میگم؟ آره خلاصه!  هولدن بخواد یه کاریو کُنه ، اون کارو حتماً میکُنه! رفت پیش "مِتِئور"* گفت "پسر ، پایه ای بریم اونو بگیریم؟" ... این مِتِئور پسر خیلی با صفاییه ، ادب مَدَب سرش میشه ، اهل شعر و تیاتر و ایناس دیگه! حالا اینا رو بریز دور ... دوتایی پریدن رو موتور و رفتن دنبال اون چیز ناجنس! میدونی؟ هولدن شانس نداره ، از قدیم همینجوری بود ، اگه مثلاً دنبال پِهِن تو دامداری بود ، از اون به بعدش گاوها فضله پَس مینداختن؛ خُب اینم یعنی مغازه اولیه متاع رو نداشت ، باز پریدن تَرک موتور ، فروشنده مغازه بعدی که کلاً تو گلابیا سیر میکَرد، خوشم نمیاد فروشنده ی یه متاع آمار متاعشو درست حسابی نداشته باشه ، هولدنم همینجوریه ها! تازه اونجوری هم هست که کم نمیاره ، بعدش با مِتِئور رفتن سر میدون اِوِنینگز فادِر* اونجا هم یه مغازه ای بود ، اِه! چه جالب! داشت ، هولدن دو تا از اون متاع خرید و کَاَنهُ فاتحای جنگ جهانی دوم از مغازه اومد بیرون ، خیلی باحاله این هولدن ما! میدونی؟ از سَر خوشی خورد زمین و جفتی هِرهِر خندیدن ، بعد برگشتن؛ ولی چشِت روز بد نبینه ، تا اومدن هولدن گفت "گوشیم نیست مِتی!" ... هولدن اینجوریه! گوشیش زیاد نیست! این بار هَم کلاً نیست شُد! ولی میدونی ، هولدن رفت متاعو خرید ، جنسش نا جنس خیلی جنسه! خودش میگه "کار آقامه" ... هولدن میگه "آدم بایستی عاشق آقاش باشه" راست میگه خدایی؛ من میشناسم آقاشو، سلینجره...

* دوست دُختر یکی از مشتری های کافه *من *Meteor یعنی شهاب! اسم دوستمهنیشخند * Evening's Father ترجمه ی رسماً تحت اللفظی ولیعصرخنده

موخره 1: سه داستان تا به حال منتشر نشُده ی جی دی سلینجر (با عنوان اصلی سه داستان) به زبان فارسی ترجمه شُد!*

موخره 2: داستان کوچولوی بالا رو سعی کردم از رو دست آقام سلینجر کُپی کنم ... آقا! ببخش منو! خیلی افتضاح شُده! جون هولدن ببخش! عوضش اون 120 تومن گوشی و ملحقاتش همش برسه به روحت ایشالا! خودت دیدی برای خریدن کتابت از کافه زدم بیرون ، وقتی خریدم و برگشتم گوشیم دیگه نبود! میدونم میبخشیم!

* طرح جلد کتاب رو براتون میذارم دلتون آب شه!

 

داستانهای پس از مرگ

عنوان ترجمه ی فارسی : داستان های پس از مرگ - جروم دیوید سلینجر

Original Title : Three Stories - Jerome David Salinger

 

به عنوان هولدن خوانی شماره ی 9 براتون گزیده ی پُشت کتاب رو میگذارم.

-------------------------------------

هولدن خوانی 9:

او آن شب ساعت هشت و ده دقیقه مُرد.

شاید ثبت همه ی اینها او را از این جا بیرون ببَرد. او با هولدن رفت ایتالیا، و با من آمد فرانسه و بلژیک و لوکزامبورگ و قسمتی از آلمان. من طاقتش را ندارم. او این روزها نباید بماند.

داستانهای پس از مرگ - جروم دیوید سلینجر ، ترجمه ی بابک تبرایی - نشر زاوش

-------------------------------------

پ.ن: اصلاً دلم نمیاد توی این پُست آهنگ بذارم ، این فقط برای آقامه!

  • هولدن کالفیلد

هولدن خوانی 8:

... و آخر از همه ارباب الروند می آمد، مقتدر در میان آدمیان و الف ها، و چوگان سلطنت آنومیناس بر دست، و در کنارش بر اسبی خاکستری آروِن دختر او، ستاره ی شامگاه مردُمش.

و وقتی فرودو دید که او درخشنده و تابناک در این شامگاه، ستاره بر جبین و رایحه ی خوش بر گرداگردش پیش می آید، سخت شگفت زده ماند، و به گندالف گفت: ((بالاخره فهمیدم که چرا منتظر ماندیم! از حالا به بعد دیگر فقط روز نیست که دوست داشتنی است، بلکه شب هم زیبا و خوشایند است، و هراس آن یکسره نیست و نابود می شود!))

آنگاه شاه میهمانانش را خوشامد گفت، و آنان به نشاط آمدند؛ و الروند چوگان سلطنت را تسلیم آراگورن کرد و دست دخترش را در دست شاه گذاشت و آنان همراه هم به شهر فوقانی رفتند، و ستاره ها در آسمان شکفتند. و آراگورن ، شاه اله سار ، آروِن آندومیل را در شهر پادشاهان، در روز اول تابستان به زنی گرفت و حکایت انتظار و مشقت های طولانی آنان به آخر رسید.

