Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان های هولدنی: "یک داستان دو پاره"» ثبت شده است

امروز با دو تا متنِ انتقادی - نمیشه اسمش رو به شکل کلاسیک گذاشت نقد، چون هیچکدوم ما منتقد ادبی نیستیم، اسمش رو نظر شخصی هم نمیشه گذاشت، چون دو دوست عزیزمون از خواننده عادی فراتر ، و اهل ادبیات هستن- از خوانندگان در مورد "یک داستان دوپاره" در خدمتتون هستیم. نقد اول توسط دکتر سین نوشته و اخیرا در وبلاگ خودشون منتشر شده که خجالت هم نمیکشه!!! انگار نه انگار من گفته بودم بده میخوام خودم پُستش کنم! اما نفر بعد که انسان فرهیخته تر و حرف گوش کن تری بوده، خواسته نامش پای نقدش ذکر نشه، نه که از شهرت بدش بیاد ها، نهههههههه! میخواد ببینه میتونین حدس بزنید کی هست یا نه! نکته آخر هم این که قرار بود تعداد متن ها سه تا باشه، با این حال من هر چی صبر کردم دوست سوممون خبر جدیدی به من نداد، و من هم چون به دو دوست دیگه بی احترامی میشه اگر متونشون پا در هوا بمونه، ترجیح دادم همین دو تا رو منتشر کنم، به نوعی بین کار بد و کار بدتر، بد رو انتخاب کردم! صحیحش این بود صبر کنم، اما دیگه نمیتونم! :دی

لینک نقد دکتر سین، لطفا مطالعه بنمایید!

***

متن دوست ناشناس:

"ھمیشه روزھایی ھست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد..."
البر کامو
زندگی واقعی. این سوژه صدھا سال است که مورد توجه نویسندگان و نقاشان و فیلمسازان و ... بوده و ھست, و ھمچنان خواھد بود. از جمله نویسنده ی این داستان, که در عین سادگی و شخصیت ھای محدود، داستانی غیر خطی و پیچیده را روایت می کند. یک داستان ساده از زوجی که آشنا می شوند, ازدواج می کنند و اتفاقاتی که در طول زندگی مشترکشان می افتد و در پی آن، درگیر شک و تردید و انتخابھای نادرست می شوند که عواقب سختی برایشان دارد. داستان ابتدا با یک روایت سریع و کلی از زبان راوی اول (سپھر) نقل می شود, و این آوانس را به خواننده می دھد که دقیقا می داند آخر داستان چه اتفاقی می افتد و می تواند بدون اینکه ذھنش درگیر ساخت پایان بشود, از روند آن لذت ببرد. و ھمچنین سوالاتی را وارد ذھن خواننده می کند که او را به جلو رفتن و کشف حقیقت مشتاق می کند.


سپھر شخصی تودار و با معلومات است, کارش را کامل و با دقت انجام می دھد و حفظ حریم خصوصی برایش حرف اول را می زند. احساسات پیچیده ای دارد و نمی شود به راحتی فھمید که درونش چه می گذرد. در مقابل به احساسات دیگران ھم احترام زیادی می گذارد و تمام تلاشش را می کند که در شرایط سخت، در حضور او احساس تنھایی نکنند. در کارھایش دقیق و آنتایم است, صبر و تحمل زیادی ندارد، و در مقابل سوالھایی که نمی تواند برایشان جوابی پیدا کند احساس ضعف می کند و عصبی می شود.


سپس پرده ی دوم و اصلی داستان از زبان راوی دوم (پروانه) بازگو می شود؛ که از اتفاقات قبل از آغاز روایت اول شروع شده و به اتفاقات بعد از آن ختم می شود. و طی آن نه تنھا خواننده به جواب سوالات ایجاد شده در روایت قبل می رسد, بلکه در جریان پیچ و خم ھای دیگر داستان ھم قرار می گیرد.


پروانه دختری مھربان, صبور و احساساتی است که سعی می کند از لحظات زندگی اش لذت ببرد, آدمھای زندگی اش را خوشحال کند و با آنھا خاطرات دوست داشتنی و به یاد ماندنی بسازد. ھرچیز کوچکی او را سر شوق می آورد, ولی شدیدا تلاش می کند احساساتش را بپوشاند و خودش را قوی و محکم و جنگنده نشان بدھد, که این با ذات نرم و دل رحمش منافات دارد. حتی گاھی دلش بر عقلش پیروز می شود, و کاری را انجام می دھد که نباید...


پروانه در طی داستان به دفعات زندگی مشترکش را در خطر می بیند و تمام سعیش را می کند که با توضیح و رفع ابھام زندگی شان را به دوران خوش قدیم برگرداند, اما گاھی راه را اشتباھی می رود، یا احساسات بر منطقش غلبه می کند و نمی تواند گزینه ی بھتر را انتخاب کند. در مواردی ھم، نیت خوب و درستش از طرف سپھر سوء برداشت می شود و به چشم او یک جور دیگر می آید. او بارھا می شکند اما تسلیم نمی شود. امیدش را از دست نمی دھد و ھر بار که حس تنفر از سپھر تمام وجودش را می گیرد, با یاد آوری خاطرات و روزھای خوش به خودش نھیب می زند که بلاخره یک روز ھمه چیز درست می شود..


در ھر دو روایت, با شخصیتی به اسم "امیر حسین" آشنا می شویم که در روایت اول توجه زیادی به او شده و از یک جای داستان به بعد تقریبا ھم محور پروانه و به
ھمان درجه از اھمیت از او یاد می شود. اما از دید راوی دوم, این شخصیت از اھمیت زیادی برخوردار نیست و جز در موارد اندکی, جز برای برطرف کردن سوالات ایجاد شده در بخش قبل, وارد داستان نمی شود. گرچه ھمین شخصیت به ظاھر کم اھمیت است که پایان ھردو روایت را می سازد, و به ما یاد آوری می کند که ھیچوقت نباید حتی یک سنگریزه ی کوچک داخل غذا را ھم بی اھمیت بدانیم, که ھموست که دندان شکن است.


داستان شروع و پایان خوبی دارد, آغاز قصه جایی است که سپھر خود را پاکباخته و از خط گذشته می داند, دیگر ھیچ چیز برایش مھم نیست و نمی خواھد جزئیات
گذشته را به یاد بیاورد. و در پایان داستان دقیقا به ھمان نقطه می رسیم. سپھر, سرش را روی شانه ی پروانه گذاشته, و در حال جان دادن, تمام اتفاقات
زندگی اش (که در واقع روایت اول داستان است) جلوی چشمانش سینما وار تکرار می شوند...


و می خوابد. و می خوابند، ھر سه شان.
و بعد آنقدر صبح می شود که برای بیدار شدن دیر است...

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبلی: اول - دوم - سوم - چهارم - پنجم - ششم - هفتم - هشتم - نهم

چند وقت گذشت و انگار سپهر آرومتر شده بود، اینقدری آروم که بعضی شبها راهش بدم توی اتاق خواب، و برخی شبها بذارم کنارم بخوابه، هنوز دعوامون میشد؛ سر هرچیزی! هرچیزی جز شک! اما وقتی بغلم میکرد، حس میکردم دنبال رد یه مَرد دیگه توی تنم میگرده، این همیشه توی ذهنم بود... ولی میدونید؟ دو شب آرامش توی هفته، بهتر از هیچی آرامش توی هفته بود...

دو سه هفته بعد این جریانها بود که دو تا اتفاق افتاد، اولیش این بود که نرم افزارمون آماده بود، کاوِر و دفترچه عالی شده بودن، عالیییی! دوست داشتم سپهر با صدای خودش برام بخونه که چی براش نوشتم! اتفاق دوم این بود که ... دوباره باردار بودم! وای خدا! آزمایشم رو داده بودم و جوابم رو گرفته بودم! واقعا باردار بودم، خدایا باردار بودم! خوشحال بودم، اینقدری خوشحال که به کل شرکت شیرینی دادم، به همشون، به همه گفتم دارم مادر میشم! برام دست میزدن و من کلی ذوق داشتم، اونها فکر میکردن به خاطر برخورد خوبشونه ولی من فقط به زندگیم فکر میکردم، به اینکه همه ی اینها کنار هم یعنی من و سپهر دوباره میتونیم زندگی کنیم، به آرزومون میرسیم، این بار پدر میشه، این بار مادر میشم، این بار خرابش نمیکنم! وای خدایا شُکرت!

توی دفترم نشسته بودم با یکی از همکارهای خانم، داشتم ازش راهنمایی میگرفتم که برم سراغ یه متخصص زنان، یکی غیر از دکتر قبلیم، میخواستم برم و جریانهای دفعه پیش رو تعریف کنم، که چی شد که ... خلاصه ، آقای موسوی در زد و اومد داخل، ازش خواستم بشینه و صبر کنه تا حرفم تموم بشه، قرار شد اون همکارم یه متخصص زنان خوب بهم معرفی کنه، ازش تشکر کردم و رفت؛ رو کردم به آقای موسوی و گفتم بفرمایید؟ گفت "خانم ظفر، عذر میخوام که شنیدم، ولی شنیدم! من یه متخصص زنان خوب، حتی خیلی خوب میشناسم، میخواین آدرسش رو بهتون بدم؟" لبخند زدم و گفتم "خواهش میکنم، حتماً، حالا امرتون رو بفرمایید" که خیلی بی هوا گفت "اصلا بیاید من میبرمتون، حرفم رو هم توی مسیر بهتون میزنم" مخالفت کردم، اما اصرار میکرد، هی من مخالفت میکردم و آقای موسوی اصرار میکرد، میگفت باید حرف بزنه و راحت تره بعضی حرفها رو جایی بگه که هیچ کدوم از همکارها نباشن؛ خلاصه به هر ضرب و زوری بود قبول کردم.

رفتم دم در شرکت، آقای موسوی رفته بود توی پارکینگ که ماشینش رو بیاره، قدیمتر کسی که اینجا میومد دنبالم سپهر بود، از دو سه روز دیگه هم باز سپهر میاد، اومد و کمی جلوتر از من ترمز زد، داشتم میرفتم مثل همیشه عقب بشینم که یادم افتاد باهام حرف داره، زشته برم عقب بشینم، یه بار بود و اتفاقی نمیفتاد با این یه بار جلو نشستن، دستگیره در جلو رو گرفتم و بازش کردم و رفتم توی ماشین.

توی راه بودیم که گفت خانم ظفر، خیلی معلومه که آقای روزبهانی به من شک داره! اومدم بپرم وسط حرفش که اجازه نداد و گفت شاید اگر منم بودم ، اگر زندگی من هم بود همین فکر رو میکردم، من مشکلی ندارم با این قضیه، پیش میاد، من نگران زندگیتونم، وگرنه آبروی من سر جاشه، شما سرجاتون هستین، معلومه که من و شما... حرفش رو خورد، یه نفسی تازه کرد و گفت من میخوام استعفا بدم، چون لازمه استعفا بدم، شما اگر میخواید زندگیتون سر و سامون بگیره لازمه اش همین استعفاست، همین نبودن من هست... گفتم "آخه آقای موسوی؟" گفت آخه چی خانم ظفر؟ همه چیز واضحه، من کار جدیدم رو هم پیدا کردم، نگران نباشین. بعد دست کرد توی جیب کتش و یه پاکت بهم داد و گفت این هم استعفای من، توی پاکت یه نامه هم هست، برای شخص آقای روزبهانی نوشتم، خیلی خصوصی و کاملا مردونه، لطفا نخونیدش و تحویلش بدید به ایشون. بدون سوال پاکت رو ازش گرفتم و تشکر کردم.

بالاخره رسیدیم به یه ساختمان پزشکان خوشگل و بزرگ، مهندس جلو میرفت، با منشی سلام گرمی کرد و پرسید "هستن؟" منشی جواب داد "بله آقای مهندس! همونطور که تماس گرفتین خواستم ازشون خالی نگه دارن وقتشون رو" بعد رو کرد به من و گفت بفرمایید، جلوتر از من راه میرفت، پشت در یکی از اتاق ها ایستاد و در زد، بعد در رو باز کرد و داخل شد، گفت لاله؟ لاله خانم اینجایی؟ صدای زنونه ی مهربونی از توی اتاق گفت به به آقا امیر حسین، بالاخره تشریف آوردین؟ اینجا بود که من رفتم داخل، سلام کردم و نشستم، مهندس گفت "خانم ظفر معرفی میکنم، ایشون دکتر لاله موسوی هستن، خواهر بنده، متخصص زنان، لاله جان ایشون هم مهندس ظفر هستن، ازدوستان خوب بنده و مدیر شرکتمون" وایییییی خدا، مهندس من رو آورده بود پیش خواهرش! آقای موسوی بلند شد و گفت من بیرون منتظرتون میمونم که برگردیم شرکت، شما صحبتهاتون و ویزیتتون که تموم شد تشریف بیارید، به خواهرش چشمک زد و گفت مهمون من هستن البته! و رفت بیرون.

یه ساعت ، یه ساعت و نیم بعد از مطب اومدم بیرون و رفتیم شرکت، یه راست از همون پارکینگ سوار ماشینم شدم و رفتم خونه. بدو بدو رفتم توی حمام، خونه تمیز بود، یه نسخه از اون نرم افزارمون رو هدیه کردم و گذاشتمش کنار جواب آزمایشم و پاکت آقای موسوی که توش یه نامه و متن استعفا بود، شامی که سپهر دوست داشت رو درست کردم، فسنجون، عطری که دوست داشت رو زدم و یه نامه از طرف خودم براش نوشتم، یه نامه یه خطی "دوباره پدر شدی، دوستت دارم، باور کن!"، گذاشتمش توی یه پاکت کوچیک. روی پاکت آقای موسوی. وای خدا جون! همه چی داشت درست میشد! رفتم توی اتاق خواب و منتظر موندم...

