Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیوان تنها» ثبت شده است

زمستان بود و تابستان ، دی اما تیر و سوزان بود

زمستان بود و گرما در بَرِ یک مادر آرام ، به سان دختری خندان پُر از رویای فردا بود

زمستان بود و آغوش پدر گرم و دلش قُرص و نگاهش هر نظر درد و هراسان بود

زمستان بود و تابستان ، که این تقدیر دنیا بود...

 

دو لب ، یک خنده ی معصوم و آتش در دل سرما

دو دیده سمت آرامش ، "تو بودی نعمتی بر ما"

پدر گفت و گرفت این دخترِ تازه ز آغوش زنش آرام

پدر آرام بوسید آن نگینش را بگفت "ای دخترم، بابام"

 

دو چشم راضی کودک ، دو دنیای پُر از گرما

"نگینم تُخم چشمت شُد ، تو هستی بعد من اینجا"

پدر بود و پسر بچه ، کمی حرفای مردونه

یه کم اتمام حجت ها ، به عشق دخترِ خونه

 

نبود این دخترک مولود معروف کسی همچون وزیر و شاه و بازیگر

که با بودن در این دنیا زند آرامش شب را به هم دیگر

ولی یک سوی این دنیا درون خانه ای کوچک

همه آرامش هستی فقط در چشم این کودک

 

زمستان بود و تابستان ، بهاری در دل مادر

"نکن گریه عزیز من ، نگین من تویی دختر"

...و یک عابر ته کوچه

شنید آواز کودک را

صدایش زد ، صدایش زد!

نگین آمد! نگین آمد!

 

پ.ن 1: تولدت مبارک نگین من! میدونی که همینجوریشم دلتنگتم! نرو!

Faron Young - I Miss You Already & You're Not Even Gone

پ.ن 2: 13 دی ماه ، سالروز تولد نگین کالفیلد!!! را گرامی میداریمنیشخند اگه خودش خواست میاد عکس کیکشو میذاره!

پ.ن 3: این شعر برای امسال نیست ، برای پارساله! امسال عمومیش کردم!

پ.ن 4: اینجا جا داره از زهرا رضایی (بله!!! زهرا رضایی!) که اومد و بزرگترین لطفی رو که میتونست در حق ما کرد تشکر کنم! که این یعنی من از زهرا خبر دارم!که این یعنی زهرا خیلی خانومه! خیلی!

پ.ن 5: به زودی میخوام یه پُست سرآهنگی و یه پُست تحصیلات تکمیلی ای برم! دلم تنگ شُده!

تولدت مبارک عزیز دل من!

  • هولدن کالفیلد

زندگی تلخ و نفسگیر به انجام رسید ... زندگی چون شب دلگیر به فرجام رسید

زندگی خنده ی تلخی به لبش بود ، انگار ... مرگ من در غم و اندوه سرانجام رسید

"تنها"

 

پ.ن 1: گوش کنیم

Do Make Say Think - Think

پ.ن 2: حالا جداً بیا فکر کُن! فکر کُن!

پ.ن 3: زندگی ... تلخ ... نفسگیر ... مرگ!

  • هولدن کالفیلد

دل من تنگ می شود گاهی ... با تو یکرنگ می شود گاهی

می زنم بر سر دلم امّا ... عاقبت منگ می شود گاهی

از شراب نگاهت از می تو ... این دلم شَنگ می شود گاهی

دل به دل راه دارد اما حیف ... دل تو سنگ می شود گاهی

دل تو هست و نیست با دل من ... رومی و زنگ می شود گاهی

بی خیال حساب فردا باش ... علم هم لنگ می شود گاهی

عصبانی نشو که معتادم ... عشق هم بنگ می شود گاهی

تک و تنها، همین! فقط امّا ... دل من تنگ می شود گاهی

تنها

 

پ.ن 1: در حالی که برای بار خیلی اُم اعلام میکنم "سرآهنگ هستم" ازتون میخوام که R.I.P Burn Face رو از CocoRosie گوش کنید! CocoRosie یه گروه فرانسویه و متشکل از دو تا خواهر به نامهای "کوکو" و "روزی" هست و تو زیرشاخه ی "سینت پاپ" عموماً کار میکنن ، نکته ی هیجان انگیز این ترانه دکلمه هاییه که به فارسی خونده میشه!

CocoRosie - R.I.P Burn Face

پ.ن 2: این روزها دلخوشی هام کیف و دفترها و لوازم التحریریه که مادرم هدیه ی ارشد بهم داده ، یه دلخوشی دیگه ام مجموعه ارباب حلقه هاست که خوندنشو شروع کردم با کتاب هابیت ، یه دلخوشی هم همیشه داشتم که موسیقی هامه!

پ.ن 3: هارد این "اصغر" بسوزه من میمیرم که! دلخوشیم تموم میشه!

پ.ن 4: باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد

به سکوت غم دل...

تکه سنگی که شکسته است دلم

و به آن مرگ سپید...

غصه همراه من است ، نرود جای دگر ، غصه غمخوار من است.

در ورای نفس جغد سیاه

در پس ناله ی این روح تباه

تلخی زهرِ تبِ زندگی سخت برآشفته ی دل

غصه چون کوه بلندی که به فرهاد رسید

سفر کعبه ی مجنون که به لیلی نرسید

در درون قفس کوچک دل پنهان است

غم به دل مهمان است.

هیچ دانی دل من گاه به گاه یاد تو را می خواهد؟

هیچ دانی دل من جُز تو ز خود می کاهد؟

تو که این مردم شیرین سخن دل مُرده...

کوچکت بشمارند

تو که این خلق هراسان شُده از تو ، خواهند...

تو ز خود بردارند

تو که روزی به دلم تابیدی

تو که از بودن خود در دل من رنجیدی

من که گفتم وَ تو خود فهمیدی

غصه همراه من است...

نرود جای دگر ، غصه غمخوار من است.

"تنها"

 

پ.ن: سرآهنگ هستم ، این رو گوش کُنید

Dorena - Till Våning Tretton

  • هولدن کالفیلد

مرا ببخش یار من که رفتم از دیار تو ... مرا ببخش بی وفا که رفتم از کنار تو

به تو که گفته ام شبی ، که آمدم به کوی تو ... تو سبز بودی و منم ، شدم همان بهار تو

منی که مُرده ی تواَم ، تویی که زنده ی منی ... تویی که مست گشته ای منم شدم خُمار تو

تویی که ریشه ریشه ات ، تنیده شُد به پیکرم ... منی که هر شبِ دلم همیشه بی قرار تو

به روح این غزل قسم دلت نماند با دلم ... من عاشق دلت شدم نه عاشق نگار تو

نمیرَوی تو از دلم ولی نمانده راه پَس ... تویی که صید من شُدی منم شُدم شکار تو

در این سُکوت بی کَسی تخلصی نمانده است ... تو رفتی و دعای من همیشه رهسپار تو

"تنها"

پ.ن1: این آهنگ پایین فضاش یه جورایی با این شعر بالا هماهنگه.

Falconer - Portals of Light

پ.ن 2: باقی بقا!

  • هولدن کالفیلد

این جا قرار بود فقط و فقط یک شعر نوشته بشه ... چیزی که فکر میکنم منم! اینجا قرار نبود حرف مستقیمی از تولد من باشه ، که دوستش هم ندارم ، اما مگه میشه؟ مگه میشه امروز "من" رو گذروند و به "رویا" باور نداشت؟ مگه میشه "رویا" رو دید و غرق در "قدر دانی" نشد ، همینقدر بدونید که بغض دارم ... و این اولین تولدم بوده که واقعا احساس میکنم "مبارکه" ... از چیزی که امروز بر من گذشت به زودی براتون مینویسم ... از همه ی شما حرف میزنم ... الان فقط خواستم بگم قدر دنیای احساستون رو میدونم ... میخوام بگم که اگه رفتید"ادامه ی مطلب" نذارید به حساب قدرنشناسی ، این حسیه که من به خودم داشتم... سرآهنگ هم اونجاست... شما برای یک دنیای من کافی هستید و یک دنیا برای شما خیلی کمه... ممنون.

باقی مطلب "شاد و شنگول" نیست... پیشاپیش بخشایش

  • هولدن کالفیلد

وقتی خسته ای ، خیلی خسته ای و شاید خیلی خیلی خسته ای ... صدای هدفون تو گوشت میپیچه و تو سعی میکنی فکر نکنی ، و این باعث میشه خیلی بیشتر فکر کنی! این فکرها میان و میرن و تو میمونی و مزه ی گس واقعیت ، این هم شوخی جالبی بوده که من توی طعمها تلخ رو خیلی دوس دارم! گاهی وقتها ... حتی نوشتن هم دردی ازت دوا نمیکنه ، میری سر دفتر شعرت ، مثلا بی هدف ورقش میزنی ... اما هدفدار میری به سمتی که یکی از نوشته های مورد علاقه ات رو بخونی! چیزی رو بخونی که الان حسش رو داری!

"من در غم درخت با برگهای زرد..." نه این نیست ... "برو یک دم رهایم کن مرا در سوز تنهایی" نه خُب این هم نیست ، "زندگی تلخ و نفسگیر به انجام رسید" نه نه نه نه! این هم نیست ؛ "به سکوت غم دل ، تکه سنگی که شکسته است دلم..." آهان! این نیست اما یه کم مونده ، در حد یه بار ورق زدن... خودشه... پیدا شُد:

من از او پُرسیدم ، به چه دل میبندی؟

تو که جز رنگ شب و نیستی و درد مهین

تو که جز مرگ خدا در شب دلگیر غمین

تو که جز فاصله ی بین خود و مرگ و زمین

تو که جز حالت افسون شده ات هیچ نداری به چه دل میبندی؟

من از او پرسیدم که چرا از این راه

که چرا راه تباهی هدفت گشته مُرید

که چرا درد فنا عمق وجودت بدرید

که چرا پای تو از رفتن این ره نبُرید

که چرا مرغ دلت از قفسش زود پرید ، که چرا از این راه؟

من از او پرسیدم ، تو چرا شاد شُدی؟

تو که سرخی به کنار بدنت گشته روان

تو که جاوید شُدی با همه ی مرگ زمان

تو که با رفتن خود داد زدی زنده بمان

تو که مرگت به دل داغ دلم بود نشان ، تو چرا شاد شدی؟

من از او پرسیدم گرچه او هیچ نگفت

گرچه آن خنده ی محوش به لبش بود کنون

گرچه آن جسم نحیفش شده بود غرقه به خون

گر چه روحش ز درون بدنش رفت برون

او همان بود که دل را بسپارد به جنون ، گرچه او هیچ نگفت...

 

بعد یه نگاه بندازی به پای شعرت که نوشته "تنها" و لبخندی بزنی به سردی برفهای کوهستانی که یعنی "میدونستم جبر همیشه جباره"... که خستگی برای تنهاست و لبخند برای بقیه ی دنیا...

من "تنها" هستم و تنها...

 

====================================

MONO با آهنگ The Flames Beyond The Cold Mountain در طول مدت نگارش این پست همدم تنهاییم بود که به همین علت نام این پست رو بر اساس نام قطعه گذاشتم:

The Flames Beyond The Cold Mountain

  • هولدن کالفیلد