ارباب حلقه ها: بازگشت شاه - جی. آر. آر. تالکین ، ترجمه ی رضا علیزاده - نشر روزنه.

  • هولدن کالفیلد

جمای من...

وقتی آمدی و شنیدی که به دیگر دوستانت داستانهای هیجان انگیز از گذشته ام میگویم لبخند بزن و بافتنی ات را بباف! گوش بده و لذت ببر. به زودی همه میروند و وقتی رفتند خودت پیش دستی کُن و بپُرس که "همه اش دروغ بود؟" منتظر من نباش که اول بگویم "فهمیدی که دروغ گفتم؟" ؛ میدانی؟ دوست دارم وقتی مرا بی آنکه چیزی بگویم میفهمی! من به سوالت جواب میدهم که "بله ، دیدی همه لذت بُردند!" دوست ندارم بحث "حقیقت مهم تر است یا لذت؟" با من کُنی ... خودم میگویم "سینیورا بولا! میخواهید داستان واقعی را بدانید؟" و تو بافتن را کنار میگذاری و مثل مهربانترین پرستار بیماری که دیده ام سراپا گوش میشَوی...

جمای من...

وقتی سرگذشتم را میگویم ، گاهی به چشمانم نگاه کُن ، گاهی سرت را پایین بینداز، گاهی بخند و گاهی اخم کُن! نشود که فقط گوش باشی ، در همه ی آنچه بر من گذشته کنارم باش و همراهیم کن. وقتی از آن روزی میگویم که "تنها" شدم دوست ندارم نگاهم کُنی ، شاید بغضی باشد و نخواهم ببینی. هر جایی لازم دیدی سوال کُن! من دوست دارم بپُرسی و من جواب بدهم ، از گذشته ای بگویم که خوبی را کم دیده و بدی را زیاد ، سفید را ندیده و سیاه بوده ، گاهی طوسی امّا!

جمای من...

دست زندگی افراد را به جاهای مختلفی میبَرد و یکی از آن دست های نحس کج به زندگی من افتاد... آنجا که از تهمت خوردنم میگویم ، آنجا که از زخم خوردنم میگویم ، آنجا که میگویم تَرک شُدم و ترک نکردم به صدای بیخیالم توجه نکن ، آتش میگیرم در خودم. یک چای برایم بیاور که داغ داغ داغ باشد! آرامم میکند...

جمای من...

تلخ ترین جای داستانم ، آن جاییست که دوره شده ام ، استهزایم میکُنند و میخندند و روح من شمشیر میخورد و هیچ نمیگوید... آن جا بیقرار میشوم ، حتی وقتی از قساوت پدرم میگویم اینگونه نمیشوم ، وقتی از احساس ترس ، از حس نفرت ، از فضای قضاوت میگویم شاید با هر کلام اشکی بریزم ، من مَردم! اشکم را نبین ، آرامم نکن ... مَرد ها از گریستن در جمع نمی هراسند ولی از آرام شدن توسط جمع چرا! فقط دستمالی بده تا اشکهایم را پاک کنم...

جمای من...

فکر میکنی مَرا کُشته ای و اما من زنده ام ، همینجا روبروی تو روی تختی به عنوان بیمار... جما! من بر خلاف "آرتور" تو در ناز و نعمت بزرگ نشده ام... من درد را با لحظه به لحظه ی زندگی تنفس کرده ام ، تنفس میکُنم! وقتی دستت را گرفتم و بوسیدم فرار نکن ، نترس! نگو "آزارم میدهید". من میترسم ... از اینکه "بترسانم و برنجانم" میترسم! از اینکه "کنار گذاشته شوم" میترسم... دستت را آرام از دستم بیرون نکش ، بگذار با دستت آرام بگیرم.

جمای من...

وقتی از اتاق رفتی ، به خودم فحش نمیدهم امّا نگذار کسی داخل شود ، میخواهم کمی تنها باشم.

جمای من... دوستت دارم!

برداشتی آزاد و شخصی از فصل پانزدهم رُمان "خرمگس" نوشته ی "اتل لیلیان ووی نیچ"

----------------------------------------------

هولدن خوانی 7:

-با خودم فکر می کردم که کاملاً حق با شماست. من زندگیم را به آشفتگی زشتی کشانده ام. ولی... نباید فراموش کرد که یک مَرد هر روز با زنی که بتواند واقعاً دوستش داشته باشد رو به رو نمی شود و ... من به کلی غرق شده بودم ... من می ترسم...

-می ترسید؟

-از تاریکی. گاهی اوقات به هیچ عنوان شب ها جرات نمی کنم تنها بمانم. باید حتماً موجود زنده ای کنارم باشد... موجودی قابل اطمینان. این تاریکی خارجی است که آنجا ... نه ، نه... اشتباه کردم... این نیست... این بازیچه بی ارزشی است... این تاریکی درونی است که در آن نه می توان گریست و نه دندان یارای ساییدن دارد. تنها سکوت مطلق است.. سکوت...

خرمگس - اتل لیلیان ووی نیچ ، ترجمه ی داریوش شاهین و سوسن اردکانی - نگارستان کتاب.

----------------------------------------------

پ.ن: سرآهنگ هستم

Tarot - Tides

  • هولدن کالفیلد