Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

دورهمی سینمارَویِ بلاگرانه: آنچه گذشت

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۱۶ ب.ظ

پیش پیش نوشت: ایجاد، هماهنگی، جمع کردن بچه ها و مدیریت و "رهبری" یک دورهمی اصلا کار سختی نیست! یعنی برای من کار سختی نیست! اصلا من از سختی هاش لذت میبرم! قبلا چند بار گفتم که "حس رهبری کردن از بهترین احساساتی هست که میتونم تجربه کنم". البته اشتباه نکنید، من زور نمیزنم خودم رو وارد پوزیشن رهبری کنم، اما کلا از اینکه در حال مدیریت یک جمع، یک واقعه، یک گروه و هرچیزی هستم لذت میبرم! از همون دوران دبیرستان که سرگروه تیم معارف پایه خودم بودم (با یک عنوان اولی، دومی و سومی در سطح استان!) از این کار لذت میبردم، حتی قبل تر و در دوران راهنمایی هم برام لذتبخش بود! بنابراین همه ی اون چیزی که بابت سختی هاش در پست های مختلف از من تشکر کردید اصلا سخت نیست، باشه هم من واقعا ازش لذت میبرم! مخصوصا وقتی توش - مثل دیروز - کاملا موفقم!

پیش نوشت: مدیریت قبل؛ هنگام و بعد یک دور همی بسیار سخته، خیلی سخت! سختیش از اونجایی شروع میشه که با آدمها سر و کار داری! وقتی میدونی و از دور واضحه چه کسانی به این جمع نمیخورن و بهشون هشدار میدی و میان! وقتی اونهمه آدم تک تک میگن "عجله نکن" و میخوان همه چیز رو بندازن لحظه آخر، وقتی برای مسائل جزیی هماهنگی تک تک باهات وارد بحث، جر و بحث میشن، وقتی خوب فکر نمیکنن اگه اونها یک نفرن و تو یک نفر از این سمت من یک نفرم و اونها 21 نفر! وقتی همه رو جمع میکنی و اونهایی که به جمع نمیومدن عملا با بقیه قهر میکنن! وقتی تقریبا هیچکس توی اون جمع همکاری فعالانه ای نداره و همه منتظر تو و تصمیم تو هستن، وقتی بعد از اتخاذ تصمیم همه باهات مخالفت میکنن، وقتی همه با همه ریزه کاری هایی که برای خودشون کوچیکه و روی هم خیلی بزرگ میشه سراغت میان تازه میفهمی دورهمی رو جمع کردن چقدر سخته، چقدر انرژی میگیره و چقدر پیچیده است! اما هنوز هم با همه این پیچیدگی ها، با همه ی این سختی ها که باعث میشه آخر شب دورهمی و توی رختخواب به خودم بگم "من دیگه این کار رو نمیکنم" فردا و بعد از یه استراحت درست، به خودم میگم "نه! به سختی هاش میرزید! بازم میکنم این کارو"! و البته این نباید باعث بشه شما بار بعد همینقدر غیر همکار باشید!!

نوشته: و اما ... دورهمی قرار بود ساعت 13:30 آغاز بشه، اما دو سه نفری زودتر رسیده بودن، گنگ "حجاب برتر" متشکل از "ف.ن، رعنا و نیوشا یعقوبی" جلوی مترو بودن که من رسیدم، حالا اونا در محل درست حضور داشتن و من از در اشتباه بیرون اومده بودم! اما من کشوندمشون مکان غلط! اصرار هم داشتم اینجا درسته، اما فهمیدم اشتباه میکنم! حقیقتا "ف.ن" رو که دیدم اولین چیزی که یادم اومد ملکه یخی سری نارنیا بود! نیوشا رو که میشناختم، رعنا هم قشنگ پتانسیل "مدلینگ حجاب حکومتی" رو داشت! در این حد! سلام علیک کردیم و رفتیم جای درست ایستادیم! بعدش فکر کنم امین اومد، مینا و لیلا و سارا و خلاصه همه اومدن! یک جوری هم همه رو معرفی میکردم که الان قطعا حداقل گنگ حجاب برتر باید حفظ باشن موضوع رو! شونزده نفر دم مترو بودیم، چهار ماشین میشدیم و من یک آقا و سه خانم رو در هر ماشین جاساز کرده به مقصد میفرستادم، به عزیزانی که جلوی کورش بودن سپرده بودم همون جلو هی داد بزنن "به وقت شام" تا بقیه که رسیدن بفهمن اینان! البته که هنوز فائلا نیومده! بالاخره رسید و با یک چرخش 45درجه ی دقیق ما رو پیدا کرد! و ما به عنوان ماشین آخر رفتیم دم کورش! دم کورش اما هیچکس نبود! جل الخالق! نگو رفتن توی سایه ها قایم شدن! بعد زنگ زدم به محتوا! نَیگس! البته به خیلی ها زنگ زدم اما فقط حضرت "فرم همون محتواست" جواب داد، خیلی شنگول رفته بود معلوم نیست کجا؟ دیگه 19 نفر که شدیم رفتیم بالا و به سه نفر باقیمونده گفتم خودشون بیان! والا!!! وارد که میشدیم دیدنی بودیم، کل مجتمع ترسیده بودن! همه از دور ما رو نگاه میکردن، همه نگاهها روی من بود و همهمه ی "اون هولدنه! اون هولدنه!!" در تمام مجتمع شنیده میشد! (نه خالی بستم آخری رو :)) ) خلاصه میخواستیم بریم بالا، بچه ها رو که سری اول فرستادم توی آسانسور نمیدونستن کدوم دکمه رو بزنن و در بسته شد، بعد من در زدم محض خنده اما در کمال ناباوری در آسانسور باز شد!!! خدایا توبه حتی! به هر ضرب و زوری بود رسیدیم روف گاردن و تمام اونجا رو به قلمرو حکومتمون اضافه کردیم!!! اونجا بود که وایسادم، چند بار دست زدم و همه توجهات رو جلب کرده سپس به معرفی ملت به هم پرداختم، این بار به صورت کاملا جدیِ هولدنانه! ارشون عذر خواستم که وبلاگ خیلیشون رو نمیخونم و اعلام کردم "حالا انگار چی هم مینویسید"! در همین حد فاصل زهرا با یک عالمه "گاز معده ی فیلِ خونگی" به نزد ما رسید! یادگار و خانمش هم پارکینگ بودن! یک ربع قبل فیلم رفتیم پایین، کمی اونجا ایستادیم تا یادگار اومد، بعد همه "به افتخار عرووووووووووووووس و دوماااااااااااااد" یه کف مرتب زدیم! بعدش هم رفتیم داخل سینما [نقطه]

"این یک تلویزیون نیست ... این فقط یک اولِد است ... ال جی اولد تی وی!"؛ "هم با هم بشورید، هم جدا جدا، لباسشویی تویین واش ال جی"؛ "مریم امیر جلالی بعد از استفاده از محصولات 5040 تبدیل به جنیفر لارنس شده است! خبر خوش آنکه هم اینک میتوانید به کیوسکهای 5040 در تمامی طبقات مجتمع کورش مراجعه کرده و به صورت رایگان به تست این محصول شگفت انگیز بپردازید و در صورت رضایت، آن را با تخفیف ویژه مشتریان مجتمع کورش خریداری کرده یا عدد 6 را به سامانه پیامکی 30005040 ارسال نمایید"؛ "مامانی دوربین رو نگاه کن، وایسید منم بیام بابایی! هااااااااااار هار هار" "همه بخندید، هارهارهار" "تولد تولد تولدت مبارک و زهرمار" "گوبس! بابایی توله سگ این چه کاریه! هارهارهار" "خفه ام کردید کثافتا آدم باشید، هارهارهار" [دیجی کالا، در سال نو حاجت هیچ استخاره نیست]!!! اینها تبلیغات تجاری قبل فیلمهای مجتمع کورشن، با همین ترتیب! و فائلا و نرگس شاهدن که من واو به واو تبلیغات رو حفظ بودم! و نه حتی حفظ بودم که همزمان اجرا هم میکردم! در مورد به وقت شام که نوشتم و میتونید بخونید! بعد از فیلم بچه ها رو فرستادیم روف گاردن، قبلش با عامر و امین هاشمی و گلبول یه سری نوشیدنی خنک خریدیم چهارتایی و دنگی (با دنگ های به شدت نامتوازن!) و ما هم به اونها پیوستیم، بعد از فیلم و قبل اینکه بریم بالا یادگار و همسرش به همراه دو دوست دیگه ما رو ترک کردن و الان ما 18 نفریم! اون بالا و قبل از اینکه حرفها بره سمت فیلم با امین یه حرفهای سیاسی زدیم، داشتم لیست جمع میکردم چه کسی کدوم پست من رو دوست داره که متاسفانه ناقص موند! میانگین نمره ی بچه ها به فیلم 7.30 بود! و باورتون نمیشه یه کسانی به فیلم دادن 9 و 9.5 که من توقع 5 ازشون داشتم و یه کسانی نمرات 6 به پایین دادن که من منتظر بودم بدن 8! اون پراکندگی نظرات جامعه در مورد فیلم توی جمع ما هم دیده میشد با این تفاوت که ما عین آدم در موردش حرف میزدیم، فحاشی نمیکردیم! خوش میگذشت، و واقعا خوش میگذشت! اینجاها بود که کاربر عریز "..." تشریفشون رو بردن! بعد از این هم موسِم عکاسی رسید، و من نمیگم براتون ازش! چون به شما ربطی نداره، به ما 17 تا ربط داره در واقع! آبروی خودمون هم نمیتونیم ببریم! بتونیم هم، نمیخوایم آبروی خودمونو ببریم!!! آهان راستی! قبل عکس انداختن همه گیر دادن "سهم ما چی میشه از هزینه ها"؟ و من گفتم دیگه هزینه ای وجود نداره، حساب کردیم و همه گیر دادن "معنی نمیده" و من گفتم "چرا معنی میده" و کمابیش بحث شد! آخرش هم مجبور شدن به روشون بیارم که با فونت بولد شده نوشته بودم "هزینه ها رو نقدا بدید ملت" و شما همینجوری بدون اینکه توجهی کنید رفتید نشستید مقصد تا ما بیایم! اینقدر گیر دادن پول بدیم که من گفتم هر کسی هرچقدر دوست داره بده! 112 تومن جمع شد! حالا بحث این بود که چیکارش کنیم؟ گفتم بریم پایین براتون کتاب بخرم همه فحش دادن، گفتم بذاریم دورهمی بعدی موافق مخالفها زیاد بودن! همه میگفتن پولها رو پس بده! بعد من از دونه دونه خرج کننده ها پرسیدم و همه راضی بودن اما این جماعت بیخیال نمیشدن! آخرش هم فریاد برآوردم "شاه راضیه شاه قلی راضی نمیشه" و قضیه رو جمع کردم! قرار شد بذاریم دورهمی بعدی خرجش کنیم اما خدای ایده های خوب، یعنی من!!! ایده ای به ذهنش، یعنی ذهن من رسید! تصمیم گرفتم پول رو به شش قسمت یعنی پنج جایزه اصلی بیست هزار تومنی و یک جایزه جنبی دوازده هزار تومنی تبدیل کنم و بعد با قرعه کشی "شش کمک هزینه خرید کتاب فقرای دورهمی" رو اهدا کنم! هیچکدوم از بچه ها بهشون برنخورد، هیچکس هم نگفت عزت نفسم لکه دار شد، هیچکس هم البته پیشنهاد نداد این پولها رو قرض بدیم! خلاصه اسمها رو نوشتیم و به ترتیب مینا، رعنا، پری، فائلا، رفیق خدماتیِ کورش و سارا خانی قرعه کشیده و به ترتیب اسامی کوالای پیر، امین هاشمی، زهرا یگانه، مینا، نرگس و گلبول سفید به عنوان برنده ها از توی قرعه در اومد! نفر پنجم که قرعه کشید خدماتیِ کورش بود، یه جوون شهرستانیِ خیلی ساده دل که عین ذوق زده ها اومد به تماشای قرعه کشی، فکر کردم اومده جمعمون کنه و گفتم الان میریم، گفت میخوام ببینم و گفتم ببین ببین اما فکر کنم از خجالت من رفت نشست اون دور! برای قرعه کشی پنجم صداش کردم و عین یه کودک خوشحال! دویید سمت ما! با نیش باز قرعه رو کشید و با یه لهجه خوشگلی گفت "نَرگَس کیه"؟ و من خیلی خوشحالم که این کار رو کردم! بعد هفده نفری رفتیم پایین و نشر چشمه رو به گند کشیدیم :)) برای گلبول کتاب "خوبی خدا" رو انتخاب کردم! امین هاشمی "بی لیاقت ترین برنده ی جمع" کتاب "موفقیت کسب و کار و از این اراجیف" خرید که خدایی این کتابه؟ به مینا "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" رو پیشنهاد دادم و اون با بقیه پولش یه کتاب جیبی خرید، یعنی پیشنهاد خودم بود، بهش گفتم با بقیه بیست تومن یه کتاب جیبی بخر و به کسی که دوست داری هدیه بده! اونم یه کتاب جیبی با خودم انتخاب کرد و چند دقیقه بعد توی یه پاکت هدیه خیلی خوشگل به شکل جلد روزنامه های قدیمی به خودم هدیه داد! ذات موضوع دلچسب بود که هیچ، نکته سنجی مینا در انتخاب ساک هدیه ی مناسب با کاراکتر من واقعا جای تحسین داشت! دستت درد نکنه بابت کتاب و هدیه! یادم نیست نرگس و کوالا و زهرا چی خریدن البته! و حال هم ندارم الان ازشون بپرسم! بعد هم بیرون نشر چشمه باز هم با ایده پردازی خدای ایده های خوب!!! کتابهای خریده شده توسط جوایز، توسط همه ی حضار دورهمی امضا شدنو متنی به یادگار درونش نوشتن! این مراسم قرعه کشی و کتابنویسی اینقدری مورد استقبال قرار گرفت که احتمالا تبدیل به بخشی ثابت از برنامه های دورهمی با ردیف بودجه ی مشخص خواهد شد!

