Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان های هولدنی» ثبت شده است

همین که پای لعنتی اش را داخل واگن لعنتی تر گذاشت فهمیدم که آبمان توی یک جوی نخواهد رفت. آنچنان جلوی در واگن مترو؛ ورودی مقدس و افلاطونی من که باید جلوی خروجی پله برقی دار مناسب هم باشد؛ خواست خودش را کنار من جا کند که شستم، یا یکی دیگر از انگشتانم، خبردار شد که اتفاقی در راه است، وای خدا! در معبد مقدس من! خدا خودش میداند که من چقدر روی این مکعب برقی زیر زمینی وسواس و تعصب دارم. معلوم بود که در آینده ای نزدیک یا دور کلاهمان توی هم می‌رود. کتابی دست من بود و میخواندمش. جوری دورخیز کرده بود و برای پرش از بیرون مترو گرم می‌کرد انگار مسابقات المپیکی است که جایزه بردش مدال طلا و جایره باختش سقوط به دوزخ سُفلا است؛ ولی نمیدانست رقیب قدرش، راهب مترویی برای خودش در همین واگن ها و پله ها و راهروها هر هفته و هر روز المپیک و دوزخ را با هم به سخره می‌گیرد. در واگن که باز شد؛ و من همینطور سرم توی کتاب بود مثلا؛ با سرعت معمولم به سمت پله برقی راه افتادم ، سرعتش را که دیدم، البته من که سرم توی کتاب بود، همینطور به سرعتم اضافه کردم، او نه تنها معبد مترویی مرا در هم ریخته بود که بلکه نیت داشت در اجرای مراسم آیینی من هم خلل وارد کند، نفر اول که رسیدم روی پله برقی، به سمت ناکجا آباد، یک جایی آن بالای پله برقی بین سقف و تابلوها، لبخندی فاتحانه زدم. مست از پیروزی بودم؛ و باید شاهد باشید که نگارنده ی مست آنچنان اخمی بر صورت داشت که اگر عابری از سمت مقابل نگاهش میکرد،یا بیایید ادای راوی بودن در نیاوریم، نگاهم میکرد، یکی از سه حدس اولش در مورد وضع من، بازگشت از نبردی تلخ فرجام بود و دو حدس دیگرش مرگ عزیزان و خواندن زورکی کتابی از مصطفی مستور؛ که ناگهان دشمن بی اخلاق از روی پله های برقی دو تا یکی گذشت و از کنارم عبور کرد. او، آن پلید چموش بد طالع، پیروزی ام را در هم شکست و قاعده ی بازی را خراب کرد؛ و خدا باید شاهد باشد که اگر روزی باز کسی قاعده ی بازی خودساخته ی مرا که میدانم میداند و بازی‌اش کرده است خراب کند، من هم جدی جدی خرابش میکنم، فقط ای کاش همین خدایی که الان داریم اینهمه شاهدش میگیریم و ازش تقاضای دادرسی و ویدئوچک داریم در آن تاریخ فرضی خودش  این قیدهای مسخره ی اجتماعی را از هم بگسلاند که من راحت خرابش کنم؛ او پس از لوث کردن فتح الفتوحم از میدان دید من، و میدان توجهم، و اگر میدانهای دیگری داشتم از آن میدانها هم، خارج شد.

