Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماجراهای مدرسه پِنِسی» ثبت شده است

Class

پنج هفتم کلاس! بهشون گفتم سرشونو بذارن رو میز عکس بگیرم! :دی

پ.ن: همین الان خانوم "خ"معاون در زد، فکر کردم "آ" هست با لحن ریاست طوری گفتم "بیا تو" :| :)) تهش داشت می‌رفت گفت "اجازه هست برم بیرون"؟ :))

  • هولدن کالفیلد

1- خیلی پیش میاد همینطور که نشستم پای لپتاپ و دارم کار میکنم خوابم ببره، از خستگی زیاد اونم ساعت هشت نه شب تازه! حس دوگانه ایه، اینکه تمام وقت آزادت رو از دست میدی ناراحت کننده است و اینکه اینقدر راحت میخوابی، اینکه معلومه کارت خیلی سخت بوده حس شیرینی داره!

2- در راستای بند 1 چشمام رو باز کردم دیدم ساعت دو بیست و پنج دقیقه بامداده!

3- این روزهای آخر سال رو کار کردن، مخصوصا بعد از اینهمه مدت تق و لقی مدرسه ها و تعطیلی به هر دلیلی، واقعا سخته!

4- کابوس نامه های من یادتونه؟ که در مورد کابوس هام مینوشتم؟ نمیدونید به کجاها رسیده، قشنگ یه شطرنج حساس و تعیین کننده ی هرشبی بین کابوسها و مغز من در جریانه، کابوسها برای دور زدن سیستم دفاعی مغزم، مغزم برای یافتن مکانیسمهای جدیدتر در راستای "شناسایی" کابوسها! خیلی وقته، یعنی خیلی وقته که من وقت دیدن "کابوسهای بختکی طور" اولین سوالی که از شخصیتهای توی کابوس میپرسم اینه که "من خوابم یا بیدار"؟ وقتی میگن خوابی، میفهمم باید هنوز ناله کنم و زور بزنم تا بیدار بشم!

5- پریشبی توی نیم ساعت هشت نُه باری پشت هم از این کابوسها دیدم :|

پ.ن 1: فردا از سر کار برگشتم کامنتها رو جواب میدم!

پ.ن 2: سرآهنگ میباشم! بیاید با هم این موسیقی زیبا رو گوش جان فرا دهیم!

Zhaoze - Lonely Shadow Would Dance - Chinese Post-Rock

برای دانلود موسیقی روی گزینه ای که در این تصویر مشخص شده کلیک کنید!

باقی بقای شما یارانِ جّان! :|

  • هولدن کالفیلد

یه جفت! بانو هستن، یکشنبه ها میان در تایمهای ده دقیقه ای میرن دونه دونه کلاسها رو سر میزنن برای بچه ها قصه میگن، این هفته با این کتاب سوراخها اومده بودن که باید کله ات رو بُکنی توش که معلوم شه مثلا چه حیوونی توی اون صفحه بوده!! (فهمیدید کدوما رو میگم؟ :|) خلاصه من ازشون گرفتم کتاب رو گفتم اولی رو خودم میرم! کتاب رو باز کردم و کله ام رو از توی اون سوراخی بردم داخل! بچه ها هم من رو میدیدن! همونجا بود که یکی از خانومهای قصه گو گفت "بچه ها معلمتون چه حیوونیه؟" و "ع.ش" گفت "اسبه"! :|

هیچی دیگه، همین :|

البته من یه ربع میخندیدم به این دیالوگ! :)))))))))

پ.ن 1: میگن بیرانوند هنوزم معتقده باید پنالتی میگرفتن براشون :))

پ.ن 2: برای همین پنالتیه هم که نگرفتن یه ستاره میزنن رو پیرهن پرسپولیس :))