بعد از این موسم خداحافظی بود، سارا خانی گفت میخوام برم خرید کنم، منم میخواستم باهاش برم اما خریدش اختصاصی بانوان بود، و من البته بازم میخواستم برم، چون مفت باشه، کوفت باشه!!!! فائلا هم اینجا ازمون جدا شد! کوالا هم رفت مهمونی! پایین هم نرگس و زهرا اونورکی رفتن! ما هم ماشین ماشین رفیتم سمت مترو، توی ماشین گوینده رادیو گفت "حسین صفای شاعر خیلی پیشرو و آوانگارده" و در تاییدش از روی ساعت پنج دقیقه در مورد ترانه ی کجایی صحبت کرد که ترانه ای است از "محسن چاوشی" و هیچ ربطی به حسین صفا نداره! توی مترو هم دسته دسته شدیم، مینا با اتوبوس رفت تا خونه شون و ما هم هرکدوم به خطهای مورد نیاز رفتیم، توی مترو هم یه بحث های خانوادگی!!! پیش اومد که بماند! بعدشم رفتیم خونه هامون!

جلوی مترو توحید نشسته بودم و سیگار میکشیدم که گروه تلگرامی دورهمی رو با هجده عضو پایه از 22 عضو ساختم، یکی البته تنظیماتش روی اد نشدن بود، شدیم 17 تا! و بله! ما گروه تلگرامی دورهمی داریم از این به بعد! و اعضای جدید فقط بعد از حضور موفقیت آمیز در یک دوره همی بهش اضافه میشن و لاغیر!!!

دلتون به اندازه کافی سوخت یا کمه؟ پایان!

پ.ن 1: مینا واقعا تاج سر منه! نه فقط چون من رو از 93 میخونه!!! چون واقعا خانوم بسیار خوبی بود، گرچه اینکه از 93 من رو میخونه هم بسیار نکته مهمیه!

پ.ن 2: خیلی ها بودن من رو از 94 میخوندن، اصلا دیدن خواننده قدیمی از دیدن بلاگر موردعلاقه خیلی بهتره! و من این رو عمومی هم اعلام کردم!

پ.ن 3: اینکه یک روزی رو بسازی که اینهمه آدم بهشون خوش بگذره، اینهمه آدم بخندن، نه فقط لباشون که چشماشون و دلهاشون، اینکه شادیت رو با همه تقسیم کنی، حتی با جوونک ساده ی شهرستانی خدماتی و همه بگن تو باعثش بودی و خودتم بدونی اگر تو نبودی، همچین جمعی نبود خیلی حس عجیبیه! حس رضایتش خیلی متفاوته با بخشی از دورهمی بودن! و من خوشحالم که خدا این پیگیری و سماجت رو در موضوعات مورد علاقه ام بهم داد! و خوشحالم که خوشحالتون کردم!

پ.ن 4: به زودی ... دورهمی نمایشگاه کتاب!

پ.ن 5: دورهمیِ این بار جمعی بود متشکل از مینا - حریر - خورشید - امین هاشمی - عامر - نرگس - ... - ف.ن - نیوشا یعقوبی - عارفه - کوالای پیر - رعنا - پری - زهرا یگانه - سارا خانی - فائلا - گلبول - یادگار و همسرشون - محمدحسین خانی - محمدصابر نی ساز و هولدن کالفیلد

پ.ن 6: در همین رابطه بخوانید! پست قبلی من در این مورد - ف.ن - امین هاشمی - سارا خانی - فائلا - کوالای پیر - عارفه - حریر - نیوشا یعقوبی - زهرا یگانه

  • ۹۷/۰۱/۱۷
  • هولدن کالفیلد

دور همی وبلاگی

آراء الحکما: جلد  (۳۷)

گلبول و‌ مینا و رعنا وبلاگ‌ ندارن؟
پاسخ:
خیر!
سلام 
ضمن عرض خوشبحالتون
یه سوال بسیار فنی برام پیش اومد
آیا شما از بلاگرایی که میخوان توی دورهمی شرکت کنن تست شخصیت میگیرین و بعد مثلا بهشون میگید که مناسب جمع هستن و نیستن یا چی؟
میدونم اینکارو نمیکنید:|

الان مثلا من میخوام شرکت کنم..چطوری بهم میگید به جمع میخورم یانه؟؟؟@_@
پاسخ:
حدس میزنم عموما :))
جمع جمع راحتیه، از آتئیست بی خدا داریم تا تند روی متحجر :))
خودت ببین میسازی؟
من هم از همه راحت ترم، تند حرف میزنم، راحت، سریع صمیمی میشم و اینها! اگه اینا بهت برمیخوره یا اذیتت میکنه نه به دردت نمیخوره!
اگر اوکی هستی و میتونی همه رو قبول کنی، خیلی هم خوش میگذره! من هم خیلی دوست دارم بیای!
  • یک ذهن پریشان
  • ما غیر پایتخت نشینان چیکار کنیم که نمیتونیم بیایم دورهمی . ایییشششش :|
    پاسخ:
    هماهنگ کنید بیایید :|
    آقا بزن رو دور تند ببینیم آخرش چی شد :/
    پاسخ:
    تموم شد دیگه
    دفه بعد هم خوش بگذره🌷
    پاسخ:
    ایشالا!
  • چارلی ‎‌‌‌
  • اونجوری که همه «دورهمی رونده ها» تو بلاگاشون نوشتن انگار هولدن از اول تا آخرش هی بیسیم به دست در حال هماهنگی داشته از این ور کادر به اون ور کادر میرفته :))
    پاسخ:
    یه جور گاندیِ فعال بودم!!
    وای چه خوب اگه بعدی نمایشگاه کتاب باشه اینطوری منم میام
    پاسخ:
    ایشالا!
    آقا دورهمی رفتیم چه دورهمی!!
    آشنایی با کلی دختر ناز و دوسداشتنی بلاگر با مینای عزیز که مثل من خواننده بود و من بیشتر باهاش گپ زدم با حاج عامر و زمر و گلبول عزیز و هوولدن به شدت پر انرژی و کاربلد و دوستداشتنی، دلنشین بود و خیییلی چسبید.
    و سایر دوستان و همراهان نه چندان همراه که فقط میخواستن برن سینما زحمت تهیه بلیط رو انداختن گردن هولدن :))) (شوخی میکنم)
    پاسخ:
    ایشان خانم آرامش خاطر هستن :))
    حالا اگه من میومدم نصف افرادی که قرار بود بیان، بدون اهمیت به پول بلیت سینما که قبلاً پرداخت کردن، دیقه نود میگفتن عه نمیایم
    اصن زلزله میومد، کوروش هم خراب میشد :ا
    میگم یه دورهمی جمع و جورتر قبل نمایشگاه نمیذارین؟
    پاسخ:
    دیگه اگه اینهمه دور همی بذاریم دیگه اسمش دورهمی نیست که :|
    دیدن دوستای مجازی از نزدیک باید خیلی حس خوبی داشته باشه
    خیلی دوست دارم یه سری ها رو از نزدیک ببینم
    البته به غیر از دوستان این دورهمی
    چون هیچکدوم رو نمیشناختم:)

    پاسخ:
    ایشالا شما هم بتونی اونایی که میخوای رو از نزدیک ببینی!
    این که من هیچ کدوم از این اسامی رو نمیشناسم یعنی یه بلاگر منزوی ام؟! فقط اینستاگرام یکی دوتاشونو دنبال میکنم چون این عکسو اونجا دیدم! 
    همه چی عالی بوده جز اون گروه دورهمی که بعدا مایه اختلاف خواهد شد خدایی نکرده !
    پاسخ:
    اتفاقا با یه ترسی و لرزی اون گروهه رو زدم که نگو :)) امیدوارم گندش در نیاد!
  • چارلی ‎‌‌‌
  • بلی از سر سوزش و یا حتی بیشتر اگه داریم :/ جوشش، تبخیر، تصعید ... 
    بنظرم با اون پول اضافه میتونستین قرعه کشی کنین واسه پنج نفر از ناکام هایی که نتونستن بیان کتاب امضا شده بفرستین :-" اصلا هم پررو نیستم :)
    پاسخ:
    اونجوری باید در مورد اون پنج ناکام هم قرعه کشی میکردیم :))
    سلام یه جوری این دورهمی ها رو ادامه بدید که تا سه سال دیگه که من میام تهران پابرجا باشه انشالله اون موقع شما بچه به بغل مدیریت کنید دورهمی 
    پاسخ:
    ایشالا اگر عمری باشه!
    اینقدر خوب نوشتین که بیشتر دلم آب شد  نیومدم .و البته کلی حس خوب داشت .
    برای دورهمی به مامانم گفتم خیلی خوشش اومد و استقبال کرد دیه برای دور همی بعدی مشکلی ندارم برای حضور 
    ان شاالله همیشگی باشه و همیشه خوش باشین 
    اون قسمت قرعه کشی خیلی خوب بود 
    ان شالله نمایشگاه کتاب .
    پاسخ:
    به به ، حتماً!
  • جادوگر قبیله ی موهاتاک
  • آقا لعنت بهت جبر حغرافیایی
    پاسخ:
    دیدی چی شد؟ :|
    حالا کاش اسم منم تو قرعه کشی درمیاوردید و تو گروه تلگرامی عضوم می‌کردید...من خیلی وقته مشتری پر و پا قرص وبلاگت هستم منتها تو کامنت گذاشتن تنبلم.دیگه سن و سالی هم ازم گذشته...
    پاسخ:
    ولی هنوز دورهمی نیومدی!
    نمایشگاه نوشته بود از 12 تا 22 اردیبهشت.

    + فیلم من رو باید اسکار بدن بهش. والا :))
    پاسخ:
    مخصوصا اونجا که فیلمبردار موند تو کف :))
    خدا حفظت کنه که می تونی حال دوستات رو خوب کنی:)
    جمعتون برقرار دلاتون شاد
    پاسخ:
    ایشالا بعدی رو با قدرت بیای :دی
    چرا آخه یه نفر باید آگهای های تبلیغاتی رو مو به مو و واو به واو از حفظ باشه؟ اصلا این پدیده چطور امکان پذیره و چطور توی حافظ ات ذخیره شده اند؟ :|
    الحق که روند رویداد رو دقیق نوشتی!
    "پیش نوشت" رو بسی سوزناک نوشته بودی. معذرت که باهات خیلی راه نیومدیم.
    پاسخ:
    زیاد دیدمشون چون :))
    سوزناک نیست، اشاره کردم!
    نه با مریم میایم به امید خدا
    من خیلی هنرکنم بابام رضایت بده اینجوری بیایم که صبح زود برسیم شب همون روزم با اخرین اتوبوس برگردیم،اخه تهران مثه مشهد نیست راحت رضایت بده بگه زیاد رفته بلده..من تاحالا نیومدم تهرانم که به این بزرگی و درندشتی:|
    پاسخ:
    :|
    از ف.ن به گلبول سفید
    متشکرم از پیامتون. من پیام هامو تایید نمیکنم و نمیدونستم کجا جوابتونو بدم. با اجازه از وبلاگ هولدن :))

    به نظرم وبلاگ ندارید ایمیل بذارید من جواب ها رو اونجا بفرستم. سیستم کامنت هام بی رحم هست ولی همینطوریه دیگه. ^_^
    پاسخ:
    خوب شد کامنت ندادم :|
    عه نمایشگاه کتاب!!
    حتما میام:))
    پاسخ:
    ایشالا!
  • خورشید ‌‌‌
  • فیلم قرعه‌کشی خیلی خوبه. :)
    پنجاه٬ چهل آخرش هم. :)))
    پاسخ:
    این فیلمه خداست واقعا :))
    آدم هی میتونه ببینه!
    ینی اون لحظه که گفت نرگس کیه رو هی میذارم توی فیلم نگاه میکنم هی بیشتر حالم خوب میشه
    پاسخ:
    آره خیلی خوبه :دی
    چه حیف که من نتونستم :( 
    من اون قسمت امضای کتابها توسط همه و یادگاری موندنش رو خیلی دوست داشتم, ایده قشنگیه :)
    پاسخ:
    ایشالا نمایشگاه کتاب بالاخره!
    قربونت
    دستت درست مستر
    با اینکه نبودم ولی با خوندنش عمیقا لذت بردم : )

    نمایشگاه کتاب چه تاریخیه؟؟
    پاسخ:
    دقیق در جریان نیستم، میگم
  • چارلی ‎‌‌‌
  • فقط سکوت اختیار میکنم :/
    ولی اون گروه تلگرامه دیگه ته نامردیه خدایی :)))
    پاسخ:
    سکوت از سر سوزش؟ :))
  • نیوشا یعقوبی
  • بعدم میگی وقتی میدونی و هشدار میدی و فلان
    درسته این بار درست هشدار داده بودی ولی هشدارت به من یادت باشه :)) خیلی هم قاطع هشدار نده 
    پاسخ:
    تو استثنایی، اون فرق داره
    واقعا خیلی وقت بود که حال دلم به این شدت خوب نشده بود و هیچوقت این روز رو فراموش نمی‌کنم :)
    و این حس رو مدیون شما و همه ی دوستان حاضر در این جمع هستم :)

    +تبلیغات اول فیلم عالی بود :))))
    پاسخ:
    قربانت
    :))
    کاش تاریخ دورهمی نمایشگاه رو از الان اعلام کنید :)
    وسط میان ترم ها میشه ، یه جوری باشه که برنامه هامونو از الان تنظیم کنیم بتونیم بیایم .
    پاسخ:
    این رو دو هفته زودتر اعلام میکنم!
    خیر ، دلمون نسوخت 
    پاسخ:
    چه خوب
  • نیوشا یعقوبی
  • گنگ حجاب برتر؟ :)))))
    پاسخ:
    :))
  • مریــــ ـــــم
  • :|
    پاسخ:
    :|
    دعاکنید ماهم بتونیم نمایشگاه کتاب بیایم:)
    البته اگر بیایم باید جوری بیایم صبح زود برسیم شبم با اخرین اتوبوس برگردیم
    پاسخ:
    زودتر هماهنگ کن بفرستیمت پیش یکی از خانمها بمونی!
    در سوختن دل کسایی که نیومدن همین بس که من الان یه کتاب دارم با امضای کلی بلاگر معرکه! P:
    پاسخ:
    یووووووووووووووووه یوه یوه یوه!
    پسر هم اینقدر جزئی نگر؟!!
    ملکه یخی؟
    ویژگی دیگه ای نداشتیم؟ :| :))
    پاسخ:
    این اولین برداشت من بود ازت :دی
    اون جوون شهرستانی فراموش‌ نشدنیه! مخصوصا لحظه‌ای که اسم نرگس رو گفت ^_^

    :: خوش گذشت و دم شما و بقیه گرم :)
    پاسخ:
    آره :دی
    دم شما هم گرم!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی