Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

شوت!

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

1- به صورت عمومی و به نسبت همسنهای خودم اونقدری شوت بودم که اسم صحیح "اعضا و جوارح جنسی مرد و زن" رو چند سال دیرتر از هم نسلهام فهمیدم! نمیدونید سر بحثای زنگ تفریح چه اعضایی رو به چه جنسیتهایی نسبت دادم که!

2- در همین راستا یادمه اولین بار که یکی بهم گفت ائمه معصوم هم رفتار جنسی داشتن، اینقدر ناراحت شدم میخواستم بزنم تو دهن دوستم، قهر کردم رفتم خونه در کُنج عزلت غصه خوردم!

3- یکی از زیباترین شوت بازی هام در آزمون ارشد سراسری برای ورودی 92 دانشگاهها رخ داد، که پاسخنامه رو تحویل دادم و اومدم بیرون تازه یادم افتاد که "ای بابا! روانشناسی فیزیولوژیک رو نزدم که"! رفته بود پشت دو تا خُرده آزمون غیر مرتبط، دیگه چک نکردم موضوعو! :|

4- این یکی که میخوام بگم اصلا اسطوره شونه، دوران کارشناسی و مخصوصا دو سال اول اینقدری از فضای عمومی جامعه، رسانه ها و مردم دور بودم که نگو، به حدی که شب اول بعد از انتخابات 88 که مردم الله اکبر میگفتن من فکر میکردم این "جشن پیروزی" طرفداران احمدی نژاده :| :| :|

تا همین اخیرا اصلا امیدی به بهبودم نبود! دو سه سالیه که متخصصین پنج شش درصد شانس بهبودی قائل شدن :|

باقی بقای همه شوتهای بلاگر که میخوان همین زیر خودشونو لو بدن!

  • ۹۶/۱۲/۲۲
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۵۸)

من فکر میکردم اگه کسیو دوست داشته باشم حامله میشم:/
بعد هی زمزمه میکردم خدایا من کسیو دوست ندارم،من کسیو دوست ندارم.
پاسخ:
چقدر شبیه اون جوکه بودی :)))
داشتم کامنتارو میخوندم و خیلی خندیدم با بعضیاشون :))) 
درباره ی سایه نداشتن پیامبرم بگم که من شنیدم چون پیامبر خودش نور بوده نمیتونسته سایه داشته باشه و این که یه ابریم گویا همیشه بالای سرش بوده ولی خب نمیدونم چطور ممکنه، ولی ب هر حال جادو جمبل نباید بهش گف چون میدونیم پیامبرا همشون معجزه دارن و میتونیم ب چشم معجزه ب این قضیه نگا کنیم ن جادو جمبل!
پاسخ:
حالا دیگه بگذریم!
من همین دیروز رفته بودم خرید عید بنمایم و داشتم چیپس میخوردم و به مامانم میگفتم جوجه رنگی میخواااااااااااام .در این زمان مدیر گروهمون رو دیدم و با صدای خیلییییی بلند گفتم : یااا امام زمااان دکتر ب !! دکتر ب هم داشتن سیگار میکشیدن و مامان من با تعجب گفت : وا معتاااده.منم به جای سلام یا تلاش برای جمع کردن سوتی قبلی ،خیلی ضایع و با سرعت، فرار کردم :/ دکتر ب هم منو دیدن و قطعا میدان و امواج میفتم :(
پاسخ:
:))))))))))))))))))))
در این راستا تا سالهای سال فکر میکردم اونایی که چشماشون سبز و آبیه، همه چیز رو اون رنگی می بینن!

در مورد گزینه «1» تعمیم نمی‌دم به همه ولی فکر میکنم در مورد بیشتر دهه شصتی ها این وجود داشته، بس که همیشه چیزای دیگه رو برامون بلد میکردن، از این چیزا خیلی سر در نمی آوردیم...
و انگار تابوی دهه شصت فکر کردن به این موارد بوده، عکس حالا...!! :|