بالاخره صدای در اومد، ولی فقط 4 تا قدم برداشت، آروم اومدم بیرون، دقیقا روبروی من بود. خدایا همه چی داره حل میشه ممنونم ازت! آروم برگشتم طرفش، سرم رو تکیه دادم به پنجره، با تمام وجودم لبخند میزدم، واقعاً شاد بودم، حیوونکی! چه چهره خسته ای داشت، پنج دقیقه دیگه دیدن داشت حالش، بالاخره اومد طرفم، آروم آروم می اومد جلو، رسید به من، میخواستم بپرم بغلش کنم ولی دوست داشتم ببینم چی کار میکنه، سرم رو گرفت بین دستهاش، فکر میکردم میخواد من رو ببوسه، سرم رو آروم آورد جلو به سمت خودش، بعد ... محکم کوبید به پنجره، نفسم بند اومده بود، صدام در نمیومد، زنده بودم، هنوز زنده بودم ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم، همونجا که ایستاده بودم آروم نشستم، خون خودم رو می دیدم که روی زمین روون بود، سپهر هم نشست، اول هدیه رو از توی دستم برداشت و باز کرد، خوب کل کاور رو نگاه کرد، یه پوزخندی زد و پرتش کرد اون طرف، بعد رفت سراغ پاکت مهندس موسوی، استعفا رو خوند و بلند بلند خندید، بعد نامه رو برداشت و خوند، کم کم لبخندش محو شد و چهره اش در هم رفت، مگه توی نامه چی نوشته بود؟ سپهر به هم ریخت، سپهر من به هم ریخت، نامه که تموم شد فوری رفت سراغ پاکت کوچولوی من؛ "دوباره پدر شدی، دوستت دارم، باور کن!" این رو خوند و پشتش جواب آزمایش رو دید، منگ شده بود، بلند شده بود و توی اتاق راه میرفت، خودش رو میزد، من رو نگاه میکرد، می خواستم داد بزنم بگم مهم نیست، عزیزم مهم نیست من هنوز دوستت دارم، نمیتونستم، صدایی از گلوم در نمیومد...

اومد و نشست کنار من، هنوز می دیدمش، از روی زمین یه تکه شیشه تیز برداشت، دست چپش رو آورد بالا، نه! نکن این کار رو سپهر، سپهر نکن! نمیتونستم جیغ بزنم و اینها رو بهش بگم، اَه! چقدر سخته نتونی حرف بزنی، بالاخره زد... رگش رو زد... سرش رو گذاشت رو شونه من، شونه چپ من، دستم رو گرفت توی دستش، احساسش میکردم... اشکهاش رو که روی دستم میغلتید احساس میکردم، سپهر داشت گریه میکرد، سپهر ... خودش رو کشت!

کم کم سردم میشُد، چشمهام داشت سیاهی میرفت، همه جا همینجور تاریک تر میشد، احساس میکردم پلکهام سنگین شده، وای خدا جونم چقدر خوابم میاد...

پایان

Copyright ©هیولای درون

===========================================

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبلی: اول - دوم - سوم - چهارم - پنجم - ششم - هفتم - هشتم

سپهر از فردای اون شب دیگه سر کار نیومد، اینکه کجا بود رو نمیدونم، به من هیچی نمیگفت، میدونستم سر کار نمیاد! من دوست نداشتم به اینجا برسه، دیگه همه کارمندها و بچه های شرکت فهمیده بودن ما با هم یه مشکل بزرگ داریم؛ آره، اون به من شک داشت!

سر ماه حقوقش رو براش ریختم، یه دیوونه بازی ای راه انداخت که بیا و ببین. اومد شرکت و کل پول رو کوبید توی صورت آقای موسوی، بنده خدا خون دماغ شد، حرکتش زشت بود، زننده، وقیح ... ولی ... رفتم دنبالش، التماسش میکردم که صبر کنه، بالاخره حرفم رو گوش کرد، گفتم سپهر! چی شده؟ چرا اینجوری میکنی؟ چیکار کردم مگه که این فکرها رو میکنی؟ گفت مگه مهمه؟ تو بهم خیانت کردی! خیانت! تو سالم نیستی! نیستی و من میدونم! همین! ... دنیا دور سرم میچرخید، هق هق میکردم، هر بار سعی میکردم گریه نکنم بدتر میشد، سپهر می خندید، به من ، به خودش، به دنیا.. با سلول سلول وجودم ازش ناراحت بودم، برنگشتم شرکت، رفتم خونه و خوابیدم، وای خدایا سرم از درد میترکید! وقتی بیدار شدم ساعت 9 شب بود، سپهر هنوز نیومده بود خونه، دوست هم نداشتم بیاد چون ناگفته مشخصه که حتما دعوامون میشد، اما نیم ساعت بعد بود که اومد، هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم سپهر دوست داشتنی من بشه این. دم در ورودی جلوش رو گرفتم، دلم پُر بود، پُر، خیلی پُر...چه جوری تونسته بود به من، به پروانه، به زنش که عاشقش بوده و دوستش داره این تهمتها رو بزنه؟چی دیده بود؟ به چه حقی این حرفها رو زده بود؟ حالا که اون گفت، من هم میگم بهش... بالاخره حرفم رو میگم، و گفتم ... گفتم سپهر ... ازت متنفرم! ازت بیزارم! آشغال، عوضی! تو واقعاً پستی، آزارم میدی! بهم تهمت میزنی! شدی مثل یه ... حیوون کثیف! چطوری تونستی به من... اصلاً احمق منم که چسبیدم به تو! به توی مریض آشغال! به توی شکاک بی غیرت! به من تهمت... اشتباه از من بود، میگی خیانت کردم؟ آشغال تو به من میگی خیانت کردم؟ نشونت میدم! میرم خیانت میکنم اصلا عوضی! یه کاری میکنم که از حرفهای توی پست فطرت نسوزم! تو در مورد من چی فکر کردی؟ هااااااااان؟ ادامه ندادم، اَه! چرا اینقدر گریه ام میگرفت؟

دیگه کاری به کارش نداشتم، راهش نمیدادم تو اتاق خواب، لباسهاش رو خودش میشُست، کارهاش رو خودش میکرد، شامش رو خودش میپُخت! خلاصه که از هم جدای جدا بودیم، اما هنوز دوستش داشتم، سپهر بود، همسرم بود، میخواستمش، یه روزی همین مرد پشت و پناهم بود! درسته اون حرفها بینمون رد و بدل شده بود، ولی دعوا بود... دعوا...

یه شب، بعد از یه جر و بحث شدید، دوست داشتم عصبانیش کنم، میخواستم ببینم استیصالش رو، زورم بهش نمیرسید، زور زبونم به زبونش نمیرسید، زور عصبانیتم به عصبانیتش نمیرسید، من از سپهر ضعیف تر بودم... رفتم سراغ گوشیم، اسم آقای موسوی رو توی گوشیم تغییر دادم، کردم امیر حسین، بنده خدا اصلا روحش هم خبر دار نبود، گوشیم رو گذاشتم دم دست و از در اومدم بیرون، فقط چند قدم برداشته بودم که تازه فهمیدم چه کار احمقانه ای کردم، دعوای ما چه ربطی داشت به مهندس موسوی؟ با سرعت برگشتم خونه که گوشیم رو بردارم، وای خدا! گوشیم دست سپهر بود! دویدم که گوشی رو ازش پس بگیرم ولی یه دفعه برق از سرم پرید... آنچنان محکم زد توی گوشم که ازش خون اومد، اسم رو دیده بود ، دیده بود ... دیده بود! یعنی میخواست چی کار کنه؟ همونجا که پرتم کرده بود نشسته بودم، گریه نمیکردم، به حماقتم فکر میکردم، حالا برای شکش به اندازه کافی دلیل داشت!

فرداش نرفتم شرکت، دکتر گوشم رو پانسمان کرده بود ، با اون گوشم صداها رو سخت میشنیدم، از پس فرداش که رفتم شرکت تا وقتی گوشم پانسمان بود مقنعه سرم میکردم، کسی رو به اتاقم راه نمیدادم و برخلاف عادتم به هیچ کدوم از کارمندهام سر نمیزدم. گذشت تا اینکه یکی از همین جشنهای کذایی رسید، دوست نداشتم، الان دوست نداشتم مهمونی کاری بگیرم، ولی مجبورم کردن! نمیتونستم نه بگم، زشت بود، این اواخر اینقدر زحمت براشون داشتم که نه گفتنم به دعوتشون کاملا بی ادبی بود، یادش بخیر... یه روزهایی همیشه دو تا صندلی برای من و سپهر بغل هم میگذاشتن، اما الان چی؟ هیچی! این پروژه ای که تموم کرده بودیم، بزرگترین کارمون بود، بعد از مدتها لبخند رو روی لبهام نشونده بود، کمی احساس راحتی میکردم، اون شب توی رستوران اینقدر در مورد سپهر از من سوال شد که بالاخره مجبور شدم کمی از مشکلاتمون رو برای بچه ها بگم، همه چیز اظهر من الشمس بود در واقع، به کارمندهام گفتم دوست دارم به سپهر ثابت کنم دوستش دارم، ثابت کنم هیچوقت ... دوست دارم بدونه که هنوز مثل روز اوله برام، هنوز مَرد زندگی منه! اینها رو که میگفتم مهندس موسوی توی فکر فرو رفت، برگشت طرف یکی از بچه ها و پرسید "کاوِرها رو فرستادین برای چاپ؟" جواب منفی بود، هیجان زده شده بود، رو به من کرد و گفت خانم ظفر! هنوز کاوِرها رو اجرا نکردیم، چرا روی کاور یه چیزی برای سپهر نمینویسید؟ روی کاوِر یا ... اممم ... توی دفترچه راهنما؟ هوم؟ به نظرم هم خوبه، هم قشنگه، هم آشتی کنون داره، هم صلح داره، هم ایشالا باعث میشه کم کم دوباره بینتون مثل سابق بشه...

ایده محشری بود ، خدایا! گفتم کِی؟ گفت باید همین الان بریم، صبح بچه های گرافیک میفرستنش میره! باید همین الان بریم هر تغییری که توی طرح دوست داریم رو انجام بدیم. سوار ماشین من شدیم و رفتیم، حیوونکی کل راه رو حرف نزد، کف ماشین رو نگاه کرد، رسیدیم شرکت و به سرعت رفتیم توی بخش گرافیک، سیستم ها رو روشن کردیم و طرح ها رو بالا آوردیم، هم روی کاوِر، هم توی دفترچه! من با ذوق مینوشتم، مینوشتم و عشقم رو به همسرم، به سپهرم نشون میدادم! همه چیز رو نهایی کردیم  اومدیم بیرون، خدایا چقدر خوشحال بودم، نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم، توی راه پله بلند خندیدم، با تمام وجود، با ذوق زیاد، از ته دل! به این فکر میکردم که با یه کم صبر، بالاخره همه چیز تموم میشه، مگه میشه سپهر اون رو ببینه و نرم نشه، مگه میشه بدونه من همون پروانه اول هستم و کوتاه نیاد؟

روزها رو میشمردم، یک روز، دو روز، سه روز، چهار روز ... روز چهارم از اون شب بود که حالم توی شرکت بَد شُد، معده ام میسوخت، از درد به خودم میپیچیدم، نمیتونستم پشت فرمون بشینم، مهندس موسوی وقتی فهمید من رو رسوند بیمارستان، دکتر میگفت اگه همینجوری زیر فشار و استرس باشی، امکانش هست زخم معده بگیری... تموم میشه دکتر! به زودی همه چی تموم میشه و آروم میشم! این جوابی بود که به دکتر داده بودم. قرار بود آقای موسوی بیرون اورژانس منتظر بمونه تا من معاینه بشم، کمی استراحت کنم و بیام، ولی وقتی ار اورژانس اومدم بیرون نبود، میگفتن چند دقیقه پیش اینجا دعوا شده... بین دو تا مرد جوون.

فردای اون روز مهندس موسوی نیومد شرکت، پس فرداش هم جمعه بود، شنبه وقتی دیدمش صورت کبود بود، کتک خورده بود، جیغ زدم! گفتم چی شده؟ گفت توی بیمارستان با یه غریبه درگیر شده. پرسیدم سپهر؟ نگذاشت حرفم تموم بشه، تقریبا فریاد زد که نه... و همون جا استعفا داد، من دلیلی نمیدیدم قبول کنم و قبول نکردم. هر چقدر اصرار کرد قبول نکردم، هیچ مدیری نیروی خبره اش رو راحت از دست نمیده...

چند وقت گذشت و انگار سپهر آرومتر شده بود، اینقدری آروم که بعضی شبها راهش بدم توی اتاق خواب، و برخی شبها بذارم کنارم بخوابه، هنوز دعوامون میشد؛ سر هرچیزی! هرچیزی جز شک! اما وقتی بغلم میکرد، حس میکردم دنبال رد یه مَرد دیگه توی تنم میگرده، این همیشه توی ذهنم بود... ولی میدونید؟ دو شب آرامش توی هفته، بهتر از هیچی آرامش توی هفته بود...

Copyright ©هیولای درون

===========================================

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبلی: اول - دوم - سوم - چهارم - پنجم - ششم - هفتم

بعد از این جریان کم کم رابطه مون رو به سردی گذاشت، توی شرکت کماکان کار میکردیم، سپهر رو کمتر از قبل می دیدم، حتی میشُد منتظر من نَمونه و تنها بره خونه، کم کم بچه ها فهمیده بودن ما با هم مشکل داریم، مشکل داریم؟ چرا؟ من که کار اشتباهی نکرده بودم...

زندگی پیش می رفت، یه کار خیلی خوب گرفته بودیم، یه نرم افزار آموزش  زبان، خیلی کار سختی بود، تموم که شد بچه ها با هم یه جشن گرفتن و من رو هم دعوت کردن، وای خداجون! آقای موسوی اولین بار بود که توی همچین جشنهایی شرکت میکرد، هیجان زده بود و به نظر در تمام اون شب بیش از همه به اون خوش گذشت، اما همه چیز تا آخر خوب پیش نرفت. از در رستوارن که اومدیم بیرون تازه مشکلات من شروع شد، ماشینم خراب شده بود، هر چی استارت میزدم روشن نمیشد، هر چی به بچه ها گفتم فردا تعمیرکار میاریم و همین جا تعمیرش میکنیم قبول نکردن، افتادن به جون ماشین من، اصلا دل و روده ماشینم رو ریختن بیرون، درست کردنش دو ساعت طول کشید. ساعت یازده شب بود که رسیدم خونه، وای خدا چرا موبایلم خاموش بود؟ اگه سپهر زنگ زده باشه چی؟ اگه زنگ زده باشه و گوشیم خاموش بوده، چه فکری میکنه؟ به محض اینکه رسیدم توی خونه سپهر منفجر شد، شروع کرده بود و من همینطور مات و مبهوت وسط هال بودم، تا حالا اینجوری ندیده بودمش، خیلی سعی کردم بغض نکنم، بالاخره وسط حرفاش پریدم، می خواستم محکم باشم، گفتم "چیه؟ چرا اینجوری میکنی؟ اصلا پرسیدی چی شد؟ اصلا سوال کردی؟ ماشینم خراب شده بود، درست کردنش طول کشید! با بچه های شرکت رستوارن بودیم، میدونم دیر شده، ببخشید..." سپهر فقط نگاهم کرد و بعد رفت اتاق کارش، احساس حقارت میکردم، وای خدا چرا زندگیمون اینجوری شده بود؟

فردا شب دوباره دعوامون شد، بهم گفت باید این پسره رو اخراج کنی، گفتم کیو میگی؟ گفت همین یارو امیر حسین! دوباره بهش گفتم که با آقای موسوی قرارداد دارم. خندید، گفت موسوی؟ مگه بهش میگی آقای موسوی؟ بهش گفتم عین آدم حرف بزن، چی میگی؟ سکوت کرد، یه کم سکوت کرد و ادامه داد که "یا اون باید اونجا بمونه یا تو، اصلا وقتی من هر روز میرم اونجا تو اونجا چیکار میکنی؟ من هستم دیگه، تو هم بشین خونه خانمیت رو کن، برو با دوستات بیرون، هر کاری میخوای بکن، همین!" باز هم سعی میکردم محکم باشم، ازش پرسیدم چرا اینقدر اصرار داری؟ و اون بالاخره گفت، برای اولین بار گفت، گفتن یه حرف همیشه برای اولین بار سخته، بعدش دیگه کاری نداره و اون برای اولین بار گفت "چون به تو شک دارم!" بغض کردم، اشکهام جلوی چشمم رو گرفته بود، رفتم توی اتاق خواب که گریه ام رو نبینه، تا حالا ضعف نشون نداده بودم. اومد توی اتاق و دوباره گفت که باید انتخاب کنم، خیلی از دستش عصبانی بودم، همونجور که اشک میریختم و صدام میلرزید فریاد زدم هیچکدوم! گفتم که من صاحب و مدیر اون شرکتم، گفتم اگه ناراحته میتونه نیاد ، میتونه استعفا بده، یادش انداختم اون فقط و فقط کارمند منه، تهدیدش کردم اگه یک بار دیگه دخالت کنه توی مسائل شرکت، قراردادش رو یه طرفه فسخ میکنم، اخراجش میکنم... خیلی بهش برخورد، گناه داشت، نه؟ دلم براش سوخت ... ولی ... حقش بود!

سپهر از فردای اون شب دیگه سر کار نیومد، اینکه کجا بود رو نمیدونم، به من هیچی نمیگفت، میدونستم سر کار نمیاد! من دوست نداشتم به اینجا برسه، دیگه همه کارمندها و بچه های شرکت فهمیده بودن ما با هم یه مشکل بزرگ داریم؛ آره، اون به من شک داشت!

Copyright ©هیولای درون

===========================================

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبلی: اول - دوم - سوم - چهارم - پنجم - ششم

از آشپزخونه اومد بیرون و بدون هیچ حرفی رفت توی اتاق مطالعه، برق رو خاموش کرد، در رو بست و خوابید. من حتی فکرش رو هم نمیکردم از این مسئله این طور رنجیده بشه، ولی اون چند روز باهام حرف نزد، چندین بار ازش معذرت خواهی کردم ولی قبول نکرد تا اینکه یه روز خودش اومد و من رو بوسید، انگار یادش رفته بود ... بله دیگه، زندگی جریان داشت!

از ماه چهارم بارداری دیگه نمیرفتم شرکت، کارها رو سپرده بودم به سپهر، میترسیدم به بچه آسیب برسه، سپهر میگفت این همه خانم باردار هستن که کار هم میکنن و هیچی نمیشه، ولی من میترسیدم خب! مرتب میرفتم مطب، با آتوسا و نگین و بقیه بچه ها سینما زیاد میرفتم، با نگین باشگاه هم میرفتم، خوش میگذشت، احساس سرزندگی میکردم و خوب بود ولی کم کم متوجه شدم که سپهر از من بیشتر نگران بچه است، دائم به خونه یا به گوشی من زنگ میزد، روزی ده دوازده بار! یه وقتهایی از دستش دلخور میشدم ولی خوب که فکر میکنم میبینم حق داشت، بالاخره اون هم پدر بچه بود، نگرانش بود، تازه ... من هم که سر جام بند نمی شدم، کلا در حال رفت و آمد بودم، سر همین چیزهاست که فکر میکنم حق با سپهر بود.

اگه درست یادم باشه اوایل ماه هفتم بارداری بود که سپهر گفت دیگه شرکت نمیرم، می مونم پیشِت که ازت مراقبت کنم. وای خدا جون! چقدر به فکرم بود! ته دلم خیلی کیف میکردم از این همه توجهی که به من داشت ؛ دیگه بیشتر خونه می موندم، یعنی کلا از وقتی رفته بودم توی سه ماه آخر بیرون رفتن سختم شده بود. نگین زیاد باهام تماس میگرفت، گاهی میشُد یکی دو ساعت با نگین تلفنی صحبت کنم، خونه موندن، باردار بودن ،خونه موندن و باز هم خونه موندن من رو لوس و بی حوصله کرده بود، حواسم بود که سپهر روی تماسهای تلفنیم حساس شده، معمولا وقتی با تلفن صحبت میکردم با گوشه چشم من رو دنبال میکرد، گوشهاش رو میذاشت پیش من، حواسش کاملا این طرف بود. بعد که صحبت هام تموم میشد، تازه سوالات سپهر شروع میشد... کی بود؟ چی کار میکردی؟ با کی حرف میزدی؟ چی گفتی؟ غریبه نبود؟ اگه آشنا بود دقیقا کدوم یکی بود؟ دروغ چرا، هر چی از توجهش خوشم میومد از این رفتارش حالم به هم میخورد، اوقاتم رو تلخ میکرد و معمولا جواب نمی دادم به این مدل سوالهاش. انگار من بچه مدرسه ای هستم و لازمه که صبح تا شب کنترلم کنه.

وای خدا ... چه دوران سخت و عذاب آوری بود، یه شب سر همین کارهاش با هم بحث کردیم، دعوا کردیم، خیلی بد هم دعوا کردیم، از دستش تا سر حد مرگ عصبانی بودم، هر چی دلم خواست بهش گفتم، هیچی جوابم رو نداد و همین من رو بیشتر عصبانی کرد، فقط نگاهم کرد، فقط نگاه... آخر سر رفتم تو اتاقم، دستهام میلرزید، دلم میخواست بخوابم، کشو رو باز کردم و هر چی مسکن و خواب آور دم دست بود رو برداشتم، از هر کدوم یکی دو تا خوردم، عصبانیتم به مرز جنون رسیده بود، فقط میخواستم چند ساعت بخوابم. رفتم و توی تخت دراز کشیدم، ناخنهام رو میجویدم، نه! اینجوری نمیشد، بلند شدم و مانتوم رو تنم کردم، باید برم، امشب نباید اینجا باشم، نمیتونم اینجا باشم ... راه افتادم و از اتاق اومدم بیرون، به سپهر نگاه کردم که روی مبل نشسته بود، یه چیزی گفت، نشنیدم چی، حرکت دهنش رو میدیدم، اما صداش رو نمیشنیدم... اومدم دم در و کفشم رو پام کردم، سپهر پشت سرم ایستاده بود، برگشتم نگاهش کردم، صورتش تار بود، نمیفهمیدم اون تار شده یا من تار میبینم، از در که رفتم بیرون حس کردم سرگیجه دارم، باید بر میگشتم، باید برمیگشتم... بر نگشتم! پام رو گذاشتم روی اولین پله، زمین زیر پام میچرخید، دستم رو گذاشتم روی دیوار، خواستم راهم رو ادامه بدم که دیگه هیچی ندیدم، همه جا سیاه شد، سیاه ... سیاه ... سیاهِ سیاه... از پله ها افتادم ... نمیخوام بگم چی شد... بچه ام، نازنینم ، پَرپَر شد...

بهت زده بودم، با هیچکس حرف نمیزدم، از تختم توی بیمارستان پایین نمیومدم، نمیخواستم برم خونه، نمیخواستم برم سر کار، نمیخواستم زندگی کنم! من قاتل بچه ام بودم. سپهر اما خیلی دوستم داشت، میگفت مهم اینه تو هستی، تو زنده ای، تو رو دارم. بالاخره تونست من رو راضی کنه که از بیمارستان بیام بیرون. رفتیم خونه و من رفتم توی اتاق خواب و خوابیدم، دو سه روزی اصلا از اتاق بیرون نمیومدم، آخی حیوونکی! سپهر بیشتر وقتها پشت در اتاق مینشست و با من حرف میزد، نرمم میکرد، بهم امید میداد... خوب که فکر میکنم همین بود، دلیل به زندگی برگشتنم همین بود، سپهر بود که من رو نجات داد، بالاخره موفق شد، بالاخره در رو باز کردم و اجازه دادم بیاد داخل اتاق، اومد و نشست کنار من، حرفی نمیزد، نگاهم میکرد، از وقتی دختر کوچولوم رو از دست داده بودم اشکی نریخته بودم، بغض داشتم و بالاخره این بغض ترکید، توی آغوش سپهر، بغلم کرده بود و من هق هق گریه می کردم، بهم آرامش میداد، حضور سپهر آرومم میکرد، حیوونکی همه درد ها رو تحمل میکرد، هیچ حرفی نمیزد، این جریان حالم رو بهتر کرد، قرار شد برگردم شرکت و بالاخره برگشتم.

همون روز اول که رفتیم شرکت درخواست جابجایی داد، من خیلی دوست داشتم که بمونه پیش خودم توی همین بخش، دیدنش به من آرامش میداد ولی موافقت کردم، پیش خودم فکر کردم که شاید با دیدن من یاد بچمون بیفته و ناراحت بشه، اون رفت. مجبور بودم نیروی جدید جایگزین کنم، زیاد طول نکشید که موفق شدم، یه پسر جوونی بود به اسم موسوی، امیر حسین موسوی. پسر آروم و سر به زیری بود، خجالتی بود و کارش رو میکرد، حیوونکی به کسی کاری نداشت . یه روز سپهر اومد بخش ما، تا امیر حسین رو دید رنگش پرید، سریع از در رفت بیرون. شب توی خونه خیلی عصبانی بود، با من دعوا کرد، گفتم چرا اینجوری میکنی؟ طفره می رفت و جواب نمیداد، هر چی اصرار میکردم بی نتیجه بود، فقط یه جمله رو تکرار میکرد: "باید اخراجش کنی، همین!"

وای خدایا دوباره جر و بحث کردیم، این بار سر اینکه من نمیتوم اخراجش کنم چون باهاش قرار داد بستم. این حرف من سپهر رو خیلی عصبانی میکرد. حق با من بود، ای کاش کسی الان پیدا میشُد که به من بگه حیوونکی! بعد از این جریان کم کم رابطه مون رو به سردی گذاشت، توی شرکت کماکان کار میکردیم، سپهر رو کمتر از قبل می دیدم، حتی میشُد منتظر من نَمونه و تنها بره خونه، کم کم بچه ها فهمیده بودن ما با هم مشکل داریم، مشکل داریم؟ چرا؟ من که کار اشتباهی نکرده بودم...

Copyright ©هیولای درون

===========================================

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبلی: اول - دوم - سوم - چهارم - پنجم

...بهش گفتم سپهر باید فکر کنم، از ابراز علاقه ات ممنون، ولی مطمئنا خودت هم میدونی که باید فکر کنم، توقع نداری همین الان بگم بله. لبخند زد، وای خدا چه شب سختی بود. فردا اومد و از من دو هفته مرخصی گرفت، می گفت اینجوری بهتره، این شکلی راحت تر میتونم فکر کنم.

آدمها یه مواقعی از بعضی کارهای بقیه خیلی خوششون میاد، من هم همینجوری شده بودم، توی دلم از کارش کیف کرده بودم، چقدر به فکر راحتی منه! نه؟ خیلی با خودم فکر کردم، دیگه سپهر رو خوب میشناختم، پسر فوق العاده ای بود، گفتم که، خیلی عمیق بود. با آتوسا دوستم که از خواهر بهم نزدیک تر بود مشورت کردم، بهم میگفت بگی نه خیلی خری! روزها میگذشت و میگذشت و من فکر میکردم و فکر میکردم، یه هفته گذشته بود که با سپهر تماس گرفتم و توی همون کافی شاپ همیشگی قرار گذاشتم، برای ساعت هفت.
حدود ساعت شش و نیم رسیدم به کافی شاپ، میخواستم دقیق باشم، اینجوری بهتر به نظر میرسید، تا هفت صبر کردم، مونده بودم چه جوری بهش جواب بدم، راس ساعت هفت رفتم داخل، وای خدا جون سپهر که سر جای همیشگی نشسته بود! فکر میکردم من زودتر میرسم و اون حتما دیر میاد. بالاخره وقتش شده بود، دوست داشتم یه جور خاصی بهش جواب بدم ولی نمیگذاشت که. تا نشستم گفت فکرهات رو کردی؟ گفتم علیک سلام و نشستم. سلام کرد و معذرت خواست، گفت پروانه بگو دیگه جوابت رو، دارم روانی میشم خب... حیوونکی! دلم براش میسوخت، چه اضطرابی داشت، من هم این وسط دلم میخواست یه کم شوخی کنم! به هر حال اینجوریه دیگه، گفتم جواب من یه کلمه دو بخشیه؛ داد زد یعنی نه؟ از خنده ضعف کرده بودم، بنده خدا از استرس یادش رفته بود بله دو بخشه، نه یک بخش! بالاخره بله رو گفتم و قرار شد با خانواده بیاد و از من خواستگاری کنه.
وای خداجون! چه دورانی بود، خواستگاری که یه مسئله پیش پا افتاده بود، فقط برای آشنایی خانواده ها، ما همدیگه رو انتخاب کرده بودیم. نامزدی نداشتیم و از همون اول عقد کردیم، خاطره های خوبی دارم از اون دوران، خیلی خوب... سر سفره ی عقد، وسط اون همه گرما و استرس و حرارت، برقها رفت، اینقدر همه جا داغ شده بود، اینقدر عرق کرده بودم که آرایشم خراب شد، سپهر ناقلا کلی مسخره ام کرد. عروسیمون مثل اکثر عروسی ها بود، توی یه سالنی وسط شهر، ولی بارون گرفت، شب عروسی من بارون گرفت، اون هم چه بارونی، خدایا خیلی خوب بود، خیلی رویایی بود! برای ماه عسل یه ایرانگردی کوچولو رفتیم، برگشتیم و زندگی مشترک رو با هم شروع کردیم.
چند ماه اول خیلی خوب بود، خیلی شیرین بود، سپهر به نظر همونی میرسید که من میخواستم، مَرد، مهربون، آروم، مهربون، محکم، مهربون، مهربون و مهربون! همیشه من رو عسلم صدا میزد. توی شرکت، پروژه های اصلی معمولا دست سپهر بود، با هم کار میکردیم و همه چیز خیلی خوب پیش میرفت. یادم میاد که سر یکی از پروژه ها، اینقدر کار سنگین بود که شب رو توی شرکت میخوابیدیم ... اممم ... البته یعنی میخوابیدم. گاهی میشُد که سپهر دو شبانه روز تمام در حال کار باشه.
سال دوم زندگیمون بود که من باردار شدم، نمیخواین بهم تبریک بگید؟ وای خدا جون! قرار بود مادر بشم، داشتم از خوشحالی بال در می آوردم، مونده بودم چه طوری بهش خبر بدم؟ یاد خواستگاریش توی کافی شاپ افتادم، آره! همین جوری خوبه، همین جوری باید بهش میگفتم. شب توی خونه سرم رو روی شونه هاش گذاشته بودم و با موهام بازی میکرد، سرم رو خم کردم طرفش و گفتم آقا سپهر شما قصد نداری پدر بشی؟ با تعجب نگاهم میکرد، ساکت بود، بهش گفتم خیلی خوب آقای روزبهانی! شما به زودی پدر میشین! اول یه لبخند زد، بعد کم کم خندید، آخر سر هم با تمام وجود قهقهه میزد، قهقهه میزد و من رو میبوسید، بوسه ها و خنده هاش شیرین بودن، شیرین! دیوونه ی من! خیلی خوشحال شده بود!
یک ماه بعد تولد من بود و اولین اتفاق تلخ زندگیمون اینجا رقم خورد... وای خدایا فکر نمیکردم همچین چیزی باعث بشه با هم جر و بحث کنیم... حالا اصلا چی شده بود؟ شب تولد من بود، یه جشن کوچولوی سه نفره گرفته بودیم، من و سپهر و بچمون. وقتی فکر میکنم دلم میسوزه، آخی! حیوونکی کلی زحمت کشیده بود و متفاوت ترین چیزی رو که میتونست برام خریده بود، مجموعه کامل و اورژینال فیلم های ژان لوک گدار. تعجب کرده بودم، گفتم سپهر اینا چیه؟ گفت همونیه که هست، فیلم های گدار دیگه، کارگردان مورد علاقه ات!
وای خدا چه حماقتی کرده بودم، چه جوری اینقدر دقیق همه چیز رو یادش بود؟ مِن و مِن میکردم، چهره سپهرم هر لحظه بیشتر مشوش میشد، اضطراب داشت، میگفت "کار بدی کردم؟ معذرت میخوام فقط تو حرص نخور پروانه، میرم پسشون میدم فدات شم! عسلم! چی شده، آخه چرا به هم ریختی؟" مجبور بودم، هم مجبور بودم و هم مجبور شدم بالاخره راستش رو بگم؛ "سپهر، اشتباه از من بود، اگه اینقدر از بعد ازدواج سرمون صبح تا شب و شب تا صبح گرم کار نبود، اگه اینقدر برای علایق هم بی وقت نبودیم، اگه اینهمه توی زندگیمون غرق نمیشدیم، اینجوری نمیشد..." دستهای سپهر میلرزید، خیلی نگران بود، نمیدونست یهو چی شده که شب تولد عشقش به هم ریخته؛ "سپهر من اصلا گدار رو نمیشناسم، کافکا رو نمیدونم کی هست اصلا! چخوف برام مهم نیست، این چیزها علایق من نیست! تو خیلی عمیق بودی سپهر! خیلی میدونی سپهر! من فقط ... فقط دوست داشتم مثل تو باشم، دوست داشتم بهتر به نظر بیام، پیچیده تر، عمیق تر، سپهر تر!" لرزش دستهاش قطع شد، صورتش پر از غم شد و نگاهم میکرد. "سپهر من بهت دروغ گفتم، همه ی اون حرفهای کافی شاپ الکی بود، دروغ بود، ببخشید، ببخشید که رنجوندمت، ببخشید که دروغ گفتم..." آروم از روی صندلی بلند شد، هدیه ویژه اش رو برداشت و رفت سمت آشپزخونه، بدون ذره ای خشونت فیلمها رو انداخت توی سطل آشغال، اینجا بود که اشکهام دونه دونه و درشت سرازیر شدن، میدیدم که مَردَم رو نا امید کردم، میدیدم که انگار شکسته و در مونده باشه، از آشپزخونه اومد بیرون و بدون هیچ حرفی رفت توی اتاق مطالعه، برق رو خاموش کرد، در رو بست و خوابید. من حتی فکرش رو هم نمیکردم از این مسئله این طور رنجیده بشه، ولی اون چند روز باهام حرف نزد، چندین بار ازش معذرت خواهی کردم ولی قبول نکرد تا اینکه یه روز خودش اومد و من رو بوسید، انگار یادش رفته بود ... بله دیگه، زندگی جریان داشت!

Copyright ©هیولای درون

===========================================

  • هولدن کالفیلد

قسمتهای قبلی: اول - دوم - سوم - چهارم

من پروانه ام. داستان من با به دست آوردن بهترین موقعیت زندگیم شروع میشه، وای خدا جون! چقدر خوشحال بودم، بالاخره تونستم شرکتم رو افتتاح کنم، همیشه آرزو داشتم که این شرکت رو داشته باشم و حالا به آرزوم رسیده بودم. من از اون دخترهایی نبودم که بشینم یه گوشه و گریه کنم، من میجنگیدم! حس خوبی داشت، افتتاح شرکت رو میگم! فقط یه مشکلی داشتم و اون کمبود نیروی کار متخصص بود، اینجا بود که من و سپهر به هم رسیدیم. پسر خوبی بود، خیلی دقیق بود، کارهاش رو به موقع تحویل میداد و کم حرف بود. خجالتی؟ نه بابا خجالتی چیه؟ ذاتا کم حرف بود!

یه چند ماهی از ورود سپهر گذشته بود که کم کم پروژه هاش به مشکل خورد، یکی بعد از اون یکی، مشکلات هم عجیب تر و پیچیده تر از هم، گاهی مشکلمون اونقدری عجیب بود که شک میکردم نکنه یکی از پرسنل میخواد سپهر رو پیش من خراب کنه؛ برای همین چیزها بود که خودم مجبور میشدم شخصا دخالت کنم.مثلا سر یکی از کارهامون کل سیستم ها با هم ارور می دادن، ارور که رفع شد تازه فهمیدیم اول مشکلاتمونه، همه اطلاعاتمون از دست رفته بود، رفتیم سراغ نسخه پشتیبان، اجرا نشد! وای خدا! فقط یک هفته من و سپهر دو نفری داشتیم اطلاعات رو ریکاوری میکردیم، خیلی سخت بود! بعد از همین قضیه بود که من رو به یه قهوه دعوت کرد، عادت نداشتم با کارمندهام برم بیرون، گفتم نه آقای روزبهانی ممنون! اخم کرد و گفت خیلی ناراحت میشه اگه دعوتش رو رد کنم، بعد خندید و گفت این قدری ناراحت که ممکنه استعفا بده! خنده ام گرفته بود، استعفا به خاطر یه فنجون قهوه، همینطور اصرار از سپهر و انکار از من بود، تا اینکه بالاخره حرفش به حرف من چربید و قبول کردم.

یه کافی شاپ نزدیک محل کارمون بود، رفتیم همونجا و این شروعی شد به ارتباط ما با هم. از من پرسید که چی سفارش بدم؟ گفتم اومدیم قهوه بخوریم! تقریبا تا وقتی قهوه ها برسه ساکت بود، سفارشهامون رو که آوردن یهو فنرش در رفت و شروع کرد به حرف زدن، وای خدا جونم چه پسر با نمکی بود، تا حالا اینجوری ندیده بودمش. با هیجان زیاد از آخرین کتابی که خونده بود حرف می زد، منم گوش میدادم. چه پسر عمیقی بود، منم دوست داشتم مثل اون باشم، از این دغدغه ها داشته باشم، دوست داشتم افکارش رو بدونم، دوست داشتم بیشتر بشناسمش.

خاطره ی اون شب همیشه توی ذهنم بود، فکر کنم از کافکا حرف زده بود، از داستانی به اسم مسخ، واقعا سپهر اینها رو میخوند؟ برام عجیب و جالب بود. بالاخره به خودم جرات دادم، آخر پروژه بعدی به یه نوشیدنی دعوتش کردم، هیچوقت فکر نمیکردم این دو سه بار بیرون رفتنمون بخواد توی شرکت جا بیفته، بعدا اینجوری شد که بعد از اتمام پروژه های بزرگمون، مهمونی میگرفتیم. این مهمونی ها همه کار سپهر بود، خودش باعث شد جشنهای اتمام پروژه راه بیفته. می گفتم که ، به نوشیدنی دعوتش کردم، رفتیم و گپ زدیم، این بار آماده رفته بودم، هر چی در مورد ادبیات و سینمای غرب و اینها میتونستم ، پیدا کرده و خونده بودم. دوست داشتم مثل خودش باشم. با هم حرف میزدیم و از همه چیز میگفتیم، پرسیدم آقا سپهر شما از ادبیات روسیه چیزی خوندی؟ بنده ی خدا سرخ شد، آخی حیوونکی! تا حالا با اسم کوچیک صداش نکرده بودم، یه کمی مکث کرد و بعد گفت: آره پروانه خانم، من چخوف رو دوست دارم... اینجا اولین باری بود که من رو به اسم کوچیک صدا کرد.

دیگه با هم صمیمی شده بودیم، دوست بودیم، به بهونه حرف زدن میرفتیم همون کافی شاپ همیشگی، دیگه لازم نبود آخر یه کار باشه، جشن باشه، ما هر وقت که حوصله داشتیم بعد از کار میرفتیم و با هم حرف میزدیم. یه بار که با هم بودیم بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن، از من پرسید قصد ازدواج نداری؟ تعجب کردم، وای خدا این چه سوالی بود؟ متوجه شد که حرفش رو بد شروع کرده، اما این هم میدونست که دیگه نمیشه درستش کرد پس ادامه داد و گفت پروانه من می خوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم.

خدایا! از خجالت سرخ شده بودم، حرفش رو خیلی ناگهانی و کوبنده گفته بود. حیوونکی فکر کنم هول شده بود. به مِن و مِن افتاده بودم، خواستم بگم نه، اما حرکت بچگانه ای بود، جواب من هم یه "نه قطعی" نبود، من سپهر رو دوست داشتم؛ بهش گفتم سپهر باید فکر کنم، از ابراز علاقه ات ممنون، ولی مطمئنا خودت هم میدونی که باید فکر کنم، توقع نداری همین الان بگم بله. لبخند زد، وای خدا چه شب سختی بود. فردا اومد و از من دو هفته مرخصی گرفت، می گفت اینجوری بهتره، این شکلی راحت تر میتونم فکر کنم.

Copyright ©هیولای درون

===========================================

  • هولدن کالفیلد