پ.ن 3: باقی بقای وینفرد شفر :دی

  • هولدن کالفیلد

داشتم با "ع" فارسی کار میکردم، این "ع" ما خیلی از "ر"ها رو‌ "ز" میخونه. توی درس نشانه "او" بودیم که کلمه رو نشون دادم و گفتم بخون "انگور"٬ اونم با صدای کش دار خوند "انگووووووووووز" :| بعد من هی با تاکید بیشتر میگفتم "نه نه! انگووووووووررررررر" و اونم با جدبت بیشتری میگفت "انگووووووووززززززز" :|

"اَنْگوز" عبارتی نیست که وسط کلاس چند بار داد بزنی :|

  • هولدن کالفیلد

"م.د" سرحال و خوشحال و خندان برگشت!

پ.ن: امشب کامنتها رو جواب میدم!

  • هولدن کالفیلد

پرده آخر. "م.د" پریروز توی راه خونه یه بار حمله صرعی داشته، توی مسیر بیمارستان یه بار دیگه! دکترش گفته اگر یک بار دیگه توی این مدت حمله داشته باشه باید دوباره بستری بشه...

پرده اول. دیروز زنگ تفریح اول که "آ" رو برده بودم صبحانه بخوره این خانوم آشپزمون "خانوم س" همونی که گفتم خیلی ازش میترسم و میدونم ازم بدش میومده اومد نزدیکم و یه کاسه عدسی صبحانه بهم داد! غذاهای مدرسه برای پرسنل آموزشی رایگان نیست و باید خریده بشه، و اینکه شما به آدمی که ازش بدت میاد از جیب خودت صبحانه بدی عجیبه! اما به همین ختم نشد؛ سر نهار دوباره "آ" رو برده بودم، غذا خواست اما "خانوم س" گفت تموم شده، چند دقیقه بعد برام دست تکون داد، گفتم "آ بیاد؟" گفت "نه خودت بیا" و وقتی رفتم یه ساندویچ رو به شکل عمیقا ناعادلانه ای نصف کرد و گفت "اون نصف بزرگه برای تو، اون نصف کوچیکه برای شاگردت"!!! بعدشم حال "م.د" رو پرسید و بعد از شنیدن اخبار جدید دوباره بغض کرد.

پرده دوم. توی دفتر معاونین بودم، بچه هام نقاشی داشتن و من توی مدرسه شاد و خرم، نرم و نازک، چُست و چابک میپریدم از سر جوی توی جنگلهای پاسداران!!! خلاصه... بچه ها نقاشی داشتن و من پایین بودم. یه خانُمی که چند بار دیده بودمش و باهاش هم کلام شده بودم، از اولیای دانش آموزها که خیلی با کادر مدیریت صمیمی هست، گفت "من باید ازتون حلالیت بطلبم" و ادامه داد "من تا دیروز فکر میکردم شما خیلی بی احساس هستید، واقعا اشتباه میکردم حلال کنید" من خندیدم و گفتم حرف پشت من همیشه زیاده، گفت "نه که حرفی بزنم پشتتون، کلا این فکر رو داشتم". "خانوم غ" یکی از معاونین گفت "اتفاقا خیلی هم مهربونه پسرم! خیلی الکی حرفش تو مدرسه چرخیده". اون خانوم اصرار داشت که اصلا حرفش بداخلاقی و سخت گیری من به بچه ها نیست، ازش پرسیدم "حالا مگه چی دیدید ازم که نظرتون عوض شده؟" گفت "من کمتر مردی رو دیدم بچه ای از تن خودش نباشه و اینجوری وقت بذاره و اهمیت بده و حرص بخوره". خوشم اومد! نه از تعریفش، از اینکه رفتارهام علاوه بر اینکه میتونه خودم رو متعجب کنه، میتونه فک بقیه رو هم بندازه!