پاسخ:
:))))))))))))
عالی بود اون اولش :))
سلام
خب فکر کنم با موفقیت هدف پست به سمت دیگه ای منحرف شد
من اصلا نمیخواستم اثبات کنم
فقط خواستم بگم پیامبر سیاهچاله نبوده‎:D چیزی که در مورد علتش گفتن اینه حالا یا راست یا دروغ
که باز هم مطمئنم کل این قضیه خیلی برای خود اسلام و حواشیش اهمیت نداشته
ولی چیزی که خودم توی تاریخ اسلام بهش رسیدم
اینه که چون معجزه پیامبر یه چیز عقلانیه
پس قبلش هم مردم چشم و گوششون در مورد آورنده اون کتاب و صداقت و امانتش کاملا به انحا مختلف پر شده
تا وقتی قرآن میاد در مورد اولیات ان قلت نیارن
که خود اون جامعه یه رشد فکری قبلش کرده باشن 
این معجزات ریز و درشت در مورد پیامبر زیاده
حالا با دلیل یا بی دلیل
مثلا شق القمرم معروف بوده، شکافتن خونه کعبه هم معروف بوده
ولی کسی حضرت علی رو که تقدیس نکرد هیچ، کلا تا پایان عمر داشتن خودشونو بالاتر و عاقلتر و بهتر و خفن تر از امام علی میدیدن
دیگه خیلی نظر خاصی ندارم و میکروفون رو به دکتر یونس میدم تا ادامه مسیر رو با شوخی هاشون پیش ببرن‎:)‎
پاسخ:
من جواب دارم برای این کامنت هم، ولی دلم نمیخواد کش بدم! بنابراین دیگه چیزی نمیگم :| :دی
بعدم معجزه من که نبوده که از انکار یا قبولش داغ کنم یا خوشال بشم! معجزه صاحاب داره! اگر معجزه من بود که الان همه رو کفن پیچ کرده بودم! :)
ببین یعنی جیگرم کباب میشه میبینم همه رو با خودتون مقایسه میکنید! بابا همه که مثل شما نیستن! شما حق پذیرید. شما صادق و پاکید. شما مهربونید. شما سوال میکنید. فکر میکنید. ولی بقیه و ابولهب و ابوجهل که اینطور نبودن!
تو میگی این اتفاق اینقدر بدیهی و روشنه که اگر بوده باشه، چطور مردم میتونن انکارش کنن یا نبیننش یا به پیامبر ایمان نیارن؟ یا مخالفین و قریش چطور نخوان از بین ببرنش! درسته؟!! 
خب حرف منم همینه. قریش دیگه چکار نکرد با پیامبر؟ مخالفین پیامبر چه بلایی دیگه سر پیامبر نیاوردن؟ عبدالمطلب از ترس کیا پسر بچه رو از مادرش آمنه دور کرد فرستاد تو بیابون دست حلیمه سپرد؟ 
بعدم یه جوری میگی دیدن چرا ایمان نیاوردن انگار تو این جامعه زندگی نمیکنی؟!! 
نمیخوام بحث رو سیاسی کنم ولی من باب مثال و فقط جهت مصداق آوری: تو این 5 سال دیگه گندکاری بود که جناب پرزیدنت بکنه و نکرد؟ دروغی بود که بگه و نگفت؟ جلوی 80 میلیون ایرانی! حتی تر مریم رجوی رنگ کت و دامن و روسریش رو با سبز و بنفش اینا ست کرد و گفت به کی رای بدید!! مسبب 17 هزار ترور. قاتل 17 هزار ایرانی بیگناه. زن و بچه توی کوچه و خیابون نه سرباز در خط مقدم! مردم چکار کردن؟!! باز بهش رای دادن. چون اگر قرار باشه کور باشن. هر  آیه و نشانه و دلیلی بی فایده است! حتی ابر بالای سر!! 
پاسخ:
من دیگه تصمیم گرفتم بگذرم از این موضوع پیامبر و سایه! :دی
من دارم تو فاز خنده و شوخی مینویسم! داغ کدومه؟ دو کلوم داریم صوبت میکنیم! اتفاقا من خندم میگیره که به خاطر یه تیکه ابر چقدر اعصاب خودت رِ خورد میکنی!
بابا جان! یونس قریب 40 سال مردم رو دعوت کرد، فقط 2 نفر بهش ایمان آوردن. یک عابد(تنوخا) و یک عالم( رابیل). وقتی یونس عصبانی و نا امید شد از مردمش و گفت نفرینشون میکنم، تنوخا موافق بود و رابیل مخالف! بعدم که بار سفر بستن که عذاب الهی دامنگیرشون نشه، تنوخا با یونس سوار اون کشتی شد. رابیل بین مردم موند. یونس رو که انداختن تو دریا و نهنگ خوردش هم تنوخا و هم همه آدمای سوار برکشتی دیدنش! مردمم که دیدن عذاب الهی داره به سرشون میاد رفتن سراغ رابیل و گفتن چه کنیم؟ که رایبل بهشون راه و چاه توبه کردن رو نشون داد و اتفاقا قوم یونس همون قومی هستن که خدا در قرآن مثال میزنه که خودشون اراده کردن تغییر کنن و ما هم سرنوشتشون رو تغییر دادیم! خدا عذابِ قطعی ناشی از نفرین پیامبر رو از سرشون برداشت! 
بعدم اگر مردمش باور نکردن تو شکم نهنگ بوده چطور یهویی مهربون شدن و بهش ایمان آوردن؟ چرا نگفتن جادوگری؟
من حرفت رو متوجه شدم ولی یه پیچی داره که حرفم رو بتونم بفهمونم. 
پاسخ:
دیگه بیخیال :دی
ببخشید ببخشید!! چطور اون قریشی ها آدمن؟! آسمون و ابر به حساب میان! اونوقت مردم عصر یونس که تفاقا فهم و شعورشون بیشتر بوده، آدم نیستن؟ تنوخا آدم نیست؟ دریا و نهنگ اخ و تف شد؟! 
باشه فقط شما خوبید! حیف اون یونس بیچاره بدبخت، از پیغمبری هم شانس نداشت. سختی ها و معجزاتش رو هیشکه نمیبینه!
میگم نهنگ خورد پیغمبره رو! میگه چرا قریش فلان نکرد!! پسره از دل نهنگ تو اعماقِ دریا زنده بیرون اومد، مردمش سیلون و ویلون به سر خودشون میزدن، پیغمبرشون رو پیدا کردن، تیکه تیکه اش که نکردن هیچ! رو سرخودشون گذاشتن بهش ایمان آوردن! 
ابراهیم رو چی میگی؟ کوه آتش بهش گلستان شد؟ نمرود و مردم هم همه شاهد و ناظر بودن، آسمان و ابر و خورشیدو آتش هم بود!! کِرم از خود مردم حجاز بود! حرف حق به کلشون نمیرفت.. 
پاسخ:
ببین خیلی روشنه ها :| حضرت یونس که از دل نهنگ بیاد بیرون بگه من رو خورده بود الان نخورده مردم میگن برو خالی نبند!!! ولی در مورد پیامبر همچین حرفی کلا موضوعیت نداره، با توجه به همه چیزهایی که پیش از این عرض کردم! بنابراین برخورد طبیعی مردم حجاز با موضوع از اون دو حالت خارج نیست، یا باید پیامبر رو به جرم جادو میکُشتن، یا باید تقدیسش میکردن! در مورد حضرت ابراهیم هم، اتفاقا ایشون که از آتش سالم بیرون اومدن کفار همه داد میزنن "جادوگر!!! جادوگر!!!" برخورد کلاسیک کفار با معجزات پیامبران همین عبارت "جادوگر" بوده، کما اینکه به عصای موسی و صحبت کردن و احیای عیسی هم گفتن جادو! منم میگم وقتی هیچ برخوردی از قریش دیده نمیشه در طول تاریخ به خاطر این موضوع، یعنی یا ابره بالای سر همه بوده (که هیچ جای تاریخ نیومده) یا کلا روایته معیوبه، یا یا یا مردم حجاز خیلی کور تشریف داشتن! اینقدر شاکی شدن نداره که!
بنده معتقدم اگر برم اون دنیا و توی روی خدا بگم "من معتقد بودم ابر بالای سر پیامبر نبوده که بی سایه باشه" یا میگه "بله نبوده" یا میگه "چرا بابا جان بوده! ولی خب که چی؟" ، یعنی اینقدر برای خدا بی اهمیته، نمیدونم شما چرا داغ کردی بابتش؟ چون من عقلم نمیپذیره خدا همچین تسهیلات رفاهی  دم دستی ای برای پیامبرش داشته باشه؟ :|
خب چون معیار و خط کش رو عقل خودمون در نظر میگیریم.. توچیزای اینطوری من نه کاملا میپذیرم و نه کاملا رد میکنم! سو.. سو.. وسط.
میدونم عقلم به خیلی چیزا قد نمیده، کلی حدیث جعلی ریخته این وسط. خیلی چیزای محیرالعقول میتونه اتفاق بیفته. خیلی معجزه قبلا اتفاق افتاده. دست خدا هیچ وقت بسته نیست. کارای خدا عجیبه. و خدا از همه کاراش منظور داره! و کلی پیش فرض دیگه! طبیعیه که صبر کنم و روز قیامت از خودش بپرسم!
خداییش قصه ابر و پیامبر عجیبتر از قصه یونس و نهنگ که نیست! به قول آقای میرسلیم: دیگه اون رو چی میگی آقای روحانی؟!:)
پاسخ:
قصه حضرت یونس و نهنگ، یه چیزی بود بین خودش و نهنگ و خدا!!! این روایت یه چیزیه بین خدا و پیامبر و آسمون و ابر و تمام ساکنین حجاز!!! یه چیز شخصی نیست، یه چیزیه که همه به چشم میبینن، یعنی ابوسفیان میبینه، ابولهب میبینه، عبدالمطلب میبینه، همه میبینن یه فسقل بجه جهار ساله هست هر طرفمیدوئه ابر داره باهاش میره، بعد این ابره اگه یه تیکه است که فقط پیامبر سایه نداره، به نظر من همونجا قریشی ها یا باید حضرت محمد رو به علت شیطان بودن تکه تکه میکردن، یا باید فکر میکردن خدایی، بتی چیزیه که در جسم یک کودک تعین یافته!!! یا نه ابره بالای سر همه بوده، که دیگه نمیشه "پیامبر سایه نداشتن" میشه "در حجاز عصر پیامبر، هیچکس سایه نداشت" :|
راجب اون قضیه بی ادبی هم اصلا خودت رو ناراحت نکن! من که دانشجوی پزشکی بودم و خیر سرم زیستم همیشه بیست بود و حتی بافت شناسی دکتر رجحان( که کتاب ترم دو بچه های پزشکی هست) رو سال سوم دبیرستان خونده بودم، هم این داستان رو تا ترم سه پزشکی نمیدونستم! به خودت امیدوار باش! تازه آناتومی لگن رو که خوندیم، کتاب اطلس رو که دیدم فهمیدم!
بعد که هم اتاقی های بیشعورم رو به هوش آوردم، اصلا خودم رو ناراحت نکردم! اصلا هم تعجب نکردم! اصلا هم خجالت نکشیدم! گفتم چه جالب! خیلی چیزا تو دنیا هست که ما نمیدونیم یا بد فهمیدیم یا اشتباه میکنیم! و خیلی چیزا هست که هیچکس درستش رو نمیدونه یا بد فهمیده یا اشتباه فکر میکنه...
خیلی گیر نمیدم بهش ولی وقتی یه چیز جدید از یک زاویه جدید یاد میگیرم، مثل خری که جفت پا افتاده تو مزرعه تیتاپ ذوق میکنم!! این بند آخر بیشتر معطوف به قضیه ابر و پیامبر بود!:) گیر نده بهش.. روز قیامت از خود خدا و پیامبر جونمون میپرسیم ببینیم اصل قضیه چی بوده! 
پاسخ:
گیر نمیدم، ولی عقلانی نیست خب! :دی روی مخ میره! :دی
آقا آقا من یه روشنگری بکنم
این خانوم صالحه گوشه رینگ تنهایی گیر نکنن
اول اینکه ما توی تاریخ اسلام داریم از قبل از تولد پیامبر نشونه های پیامبر موعود و خاتم بودن مولود خاندان عبدالمطلب بر اهلش واضح و مبرهن بوده
هم نشونه های پدر و مادرش هم جد و اینها
در حد اسم هم توی عهد عتیق بوده
اگه فیلم محمدرسول ا... مجیدی رو دیده باشین ممکنه علت کارای اون یهودی ها با بازی تنابنده رو نفهمید
ولی چون خیلی مستند به تاریخ واقعی اسلامه برای کسای که اونها رو خوندن فیلم مفهومه
پیامبر از تولد تا قبل از بعثت معجزات متعدد و معروفی داشتن و همه اینو میدونستن
معروفه که یه سال در زمان کودکی پیامبر خشکسالی بدی میشه و مردم میان پیامبرو میبرن تو مسجدالحرام و خدا رو به مبعوث آینده قسم میدن و بارون میاد
یعنی وضوح رسالت بوده(حالا به خورد ما چی دادن بماند)
پیامبر از اول بالای سرشون ابر حرکت میکرده و سایه بان در مقابل آفتاب داشتن بعبارتی
و به همین دلیل به سایه نداشتن معروف شده
ازین موارد ریز و جزیی معجزات پیامبر زیاده و برای ما ناآشناس
دلیلی هم نداریم که بگیم انگار‎:D
پاسخ:
من حتی حتی حتی اینی که شما میگید رو هم عقلا قبول ندارم، شاید اینطور بوده، ولی دلیلی نداره اینطور باشه! شما فکر کن یه تیکه ابر تو آسمون بالا سر یه نفر راه بره مسخره نیست؟ همه اون فاز جادو و جنبل رو که گفتم به همین موضوع هم میشه ارجاع داد! اگه هم همیشه ابر بوده چرا دو قطره بارون نمیومده در حجاز؟ :|
این حرفا چیه؟ پیامبر اینقدر برای خدا عزیز بوده آفتاب سوخته نشه، اینقدر عزیز نبوده شام بفرسته براش شب گشنه نمونه؟ :| خدایی ها! :|
سوتی های فیلد ما بیشترش بی ادبیه.. ولی قابل گفتناش یکی این بود که دستکش و شیاف رو داده بودیم مریض شیاف بذاره؛ دستکش رو دست کرده بود و شیاف رو خورده بود! اینقدر خندیدم افتادم رو زمین.. 
پاسخ:
:)))))))))))))))))))
در مورد جوابت به کامنت صالحه، استادمون همین چند وقت پیش می‌گفت که کل ما حکم بِهِ الشرع حکم بهِ العقل، کل ما حکم بهِ العقل حکم بهِ الشرع. ینی هر چیزی رو که تحت عنوان شرع خواستن بهتون تحمیل کنن با عقل بسنجین، هر چیزی ک عقل بهش حکم کنه شرع هم قبول داره. قطعا وقتی قبول داریم پیامبر هم جسمش مثل جسم یه انسان معمولی بود خیلی مسخره‌س که سایه نداشته باشه!
پاسخ:
بعد اصلا سوالی که پیش میاد اینه که پیامبر چرا سایه نداشتن؟ :| که چی بشه؟
آیا ایشون مثل سیاهچاله های فضایی کل نور رو جذب میکردن؟ :|
من خدای شوت بازیم:/منتها الان چیزی یادم نمیاد..
پاسخ:
جان هولدن بگو دیگه :))
نه آدرس وبلاگ قبلیم بود که خیلی وقته حذفش کردم. اگه شوت بودنم و سوتی‌ای ک دادم +۱۸ نبود یادآوری می‌کردم خب :|
پاسخ:
:| :دی
من خودم به شخصه فکر میکردم میشنن یه شب باهم دعا میکنن بعد خدا بهشون بچه میده :/ این نکته که باهم دعا کنن خیلی مهمه و تاثیرگذاره! :| 
یه دوستی هم داشتم بنده خدا تا راهنمایی واقعا فکر میکرد لک‌لکا بچه‌ها رو میارن :| 
پاسخ:
:))))))))))
گلاوکن برادر افلاطون بوده . بعد سفراط تو شکل مباحثه همه ی جمله هاش رو خطاب به اون و با گلاوکن گرامی شروع میکرده:)) از اونجا که هی وسط حرف گلاوکن میپریده من فک میکردم مثلا داره به روبهروییش میگه خفه شو و ساکت شو و اینا :)))
پاسخ:
نه خود گلاوکن رو در جریانم! میخوام بدونم گلاوکن رو چی ترجمه کردی که شده این :|
  • مریــــ ـــــم
  • نمیدونم
    پاسخ:
    :|
    خانوم صالحه‎:D‎:D‎:D
    پیامبر انسان بود و جسم داشت
    اون قضیه سایه نداشتن پیامبر یه چیز دیگه است
    تو رو خداااا‎:D‎:D‎:D‎:D
    پاسخ:
    :| والا :))
  • صـــا لــحـــه
  • خیلی عجیب بود؟ البته برای خودم هم عجیبه ولی تا جایی که میدونم جسم اون ها با ما تفاوت هایی داره، احتمالا در جوهر وگرنه اعراض خیلی شبیه هم هستند و این سایه نداشتن یکی از تفاوت های عرضی است.
    پاسخ:
    هم عجیبه هم غیرعقلانی!
     یه روایتی بود از پیامبر فکر کنم میگفت هرچیزی در دین رو با منطقتون بسنجید ببینید میگنجه یا نه (یا همچین چیزایی) ضمن اینکه همچین چیزی کلا نمیگنجه سوال پیش میاد که پیامبر از عنفوان کودکی سایه نداشتن یا از وقتی که پیامبر شدن! بعد اگر از عنفوان کودکی نداشتن، یعنی هیچکس ندیده؟ بعد هیچکس کُرک مُرکش نریخته؟ بعد با توجه به "اتمسفر جادو جنبلی" دوران جاهلی، چرا نباید به کودکی که سایه نداره بگن "جادوگر و شیطان"؟ یا چرا نباید بگن "نشانه های عظمت لات و هبل و عزی"؟ یعنی اینقدر چیز عادی ای بوده براشون سایه نداشتن یک فرد زیر آفتاب سوزان حجاز؟ :| و اگر از بعد بعثتشون بوده که عملا میشده ازش در راستای "شیطان بودن پیامبر" سو استفاده بشه توسط کفار! که چون ما نیم تا روایت هم در مورد این سو استفاده ها نداریم یعنی یا عرب جاهلی خیلی مدرن و قائل به حریم خصوصی بوده یا این روایتهایی که در آوردید حتی از معتبرترین منابع هم باشن چرندن، یا اینکه همونطور که این دوستمون "من" میگه کلا موضوع یه چیز دیگه است!
    خدایی اینا رو نگید جایی :|