بعد من؛ که طبیعتا رنگی قهوه ای بر سر تا پای دستاوردهای مترویی‌ام زده شده بود سلانه سلانه و همانطور که کتاب میخواندم به سمت بیرون حرکت میکردم، آن آخرهای فکرم حواسم پیش یک نخ سیگاری بود که در ته پاکت حضور دارد؛ و خب کشیدن سیگار هم رسوم خلل ناپذیر خودش را دارد که باید به موقعش فراهمش کرد؛ رسیدم به مغازه ی مترو، از همین سوپرمارکت هایی که خیلی غمگین صرفاً در یک گوشه ی خالی حضور دارند؛ این جا را استثنائاً مسابقه ای نداشتم چون حقیقتا خرید کردنم از این مغازه یکی از بزرگترین خیانتهای آیینی من به مناسک سیگار کشیدن بود، و به خاطر این گناه نابخشودنی ممنون از تو مسافرِ رقیب پلید! از پسرک پرسیدم که "دلستر تلخ داری؟" و او جواب داد "یکی دارم، شاید برده باشن!" خندیدم؛ و چقدر ذوق داشتم که دارم یکی از شوخی های کلامی جذابم را رو می‌کنم؛ و گفتم "اگر داشتی، چرا میگی داری؟"؛ و سرمستانه خنده ام را ادامه دادم؛ پسر هم خندید؛ که باعث شد در جا بشود  محبوب ترین انسان روز برای من، مرهم زخمهای التیام نیافته ی مسابقات المپیک درون متروییِ ویران شده، مسیح از معراج برگشته ی نوجوان من، و البته همین جا باید بدانید که نگارنده هرگونه علاقه با ریشه های فرویدی به پسران نوجوان را شدیدا تکذیب می‌کند؛ گفت که "نمیدونم! نگاه کنید شاید باشه" البته قبل از دستور واضح و بدیهی اش؛ که اگر بهترین آدم روز برای من نبود حتما به رویش می آوردم؛ من شخصا عملیات کنکاش را آغاز کرده و با موفقیت به پایان رسانده بودم. بطری را سمتش گرفتم و گفتم "پیچی نیست، بازش کن لطفا" و بعد کتابم را؛ با وسواسی خاص، جوری که نه عطف خم شود نه لبه ها نه کاغذ ها و نه هیچ جایی تا بخورد؛ روی پیشخوان گذاشتم، حساب کردم، دلستر را گرفتم و از مغازه خارج شدم، چند قدم که رفتم یادم افتاد که کتابم را همانجوری در آن حالت مقدس روی پیشخوان جا گذاشته ام، اصولا بر خلاف روزگاران دور که هیچ چیز را هیچوقت فراموش نمیکردم، مدت مدیدی است که همیشه همه چیز یادم می رود؛ یک بار حتی بعد از رسیدن به محل کار فهمیدم که خودم را در خانه جا گذاشته ام، کور شَوم اگر دروغ بگویم! برگشتم کتابم را برداشتم و رفتم سمت خروجی، روی پله برقی خروجی سیگار را روی لبم گذاشتم و همزمان جوری موضع گرفته بودم که نکند کسی از پشت سرم بیاید و دو تا یکی پله ها را رد کند، نه دیگر! این بار سد محکمی به نام من وجود داشت! اینجا باید به عنوان راوی اضافه کنم که میدانم خیلی سخت است تحمل اینهمه جزییات و جملات معترضه و از اتمسفری که در حال حاضر اطرفم حس میکنم واضح است که این جزییات صدای اعتراض شما را هم در آورده است، اما باید بدانید که به هر حال من راوی هستم و خب شما داستان من را میخوانید، یعنی اینقدری تحمل کرده اید که تا اینجا رسیده اید و حالا میخوانید که راوی داستان در مورد جزییات بی نهایتی که به کار میبرد به شما توضیح میدهد، همین یعنی اگر تا اینجا را خوانده اید پس با این جزییات هم کنار آمده اید و من وظیفه‌ی اخلاقی خودم میدانم به شما بشارت یا خبر یا هشدار و یا زنها بدهم که تا آخر داستان همین بساط را داریم، یا شما تا اینجا را نخوانده اید که اصلا من دلیلی نمیبینم بخواهم به شما توضیح بدهم، چون منطق حضور نداشتن شما در این سطور خودش در واقع نقض غرضی است بر لزوم توضیح. در واقع علاوه بر این موضوع که خواستم با توضیح دادن در مورد جزییات، باز هم جزییات ذهنم را روی کاغذ بیاورم، هدف دومم از این توضیحات ایجاد فضای مثلا دمُکراتیک، خاکی و متواضعانه؛ و خدا می‌داند کاملا دروغین و نمایشی؛ بود و بس! رفتم گوشه ی بیرونِ ایستگاه مترو؛ چه ترکیب غریبی، گوشه‌ی بیرون (یکی دیگر از همان جزییاتی که دوستش دارید!)؛ سیگارم را با فندکم؛ که نام مشخصی دارد و نامش را بنا به ملاحظاتی که در این مقال نمیگنجد نمیتوانم بگویم؛ روشن کردم. گفتم در این مقال نمیگنجد! ببینید حتی جزییاتی هم هست که من معتقدم در این مقال نمیگنجد و زحمتش را از سر شما کم میکنم، حتی اگر به بهانه ی مقالی دو کلمه ای که نمی‌گنجد، دو سطر کامل از مقال دیگری صحبت کنم و بگنجد! سیگارم را که با دلستر مزه مزه میکردم؛ یعنی نه که سیگار را مزه مزه کنم، سیگار را میکشیدم و دلستر را مزه مزه میکردم؛ جوانک دیگری آن نزدیکی ها وظیفه ی خوردن بادام زمینی بسته بندی شده را به اساطیری ترین شکل ممکن؛ همان شکل غیر قابل باوری که در آن پسرهای مو فرفری ته ریش قشنگ تبلیغاتِ همین محصول آن را میخورند؛ می‌خورد. حس کردم مسابقه ی دیگری آغاز شده بنابراین تلاش خودم را برای اول ترک کردن گوشه ی بیرون مترو شروع کردم، البته پسرک هم خوردن آن چهار عدد بادام زمینی را زیادی طول و تفصیل می‌داد اما آخرهای کار بودم که حس کردم این جوان با سبکی مانند "هایله گیبر سیلاسی"؛ و اگر ایشان را نمیشناسید دونده ی افسانه ای ماراتُن؛ آخرهای مسابقه را آنچنان جدی میگیرد  که نفر اول هر لحظه بیشتر پی می‌بَرَد "اجسام از آنچه که در آینه می‌بیند به او نزدیکترند". آمدم سیگارم را خاموش کنم و بروم که ناگاه از جایش بلند شد، آماده می‌شدم برای دومین شکست پیاپی خودم؛ البته اولی را بُردم اما رقیبم قاعده را رعایت نکرد؛ مویه کنم که دیدم جوانک تازه سیگاری گیراند و رفت گوشه ی بیرون‌تر از گوشه ی بیرون من و مشغولش شُد. من هم؛ صدایش را در نیاورید، خیلی متقلبانه؛ بُرد خودم را اعلام کرده و به سمت خانه راه افتادم.