پرده سوم. از دیروز توی نگاه تمام شاهدین ماجرای تشنج "م.د" یه آدم دیگه شدم. از "خانوم س" و تنفر عیانش که به مهر و محبت مادری و غذا دادن مجانی رسیده، از همین اولیای دانش آموز که از چه بی احساس به خیلی مهربون رسیده. از اون معلمهای طبقه همکفی که نگاهشون به من از اخم و ترشرویی به لبخند و شیرینی رسیده. انگار هولدن برای اونها از دیروز باز تعریف شده! یهو همه ی اونچه "سگ اخلاقی و عصبانیت" نام میگذاشتن شد "مسئولیت و اقتدار پدرانه". همه "داد و بیدادهای بی دلیل" شد "چوب معلمی که گُله" و هر نسبت منفی ای یه بازتعریف مثبت پیدا کرد، حداقل توی اونهایی که دیدن! و چه جالب که من از همون دیروز ظهر که دوزاریم افتاد اینهمه مهربونی از کجا آب میخوره دارم به شما فکر میکنم، بله! به شما عزیزان خواننده و بلاگر! به همه ی شما که در بازه های زمانی مختلف عین این روند، بدون ذره ای پَس و پیش عین این روند رو داشتید، یاد همه شمایی افتادم که از "بدبختِ عقده ایِ بد اخلاقِ اخمویِ دیکتاتورِ خرِ گاوِ دامداری!!!" رسیدید به "هولدنِ بودا! هولدن مسیح! ای هولدنِ پیامبر مهربانی! ای هولدنِ آیت اللهِ اعتدال"، یاد همه شمایی افتادم که که از عمیقترین نسبتهای منفی به تخیلی ترین تعریف های مثبت رسیدید!

پرده چهارم. من نه اون منفی ها هستم به اون شکل نه این مثبت ها، چه دیروز توی مدرسه، چه برای شمایی که توی یکی از این دو طیف فکر میکنید! من مثل همه ی شما یک مجموعه ای از ویژگی های هر دو طیف هستم و بیشتر! دیروز اما یک چیز خیلی مهم رو بهم دوباره نشون داد، اینکه من چقدر خودمم، چقدر همه جا خودمم! چقدر دیدنم با خوندنم، دیدنم با شنیدنم فرقی نداره! من همه جا همینم، همینی که خودم هستم و همینی که میخوام باشم!

پرده بَعدِ آخر. برای "م.د" دعا کنید، دعا کنید، دعا کنید!

  • هولدن کالفیلد

پیش پرده. من از قدیم، خیلی قبل تر از اینکه به اصطلاح معلم بشم، به این فکر میکردم که چطور ممکنه یه معلم جونش رو برای شاگردش فدا کنه؟ مثل اون معلمی که بچه رو از زیر تیردروازه فولادی انداخت کنار و خودش به کُما رفت، مثل اون معلم سیستانی که وقتی بچه ها رو از زیر دیوار در حال ریزش نجات میداد خودش همون زیر موند، مثل اون معلم اصفهانی که یه کودک غریبه رو که وسط خیابون دویده بود نجات داد و جاش خودش به شدت مجروح شد. هیچوقت برای این حد از فداکاری، این حد ازخودگذشتگی و این حد از انسانیت صرفاً به خاطر یه شغل - معلمی - استدلالی پیدا نکردم.

پرده اول. "م.د" یکی از مظلوم ترین شاگردهای منه، یه بچه که عقب ماندگی ذهنی داره، از یه چشم نابینا و از چشم دیگه بسیار کم بینا است، مشکل صرع داره و ممکنه تشنج های به شدت سختی گریبانش رو بگیره. "م.د" خیلی زیاد نقاشی دوست داره و با اون دید کمش به شدت خوب نقاشی میکنه، بسیار خوش خنده است، شر و شیطونه و عمیقا خوشدله، روحیه خیلی خوبی هم داره اما به خاطر ظاهر بدش و نا آراستگی عمومیش حتی بین مسئولین و اولیای مدرسه هم محبوب نیست، که جاهایی حتی منفور هست. "م.د" با اون صدای نخراشیده و کلمه های سر و ته خورده اش کسیه که من عمیقا دوستش دارم، کسی که اینقدر باهاش صمیمی هستم که مثل دوران دانشجویی با اسم و فامیل کامل به شکل داش مشتی وار "م.د" صداش میکنم! کسی که حتی میتونه من رو به این فکر -شاید کفرآمیز- بندازه که خدایا، وجدانا چرا؟

پرده دوم. پشتم به کلاس بود، ورق ها رو مرتب میکردم و کتابم رو ورق میزدم که درس این ساعت رو شروع کنم؛ صدای خُر خُر شنیدم و وقتی برگشتم با "م.د"ی مواجه شدم با سر عقب رفته و خم، چشمان بالا رفته و سفید شده، در حال تنش شدید عضلانیو لرزش فراگیر بدن، صدای خُر خُر بیشتر میشد و رفتم بالای سرش، میز رو دادم کنار، آروم بلندش کردم و گذاشتمش روی زمین، دستاش رو از هم باز کردم و سعی کردم با کمی فشار دهنش رو باز نگه دارم. وقتی مطمئن شدم فکش قفل نشده رفتم دم پنجره و گفتم "خانوم خ! م.د تشنج کرده"؛ برگشتم سمتش، سرش رو خم کردم که آب دهانش توی گلوش برنگرده وقتی آب دهانش ریخت زمین چند تا حرکت سُرفه وار کرد و آروم آروم برگشت، همه رسیده بودن بالا سرش، بغلش زدم و بردمش پایین توی دفتر، گذاشتمش روی صندلی و خودم نشستم و سرش رو گذاشتم روی زانوم، آب دهنش رو پاک کردم، موهاش رو مرتب کردم، شلوارش رو که رفته بود پایین و اون دم و دستگاه کوچولوش ازش افتاده بود بیرون کشیدم بالا و نوازشش کردم، صورتش رو بوسیدم. من! منِ نره خر سی ساله ی بی اعصابِ کم حوصله قربون صدقه اش میرفتم و میبوسیدمش و آروم آروم نوازشش میکردم و شکم کوچکش رو ماساژ میدادم، بچه حتی بعد از حمله صرعی وقت نکرد غش کنه، خوابید! از شدت ضعف خوابید. کم کم دوباره گرم شد، ضربانش عادی شد و آروم گرفت. همینهایی که توی "پرده اول" گفتم رو توی دفتر میگفتم که خانوم آشپزمون - که شدیداً ازش میترسم - چشماش سرخ شد، بغضش ترکید، گریه کرد و رفت!

پرده سوم. من هنوزم فکر میکنم، امروز اتفاقا بیشتر، به این فکر میکنم که چطور ممکنه یه معلّم اینطور راحت از جونش بگذره، من این رو در خودم نمیبینم، اصلا نمیبینم، کما اینکه خودم رو هنوز هم با تخصصم روانشناسی معرفی میکنم تا با شغلم "معلمی"؛ اما! اما امروز برای بار اول حس معلم ها در فداکاری رو حس کردم، با تمام وجود حس کردم که چی میشه دلت نمیاد خراش به ابروی شاگردت بیفته، میفهمم این چه حسیه که باعث میشه همین تویی که شدیدترین سخت گیری ها رو توی کلاست داریو از هیچ اشتباهی نمیگذری، تویی که اضطراب و دستپاچگی در شرایط مشابه این عنصر جدا نشدنی زندگیته در چنین شرایط به شدت بحرانی ای که همه رنگ گچ شدن بدون ذره ای لرزش و لغزش، قدم به قدم با "بچه ات" جلو بری و ته دلت یا حسین یا حسین گویان از خدا بخوای فردا "م.د" رو دوباره سالم ببینی، با همون روحیه خوبش، با همون دل بزرگش، با همون صدای نخراشیده اش و با همون خنده های رو مخش...

  • هولدن کالفیلد