    نه اونقدرها هم قدیمی نیستم متولد 61 هستم؛ ولی مجلات زیادی از دهه 30-40-50 مطالعه کردم بخاطر این که تو دسترسم بود از همون بچگی.
    پاسخ:
    شما الان در گُل زندگی ای که :دی
    اتفاقا منم دور و برم کتابهای زمان شاه بود ، با این مجله های "جوانان چرا" یا همچین چیزایی، بچه بودم میخوندم :دی
    حالا که اینطور شد خب ما هم بگیم دیگه کی به کیه:)
    راهنمایی که میخوندم منتقل شدیم سنندج یه روز تو خیابون خواستیم سوار تاکسی بشیم چون ما معمولا بیشتر جاها که میخواستیم بریم ماشین گشت نیروی انتظامی میومد دنبالمون بخاطر موقعیت بابام ، زیاد تاکسی سوار نمیشدیم راننده تاکسی یه مرد سیبیل کلفت با لباس کردی بود من جلوی مامانو گرفتم گفتم نه سوار نشیا مامان تعجب کرد گفت چرا گفتم راننده خیلی کرد ه  یعنی راننده تاکسی و مامان مرده بودن از خنده
    ترم سه بودم دانشگاه چون همزمان با کار درس میخوندم باید سریع میومدم و برمیگشتم سه جلسه از سرکار مرخصی گرفتم رفتم کلاس تشکیل نشد جلسه ی چهارم رفتم کلاس دیدم یه پسره نشسته بهش گفتم این استاد نمیدونم کدوم الدنگیه سه جلسه مارو پیچونده اونم گفت والا استاد منم سه جلسه س میام کسی نمیاد کلاس یعنی دوست داشتم زمین دهن وا کنه من برم توش آخه هم سن خودمون بود بعدا کلی باهم رفیق شدیم
    تو اولین ماموریتم واسه نصب ژنراتور سد کارون رفته بودیم توربین رو نصب کردیم همکارم گفت برو بگو کلید توربین رو بزنن ببینیم کار میکنه  رفتم متصدیش نبود یه کلید بود زدم نگو کلید یکی از دریچه های فرعیه سد بود یه لحظه فشار آب دوتا همکارمون رو پرت کرد داخل آب پشت سد
    بازم بگم یا اسطوره شدم :))))
    پاسخ:
    این آخری خیلی خوب بود :)))))
    ولی میزد میمردن اعدام میشدی میخندیدیم! :))
    :|
    همون بهتر که پیداش نکنی هولدن =))) بیا حالا که فراموش شده اصن به رومون نیاریم :|
    :دی
    پاسخ:
    فراموش نشده، احتمالا بدون لاگین پیغام گذاشتی توی تاریخچه پیدا نمیکنم :|
  • פـریـر بانو
  • نه نمیرم "آدم بزرگ" :))
    شما می‌تونین برین از تک تک بچه‌های کلاسمون بپرسین! :دی من تو اون دوران طلایی که شاگرد اول کل مدرسه بودم یَک نفوذی تو دفتر داشتم که نگو و واسه همین خیلی هم هوای بچه‌ها رو داشتم. یک شخصیت نامی و محبوب تو کل مدرسه بودم! بعله😎
    بعدشم  به نظر  شما اگر من همیشه چایی شیرین بودم چغندرزاده به یه آرنج زدن بسنده می‌کرد؟ اصلا باهام دوست می‌شد؟ دخترا رو نمی‌شناسین؟ قشنگ تا آخر سال باهام حرف نمی‌زد مطمئنن :))
    هرچند شما کلا قانع نمیشین (دست بر پیشانی کوفتن) :دی
    پاسخ:
    :|:))
    نه قانع شدم خدایی این بار :))
    اصلا دانشجویی که این سوتی رو نده دانشجو نیست
    پاسخ:
    اوهوم :))
  • פـریـر بانو
  • اتفافا من اصلا و ابدا از این لودهنده‌های چندش نبودم ولی اون لحظه به معنای واقعی کلمه هول کردم نمی‌دونستم دارم چی میگم :| :دی
    پاسخ:
    باز هم "بیا برو بچه" :))
  • صـــا لــحـــه
  • البته قطعا ائمه هدی رفتار جنسی داشته اند ولی ما نمی تونیم احساسات و رفتارهای خودمون رو دقیقا با همون جزئیات به ائمه تعمیم بدهیم. چون حتی جسم اون ها با ما تفاوت هایی داره.
    مثلا جسم پیامبر زیر نور خورشید هم سایه نداشته و این در تاریخ اومده
    یا به خاطر اینکه خداوند در شان اون ها آیه تطهیر رو نازل کرده و اون ها از هر ناپاکی ای مبرا هستند، بسیاری از مسائل جسمشون هم شبیه ما نبوده و نیست.
    پاسخ:
    یا خود خدا :|
    پیامبر سایه نداشت یعنی چی؟ :| :))
  • بهارنارنج :)
  • چقدر خندیدم به بعضی کامنتا:))
    پاسخ:
    :))
  • خورشید ‌‌‌
  • رفته بودم یک نشریه‌ای جهت صحبت‌های اولیه، یک آقای بسیار شیک‌پوش با یک سینی چایی وارد شدند و محترمانه و لفظ قلم سلام و احوال‌پرسی کردند و یک لیوان چایی گذاشتند جلوم. بنده هم بنابر تجربه‌ی یک تحریریه‌ی خوش‌حال دیگه، خیال کردم آقای سردبیر هستند و شخصا زحمت پذیرایی کشیدند و بلند شدم و با هیجان تعظیم و تکریم کردم و شروع کردم از کار حرف زدن. لبخند ملیحی زدند و فرمودند آبدارچی هستن، جناب سردبیر تشریف میارن حالا.
    پاسخ:
    من برعکسش رو دارم :)) برای دوران کارشناسیم!
    یه بار استاد یکی از گروههای دیگه توی آبدارخونه دانشکده بود، داشت لیوانش رو میشست. بعد من خیلی شیک رفتم بهش گفتم "شما آبدارچی ای یه چایی به من بدی"؟ :))
    پ.ن 1: منم ببر تو مجله ها ، دارم تو وبلاگ حیف میشم!
    پ.ن 2: وقت داری کامنت بدی ، وقت نداری کامنت جواب بدی؟ :|
    پ.ن 3: اصلا اون آبدارچیه میشنید صدات رو؟ :|

