Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

اخیراً خوندن کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال اثر بزرگ اروین یالوم رو شروع کردم. حین خوندنش علاوه بر ذوق و شور و شوقی که بابت دست به یقه بودن با روانشناسی داشتم ته فکرم احساس میکردم جای یه همچین چیزی توی وبلاگم خالیه. حقیقتاً من از روانشناسی هم پراکنده نوشتم، هم دلبخواهی، یعنی اول اینکه روی موضوعی دست گذاشتم که خودم دلم خواسته و دوم اینکه هروقت دلم خواسته این کار رو کردم. اما روان‌درمانی اگزیستانسیال بهم انگیزه داد. انگیزه برای یک جور خود درمانگری نوشتاری، که به درد هر کسی ممکنه بخوره.

از این به بعد با تگ خودکاوی های یک روانشناس نوروتیک هر از چندی - حداقل یک نوشته در هر ماه شمسی - مطالبی روانشناختی مینویسم. درمانگر که خودم، مُراجع؟ خودم! از چیزهایی مینویسم که برای خودم پیش میاد و اومده. من تقریباً هر روز مدت زمانی رو به ارزیابی رفتار خودم اختصاص میدم، مخصوصاً روزهایی که توش رفتار نابسنده زیاد داشتم. اینجوری لازم هم نیست کسی از من ناراحت بشه.

جلسه اول رو شروع کنیم؟

چگونه من برای غلبه بر اضطراب از راهبردهای دفاعی و رفتاری سطح پایین بهره بردم و پس از آن چه حسی داشتم (یا) نقطه ضعفهای شخصیت معمولی.

اول.  من ایستاده بودم و اون آقایی که روبروی من نشسته بود، در واقع مایل به من نشسته بود و با کامپیوتر کار میکرد سرش به کار بود. اضطراب داشتم، یه اضطراب معقول، همون حدی از اضطراب که یک آدم در حین انجام یک کار فوری داره. یه حرفی زدم و همزمان با حرفم بی دلیل خندیدم، حواس اون آدم به من جمع نشد، یک جمله دیگه گفتم و باز هم خندیدم، و باز هم حواس اون آدم نیومد سمت من. لبهام رو جمع کردم و سعی کردم با احساس حماقتم همزیستی مسالمت آمیز برقرار کنم.

دوم. رفته بودم یک دفتر فنی برای کاری، در مورد موضوع ایکس که متنش رو به دفتر فنی دادم نگرانی خاصی داشتم، مسئول دفتر فنی یک چیزی درباره همین موضوع گفت که البته به نگرانی من هیچ ارتباطی نداشت، من کمی صبر کردم و بعد - همونطور که ممکنه حدس زده باشید با خنده - گفتم "اینهمه که به موضوع ایکس گیر نمیدن، دارن همش رو به موضوع ایگرگ گیر میدن". مسئول دفتر فنی ابداً حرفی از موضوع ایکس نزده بود، مسئله اش نبود و به حرف من کوچکترین توجهی نکرد. از وقتی اون حرف رو زدم بسیار از دست خودم عصبانی هستم، از خودم حتی خجالت میکشم.

سوم. چند وقتی در مورد موضوع آ نگرانی داشتم، یک اضطراب مبهم و مزمن، اخیراً اون مورد برطرف شد، به خودم اومدم دیدم حالا در مورد موضوع ب نگرانی دارم که گرچه محتواش به اندازه کافی از موضوع آ دور هست اما همون میزان از اضطراب رو بهم میده، بعد از برطرف شدن موضوع ب به نظرتون چی شد؟ بله! موضوع پ سربرآورد که محتواش خیلی از موضوع آ و خیلی خیلی از موضوع ب دور بود و با این حال میزانی از اضطراب رو طلب میکرد که به شدت نزدیک به دو مورد قبلی هست. و حالا موضوع ت سر بالا آورده و مثل سه موضوع دیگه اندازه مشخصی از اضطراب رو طلب میکنه.

چهارم. صبح ها که بیدار میشم - بله اخیراً صبح ها بلند میشم - بلال حبشی هستم، یک سنگ بزرگ با چندین تُن وزن روی سینه ام هست و از وقتی از جام بیرون میام اون رو روی دوشم میگذارم و حمل میکنم، با خودم میبرمش بیرون، خودم رو کشون کشون به سمت کارهام میبرم و وزن و سایه سنگ رو تا وقتی به رختخواب برگردم کاملاً حس میکنم. هرکاری رو با سنگینی تمام، با یک سختی زیاد به انجام میرسونم، رسیدن به اهداف ساده بسیار سخت و دور به نظر میرسه و میل شدیدی دارم که به خاطر این وزن سنگین، انجام هر کاری رو به تعویق بندازم.

دوباره اول. یکی از راهبردهایی که برای کاهش اضطراب استفاده میکنم خنده های احمقانه سرخوشانه میون کلامی هست که به شدت بی معنی و بی جا استفاده میشه. تنها احساسی که ازش نمیگیرم آرامش هست، اما اونقدری ازش استفاده کردم که بتونم بگم از "راهبردهای من" هست! احساسم بعد استفاده از این راهبرد بسیار منفی هست. این احساس منفی تازه برای وقتی هست که تکنیکم گرفته و طرفم به شطح بی معنی من خندیده؛ اگر اون پا نده و نخنده که احساسم سوپر منفی و پر از سبد سبد حماقته!

دوباره دوم. این رفتار نوعی جابجایی سطح پایین اضطراب و راهبردی برای کم جون کردن اضطراب به وسیله تایید گرفتن ثانویه است. دقت کنید، من بابت موضوعی نگرانی دارم اما در موردش با مسئول دفتر فنی حرف نزدم. در حالی که فکر و ذکرم مشغولش بوده منتظر کوچکترین نشونه ای بودم که انرژی روانی منفی رو به سطح بیارم، اما همزمان از اینکه این اضطراب تایید بشه، و نگرانی من از حالت "بی مورد" به "مورد دار" تبدیل بشه اجتناب میکردم. بنابراین از پرسیدن سوال "فلان موضوع بررسی میشه یا نه"؟ به شدت طفره رفتم، به جاش به محض اینکه یک شاخه دیگه از موضوع رو مسئول دفتر فنی بیان کرد، من آرزوی ذهنی خودم، ضداضطراب خودم رو گفتم "به جای گیر دادن به فلان موضوع..." این گیر ندادن به فلان موضوع خواسته من بود، جرات پرسیدن سوال رو نداشتم، به همین دلیل در موردش خبر دادم و وصلش کردم به جمله مسئول فنی، به امید اینکه اون هم بگه "آره والا"! و من از تایید دوجانبه "جمله خودش و مقدمه من" خوشحال بشم که اضطراب من در مورد فلان موضوع بی دلیله! اون این کار رو نکرد، و حتی اگه این کار رو هم میکرد از شدت شرمندگی من کم نمیشد! این راهبرد بسیار چیپ و سطح پایینه

دوباره سوم. اینطور به نظر میاد که من به یک میزان مشخصی از اضطراب خو گرفتم. انرژی روانی منفی موجود - احتمالاً - با توجه به مسئولیت پذیری شخصی وسواسی در من، وظیفه کم کردن بار مسئولیت و بر این اساس تنظیم روابط ایگو و اید و سوپرایگو رو به عهده گرفته. راهبردی که گرچه سطح پایین هست، اما به خاطر آسایش های مقطعی (در بلند مدت فقط ضرر هست) که فراهم میاره به شدت محکم ایستاده. بنابراین با حل شدن موضوعات - بهتر بگم وقتی موضوعات رو حل کنم - بخش ضعیف شخصیتم انرژی روانی رو به مسئله ی بعدی که باید حل بشه منتقل میکنه. این انرژی روانی در مورد مسائلی که بهشون کاری ندارم اما وجود دارن نیست، دقیقاً در مورد مسائلی هست که باهاشون درگیر هستم. و انرژیش به نزدیکترین مورد منتقل میشه. اینجوری احساس کنترل من و همچنین توان مدیریت من روی موضوع - معمولا کم اهمیت و به راحتی قابل حل - پایین میاد و اینچنین "من" میتونه به خودش بگه "اگه فلان چیز نشد تقصیر تو نیست". این سیکل میتونه تا آخر عمر و در تمام مسائل نزدیک من وجود داشته باشه، مادامی که این انرژِی منفی بدون مقاومت در حال انتقال باشه.

دوباره چهارم. ملال، که میتونه پیشایند یا پسایند افسردگی باشه و یا جدای از اون اتفاق بیفته، ممکنه به شکل سنگینی روانی، سنگینی حرکتی، سنگینی روانی-حرکتی و میل به سکون هم بروز کنه. در این مورد خاص، برای من که چندین ماه با افسردگی، در حتی حالات شدیدش و برای چندمین بار دست و پنجه نرم کردم، ملال هم فرایندی هست که طبیعتاً به وجود میاد، هم اینکه از اتفاقات بعدی جلوگیری میکنه. دقت کنید که در حال حاضر مبارزه با خود ملال برای من آنچنان سخت و دور از دسترس نیست، حالم خیلی بهتر شده و کنترل بیشتری روی زندگیم دارم و اثر بیشتری بر محیط میگذارم. اما چرا این سنگ سنگین رو هنوزم حمل میکنم؟ دلیل اول و کم اهمیت تر اینه که به هر حال من تازه از افسردگی دور شدم، ساختهای مرتبط به خلق -معمولاً- یهو ایجاد نمیشن و یهو محو نمیشن. دلیل مهمتر اینه که این راهبرد به صورت سلبی و سکونی و منفی سعی میکنه به قیمت از دست رفتن موقعیت های آینده از شکست جلوگیری کنه، در واقع این سنگ با هر فشار شدید میگه که "بهتره دراز بکشی توی اتاقت، تا زور بزنی و شکست بخوری".

و باز هم اول. با خودم قرارداد بستم. تا حرف خنده داری ندارم نمیزنم! مخصوصاٌ توی این شرایط، دلیلی نداره خودم رو برای خودم کوچیک کنم. مخصوصاً وقتی راهبرد مورد استفاده به شدت ناکارآمد هست. سعی میکنم نگرانی هام رو به صورت مستقیم به آدم مرتبط با عبارت "نگرانم که..." ، "میترسم که..." و بدون مسخره بازی و لودگی بیان کنم. نمونه اش توی همون روز اتفاق افتاد که طرف گفت شما دیر اومدی و کارت سخته. من گفتم "میترسم کار راه نیفته" و گفت "نه نگران نباش، قبلا هم پیش اومده، حل میشه". این مکالمه هم ساختارمنده، هم توش به خودم حس بدی ندارم و مهمتر از همه اینکه در کاهش میزان نگرانی تاثیرگذاره!

و باز هم دوم. بعد از اینکه دهنم رو باز کردم از گفتنش پشیمون شدم! به شدت! اصلاً هی به خودم گفتم "تو با این ادعا و سطح و ادا و اطوار و روانشناس بازی و اینها، خجالت نمیکشی یه همچین رفتاری ازت سر میزنه بدبخت"؟ حقیقتاً خجالت میکشیدم! اومدم خونه. اول قصد داشتم موضوع رو تا مشخص شدنش کاملا بیخیال بشم اما دیدم اینجوری نمیشه، زشته، من خیرسرم متخصص پرمدعای - پوچ توخالی - روانشناسی هستم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به دوستم که با مشکل من برخورد رو در رو داشت. ازش پرسیدم، به مشکلم حمله کردم، ریسک ترس واقعی رو به جون خریدم، به خودم گفتم یه ترس واقعی خیلی بهتر از یه آرامش الکیه، بنابراین پرسیدم ازش و خیالم راحت شد، موضوع چیز نگران کننده ای نبود. تصمیم گرفتم هر بار که یه همچین اضطرابی اومد بهم، در اولین فرصت باهاش رو در رو بشم!

و باز هم سوم. حقیقتاً در مورد انتقال انرژی منفی روانی - و همچنین مورد بعدی - باید کند و قدم به قدم پیش برم. نکته مهم اینه که حتماً باید پیش برم. راه حلم برای این موضوع شامل دو مرحله است. اول حمله به موضوع مورد نگرانی و دوم بازخورد دادن در مورد حمله و نتیجه اش. بالاخره از زمین کنده شدم و دنبال کارهایی افتادم که مدتها ولشون کرده بودم. اون انرژی روانی همیشه باهامه، اما هربار سعی میکنم کمی از بارش کم کنم، فارغ از نتیجه، صِرف رویارویی با مسئله رو پیروزی حساب میکنم، اینطوری قدرت اون انرژی روانی رو کم کم میارم پایین. ضمن اینکه هربار و هرلحظه و در هر موضوعی به خودم یاداوری میکنم "هراتفاقی که بیفته، بخش اصلیش نتیجه عدم دخالت خودمه". میگم "کسی که با مشکلش روبرو نشه، نمیتونه حلش کنه" و میگم "انفعال، بی تقصیر نبودن نیست، همیشه مقصر بودنه" و بله، شکل شعاره، اما خب اینها رو، البته با ادبیات شخصی خودم، به خودم میگم، روی اون انرژی منفی ترک میندازم و باهاش کُشتی میگیرم، مسیر زمان بری هست، اما هر یک بار موفقیت -  و همونطور که اشاره کردم، ذات درگیر شدن با موضوع خودش موفقیته، دیگه حل کردنش که خیلی بیشتر - انرژی مثبت بیشتری فراهم میاره، اینطوری و با تقویت مسئولیت پذیری مثبت، و پرهیز از سرکوبگری خود، موضوع کم کم حل میشه!

و باز هم چهارم. روند و حتی محتوای این مورد، بسیار نزدیکه به مورد قبل، با این تفاوت که انرژی روانی منفی "تقصیر" - عامل درونی - رو هدف گرفته و سنگ بزرگ "شکست" - پیامد بیرونی - رو. این سنگ با اینکه قوی و بزرگ هست اما مقداری فَشل و بی مغز تشریف داره. شکست خوردن یک پیامد صرفاً بیرونی نیست، بلکه محکم ترین و بزرگترین مولفه هاش شخصی و درونی هستن. آدمها بیشتر به این دلیل شکست میخورن که تلاش کافی نداشتن تا به این دلیل که شرایط محیا نبوده. بنابراین من پیامد بیرونی رو، به مسئولیت شخصی گره میزنم و اون رو یک مولفه درونی میکنم. به خودم میگم "انفعال، شکست نخوردن نیست، همیشه شکست خوردنه". چیزی شبیه مورد قبل، با محتوای کمی متفاوت. راه حل من همون راه حل مورد قبله، درگیر شدن با موضوع و بازخورد دادن به خود. پاداش دادن به درگیر شدن، لذت بردن از پیروزی احتمالی و بازخورد گرفتن از روند وقایع با تاکید - مرادم از تاکید، یک تاکید واقعی و ملموس هست نه یک عمل شعاری - بر مسئولیت من در وقایع زندگی خودم. هربار بخشی از سنگ میریزه و نهایتاً این سنگ از هم خواهد گسست، سخته، ولی ممکنه.

و نهایتاً سه و چهار. روانکاوها میگن وقتی فرد به تعارضهاش آگاه میشه و سعی در تصحیح اونها داره، وقتی تلاش میکنه دفاع نابسنده و منفی رو کنار بگذاره و از یک دفاع سالم، آگاهانه و خردورزانه استفاده کنه دفاعهای ناجور و علائم منفی سابق - که مدتهای زیادی به همین شکل در فرد وجود داشتن - به صورت انفجاری ای افزایش پیدا میکنن، این واکنشِ همزمان علائم منفی - برای وجود - و دفاعهای سطح پایین - برای حفظ خودشون، به خیال خودشون محافظت از من - هست که با شدت بخشیدن به مشکلات قبلی، و فراهم آوردن آسایش مقطعی با دفاعهای نامناسب قبلی سعی دارن فرد رو از کنشگری منصرف کنن. بنابراین من از اول میدونستم که مسیرم رو با ناامیدی محض شروع میکنم. میدونم که با هر شکست دنیای ذهنیم به آخر میرسه، و دلم میخواد سر بذارم زمین و بمیرم، اما نه! من نمیمیرم، نه من، نه کس دیگه ای! به خودم قول دادم درستش کنم، و درستش میکنم!

پ.ن 1: نظرتون چیه؟

پ.ن 2: اگر مشکلی - مشابه یا غیرمشابه - دارید که میخواید مطرح کنید و با بقیه در میون بگذارید، بگید!

  • ۹۷/۰۹/۲۶ ، ۲۳:۱۵
  • هولدن کالفیلد

خودکاوی های یک روانشناس نوروتیک

آراء الحکما: جلد  (۲۲)

منم مشکل شماره 2 رو دارشتم الان به زور جلوی خودم رو می گیرم که تو این طور مواقع حرفی نزنم و حل میشه ولی چند بار بدجوری ضایع شدم:)
جواب:
آره سخته!
باز هم یک پست مفید دیگه...از همونهایی که هم نظریم و اطلاعات خوبی هم یاد گرفتم..ممنون:-)
جواب:
قربان شما!
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام.
    من مورد سه و چهار و به شدت دارم.
    مدت هاست که درگیرشم. 
    علاوه بر این هیچ انگیزه ای ندارم 
    اعتماد به نفسم فوق العاده پایین اومده 
    از انجام هر کاری می ترسم
    برخلاف گذشته همش یه اضطرابی دارم
    سر چیزای الکی حتی
    مثلا مهمان میخواد بیاد، من قلبم میاد توی دهنم.
    میخوام برم یه جای جدید مهمانی باز همین طور
    سر هر چیزی یعنی فوری بهم می ریزم
    اگر جایی ساکت باشه و مشغول کاری باشم، اگر کوچکترین صدا یا حرکت اضافی از وسایل ایجاد بشه، قلبم می ریزه. 
    جواب:
    برای اعتماد به نفس یادم باشه یک مطلب تهیه کنم!
    خدا وکیلی برای منی که بعد مدتها برگشتم حتی اسمشم سنگین بود :-\ 

    جواب:
    :| :دی
  • باران پاییزی
  • تحقیقات من در مورد آقایون جایی به چاپ نرسیده اما از شواهد پیداست آقایون برای مشکلات کاری سعی میکنن راه حلی پیدا کنن اما برای مشکلات شخصی شون حتا سعی هم نمی کنن این کار رو کنن چون باور دارند به طور اتوماسیون مشکل حل میشه و این حجم از اعتماد بنفس کاذب جای دیگه خودش رو نشون میده.
    عزم و خواستن نکته ی صحیحی بود که شما بهش اشاره کردید. شما خواستید اوضاع رو تغییر بدید چون نیاز داشتید و میی دونستید اگه این روند ادامه پیدا کنه جایی حتمن سرباز می کنه مشکل مشابه و اذیتت تون می کنه.
    جواب:
    باید برم سروقت منابع ببینم مراجعه آقایون و خانمها چقدره!
    در جواب کروکدیل بانو: نه، من نمی دونستم. اتفاقا رفتم تو گوگل سرچ کردم تا معنیش رو بفهمم :) خیلی هم برام جالب بود.

    + جناب روان شناس نوروتیک! در پی همین جست و جو فهمیدم من تا حد خیلی زیادی علام اختلال اسکیزویید رو دارا هستم!
    گفتم آدم به خودشنایی میرسه ها :|
    جواب:
    این اسمش خودشناسی نیست، جوگیریه!!!
    راستی خیلی خوب بود پست.ممنون
    جواب:
    قربانت!
    -من بعضی وقتا طرفم نمیفهمه چی میگم و دوباره که ازم میپرسه قضیه رو سرهم میارم یا میگم هیچی ولی خودم از خوددم متنفر میشم.

    + دو سه بار که موفق میشم دفاع های سالم به کار ببرم مثلا توی هر کدوم از اون چهار مورد .خیلی خوشحالم و حالم خوبه تا دوباره از اون دفاع های منفی لعنتی کنم از سریای قبل حالم بدتر میشه...خیلی بدتر..بعد میگم من که می دونستم که نباید از این خار بازیا درآرم چرا دوباره این رفتار رو کردم تا یه چند وقت که با بدبختی بگذره و با خودم صحبت کنم وبرگردم به زندگی.
    _چطور مورد های دیگه ای که دارم رو پیدا کنم؟تا برای بهبودش دست به کار شم.
    مثلا من هیچ وقت نمی تونستم این چهار موردی که شما نوشتین رو جداگانه ا(لبته اتفاقاتی که برا خودم افتاده) رو بیام دسته بندی کنم .تا برای یه روانشناس بگم.به خاطر همین نمی تونم برم پیش روانشناس نمی دونم از کجا شروع کنم بگم براش:))از بس داغانم از لحاظ روحی روانی!!
    جواب:
    برای این کار بهتره شما روزی دو وعده رو به یادداشت برداری از برخورد های روزانه اختصاص بدی، بعد میتونی هم خودت بخونیشون، هم در موردشون با یه متخصص مشورت کنی!
  • حورا رضایی
  • دوباره سوم و باز هم سوم رو متوجه نشدم.
    یه سوال: چطور فرق ملال رو، که تو دوباره چهارم گفتی، با تنبلی بفهمم؟ (باتوجه به اینکه دکترم تشخیص افسردگی داده)
    جواب:
    توی دوباره سوم میگم یک مقدار مشخصی اضطراب وجود داره (مثلاً یک کیلو!!!) که من بهش خو گرفتم، بابت سودهای ثانویه و کوتاه مدتش. بعد هر مشکلی که این اضطراب توش بوده رو حل میکنم، این اضطراب به موضوع بعدی منتقل میشه (در حالی که باید قاعدتاً محو بشه).
    بر این اساس، توی باز هم سوم گفتم که باید با این اضطراب مقابله کنم، در واقع سراغ هر موضوعی که میرم به خودم فیدبک میدم، سعی میکنم در قبال اضطراب فعال رفتار کنم و اجازه ندم سود ثانویه اش، ضرر مهمتر اولیه رو کم اهمیت جلوه بده. مسئولیت پذیری من در برابر موضوعات، باعث کم شدن این میزان اضطراب میشه.
  • کروکدیل بانو
  • چرا هیچ کس نپرسیده نوروتیک یهنی چی؟ همه میدونستن؟:؟
    من هم پاسخم به تمام ترس ها، اضطراب ها، خجالت کشیدن ها، کم رویی ها و غیره خندیدنه. و کلی حرص میخورم ازش
    به خاطر اینه که احتمالا سرعت واکنش نشون دادن مغزم به وقایع روزمره کم شده تو این چند سال. و برای همین اصولا تو مکالمه های تو جمع آدم موفقی نیستم. یا تلاش میکنم محتاط باشم و کم حرف میشم یا تلاش نمیکنم و گاها جمله های بی ربط میگم و روزها غصشو میخورم.
    جواب:
    در عالَم روانشناسی طی یک دسته بندی قدیمیِ روانکاوی اختلالات روانی به دو دسته ی نِوروز و سایکوز تقسیم میشدن که بعداً اسمشون شد نوروتیک و سایکوتیک، البته این دسته بندی دو شقه ای آنچنان دقیق نیست این روزها، اما هنوز گویاست. نوروتیک ها به عبارتی اختلالات روانی ناهمساز با خود هستن (روان نژندی) یعنی خود فرد میدونه که دچار مشکل روانشناختی هست و این مشکل فرد رو اذیت میکنه. سایکوتیک ها (روان پریشی) اونهایی هستن که در اون فرد رابطه اش با واقعیت و دنیای اطرافش قطع شده، روان پریشی ها شدید تر هستن اما همساز با خود، یعنی خود فرد اولا بینشی نداره که دچار مشکل روانی هست، دوما با ساحت روانی ای که کنترلش میکنه بسیار هم هماهنگه و اعتقاد داره خودش سالمه بقیه مشکل دارن!
    کلا گویا این خندیدنه خیلی شایعه :|
  • جولیک ‌‌‌‌‌
  • من تقریبا مطمئنم که دیشب اومدم یه کامنت بسیار مهم گذاشتم و الان نه محتواش یادمه، نه خود کامنت دیده میشه!!
    جواب:
    نیومده که :|
  • Aimless Dandelion
  • ۱-دقیقا منم خنده رو تو همین موقعیت ها گفتم . اینکه گاهی اونقدر یه فرد اونو استفاده میکنه که تو موقعیت ها دیگه خودبخود این عمل صورت میگیره. نمیتونه کنترل بشه. یعنی یه مکانیزم ضداضطرابی که عادت شده... من اینو میخواستم بگم:)))
    ۳-خب منم سوال پرسیدم با یه مثال... میخواستم ببینم منظورتونو متوجه شدم یانه  :|... حالا این مسئله خودآگاه یا ناخودآگاه؟؟؟ 
    ۴- منم گفتم ملال به سمت افسردگی سوق پیدا میکنه . منظور من از حد وسط اینه که وقتی فردی که تغییر خلق پیدا می کنه و بعدها دوره ی افسردگی رو تجربه میکنه ملال رو تجربه میکنه و اینکه برای دوره ی نقاهت هم این دوره رو اتفاق میفته؟؟؟... این مسئله سوال من بود، اینکه فرد این دوره رو تجربه میکنه یانه ؟؟؟ چون شما ازش بعنوان پسایند و پیشایند نام بردین ؟؟؟ عاملی که ممکنه قبل یا بعداز  افسردگی اتفاق بیفته
    جواب:
    1- بلی بلی
    3- هر دو ساخت آگاه و ناخودآگاه رو درگیر میکنه، پایه اش ناخودآگاهه قاعدتاً، اما من حس میکنم اظهار نظرم آگاهانه بود.
    4- من هم گفته ممکنه بره، ممکنه نره، ممکنه باشه و ممکنه نباشه. الزام صد در صدی نداره، اما میتونه باشه!
    یه خرده با مورد آ و ایکس و ایگرگ آدم گیج میشه ولی
    ولی ایده خیلی خوبیه. با ترکیب مورد سه و چهار یعنی بند آخر شدییییدا همزاد پنداری می‌کنم. ضمن اینکه با خوندن این متن مصمم‌تر شدم که آخر هفته برم پیش روانشناس
    جواب:
    خیلی خوبه، خیلی خوبه که همچین انرژی ای توی این پست آزاد شده!
    اون مشکل خنده رو منم دارم. اتفاقا هفته پیش یه جایی بی مورد خندیدم و هنوزم که بهش فکر می کنم دلم میخواد سرمو بکوبونم به دیوار! دقیقا میخواستم نظر طرف مقابل رو به خودم جمع کنم اما اون به چشم یه احمق بهم نگاه کرد!
    وقتی خجالت می کشم، وقتی نمی تونم درباره مسیله ای راحت صحبت کنم یا حتی وقتی خیلی عصبانی هستم میخندم و واقعا خودم بیشتر از هرکسی از این حرکتم دیوونه میشم. دقیقا احساسم نسبت به این راهبردم سوپرمنفیه!!

    + خیلی خوبه که درباره این مسایل صحبت بشه. آدم به خودشناسی میرسه و راحت تر می تونه مشکلاتش رو حل کنه. ممنون بابت این پست.

    جواب:
    خیلی مسخره است اصلاً، اونم احمق طور نگاه نکنه، من خودم حس حماقت میکنم :| اه اه اه :|
    + آره، خیلی خوبه، موافقم
    پ.ن1: نگو نظرتون چیه!  بلکه بگو نظر اونائی که میتونند خودخواهی ها و سیاست مداری های ریاکارانه منو تائید کنند چیه. چون تو فقط نظر چنین اشخاصی برات مهم هست. مث نظرات پست قبل که فقط نظرات چنین اشخاصی رو دیدی و جواب دادی و تشکر هم کردی! از افراد طایفه و قبیله احمدی نژادی ها چیزی بیشتر از هم انتظار نمیره. اگر در راستای ریاکاری هاشون باشی انسان خوب و منطقی هستی و میبینندت. اما اگر در راستای خودخواهی ها و سیاستهای ریاکارانه شون نباشی میشی جزو افراد غیرمنطقی و خس و خاشاک. و هیچی نمیبنن و نمیشنون و کور ، کر ، لال میشند. مث خودت. مث دوست و هم قبیله ایت احمدی نژاد. که تا دیروز به قسمت زیادی از مردم میگفت خس و خاشاک و هیچی نمی شنید و نمیدید اما الان از روی سیاست و ریاکاری شده طرف همون مردم. خجالت بکشید.

    میخوام اینو بدونی من بیشتر از اینکه بخوام از جواب ندادنت توی پست قبل ناراحت بشم ، خوشحال شدم :) چون از هم کلامی زیاد با افراد سیاستمدار و ریاکار خوشم نمیاد. یکی مث خودت. خوب شد جواب ندادی :)
  • هالی هیمنه
  • این نوشته خیلی برام جالب و مفید بود. خیلی وقت بود می‌خواستم کتابی در موضوع روانشناسی بخونم، و حالا فهمیدم انتخابم چیه. من همینقدر می‌تونم بگم که ایجادِ یه آگاهیِ سطحی از رفتارهای ناخودآگاهانه‌م، به شدت منو به سمتِ عدمِ کنشگری سوق داده. یکی از بهترین جمله‌هایی هم که توی این چند وقت خوندم این بود: «انفعال شکست خوردن نیست، همیشه شکست خوردن است.» 
    جواب:
    البته توی تفسیر این رقم جمله ها، که کلی، جهان شمول و قطعی بیان میشن باید نهایت احتیاط رو به خرج داد. که ممکنه روزی ازش صحبت کنم.
    اما چون من متوجه هستم شما از چی این جمله خوشت اومده، فقط خوشحالم برای شما که یک قدم مثبت برای شما شده.
  • باران پاییزی
  • خیلی خوبه که با علمی که دارید تونستید مشکل تون رو حل کنید ولی آیا اگه شما روانشناسی نمی خوندید و این کتاب اصلن دستتون نمی رسید مشکل تون رو به شیوه ی نوین و آگاهانه حل می کردید؟
    با توجه به اینکه آقایون به علم روانشناسی و خودشناسی و اینجور مسایل نسبت به خانومها واکنش شدید تری دارند و حل مسایل از طریق روانشناسی به نظرشون مسخره ست.
    جواب:
    این کتاب الان به دستم نرسیده هفت ساله دارمش :|
    این تحقیق شما در مورد آقایون کجا چاپ شده؟ :دی
    موضوع من در حل مشکل، علم نیست، خواست هست. البته حل مشکل که نه، اقدام برای حل مسئله عبارت بهتری هست. حرف شما البته تا حدی وارده، من متخصص موضوع هستم، یعنی با اینکه متخصص خوبی نیستم، اما اونقدری از این قضایا میدونم که بتونم با موضوع گلاویز بشم و در مورد حلش دانش داشته باشم. اما مهمتر از این، خیلی خیلی مهمتر از این، عزم و خواست و اراده برای حل مسئله است. اگر کسی واقعاً از شرایطش ناراضی هست و دلش میخواد که موضوعی حل بشه برای پیدا کردن راه حل اقدام میکنه. وقتی شما تشنه هستین، یا آب دارید یا ندارید، اگر دارید که مینوشید، اگر ندارید میرید دنبالش نه اینکه بنشینید و عطش عطش بگید. فقط موضوع اینه که فرد خودش بخواد تغییر و اصلاح رو شروع کنه.
    سر تا پای درآمد روانشناسها همین خواست افراد برای اصلاح و حل مشکل هست، وگرنه اون درصدی از مراجعان که اجباراً به روانشناس مراجعه میکنن در برابر تعداد افرادی که خودشون میرن پیش روانشناس اصلا قابل قیاس نیست. فرد باید بخواد تغییر کنه و دنبال راه حل خودش باشه، حالا چه با مراجعه به متخصص و یا با کمک گرفتن از تخصص.
    اگر کسی خودش بخواد تغییری ایجاد کنه، حتی اگه به روند تعهد کمی هم داشته باشه، به هر حال قدم اول رو برداشته و این چیزی نیست که فرد بخواد نادیده اش بگیره
  • Aimless Dandelion
  • مشکلات شخصی با راه حل های شخصی 
    ۱-برای خندیدن شاید تو موقعیت و محیط مشابه بشه کنترلش کرد ولی امکان داره باز تو یه محیط دیگه ازدست دربره...
    ۲-تو موقعیت مشابه گیر افتادم ولی اضطراب باعث شد موضوع مطرح شده رو نتونم جمع کنم 
    ۳-درباره موضوعات پیش اومده فکر نمیکنین خودتون دارین یه زنجیره ای رو درست میکنین که وقتی یه حلقه از زنجیر جدابشه یه مشکل به همون سایز جاشو پر میکنه؟؟؟
    ۴-یعنی شما میگین ملال حد وسطیه که به سمت افسردگی سوق پیدا می کنه، یعنی هرشخصی قبل و بعد افسردگی شاید یه دوره ملال رو تجربه کنه؟؟؟
    # خیلی خوب و جالب بود،



    جواب:
    1- بحث بی هوا خندیدن نیست، بحث استفاده از خنده برای کارکردهای ضداضطرابی و جلب توجه هست
    2-هوم
    3- منم همین رو گفتم دیگه :| گفتم خودم این کار رو میکنم!
    4- حدوسط نیست، اینجوریه که ملال ممکنه به سمت افسردگی بره، و افسردگی احتمالاً بهبودش از یک روند ملال میگذره.
  • حورا رضایی
  • راستش این نوشته برای من که با مباحث روانشناسی ناآشنا هستم خیلی گویا نبود؛ یعنی یه بخشی‌اش به جمله‌بندی‌ها ربط داشت، یه بخشی‌اش هم به بی‌اطلاعی من از موضوع. خیلی از جمله‌ها رو برگشتم دوباره خوندم. هنوز هم نمی‌تونم بگم متن رو کامل فهمیدم :|
    جواب:
    من بهترین جمله بند و همچنین ساده گوی ترین روانشناس تاریخ!!! هستم! :|
    نه حالا فارغ از شوخی، کجاهاش گنگ هست برات؟ بگو خب در موردش صحبت کنیم!
    اتفاقا میخواستم بگم که فقط چند خط اول رو خوندم، چون با گوشی متن طولانی نمیتونم بخونم، فردا کامل میخونم و نظر میدم😊
    جواب:
    :دی
  • علی زیرایی
  • احسنت نوشته هات عالیه
    جواب:
    باچه!
    این کتاب رو روز تولدم از شاگردم هدیه گرفتم، گمونم هیچ وقت نتونم بخونمش🤦
    جواب:
    قشنگ معلومه فقط سه خط اول پست رو خوندی :|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی