Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

奇跡

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۴۶ ب.ظ

اولهای ترم سوم کارشناسی، اولین روزهایی که خوابگاه دولتی بهمون تعلق گرفته بود و "سبزه میدون و خوابگاه خصوصی"ای که اسمشو یادم نیست رو ترک کرده بودیم. همون اکیپ سال قبلِ خوابگاه بودیم. اکیپی که الان میدونم در اون تاریخ از عمرش فقط چند ماه مونده بود. یه روز صبح خیلی زود بیدار شدیم، قرار گذاشته بودیم یه صبحونه خیلی تازه بخوریم! نون میخواستیم و چایی... یادم نیست تکی رفتم یا دو نفری رفتیم، البته دونفری رفتنمون منظقی تره! به هر حال من توی صف نون بودم و نون رو خریدم، اما هرچه بعدش دنبال چایی گشتیم - یا حین صف ایستادن من دوستم گشت و بعدش با هم گشتیم؛ یا حتی بعدش خودم تکی گشتم! - سوپرمارکت باز پیدا نشد که نشد! برگشتم خوابگاه؛ فرزانگان، اسم خوابگاهمون بود! توی راه پله روبروی واحد دو بودم، چند تا از بچه های روانشناسی اونجا واحد داشتن، دستم رو دیدم که چند تا نونه، گفتم بذار بهشون یه نون بدم! در زدم و رفتم داخل، به "ا.ر" سلام کردم و نون دادم. نیشش باز شد و گفت "بابا دمت گرم! هیچی نون نداشتیم" لبخند زدم و برگشتم برم، یه چیزی از سرم گذشت، برگشتم پرسیدم "چایی دارین"؟ گفت "آره داداش! بیا" و دستش رو با یه چایی کیسه ای احمد ، از اون سبزها! دراز کرد سمتم! خوب یادمه تنم لرزید! فیزیکی و عینی لرزید! بالا که رفتم با هیجان قبل از هر چیزی ماجرا رو برای بچه ها تعریف کردم...

از اون روز من بارها و بارها این ماجرا رو برای آدمهای مختلف تعریف کردم، هر بار با همون هیجان اولیه و هر بار چهره های "خُب که چی" دیگران بیشتر توی ذوقم زده! شاید برای بقیه خیلی ساده باشه، شاید نظر من رو در مورد این ماجرا به هرکسی بگی بخنده، شاید حتی فحش هم بدن، شاید همه از یک تصادف ساده حرف بزنن اما این ماجرا با همه سادگی و ناچیزیش جدی ترین نشونه وجود خدا توی زندگی من شد! اگر ازم بپرسید چرا این فکرو در موردش میکنی هیچی نمیتونم بگم اما تنها موضوعی که اگر از من بپرسن یه چیزی بگو که ما بفهمیم خدا هست، من تنها ماجرایی که میتونم ازش با قطعیت به عنوان نشونه وجود خدا حرف بزنم همین ماجرای چای و نونه. ماجرایی که هر بار حرفشو میزنم تنم میلرزه، مثل همین الانی که برای شما نوشتمش و یک بار دیگه لرزه به اندامم افتاد...

  • ۹۷/۰۲/۰۶
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۴۷)

فکر کن یه سال ماه رمضان که مامان مریض بود و غذا نپخته بودیم همسایه مون بدون این که چیزی بدونه یه سینی انواع و اقسام غذا بهمون افطار داد منم اون روز خدا رو شناختم.
پاسخ:
واقعاً باید خدا رو شکر کنیم همچین جاهایی
وجدانا با پست تنم نلرزید ولی موقع خوندن جواب کامنت‌ها از اول تا اخرش رو ویبره بودم؛ خصوصا با"تمامی نوشته های من زیبا هستن! خیلی زیبا هستن! :|"  :)))
پاسخ:
:|
:))
چه حیف(که پرشین بلاگ زد ترکوند)...چقد غیرحرفه‌ای و چقد پررو و بی‌ادبن!!
خیلی دوس دارم یه کتاب ازین گالینگور ها داشته باشم با همین اسبه رو جلدش دستمو بکشم روش حس خوب بده :) شایدم با چارتا انگشت ضرب بگیرم روش نگا کنم به اسبه و تصور کنم داره یورتمه میره :) البته این اسبه تو خیال من پرواز میکنه...
خیلی هم دوس دارم بزرررررگ پرینت بگیرم قاب کنم بذارم بالای قفسه کتابا کنار بقیه عکس جلدا 
خلاصه اییییینقد حیف...البته این بالا هست دیگه ولی اینکه اونجا نیس حیف...
پاسخ:
کلا اومدن مثلا ابروی پرشین بلاگ رو درست کنن زدن چشمش رو کور کردن!
  • مهدی صالح پور
  • با فضای کلیداسراری‌ه پستت کار ندارم، اسم خوابگاه پسرونه چرا باید فرزانگان باشه؟!
    پاسخ:
    آره کلی اسراریه، ولی خب واقعا همینجوری که نوشتم پیش اومده و همینقدر و حتی بارها بیشتر برام مهمه!
    منم خیلی بهش فکر کردم :| تازه اینقدر بی در و پیکر بود :|
    شایدم خدا تو همین چیزای کوچیک شایدم بی اهمیت بیشتر حس میشه :)
    +ولی ما از گشنگی دیوار های خوابگاه هم دندون بزنیم کسی پانمیشه بره نون بگیره اونم تازه سر صبح:/
    نه قشنگ معلوم بوده از اون دانشجو خوباش بودید :)

    پاسخ:
    شما اگه بدونی ما تو خوابگاه چیکارا کردیم از این حرفا نمیزنی!!! :|
    خب من بعنوان شنونده نکته ای که لبخند به لبم آورد اینکه فقط بخاطر مهربونی رفتید نون بدید و نه هدف دیگه ای...
    ولی درک میکنم بعضی قصه ها و جریان ها انگار به طور شخصی سازی شده برای آدم میان تا یه تیکه هایی از پازل روحمون رو کامل کنن...کاملا شخصی:)
    پاسخ:
    درود بر شرف درک کننده ات!!!
    کاش به منم ثابت بشه
    پاسخ:
    ایشالا :|
    هروقت از این اتفاقا میوفته برام یا میشنوم،یه لبخند بزرگ میشینه رو لبم
    عالیه
    پاسخ:
    :دی
    از این ماجراها برام زیاد پیش اومده و همیشه هم این آیه به ذهنم اومده: و خداوند از آنجایی که گمان نمی‌برید به شما روزی می‌دهد...
    پاسخ:
    و مرگ از رگ گردن به شما نزدیک تر است :|
    من به اسم حشیش کشیدم.ولی شاید مخلوطی توش زیاد داشته😂😂😂😂
    پاسخ:
    ولی عجب جنسی بوده هر چی بوده :))
    تو حل معادلات دیفرانسیل که اتفاقا ضعیف بودم توش، درباره جواب عمومی و خصوصی می‌خوندیم. یه عبارت کلی بعنوان جواب بدست میاری اسمش هست جواب عمومی، یه قانون کلی که واسه همه نقاط جواب میده. حالا اگه تو این عبارت یه نقطه خاص بذاری عددی که به دست میاری میشه جواب خصوصی (مختص همون نقطه). هر جواب خصوصی تو معادله جواب عام صدق می‌کنه اما ماهیت و مختصات خاص خودشو داره. من اینجور اتفا‌ق‌ها رو جواب خصوصی یک مساله میدونم. برای خیلی از مسائل هستی جواب های عمومی پیدا شده اما ما تا جواب خصوصی مربوط به خودمونو پیدا نکنیم همچنان بی‌قراریم. حالا هزارتا فیلسوف بیان بگن آقا جواب کلی اینه.

    راستی چه بلایی سر اسب آتشین و آدرس اصلی هیولا کو؟
    پاسخ:
    چه تعبیر زیبارویی!!!
    من دست نزدم خود پرشین بلاگ زد ترکوند :|
    گاهی گمان نمیکنی و میشود
    پاسخ:
    و گاهی گمان میکنی و نمیشود :|
    از موضوع اصلی پست بگذریم ...
    انصافااااا چه حالی داشتید تو خوابگاه صبحانه به اون مفصلی میخورید :| ما دیگه خیلییی بخوایم هنر کنیم‌، و صبحانه به اصطلاح لاکچری بخوریم نون و از این دسر شکلاتیای سرپاییه :دی :|
    پاسخ:
    همون اولاش اینجوری بود! جو داشتیم! :|
    زلاتان منم همینو گفتم! 
    پاسخ:
    :|
    ی سوال خیلی خیلی بی ربط به پست چرا میگید کتاب های سلینجر رو بعد از بیست سالگی بخونید؟
    پاسخ:
    چون به نظر سن مناسبش بعد از بیست سالگیه!
    من تنم نلرزید ولی خب بنظر خیلی ملموسه و همچنین بنظرم چون یه حسیه که تو لحظه براتون شده نشونی از خدا بقیه هم حق دارن زیاد نفهمنش :)
    از یه طرف هم بهمون دیکته شده معجزه یه چیزای ماورایی و عجیب غریبه برا همین ذهنیت ها زیاد آبدیت نیست. 
    پاسخ:
    من اینقدر پیشروئما!!!
    همینقدر شیک و مجلسی :دی
    پاسخ:
    :|
    من اینقدر از این خاطره‌های کوچولو کوچولو دارم. بهش می‌گم رد دستان خدا بر زندگی... (چون ردپای خدا بر زندگی یه جوریه :/ )
    یعنی شما فکرش رو بکن! همه‌چیز رو جفت جور کرد تا به اون‌ها نون برسه و به شما چایی( و چشمانش قلب می‌شود). اصلا آدم دلش می‌لرزه به اینطور لحظه‌هایی فکر می‌کنه... *_*
    پاسخ:
    همینقدر شیک صداشون میکنی جدا؟ :|
    چون دقیقا منم همچین اتفاقی برام افتاده میتونم درک کنم. 
    و خب نظر دیگر اصلا مهم نیست که چی فکر میکنن و مسخره میکنن و اینا. خودت که دیگه استادی توش ...
    پاسخ:
    من خودم ته این حرفام! :|
    هشتک ربطی نداش، جمله‌م که کامل شد حس کردم قبلا همینو همینجا نوشتم و اینا...

    ته برداشت‌ها رو از ما بخواهید |:
    (دلیل خوبی دارم، حوصله توضیح‌دادنش رو ندارم)
    پاسخ:
    :|
    اصل نیته :))
    پاسخ:
    :دی
     عمدا همه سوپرها رو بست که بری در واحد اونا نون بدی؟
    به نظرم بیشتر اینوری میاد تا اونوری( چون نون دادی، چایی گرفتی)


    #دژاوو
    پاسخ:
    :|
    شما دیگه ته برداشت رو داشتی :|
    پس خوب شد چایی هم بهتون رسید ، خدا حواسش به شما هست :))
    پاسخ:
    :دی
    اره گفتم خلاصه ناراحت نباشی:دی
    پاسخ:
    :| :دی

    مگه میشه اصلا اتاقی تو خوابگاه باشه که چایی نداشته باشه؟ :|
    پاسخ:
    قاعدتا شبش تموم شده بود :|
    کیسه‌کی؟ کیسه‌تو؟ کیسه‌آنها؟ :||

    گوگل ترنزلیت خبر از سرازیری خیل عظیم افراد از سمت وبلاگت به اون سمتا داده و امیدواره که بتونه این حجم رو هندل کنه و کرش نکنه 
    پاسخ:
    معنی اش میشود معجزه!
  • مُکرّر ‌‌‌‌‌‍‌ ‌‍‌
  • только мнение мариам
    پاسخ:
    quina història
    @چارلی
    من چینی ترجمه کردم، ژاپنی هم ترجمه کردم! معنیشون یکی بود!
    ولی فکر کنم این خط کانجی ژاپنی هاست که واسه کلمه هاییه که از زبون چینی به ژاپنی رفته، که یعنی حق با شماست، ژاپنیه:)
    پاسخ:
    ژاپنیه به هر حال :|
    به درخت گیلاس گفتم خدا را به من نشان بده.
    درخت شکوفه کرد..
    من این جمله رو هر وقت میخونم تنم میلرزه.
    و خوش بحالت که خدا خودش رو در ساده ترین ماجراها بهت نشون داد.
    خوش به حال روحت،که تازه س...
    پاسخ:
    خداوکیلی، خدایی! چی زده بودی که تونستی با درخت گیلاس حرف بزنی؟ :|
    @مریم
    تن منم لرزید با خوندنش :))
    پاسخ:
    :دی
  • چارلی ‎‌‌‌
  • یه جمله‌ای هست :
    شانس نام مستعار خداست؛ آنجا که نمیخواهد امضایش پای داده اش باشد.
    + باز دمت گرم با اهداف انسان دوستانه رفتی نون بدی بهشون ، من بودم مستقیم به قصد مبادله چای و نون میرفتم :|

    @شادورد
    مطمئنید چینیه؟ آخه گوگل ترنسلیت نوشت ژاپنیه :-"
    پاسخ:
    :| :|
    نخیر! ژاپنیه!
    منم سال ۸۴ دوران دانشجویی با دوستم رفتم گنبد سبز مشهد ( دانشجو ی مشهد بودم) ماه رمضان بود و با دوستم برنامه ریختیم برای فرداش موقع افطار اونجا باشیم .من به شوخی و خنده رو به مقبره کردم و گفتم آقا سید ما فردا مهمون شماییم روز بعد رفتیم و داشتیم وسیله هامونو میزاشتیم که چند تا خانوم اومدن و سفره پهن کردن و فقط ما بودیم و یه دختر خانوم دیگه پرسیدیم نذری دارین؟ گفت نه دیروز داشتیم از اینجا رد میشدیم اومدیم داخل و من یه لحظه خوابم برد دیدم یه سید نشسته و سفره یی جلوش پهنه و به من گفت فردا من مهمون دارم براشون همین سفره رو بیار و بنداز .منم هنوز که هنوز با یاد این خاطره تمام جونم میلرزه .اعتقادم به دنیایی  دیگه محکم بود بسیار بسیار محکم تر شد
    پاسخ:
    این دیگه خیلی ماورایی بود خدایی!
    你好
    有時候我們可以無意地幫助,神的意願會給我們一些東西

    سلام
    گاهی وقت ها بدون قصد و غرض کمک می کنیم و همین میشه که خدا به داد ما میرسه
    :)
    پاسخ:
    اینکه رفتی دونه دونه چینیش هم نوشتی کارت خیلی درسته ولی من ژاپنی نوشتم :))
    قشنگ حس کردم چی میخواید بگید
    و اینم میفهمم که چه قدر اثباتش برای بقیه سخته
    پاسخ:
    دلود تو شلفت!!!
    دیشب یه همچین مفهومی رو به دوستی توضیح میدادم
    که نشونه های خدا رو باید تو زندگی های خودمون ببینیم:)
    خیلی جاها با خیلی کارا بهمون نشون میده حواسش بهمون هست:)
    مرسی بابت این نوشته زیبا
    پاسخ:
    تمامی نوشته های من زیبا هستن! خیلی زیبا هستن! :|
    این حسا رو وقتی تعریف می کنی از دهن می افتن و از قلب به زبون نمیرسه. من نمی فهمم چرا لرزیدین ولی خود لرزیدن رو می فهمم. تنها غم این حسا اینه که چرا این قدر کم اتفاق می افتن
    پاسخ:
    اگه نمیفهمی عیب قطعا از توئه، چون من هر چی میگم درسته :| :| :|
    عنوانو ترجمه کردم:)
    وقتی کنکور داشتم یه جمله ی بزرگ ژاپنی زده بودم به دیوار،هعی..
    البته این چینی بود.
    .
    معجزه های بزرگی که فقط و فقط واسه ی خودمونه...
    پاسخ:
    نه این ژاپنی بود!
    یه معجزه
    زندگی همه‌مون پر از یه همچین اتفاقات ظاهراً بی‌اهمیته. اتفاقاتی که ساده از کنارشون رد میشیم و شاید هیچ وقت متوجه نمیشیم اینی که دیدیم یه معجزه بود
    پاسخ:
    الان بازم کامنت دادی :|
    میبینی؟ :| تهش باز من آدم بده میشم! :|
    ضمنا من همچین معجزه بشناسی هستم!!!
    آب دهنم رو به سختی قورت دادم! 
     منم چنین چیزی رو تجربه کردم و همین احساس شما رو نسبت بهش دارم............. 
    پاسخ:
    ببینید! دیدید! بیا! من حق داشتم :|
    یاد تبادل قابلمه و کبریت تو روزهای خوبگاه افتادم
    هر کی گفت خب که چی خیلی بی احساسه به نظرم
    تو دنیا هیچ چیز تصادفی و اتفاقی نداریم
    پاسخ:
    :|
    حالا دبگه در این حد هم نه! :|
    تیتر چیه؟!
    پاسخ:
    معجزه! به ژاپنی!
    اوهوم
    نه خوبه قرار نیست اون حسی که تو درک کردی  بقیه هم درک کنن خب:)
    پاسخ:
    خوب شد گفتیااااااااااااااا :| :دی
    مهم نیست بقیه چی فکر میکنن. 
    الان که نوشته شما رو خوندم، قیافه ام همونطوری عادی و معمولیه  و نمیلرزم. اما می تونم بفهمم چی میگید و چقدر این احساس قویه. چون خودم هم تو شرایطی -گرچه نامشابه- بوده ام، که احساس کرده ام نمی تونه خداوند نباشه. باید باشه و این کاری رو که هیچ کس ممکن نیست بتونه انجامش بده، انجام داده باشه. موقع دیدن بزرگی خارج از حد تصور کوهها. 
    پاسخ:
    هووووومممممم که اینطور :|
    اصلا به پنیر فکر نکرده بودید ؟؟؟؟؟
    صبحانه یعنی نون پنیر چایی شیرین !!
    پاسخ:
    داشتیم :|
    نه حسمو گفتم بدون مسخره فقط انگار یکم طنز شد چون الان حس و حالم شنگولو منگوله :))) نه سیریِسلی مسخره نمی کن :*
    پاسخ:
    باشه :|
    کاملن قابل درکه برام...
    از این دست نون بدی، از اون دست چایی می‌گیری (-:
    پاسخ:
    بگی نگی! :دی
    واقعا عجیبه چون چیز اَب نرمالی توش نیافتم ولی اره خدا با ماست :) تنم لرزید دارم تکون میدم موسیو :) :)
    پاسخ:
    مسخره میکنی؟ :|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی