Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عمو رضای من...» ثبت شده است

عمو رضا مرد خوبی بود. مرد نازنینی بود.

عمو رضا بی آزار بود، ادیب بود؛ شاعر بود! شعر میگفت و شعرهای قشنگی میگفت. اونها که شنیدن میگن یه شعر بلند در رثای امام حسین گفته که هر کسی خونده یا شنیده های های زار زده...

عمو رضا مذهبی نبود، اندازه تمام عمرش روزه و نماز به خدا بدهکار موند. اهل رفیق بازی بود و "کوکای قوطی" میخورد، برای همین زود از جمع خانواده جدا شد، یه جورایی نیمه محترمانه جداش کردن، عمو رضا کاری رو کرد که اگه من الان میتونستم میکردم؛ رفت و زندگیش رو شروع کرد، شاید از زندگیش راضی نبود، ولی زندگی خودش بود.

لوازم التحریری داشت، کلا سرش به کتاب بود، به هنر بود، داده بود پشت بوم خونه اش رو سرامیک کرده بودن و شبهای تابستون توش شب شعر میگرفتن. خوش مشرب بود، مهربون بود، غیرتی بود و زود جوش بود، هم زود باهات میجوشید و هم زود از دستت میجوشید.

بهم خیلی گفتن به عمو رضات رفتی - و بعدش یه دور از جون هم اضافه کردن - مخوصا وقتی موهام بلند بود و هیکل لاغرم بنا به پوششم واضح تر بود خیلی این حرف رو میشنیدم. پر بیراه نمیگن و نمیگفتن، من و عمو رضا هر دو لاغریم، هر دو بینی های بزرگی داریم، اون شاعر بود و من دوست داشتم باشم، اون زودجوش بود و من هم، اون سیگار میکشید و من هم بعد از اون کشیدم - و البته این رو کسی نمیدونست - شغل عمو رضا کتابفروشی و لوازم التحریری بود که من خیلی دوست دارم، جنس مذهبی که من دارم بدون شک ارث عمو رضاست، مذهبی نیستم و هستم، مثل عمو، عمو رضا یه جور خوبی غیرتی بود، یه جوری که من توی خودم میبینمش.

عمو از زندگیش خیر ندید، نه از زنش، نه از بچه هاش، دخترش توی چشمهای من نگاه کرده بود و گفته بود "اگه بابام بمیره شیرینی میدم" و وقتی عمو رفت، من پرسیدم که فلانی "شیرینیت کجاست پس؟ تو نگفتی شیرینی میدم؟" و فکر کنم سوالم بهش زخم زد، چون گریه اش قطع شد و گفت "محمد نگو! پدرم رفت...". بچه های عمو تا مرگش اذیتش کردن، آرزو کردن بمیره، زنش هم همینطور و وقتی به آرزوشون رسیدن من تازه فهمیدم عموم چه مَرد گُلی بود، چه انسان شریفی بود و چه حرفهای بی موردی پشتش بود. عمو رضا خیلی مظلوم بود...

من عمو رضا رو ده سال ندیدم، وقت کمی نیست ها، از وقتی کلاس اول بودم تا آخر دبیرستانم. نمیدونم چی شده بود، اما گویا سر مشکلات حصر وراثتِ پدرش با بابام قهر کرده بودن - شاید هم سر موضوع دیگه ای - و وقتی دیدمش ، بعد از 10 سال، هنوز همون عمو بود، همون عمو که دیگه نمیشناختمش اما دلم براش تنگ شده بود، همون عموی نازنینم، همون عمویی که دست کرد توی جیبم، دید خالیه و دو هزار تومن گذاشت توش.

عموی من از سرطان مرد، بار آخر سر مرگ مادرش دیدمش - یه کم بعد از چهلم مامانش مرد - ماه رمضون بود و عمو سیگار میکشید، دیگه بچه که نبودم، 18 سالم بود، بهش گفتم "عمو نکش برات خوب نیست به خدا" گفت "بابا از من گذشته محمد ولمون کن" و خندید. منم خندیدم، عمو هر بار من رو میدید در حد خوردن مغزم برام حرف داشت و من از یه جایی به بعد حوصله ام سر میرفت، عمو میبخشه من رو، بابت این حسم... میبخشی دیگه عمو؟

براش گریه نکردم، با همه کم شناختنش خیلی دوستش داشتم و با این حال هیچ اشکی براش نریختم، 9 سال از اون روزها گذشته، اساساً اون روزها اینقدری نگاهم به مرگ داستان گون بود که مرگ رو اتفاق مبارکی میدونستم،بنابراین براش گریه نکردم. امروز، بعد از نه سالِ تمام، کل روز رو یادش بودم، اینکه براش گریه نکردم، اینکه مظلوم بود و مظلوم رفت. مهتر از همه بابت اینکه نه توی زنده بودنش فهمید چقدر دوستش دارم و نه حتی توی مرگش ... عذاب وجدان دارم، دردم میاد... عمورضا، بگو بهم میبخشی باشه؟

عمو رضا دو تا عنوان کتاب شعر داره، با تخلص خودش "گلبرگ" که بعد از مرگش خانواده اش براش چاپ کردن. من این رو یه جور مقابله با عذاب وجدان میدونم، فکر کن یه عمر پدرت رو اذیت کنی و بعد از مرگش بری کتابهاش رو چاپ کنی... به هر حال هر کسی یه جوری با عذاب وجدانش مقابله میکنه، یکی کتاب چاپ میکنه، یکی دیگه تو وبلاگش پست مینویسه.

دیگه نه پسر عموم رو دیدم نه دختر عموهام رو، عروسی هیچکدومشون نرفتم، مجلس ختم و سه و هفت و چهل و سال زن عموم هم همچنین. من عمو رضا رو از همه ی خاندان "یزدانیار" طلبکارم. عموی من مظلوم بود، مظلوم زندگی کرد، مظلوم مُرد و مظلوم رفت...

عمو، بگو محمد رو میبخشی، بگو به مرگ محمد... بگو میبخشی خب؟

پ.ن: این پست جای این نیست که از فهمیدن اسم و نام خانوادگی من ذوق کنید، خب؟ جاش اگه دوست داشتید یه فاتحه براش بخونید... باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد