Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

دختر رو جلوتر دیدم. از همین فاصله معلوم بود توی خودش نیست، راه افتاد و تلو تلو خوران به من که نزدیکش میشدم رسید و ازم گذشت. چند تا کارگر جوون با ذوق پریدن توی مغازه که با شماره برن سراغ دختره، دختره از شدت خرابی بیست قدمی اونورتر مدل کلاغی نشست زمین. جنب و جوش کارگرها حساسم کرد و شنیدم یکیشون گفت که "فندک میخواست". من تقریباً رفته بودم اما کلمه ی "فندک" رفتنم رو سخت تر کرد. هدفون رو از گوشم درآوردم،برگشتم سمت پسرها و پرسیدم "فندک میخواست"؟ یکی وسط شیر کردن رفیقش بود که "برو دنبالش منتظر تو نشسته" گفت "آره". سرجام دودل ایستاده بودم. من، یه گله لاشخور، یه دختر مست و خراب...

گور باباشون گویان رفتم سمت دختره و بلند گفتم "خانوم فندک میخوای"؟ یه سر محوی تکون داد که آره! نشستم روبروش، داغون بود، تهی و تموم... سیگار و علفش کف پیاده رو بود و درست نمیتونست پیداش کنه. بالاخره بدستش آورد، علف رو. هنوز فندک میزد، به امید اینکه فندک من لازم نشه. سیمور رو از جیبم درآوردم، سیگاریش رو روشن کردم، بلند شدم و برگشتم. برگشتنی لاشخورها ازم پرسیدن "معتاد بود". گفتم "چه جورم"! گفتم "این بیچاره رو خدا زده، چرا من اذیتش کنم"!

من آدم خیّر و نیکوکاری نیستم، اگه بودم الان به جای نوشتن این متن کنار دختره بودم این وقت شبی. اما میون همه چیزایی که در طول روز پیش میاد و با بی تفاوتی متکبرانه ام ازش می‌گذرم "فندک" زد توی گوشم. به خودم گفتم "لعنتی فقط یه فندکه! یه جمع لاشخور منتظرن از همین فندک شب زفاف در بیارن، نه پوله، نه هیچی، مایه اش فقط یه فندکه لعنتی". من نیکوکار نیستم اما هنوز اونقدر نامرد و بی غیرت نشدم که این حجم از بی ناموسی رو ببینم و رد شم. بذار اگه قراره دختره امشب به کسی کام بده، اگر قراره با کسی بخوابه، اگه قراره سرویسی به کسی بده، سرویسی که نه میدونم و نه میخوام بدونم چیه محض یه فندک نباشه. یه فندک که توی جیبم بود. که روشن کردنش کاری نداشت. بذار وقتی برای یه نیازی خودشو عرضه کنه که من نیستم، که نمیدونم چیه، که شاید اصلا به اونجا نرسه".

بذار فردا اگه امشبو یادش بود فقط فکر یه دسته لاشخور توی سرش نباشه، اینم یادش باشه که یه یارویی، وقتی کاملا دختر در دسترس بود، اومد سیگاری رو روشن کرد و رفت، همین!

+ وسط ستارخان، پنج دقیقه به دوازده، هنوز بیرونم

  • ۹۷/۰۵/۳۱ ، ۲۳:۵۵
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۱۵)

دمتون گرم، در پناه خدا باشید.
جواب:
قربانت!
درسته تو چوب خوردنش از خدا مقصر بوده.
ولی کاش همه  اینطوری ردشدن از کنار یه دخترو بدون حرف اضافه یاد بگیرن. 
درسته تو دخترا هم شاید  باشن کسایی که نمیتونن خوب باشن.شاید پشت این نتونستن خیلی دلایل موجه و غیر موجه باشه شایدم اصلا دلیلی نداشته باشه.اما چقدر خوب میشه یه آقا از کنار حتی این خوب نبودنه همینطور ساده بگذرن.
مرسی از اینکه ساده گذشتین :)
جواب:
دیگه پیش اومد و گذشت! امیدوارم که اون دختره هم یه تکون مثبتی بخوره زندگیش!
  • خورشید جاودان
  • نمیدونم چی بگم ولی این یادداشت رو دوست دارم شاید چند بار دیگم بخونمش 
    یه جور حس امنیت توش بود و کمی بدبینی من رو کاهش داد  چون همیشه از خودم می پرسیدم چرا خیلیا تا میگن سلام دخترا رو مثل هرزه ها میبینن و فوری جای مخشون جای دیگشون  کار میکنه حالا اون بدبخت که وضعش مشخص بود وحالش خراب 



    جواب:
    دیگه این کاری بود که از دستم برمیاد! :دی
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • الان مخاطب دچار دوگانگی شده که زشتی‌های دنیا رو ببینه یا قشنگی‌هاش رو!
    جواب:
    زشتیِ قشنگیا رو!!!
    من نمیدونم خدازده چیه ! فقط میدونم مشتریای همچین آدم مفلوکی از خودش بدبخت ترن ! یه فندک مجبورش میکنه اما اونا روچی مجبور کرده ؟!
    جواب:
    مشتری نبودن، خدمات جنسی که نمیداد! اونا میخواستن سواستفاده کنن!
    از همه ی خوبی های متن که بگذریم. یه چیزی برا من ِ سیگاری خیلی مزه داد : حیثیتِ فندک رو خریدی. 
    فندک داشت بهونه ِ گه کاری می شد که نذاشتی.
    جواب:
    بگوییم گندکاری! :|
    چاکریم! :دی
    برعکس چیزی که محوبه میگه برای من حس شیرینی داشت پست، شیرین به این خاطر که هنوزم این کارهای کوچیک برای خیلی ها مهمه و دوست دارن که بدون هیچ ادایی کارهای کوچیک شون رو انجام بدن چون حس میکنن اون لحظه تنها کاریه که میتونن بکنن.
    جواب:
    آره شاید این تنها کاری نبود که میتونستم کنم، اما حسم این بود که اینطوریه!
    زنگ بزنین مراکزی که حانومهارو شبا اسکان میدن 
    123
    اورژانس اجتماعی

    این درست تره یادمون باشه
    جواب:
    یادم نبود!
    بعد اگه بخوان تحویلش بدن خیلی بده! خوشم نمیاد!
  • آقای مُرَّدَد
  • بابا مـــَــــرد!!!
    نفهمیدم که این خاطره برای چی اینجا نوشته شد اما یه چیزی خیلی بهم چسبید. حال داد. مزه داد. کِیف داد. اصلا حیثیتی بود. ریز و خوش نقش و نگار بود. زدی تو خال و اون این جمله بود:   
    "آدم خیّر و نیکوکاری نیستم، اگه بودم الان به جای نوشتن این متن کنار دختره بودم این وقت شبی."


    جواب:
    خاطره نبود، برای همون موقعیه که نوشتم! دلم خواست بنویسمش نوشتم!
  • بهارنارنج :)
  • هییی..

    جواب:
    هعععیییی

    گاهی حقایق زندگی به قدری تلخ هستند که اشک ریختن در قبال آنها کوتاهی بیش نیست.
    جواب:
    بلی
    مراقب خودتون باشید حالا که بیرون بودید یا هستید و درباره این ماجرای دختر خانوم باید بگم خیلی طرز تفکرتون دوست داشتم 
    جواب:
    مراقب بودم، چیزیم نمیشه بابا!
    کاش دنیا این قدر زشت نبود یا حداقل این قدر زشتی هاش رو  به ما نشون نمی داد .
    جواب:
    داراررام!
  • رضا `پسر از جنس پدر`
  • :( سکوت میکنم
    جواب:
    :|
    تلخ ترین متنی بود که می تونست کام شیرینمو زهر کنه
    خدا به داد اون دختر برسه.ـ همین :(
    جواب:
    ببخشید :|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی