Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

لبخند میزد.

و من به لبخندش فکر کردم، با لبخندش رفتم توی حیاط، وقتی فوتبال بازی میکرد، موقع دویدن و دنبال دوستانش کردن، موقع فرار کردن از دست بقیه، موقع سر و کول هم زدن. لبخندش رو میدیدم، میدیدم که میخنده وقتی به دو میره سمت بستنی فروشی که بعد مدرسه یه بستنی بخره.

لبخند میزد.

نه میتونه فوتبال بازی کنه، نه دنبال کسی کنه و از دست کسی در بره، نمیتونه به دو بره سمت بستنی فروشی، فکر نمیکنم دیگه بتونه در معنای بچه مدرسه ای توی سر و کله کسی بزنه.

لبخند میزد و سادگی لبخندش، عظمت روحش حتی اگر خودش خبر نداشته باشه چه روح بزرگی داره، بی آلایشی و امید و برق نگاهش و هرچیزی که این پسر ده دوازده ساله بود حقارت بی حد و حصر من رو به رخم میکشوند.

از پله ها بالا میرفتم که توی راهروی طبقه بالا دیدمش. دو تا عصا زیر بغلش زده بود و لی لی کنان با کمک یک معلم سمت کلاس میرفت. میرفت و لبخند میزد، یه لبخند شیرینِ عظیم.

یکی از پاهای پسر، از بالای قوزک قطع شده بود.

لبخند میزد!

  • ۹۷/۱۱/۰۳ ، ۲۳:۴۷
  • هولدن کالفیلد

خاطره‌نگاری‌های یک مهارت‌آموز

آراء الحکما: جلد  (۹)

این بچه ها همیشه قدرتمند ظاهر میشن:)
جواب:
:دی
خدا بهش انرژی و توان بده از بچه های ترم بالایی ما هم یه خانومی هست که نقص حرکتی داره و با اون وجود معدل الف هست گاهی این افراد با شرایط خاص موفق تر از بقیه هستند 
جواب:
ایشالا همه اینها به درجات خیلی بالا برسن!
ای جانم‌.‌‌..
مرد بزرگ..
جواب:
آره!
طفلک بچه، یه عمر باید این پارو دنبال خودش بکشه:(
جواب:
دیگه کاریه که شده، عظمت روح رو بچسب!
ای جانم
جواب:
:| :|
  • گمـــــــشده :)
  • ای وای
    خدا کمکش کنه واقعا
    جواب:
    ایشالا!
  • آسـوکـآ آآ
  • چی باید گفت...
    آدم گاهی از بچه ‌ها چیزهای عجیبی یاد میگیره.
    خدا حفظش کنه🌷
    جواب:
    :((
    آره!
    حیف ...
    چقدر غصه م گرفت 
    جواب:
    دیگه پیش اومده دیگه!
  • بهارنارنج :)
  • :)
    جواب:
    :(