همین جا از همه ی خوانندگانم تشکری مبسوط دارم که تا اینجا من را همراهی کرده اند، راستش را بگویم اگر راوی ای به این حد متکبر داستانی را برای من تعریف کند، قطعا پای داستانش نخواهم ماند، شاید دلیل اینکه شما مانده اید و من نمی‌مانم همین باشد که شما چنین تکبری ندارید و منِ راویِ دانای مطلق چرا! و چون من خودم یک پا راویِ دانای مطلق هستم حضور یک عدد راویِ دانای مطلقِ دیگر را بر نمیتابم. به هر حال اینجا و قبل از تمام کردن داستان لازم است از شما؛ که خدا میداند چقدر دوستتان دارم؛ تشکر کنم. و حالا چون تشکر را یک پاراگراف جدا کرده ام؛ و به این دلیل اصلی تر که پاراگراف قبلی خیلی خیلی غول بود؛ برای ادامه ی ماجرا باید به پاراگراف بعدی برویم.

این هم از پاراگراف بعدی! در مسیر خانه یک مسابقه ای را با خودم شروع کردم؛ چون مهم اصالت مسابقه است نه داشتن رقیبی برای مسابقه دادن؛ که باید کتاب را به صفحه ی مقدس 145 برسانم، حالا اینکه چرا صفحه ی 145 مقدس شده تنها دلیلش این است که من راوی هستم، تکبر و تبختری مثال زدنی هم دارم، چیزی که در سرتاسر این روایت بوی تعفنش را همه‌تان احساس کرده اید، و بنابراین مِیلی نیم نارسیستی نیم سادمازوخیستی به جلوه گری ادبی و نمایاندن قدرتم هم دارم، و به همه ی این دلایل تصمیم گرفتم با فتوایی متقن و غیرقابل برگشت صفحه ی 145 را تقدیس کنم. سر کوچه‌مان بودم که به این صفحه رسیدم؛ می‌دانید خواندن کتاب در پیاده رو خیلی سخت است چون باید حواستان را به همه جا بگذارید، بنابراین مجبور شدم هر جمله را چندین و چندبار بخوانم؛ پس از تمام شدن ماموریتِ رسیدن به ظهور 145 قُدسی، کتاب را با اطواری مثال زدنی، همانطور که از یک راوی متکبر و متفرعن بر می‌آید، بستم، آن را در دستانم نگاه داشتم و همچون چنگیز مغول بر دروازه های نیشابور؛ بلاتشبیه البته؛ روبروی در ایستادم؛ جزییاتی روشن و غیرضروری که بسیار پر طمطراق ادایش کردم؛ کلید را انداختم؛ یکی از آخرین بدیهیاتی که می‌توانم به صورت جزئی رویش مانور بدهم؛ در را باز کردم؛ باز هم یکی دیگر از آخرین ها؛ و وارد خانه شدم؛ و اینکه وارد خانه شدم آخرین مسئله ی جزیی‌ای بود که به آن پرداختم. اما حالا که فکر میکنم بر اساس آن طرح داستانی به درد نخوری که در ته ذهنم داشتم قرار بود داستان را با "وارد خانه شدم" تمام کنم، که این پایان را فدای علاقه وافرم به جزییات بحث کردم. و حالا که کار به اینجا رسید در همین لحظه ابتدا به عنوان راوی از شما بابت این مسئله عذر میخواهم؛ معذرت! دوم آنکه همین جا با شما خداحافظی می‌کنم؛ خدانگهدار! و سوم اینکه برای چند ثانیه هم که شده؛ حتی در حد همین چند ثانیه ی آخر؛ حضور خودنمایانه و زننده ام در سرتاسر متن را تمام میکنم و مانند یک راوی کلاسیک آرام و متین، روایتم را با کوتاه ترین پاراگراف این داستان؛ در حد نیم خط؛ به پایان می‌رسانم.

روبروی درایستادم، کلید را انداختم، در فلزی را باز کردم و وارد خانه شدم.

پایان

پ.ن: برای "بادی" نویسنده ی با قریحه، طناز، وراج، پرحرف و دوست داشتنی و ترسوی خانواده ی " گِلَس" که شوق نوشتن را دوباره در سرم انداخت.

  • هولدن کالفیلد

روزی از همین روزها، من به سراغ شما می آیم!

آن روز منتظر من نیستید، هیچ وقت منتظر من نبودید! واقعیت این است که ترجیح می دهید من را هیچ گاه نبینید... اما دو صد افسوس برایتان که اوضاع متفاوت از این هاست که می گویید! من بالاخره به سراغتان می آیم! می آیم و یقه تان را می گیرم!

شما در جریان نیستید که نباید با من چشم در چشم بشوید، و چون این را نمی دانید خیره به من زل می زنید و این یعنی ... آغاز پایانِ شما! در چشمان من خودتان را می بینید، وحشت می کنید، از من؟ نه! از خودتان! از هر آن چه هستید و هر آن چه قرار است باشید، رنگ از رویتان می رود! زرد می شوید، سنگ می شوید، لرزه هایتان تمام می شود و آرام خواهید شد... اینجاست که قطره ای اشک از چشمان بی روح شما به پایین می غلتد...

بعد از اولین اشک، تنها یک سوال از شما می پرسم... چه سوالی؟ نمی دانم! از کجا سوالم را پیدا می کنم؟ این سوال من نیست! سوال شماست، سوال با قطره ی اشکی از چشمتان پایین می آید... سوال را خودتان طراحی می کنید و من برایتان می خوانم...

می پرسم... شما دیگر روح ندارید ، اما هنوز زنده اید و چون زنده اید فکر می کنید و چون فکر می کنید دوست ندارید جوابِ واقعیِ این سوال را بدهید، ولی چون هنوز هم فکر می کنید، شک می کنید که من از کجا سوالی را یافته ام که... و چون این شک را دارید، می ترسید با جواب غلط بلایی سرتان بیاورم... اشتباه می کنید! من بلایی سرتان نمی آورم. اگر به سوال پاسخ صحیح ندهید ، خودتان می میرید!

اینگونه می شود که من ، بدون این که خودم بخواهم، میلیون ها و میلیارد ها انسان را کشته ام، چرا حقیقتش را نمیگویید؟ چرا...

می دانید، نقطه ضعف من آدمهای کور هستند... کسانی که نمی بینند... اگر چیزی برای پنهان کردن دارید لطفا هر چه سریعتر از شر چشمانتان خلاص شوید، شاید شما طعمه ی بعدی من باشید...

تا روز دیدار...

  • هولدن کالفیلد

سوپر مارکت کوچکی هست در متروی صادقیه، یکی از چندین سوپر مارکت. معمولاً دختر جوانی پشت دخلش می ایستد، دختر کُرد است، یقینا کُرد و این را می توان از صحبتهای کردی اش با همکاران فهمید. درشت است اما چاق نیست، بر عکس کاملا متناسب به نظر می آید، احتمالا برای دختر بودن مقداری قد بلند است، رنگِ پریده ای دارد، صورت با نمکی دارد، بیش از همه یک بی تفاوتی ازلی در صورتش دارد، انگار هیچ چیز در هیچ وقت مهم نیست، شکل چهره و نگاه دختر به آدم حس مهم نبودن، حس کوچک بودن میدهد و نهایتاً دختر مقنعه اش را جورِ قشنگی می بندد، پسر بار اول از همین مقنعه خوشش آمده بود. اخیرا دختر روزهای فرد هر هفته، حوالی ساعت هشت شب، حتما و بدون رد خورد پسر را میبنید، باید پیش خودش فکر کند که این پسر حتما داستانی دارد، آخر پسر مثل داستانها رفتار می کند، اصلا جان می دهد برای داستان داشتن، حتی اگر دختر به این فکر نکند من فکر میکنم که باید فکر کند. اینجوری است که پسر داخل سوپر مارکت می شود، هدفونش را از گوش در می آورد و موسیقی را قطع میکند، مثل همیشه می رود سمت یخچال و همزمان می پرسد که آیا دلستر تلخ هست یا نه؟ هر بار با جواب منفی اخم میکند و یک دلستر هلوی قوطی بر میدارد، می آید سمت پیشخوان، کیفش را باز می کند و کتابی که در دست دارد را پس از قرار دادن نشان کتاب در صفحه، در کیف می گذارد؛ همیشه این کار را میکند، هر بار، دختر همیشه پسر را با کتاب می بیند، احتمالا فکر می کند این پسر کِرمِ کتاب ترین موجود بشری است، اما نیست. بعد پسر از دختر می خواهد لطفا دلستر را باز کند، این خواهش برای مواقعی است که جای دلستر قوطی، شیشه برداشته باشد. دختر نمی داند چرا پسر اینقدر روی تلخ بودن دلستر اصرار دارد، باید برایش جالب شده باشد، البته نه از همان اول؛ بعد از باز کردن شیشه، پسر پول خریدش را پرداخت میکند، بقیه را هر چقدر باشد در کیف پولش میگذارد، جز یک پانصد تومانی که داخل کاپشنش قرار می دهد. و بعد دقیقا از همان راهی که داخل مترو شده خارج می شود، حدودا ده دقیقه بعد باز دیده میشود که از جلوی درب سوپر مارکت میگذرد و به داخل ایستگاه وارد میشود.

یک بار پسر آمده بود داخل و نوشیدنی هزار تومانی خواسته بود که مجبور نشود تا دستگاه خودپرداز برود و دختر به او کوکاکولا فروخته بود، یک بار هم برای پسر که یقین داشت آنها هنوز دلستر کلاسیک ندارند درون یخچال را گشته بود و خب آنها نداشتند، بار آخر پسر که نشان کتابش را روی صفحه قرار میداد، دختر انگاری که از دیدن نشان کتابِ جالب پسر خوشش آمده باشد گفته بود "چه حرفه ای!" و پسر جوری رفتار کرده بود که انگار نشنیده است، اما هم شنیده بود هم یکّه خورده بود، واکنشی نشان نداد چون اصلا فکر نمی کرد در اقیانوس بی تفاوتی و نادیده گرفتن دختر مورد محاسبه باشد، پسر هم خوشش آمده بود، اما اصلا چیزی نگفته بود، یا واضح تر که فکر کنیم چه باید میگفت؟ بار آخر پسر نخواسته بود که قوطی را باز کند، خودش در باز کن را آورد و گفت بده تا برایت بازش کنم، جواب پسر این بود که این بار پیچی است، درب قوطی را میگفت؛ و احتمالا این لعنتی ترین و بی موقع ترین درب قوطی پیچی تمام تاریخ تولید درب های قوطی پیچی بوده است!

دختر باید فکر کند که این پسر حتما داستانی دارد، حتی اگر هیچ فکری هم نکند - که منطقی هم هست - حالت درستش این است که فکر کُند. پسر انگار داستانی دارد، پسر همانند قصه ها رفتار میکند، شکل کسانی که قصه ای پشت سرشان هست.

یعنی دختر در مورد من چه فکری می کند؟

  • هولدن کالفیلد

اینجوری ها هم نیست که شیر از اول خودش رفته باشه سلطان جنگل شده باشه که! کلی رقیب ریز و درشت داشته و کلی افراد شایسته که خودشون عطای خدمتگزاری رو به لقاش بخشیدن و کنج عزلت گزیدن و به زندگیشون در سکوت ادامه دادن، بعضی هم مثل عقاب اصولا معتقد بودن "جنگل کیلو چنده؟ اگه بالش!!! رو داری بیا آسمون!" و ما اصولا میگذریم از گربه که خودش رو سلطان کل هستی میدونه و مارمولک که... بگذریم!!!

اما اخیراً مدرک خیلی معتبری به دستم رسیده* که چرا توی این همه حیوون، خر سلطان جنگل نشد! بله "خریت" دلیل اصلیشه و این رو همه میدونیم، اما مهم اصل داستانه که الان براتون تعریف میکنم...

توی این مدرک تاریخی اومده که ... ببر توی کافه ای با مدیریت عروس دریایی کار میکرد، در مورد اینکه عروس دریایی چرا توی جنگل کافه داشت و چه جوری بیرون آب زنده بود مدرکی در دست نیست... القصه، توی این کافه ، میمون و روباه و شغال کار میکردن و بقیه حیوونها مشتری بودن، با این تفاسیر که خر توی این کافه، مخلوقِ شناسی بود و برای خودش برو و بیایی داشت. یه روز عروس دریایی که از شرایط کساد بازار و نون آجر به تنگ اومده بود، از ببر مشورت میگیره در مورد ایرادهای کافه، ببر هم هر چی در چنته داشته میگه و آخرش اضافه میکنه که "وضعیت توی کافه خوب نیست، من باید توی محل کارم بتونم درست کار کنم، میدونم خر نیت بدی نداره ولی کارها و دخالتهاش گاهی توهین آمیز میشه"...

مدرک تاریخی ما به اینجا که میرسه کمی سوختگی داره، احتمالا توی قسمت از دست رفته به مذاکرات نفس گیر خر و عروس دریایی در مورد شرایط کافه اشاره شده که متاسفانه ما بهش دسترسی نداریم.

روزی از روزها برای عروس دریایی مشکلی پیش میاد و از کافه میره تا به مسائلش رسیدگی کنه، همزمان هم خر میاد کافه، میبینه عروس نیست، باهاش تماس میگیره و عروس دریایی بهش میگه "بچه ها کارها رو مدیریت میکنن ، شما به خودت زحمت نده بچه ها ردیفن!" تلفن که تموم میشه خر میاد پشت کانتر، رو به ببر میکنه و میگه "ععععععععر ععععععععر! دهن مهنت رو میکوبم به آسفالت بچه عر عر!!! نبینمت این عرهااااااااا!!! دارم ععععععرات!!! ععععععععر عر!!!" ببر هم که "خر" نیست، میگه "استاد چی شده؟ از چی ناراحتی؟ بگو ببینم" اما خر مثل گاو سرش رو میندازه پایین، دو تا جفتک پرت میکنه و از کافه میره بیرون...

توی مدرک اشاره های مبهمی شده که گویا خر و عروس دریایی تماس تلفنی دومی داشتن که یه سری عر عر بی دلیل هم اونجا رد و بدل شده!!!

متاسفانه بقیه مدرک کاملا منهدمه، تا وقتی میرسه به انتخابات ریاست جنگلی که خر تبلیغات عظیمی راه انداخته بوده تا سلطان جنگل بشه اما... شورای نگهبان جنگل، با استناد به این خریت بزرگ و بی دلیل، توهین و افترای بی دلیل، عر عر بی دلیل، جفتک بی دلیل و دیگر مسائل بی دلیل خر رو رد صلاحیت میکنه تا در انتخاباتی نزدیک شیر، یوزپلنگ ایرانی رو شکست میده و سلطان جنگل میشه.

گویا فرهنگستان زبان جنگلی با استفاده از همین وقایع، در اون روزگاران قدیم، کلمه "خریت" رو میسازه که به معنی کار بی دلیل احمقانه استفاده میشده و این روزها، پس از قرون و اعصار فراوان هنوز در بین آدمیان کاربرد فراوونی داره...

*بر اساس یک داستان کاملاً واقعی

  • هولدن کالفیلد

صبح از خواب بیدار میشم، گفتم صبح! اصلا اینکه بشر تصمیم گرفت صبح ها بیدار بشه بره سر کار از احمقانه ترین تصمیمهاش بوده، باید همه بعد از ساعت سه بعدازظهر کار رو شروع میکردن تا حوالی نُه شب! همیشه سخته برام صبح بیدار شدن و معمولا بداخلاقم اول صبح رو! میگفتم، صبح بیدار میشم و بعد از شستن دست و صورت میرم برای صبحانه، اوقاتم تلخه چون دیشب تیم مورد علاقه ام باخته، با اخم صبحونه میخورم، دست دخترم رو میگیرم و میریم توی ماشین منتظر همسرم میمونیم، یعنی عزیز دلم اگه یه روز زودتر از من پایین باشه من خودم رو دار میزنم! از خوشحالی البته...توی مسیر به بچه ام میگم "بابایی اگه امتحانت رو الف بگیری، برات اون عروسک زشته که بر اساس یه اشتباه میگی خوشگله رو میخرم"! بچه نمیدونه ذوق کنه یا برگرده بگه زشت هیکلته، صد البته من پدرش هستم و با من اینجوری حرف نمیزنه! بعد از رسوندن بچه ام و همسرم به مدرسه و محل کار، سر خر رو کج میکنم سمت دانشگاه، اسم ماشینم خره، بی ادب نیستم!

ابتدای اولین کلاس هنوز اوقاتم تلخه، دانشجوهای نمکدونی که میدونن من طرفدار چه تیمی هستم مزه میریزن که "استااااااد! تیمتون هم که دیشب باخت" با یه نگاه غضب آلود میرم پای تخته و شروع میکنم "اگه خانمها حرفهای مهمشون در مورد رنگ لباس همدیگه و آقایون مباحثشون در مورد فوتبال دیشب تموم شده امروز مبحث سوگیری جنسی در کودک رو شروع میکنیم" دانشجوهام میدونن، اینجور حرف زدن یعنی حوصله ندارم و هر آن امکان داره حذف به قرینه حقوق استادی بشن! آخر کلاس حوصله ام کمابیش سر جاش اومده "جلسه بعد از مباحث امروز کوییز میگیرم، ضمن اینکه ما هنوز صدر جدولیم، به امان خدا و موفق باشید" و قبل از شروع هر زمزمه بی مزه ای کلاس رو ترک میکنم و میرم دفترم، کلاس بعدی و کلاس بعدترش که تموم میشه آموزش آکادمیک تمومه!

باید یه سر به کلینیک بزنم؛ اینجا جای بدی نیست، البته برای من جای بدی نیست، برای خانواده هایی که بچه هاشون به صورت مادرزادی مشکل های جدی دارن جای خوبی نیست و من درک میکنم نباید باشه، میتونم بگم تنها جایی که هر آدمی بهم فحش هم بده، بی دلیل و تنها از سر عصبانیت هم این کار رو کنه جواب نمیدم توی همین کلینیکه، البته خیلی کم اتفاق میفته... خیلی! ولی به هر حال، من درک میکنم و اگر خودم اون طرف بودم، حتما به خودم فحش میدادم!!!

عصر باید برم دنبال همسر و فرزندم دم در مدرسه، خانمم تماس میگیره که "باید بریم برای بچمون عروسکه رو بخریم" میپرسم "الف گرفت؟" میدونه که من سخت میگیرم؛ و حرفم یکیه، میگه "چه فرقی داره حالا؟" و من میگم "دوباره نه فدات شم! فرقش اینه که من میخرم و من نمیخرم، الف گرفته یا نه؟" جواب میده که "نه!" و یه جوری میگه یعنی "خاک بر سر نفهم بی احساست کنن!" چون صراحتا این رو بیان نکرده نمیتونم چیزی بگم و جواب میدم "خب پس نمیریم عروسک زشته رو بخریم، امتحان بعدی ایشالا الف میشه و براش میخریم، پنج دقیقه دیگه اونجام، خداحافظ". همیشه همینه، من از اصول کوتاه نمیام، اون از مادرانگی! گرچه حداقل توی این زمینه خاص حرف، حرف منه... نه چون خیلی مردم، نه! چون روانشناسم!

"بابایی اخم نکن" و دخترم اخم کرده، همین رو میگم و تا خونه از مسائل هر روزه حرف میزنیم، چی شد؟ چی کار کردم؟ چی کار کردی و اینها...

"عزیزم، این حلقه من کجاست؟" خیلی پیش میاد بعد از حمام حلقه نباشه، معمولا روزهایی که دخترم باهام قهره هم گم میشه، یعنی کجا میتونه باشه؟ صدا میاد "نمیدووووووونم عزیییییزم!" اینجوری یعنی حتما اونجاست! همیشه فکر میکنم اگه واقعا دست بجه نباشه شب رو باید کجا بگذرونم؟ کجا؟ هممم، احتمالا پارک روبرو، شایدم توی حیاط آپارتمان، نه! سرده! میرم توی ماشین میخوابم!

شام رو که میخوریم میگم "فردا برنامه چیه؟ بریم سینما؟" میدونم همسرم سینما دوست نداره! خودم ادامه میدم "اگه نمیخوای، بریم کافه علی اینا، هوم؟" میگه "آره آره، بریم! دلم برا خودش و خانمش تنگ شده" میپرسم "این چایی چی شد؟ راستی امشب باید بشینی فوتبال ببینی باهام، دیشب گفتی نمیبینم باز باختیم! هر وقت نیستی همینه! امشب باش حداقل اونی که میخوام ببره" نگاهم میکنه و میگه "عمراااااااا" ولی میدونم میاد ، هیچوقت نشده دو شب پشت هم نیاد برای فوتبال، هر چقدر هم که بدش بیاد! یا خوشش نیاد! یا حسی نداشتته باشه!

بازی رو میبریم، فقط به یمن وجود همسرم که کنار من خوابش برده، بغلش میکنم و میبرمش میذارمش توی تخت، یه سر به بچه میزنم، خوابه. منم میرم توی تخت، نمیخوام مسواک بزنم، شبهایی که مسواک نمیزنم فرداش باهام قهر میکنه، ولی هر شب زودتر میخوابه من مسواک نمیزنم! به این فکر میکنم که اگه مثل اون دفعه سر یه چیز مزخرف یه هفته توی خونه جنگ بشه، واقعا من توانش رو ندارم، و شکر میکنم که حداقل الان خیلی وقته وضعیت سفیده!

آخرین چیزی که شب انجام میدم ، اینه که خوابم میبره، واقعا چه توقعی دارید؟ مگه فیلمه؟ میخوابم... تمام!

  • هولدن کالفیلد

سلام آقای خدا... قبل از هر گونه سخنی خدمت شما بگویم ما خیلی سعی کردیم اسم شما را بفهمیم تا با شما محترمانه تر صحبت کنیم اما مادرمان گفت که شما هزار و یک اسم دارید و اینگونه صدا کردن شما بسیار برای ما مسئله ی سختی است، البته از "ناخدا" ممنونیم که خود به ما هوار میزند خدا نیست! اگر از احوال ما میپُرسی ملالی نیست جز دوری شما. این حاج آقای طبقه پایینی هر سال میاید خانه ی شما، اما دریغ از اینکه شما بازدید پس بدهید. پدر ما می گوید کسی که صله ی رحم نمیکند آدم بدی است. لطفا بیایید میهمانی این حاج آقا بلکه ما دم در شما را ببینیم و مشکلات خود را با شما در میان بگذاریم... و ما لیستی از اهم مشکلات خود را در این عریضه با شما در میان میگذاریم.

خدایا ما خیلی دوست داریم اینجوری با مادر علیلمان هی پیاده تا مدرسه نرویم، اگر یک ماشین به بابای ما بدهید خیلی ممنون میشویم، از این ماشین گُنده یو اس بی ها هم نمیخواهیم، از همان کوچولوها که دو تا در دارد و صندلیهایش بوی گاو میدهد کفایت میکند. خدایا ما از بس عصرها که از مدرسه به خانه می آییم جلوی این قنادی دهانمان مثل خر مش حسن باز است دچار درد مزمن عضلات فک شده ایم لطفا شما خودتان یک مقدار شیرینی به ما برسانید. لازم هم نیست شیرینی اش تر باشد، اصلا خشک هم نباشد یک مقدار شیرینی نم دار هم برای ما که بچه ی خوبی هستیم بس است. خداجان همانطور که شما خود بیش از همه بچه ی کف بازار هستید؛ از قیمت ها آگاهید، برای آن شیرینی ما نیاز به پول داریم چون یک بار که از آقای قناد شیرینی نسیه خواستیم گفت که حتی مادر ما به پدرمان نسیه ماچ نمیدهد چه برسد او به ما شیرینی!!! پس لطفا به ما پول بدهید که خودمان برویم شیرینی بخریم و به پدرمان هم قرض بدهیم تا بدهد مادرمان بلکه او هم پدرمان را ببوسد. ما وقتی از مادرمان پرسیدیم چرا به پدر ماچ مجانی نمیدهد محکم خواباند در گوش ما و از خداوند متعال برای ما جزّ جگر خواست. شما با آقای خداوند نسبتی دارید؟ آقای خدا لطفا به ما جزّ جگر بدهید، مادر ما کلا بعضی وقتها برای ابراز محبت به ما میگوید خدا جزّ جگرت بدهد، ما نمیدانیم این جزّ جگر چیست اما خیلی آن را دوست داریم و از شما میخواهیم در این زمینه هم یاریمان کنید. خدایا این چه وضعی است برای ما ساخته اید؟ فرنود با آن یک ذره سن و قد در یخچال خانه ی شان را خودش باز میکند اما یخچال خانه ی ما سالی به چهارده ماه خالی است و اصلا به ریسکش نمی ارزد آن را باز کنیم. میشود وضع ما خوب باشد تا بتوانیم در یخچال را با سری برافراشته باز کنیم؟ جناب آقای خدا که دستی در خیر دارید آیا مستحضر هستید این خواهر ما قصد ازدواج دارد؟ مگر او چه چیزی از شیما و ماندانا کم دارد که آنها باید جهیزیه ی اعیونی داشته باشند اما خواهر ما هیچی نداشته باشد، خود خواهرمان میگفت خواستگارها نمای خانه را که میبینند ترجیح میدهند همان مسیر را برگردند! پس حالا که زندگی خواهر ما گیر کار شماست لطفا جنبه داشته باشید و یک عدد جهیزیه از همان مارک پر طرفدار اعیونی به خواهرمان بدهید که به قول بابایمان دهانش را گِل بگیرد...

آقای خدا راستی شما میدایند این اوستا کریم کیست که پدر ما هی سقف را نگاه میکند و میگوید "مصبت رو شکر اوستا کریم!!!"؟ ما میخواهیم از آقای استاد کریم بپرسیم مگر ایشان کدام یکی از رودهای ایران را دارند که پدر ما اینچنین کشته و مرده مصب رود ایشان هستند؟ این آخرین خواسته ما از شما بود. فقط قول بدهید بیایید میهمانی حاج آقا طبقه پایین که ما همه این ها را به شما بگوییم...

راستی خدا جان لطفا وقتی آمدید این طرفها با ما هم آشتی کنید. مادر ما همیشه به پدرمان میگوید که به خاطر کارهای پدرمان خدا با ما قهرش گرفته، پدر ما آدم خوبی است فقط یک کم محتاط است، مادر ما فکر میکند محتاط بودن چیز بدی است و به پدر ما میگوید "خاک بر سر محتاطت مرد که همه دار و ندارمون رو دود کردی"، اما آقا معلم ما میگوید احتیاط شرط عقل است... خدایا پدر ما آدم عاقلی است و بسیار گناه دارد و سیه چُرده و لاغر و نحیف است، شما نبینید که حاج آقای طبقه پایین چغر و بد بدن است،او روزی سه وعده غذای کافی و مقوی و پر کالری میخورد!!! شما پدر ما را ببینید و دلتان به رحم بیاید ... لطفا با او آشتی کنید...

پایان

  • هولدن کالفیلد

این پست برای شرکت در بازی وبلاگی داستان کوتاه نوشته شده است.

برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید

  • هولدن کالفیلد