    فکر کنم اخریش بوده:یه پاساژی توی اصفهان هست ب اسم صفویه که توش یه مغازه هست که تزیینات گوگولیش را من خیلی دوست دارم،از قضا این پاساژ از بازار قیصریه هم یک ورودی داره که من تاحالا ازش نرفته بودم،‌خلاصه وقتی برای اولین بار از ورودی جدید رفتم و وارد مغازه شدم اولا برام تعجب اور بود که چرا مغازه هه انقدر شبیه اونه، دوما :)))) با تعجب و قیافه ای که انگار کشف جدیدی کرده به اقای فروشنده گفتم عهههه! شما همونید که توی پاساژ صفویه کار می کنید 2 جا کار می کنید!!!!!

    پاسخ:
    اینم خیلی خوب بود :))
  • مریــــ ـــــم
  • من تا سوم راهنمایی نمیدونستم میشه با پسر دوس شد
    :|
    ینی منو زهره
    هنوز یاد اون دوران میوفتیم غصه میخوریم
    پاسخ:
    اگه میشد میخواستی بشی؟ :|
  • گمـــــــشده :)
  • :)))))))))

    واقعا تا این حد شوت

    پاسخ:
    والا :)))))))))
    توی دانشگاه بودیم و توی کارگاه کامپیوتر منتظر استادمون بودیم... اولین جلسه بود و چند دانشجوی جدید هم داشتیم خب، بعد یکی اومد و سلام کرد و خوش آمد گفت که یعنی من استادتونم، قیافشم به استادا نمیخورد اصلا بعد من گفتم بیا اینور جو نگیردت... تکیه بر جای بزرگان نتوان زد و فلان و اینا... بعد معلوم شد واقعا استادمون بوده :/
    پاسخ:
    اینکه برای خیلیا پیش اومده :دی
    شوت بودن فقط اینکه بابا بهت میگه برو یه لیوان چایی برام بیار لطفا و تو به جاش با کنترل خونه برمیگردی:))
    یا میگن برو چند تا گردو مغز کن بیار و تو با جاروبرقی میای وسط پذیرایی:))
    دیگه صحبتی ندارم🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️تباه اندر تباه:))))
    پاسخ:
    داغون، داغون! :))
    دوران کارشناسی رفتم سر یه کلاسی، نشستم ردیف اول با دقت گوش میدادم. فک میکردم استاد داره کلا یه سری مقدمات میگه که بعدا به موضوع درس ربطش بده. هر چی گذشت دیدم داره جدی تر و نامربوط تر میشه. بعد یه ساعت از بغلی پرسیدم این کلاس چیه؟ و آروم پا شدم از کلاس رفتم بیرون:))) از همه فضاحت بار ترش این بود که من اون درسه رو قبلا پاس کرده بودم:)))
    .
    امسالم توی ارشد داشتیم افلاطون میخوندیم یه شخصیت داشت اسمش گلاوکن بود . هی میگفت گلاوکن گرامی!! تا مدت ها فک میکردم گلاوکن معنیش میشه مثلا ساکت شو... سر در گریبان فرو ببر... تند نرو و اینا :)))))) سهوا فهمیدم آدمه
    پاسخ:
    فقط اینکه قبلا پاس کرده بودی :))
    این گلاو کن رو بیشتر توضیح میدی؟ :))
    سلام.
    سوتی های من همش سر کلاس استاتیک بود و همین، همش تا وسطای حل مثلا خرپا پیش میرفتم از اونجا به بعد جواب عجیب غریبی مینوشتم که شیطون هم به چشم خودش ندیده بود.
    پاسخ:
    من چون تخصصت رو نمیتخصصم! پس هیچی نمیگویم :دی
    یه بارم همکلاسیم گفت: گناهه چرت نگید مامان بابا من اصلا امکان نداره... زدم دهنش و گفتم خب الان تو چطور دنیا اومدی نکنه معجزه ای رخ داده.
    خودمم فکر میکردم یه سنی هست تو اون همه بچه دار میشن بعد یه همسایه امون هی بزرگ شد و بچه اش نشد ولی یه دختره از اون کوچیکتر براش جشن گرفتن بعد چند وقت بچه دار شدن، من زدم زیر گریه که یه چیزی این وسط هست چرا این که بزرگتره بچه نداره ولی اون یکی کوچیکتره داره... خلاصه که مام اوایل هفتادیم همچنین چشم و گوش بسته و شوت :)
    پاسخ:
    الهیییییییی :))))))))))))))
    شوت که زیاده همین من ترم اول سال اول راهنمایی تو یه شهر دیگه بودم از ترم دو برگشتم شهر خودمون، تو مدرسه و کوچه نصف و نیمه شنیدم یه پسره یه دختره رو میخواد یه همچین چیزی. مام مامانمون اگه حرف اینو اونو میگفتیم دعوامون میکرد، با ترس و قائمکی به خواهرم گفتم: شنیدم ناهید رو فلانی میخواد. گفت: خاک تو سرت با هم ازدواج کردند ناهید حامله است. :|
    آخه شوت بودنم رو آلزایمرم هم همراهی میکنه برا همین زیادی شوتم زیادی..
    پاسخ:
    :| :|
    وای خدا
    کامنت قبل انقد بلندِ و قد یه پست که جا داره زیرش ینی اینجا که بالاش میشه اضافه کنم "باقی البقا!" :|
    پاسخ:
    :))
    مورد دو خعل عجیبه:| من وقتی فهمیدم چن هفته راجب تغییر دین تحقیق کردم و میخواستم مسیحی بشم:|||| فهمیدم اونام همینو دارن:| و وقتی فهمیدم مامان باباها هم آره یک هفته خونه رو ترک کردم و باهاشون حرف نزدم و تو خونه مامان بزرگم با گریه به خودکشی فکر میکردم:|||||

    شاید سه چهارسال تمام که فیلمای خارجکی میدیدم یه نقش اقا رو توی بعضی هاشون میدیدم و خیلی دوسش داشتم 
    ازون طرف بین دخترا میشنیدم که قربون صدقه ی فلان بازیگر و مجری میرن و من مسخرشون میکردم که چیه این کارا و از شاهزاده رویاهام میگفتم براشون:| یکبار یکیشون گف برد پیت رو ندیدی وگرنه شاهزادتو یادت میره اصن



    چندون هفته پیش راجب فیلمی حرف میزدیم که گفتم شاهزاده م توشه و وقتی مشخصات دقیقشو دادم فهمیدم شاهزاده م همون برد پیته:| که عالم حیران اوست و من فک کردم مال خودمه:||| تازه فهمیدم اون دختره م ک اکثرا باهاشه انجلینا جولیه که اسمشو شنیده بودم تصویرشم دیده بودم ولی ندونستم کدوم اسم مال کدوم تصویره:|


    اعتراف هم میکنم از تو پنل عنوان "شوت"رو ک دیدم کلی فوش دادم که لعنتی من الان حال و وقت خوندنِ پست بلند و فوتبالی ندارم:| ببین هولدن باز میخواد راجب کدوم بازی و توپ و شوت حرف بزنه:|حلال کن خلاصه خیلی حرفای زشتی زدم-__-فوتبال دوس ندارم خب


    همین چن روز پیش دربی هم اطرافیا خوشحال شدن  جیغ میزدن گفتن استقلال برده تنها تصورم از استقلال آرش مجیدی بود از تاریکی جهل نجاتم دادن و گفتن آرش برهانی و مجید مجیدی داریم که اونام ظاهرا الان نیستن و :|

    مورد مشابه چهار تو رم داشتم:|چن وق پیش رفسنجانی بود کی بود مرد؟همون.نمیدونم چرا ولی ساعت اولیه فک میکردم زبووووونم لال رهبر مرده:|به خونواده گفتم حالا چی ینی الان کی رهبر میشه سریع دویدن جلو دهنمو گرفتن که هیسسسس بچه رهبر زنده س:||
    پاسخ:
    :|
    بارخدایا! بیا منو بخور!
    :)))
    یه بار دوستم پیام داده بود تو هربرتو پلایی رو قبول داری؟ و من رفتم کلی سرچ کردم ببینم هربرتو کیه چیکاره س!! حتی انگلیسی هم سرچ کردم:) herberto pellae
    بعد بهش گفتم نمیشناسمش اصن، گفت کیو؟ گفتم هربرتو رو! کلی خندید آخرش نوشت: هر پَرت و پَلایی!
    پاسخ:
    این فوق العاده بود، ده بیست دقیقه خندیدم  بهش :))))))))))))))))))
    همین چند روز پیش یه مصاحبه کاری دعوت شده بودم
    مصاحبه کننده داشت سوالاتی راجب امانتداری و رازداری سازمانی میپرسید
    پرسید اگر همسر یکی از مشتریان سازمان بیاد ازت راجب کار شوهرش ازت اظلاعات بخاد بش میدی یا نه
    گفتم نه
    گف چرا؟بده خب من زنشم
    منم عصبانی گفتم زنشی باش!شوهرت مشتری ماست!
    😐خیلی تو نقشم فرو رفته بودم میدونم
    پاسخ:
    اصلا ستمه اگه کار رو نگیری! :دی
    هر چی فکر می کنم می بینم تا این سن خدا رو شکر خاطره شوتی ندارم؛ دوستام اغلب شوکه می شن بخاطر دقتم روی جزئیات هر چیزی در اطرافم. یادم نمیاد هیچ وقت هیچ سؤالی رو تو امتحان جا انداخته باشم! 
    مورد اول و دوم رو گمونم کلاس دوم ابتدایی کاملاً مطلع بودم(بخاطر جوک های بی تربیتی جنسی که همکلاسی ها تعریف می کردن و البته خوندن مجلات خانوادگی قبل از انقلاب). 
    اغلب هم سن هام همین جوری مثل من بودن و اونقدر شر و تخس بودن که اول راهنمایی مراحل زایمان رو روی تخته نقاشی می کردن زنگ تفریح :/
    پاسخ:
    یعنی شما اینقدر قدیمی ای؟ :دی
    یه چیز دیگه م بگم :)))
    من تا راهنمایی فکر میکردم پیامبر اکرم زنِ و حضرت محمد مرد ۰فکر میکردم دوتا پیامبرن یه جورایی خواهر برادرن و دوتا پیامبر دین اسلامن :)))

    پاسخ:
    عالی :))))))))
    روز مصاحبه ارشد وقتی تو سالن، جا برای نشستنم نبود و فرستادنم تو اتاق ریاست فرهنگستان بشینم خبر نداشتم تو اتاق کی نشستم. و هنگامی که دیدمش شوکه شدم و اصن انتظار نداشتم اونجا ببینمش. 
    و یکی از دلایل استرس نداشتنم موقع مصاحبه این بود که هیچ کدوم از آدمای خوف و خفنی که جلوم نشسته بودن سوال می‌پرسیدن رو نمی‌شناختم 
    و تا مدت‌ها هم فکر می‌کردم فرهنگ زانسو (فرهنگی که از آن سو نوشته می‌شود) مال یه بابایی به اسم زانسوئه. یه چیزی تو مایه‌های زانیار و زامیار.
    و
    تا ۲۳ سالگی‌م فکر می‌کردم جنین از طریق ناف مادرش نفس می‌کشه و هوا از اون قسمت میره تو و تصورم این بود جلوی ناف مادر گرفته بشه بچه خفه میشه. تا اینکه کنکور ارشد مهندسی پزشکی شرکت کردم و دو سه تا کتاب فیزیولوژی‌ بنیان‌های فکریمو فروریختن.

    پاسخ:
    فرهنگ زانسو باحال بود :)) البته منطقی هم بود! :|
    اها یه چی یادم اومد :دی
    آزمایشگاه شیمی ۱ داشتیم منم جلسه ی دوم سوم بود هنوز با اسامی وسایل آزمایشگاه آشنا نبودم استاد پرسید خب این آزمایشو با کدوم وسیله انجام میدیم؟منم میدونستم کدوم ولی اسمشو بلد نبودم چجور خونده میشه از رو جزوه خوندم پیپت (با علامت سکون روی پ و ت) بعد استاد گفت چی؟باز گفتم با تردید دوباره اومد بالاسرم گفت چی؟با تردید بیشتر تکرار کردم گفت خوبه دیگه پیپ و قلیون و دیگه چی؟:)))گفت دیگه ازین حرفا نزنی بیان جمعمون کنن ۰تا اخر کلاس ول کن نبود هی نگام میکرد با تاکید میگفت پیپِت دیگه گفتم استاد به خدا دیگه یادم میمونه که ول کرد ولی هفته ی بعدم باز سوژه م میکرد و همه میخندیدن بهم :/
    تازه من بهش اعتراضم کردم گفتم استاد تقصیر شماس اسمشون رو انگلیسی ننوشتی :)))
    پاسخ:
    این باز معقول بود :دی
    در حال حاضر چیزی به ذهنم نمیرسه ولی در همین راستا یه پیج هست توی اینستا هرشنبه میاد خاطرات خنده دار و در واقع سوتی هایی که توی کامنتا گفتن رو شات میگیره میذاره که انقدر خوبن که من هربار واقعا اشکم در میاد از خنده.شدیدا توصیه میکنم :))
    Pichomohre.blogfa
    پاسخ:
    آره یه موقعهایی بهم معرفی میکنه میخونم :دی
  • نیمه سیب سقراطی
  • 1. دوران دبیرستان یکی از دبیرا دانش آموزاشو برده بوده توی حیاط و کلاسو اونجا برگزار کرده بودن، بچه های کلاس ما هم از پشت پنجره طبقه دوم یه چیزایی به اینا پرونده بودن! بعد دو تا از اون دانش آموزا بعد نیم ساعت اومدن در کلاس ما رو زدن، منم در رو باز کردم. بعد سلام و احوال پرسی پرسیدن شما ادب ندارین؟ منم گفتم چرا داریم اون یکی کلاسه، در هم بستم. ترکیدن همه از خنده !!! ولی یه "ادب" نامی داشتیم اون یکی کلاس خب :))

    2. روز اول ثبت نام دانشگاه دوره کارشناسی رفتم توی یه صف طویل واستادم بعد که نوبتم شد دیدم اصن این صف واسه گرایش من نبوده !!! 

    3. سر کلاس آز فیزیک 2 کارشناسی یه استادی داشتیم خیلی باحال بود ولی خب هر جلسه هم مباحث قبلی رو میپرسید. یه بار از یکی از پسرا پرسید فلان کارو توی مدار کنیم چی میشه؟ اونم خیلی شیک گفت میسوزه. استاد هم پرسید کجاش میسوزه ؟ منظورش این بود که کدوم قطعه از مدار مسلما ولی از ترکیدن ناگهانی من همه یه جور دگ فکر کردن :))


    پاسخ:
    سه خیلی خوب بود :))
  • یا فاطمة الزهراء
  • منم نگم دیگه
    فقط یه اشاره ریز میکنم دورهمی برگزار میکنم یادم میره قرار دیگه میذارم :)) بعد دورهمی رو میرم و برای بار ان ام مهمون رو تکی روانه خونه میکنم :))) 
    پاسخ:
    بلی
    چقدر تو شوت بودی پسر :)))))
    خب از اول بهمون میگفتی اینارو:))))
    مارو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم!!
    اصلا هم ما شوت نبودیم:)))
    پاسخ:
    حالا تو رو نمیکنی شوت بازیهات رو به من چه! بگی که میشی اسطوره :))
  • فاطمه مهربون
  • من هنوز تو شوک گزینه 2 عم :|
    پاسخ:
    :|
  • פـریـر بانو
  • کامنت خانومی رو خوندم یاد یه چیزی افتادم! :دی
    اول راهنمایی بودیم برده بودنمون اردو. با بچه‌ها رفتیم ایستک خریدیم. همینطور که داشتیم راه می‌رفتیم دوستم گفت به سلامتی! مام جو گرفتمون زدیم به سلامتی و نوش و این صحبت‌ها! و نگو دقیقا جلوی مدیرمون بودیم. همون لحظه هم صداش مثل ناقوس مرگ پیچید و منو صدا زد: خانوم فلانیییییییی؟ صدام که زد کلا فشارم افتاد دیگه بقیه‌ی حرفاش رو نشنیدم. برگشتم گفتم خانم بخدا قصدی نداشتیم  همش تقصیر این چغندرزاده‌(اسم مستعار مثلا) هست گفت بیا بزن به سل... و یهو با فرود اومدن آرنج چغندرزاده تو پهلوم ساکت شدم و در گوشم گفت ببند بابااااا چی داری میگی! گفت خوردین آشغال‌ها رو بندازین تو نایلون رو زمین نریزین. بعدش هم حرف‌های منو پیش مدیر ماست‌مالی کرد و منو کشون کشون برد :| هعی روزگار :| 
    پاسخ:
    چقدر انسان چایی شیرین و لو دهنده ای میتونستی باشی یعنی؟ :|

    مامانی ( مامان بزرگم ) آلزایمر گرفته بود به ندرت حرف میزد . یبار مهمون اومده بود دور همی نشسته بودیم یهو مامانی بلند بلند داد زد " شاش " ، " شاش " . خانوم مهمون هول شد گفت طفلک یه چیزی میخواد حتما میخواسته برعکسشو بگه ! اینجا بود که من طبق معمول وارد عمل شدم گفتم آخه این برعکسشم همون میشه ‌...
    .
    حالا من یکی یکی یادم میاد !
    پاسخ:
    :)))))))
    من ترجیح میدم‌ نگم براتون ، این دوزار آبروم حفظ بشه بهتره :))
    .
    ۱ _ متاسفانه منم همینطور !
    .
    ۲ - بهش فکر نکرده بودم ولی معلم ادبیات دوم دبیرستان مون میگفت شما ریاضی ها خیلی گیجید توی این مسائل ، چارتا کتاب زیست بخونید :||
    .
    ۳ - اون باری که کیفم رو خونه مامانم اینا جا گذاشتم :|||
    یبار میخواستیم بریم اردو مشهد ، قرار شد همه جمع بشیم راه آهن . مدیر مون دستش رو آورده بود بالا که یعنی از این طرف ، منم فکر کردم میخواد بهم دست بده و طبیعتا دست دادم ! 
    .

    پاسخ:
    :دی
    بگید بگید!
    من یکی از بزرگترین سوتی‌هامو تو همین وبلاگ دادم! یه کامنتی نوشته بودم که بعدش مجبور شدم بهت بگم ستاره‌دار کنی کامنتمو! :دی
    پاسخ:
    چرا پیداش نمیکنم؟ :|
  • פـریـر بانو
  • :))))
    من اولین باری که مورد دو برام پیش اومد و فهمیدم تا دو هفته هرشب قبل خواب می‌گفتم نه نه نه امکان نداره امکان نداره!  یکی از سخت‌هضم‌ترین مسائل کل زندگیم بود! :| :دی

    عجیبه! در حالت عادی روزم بدون سوتی و شوت‌بازی  نمی‌گذره ولی الان که می‌خوام یکیشون رو بگم همش از ذهنم پریده :|
    پاسخ:
    :| :دی
    بیا برو جوون! :|
  • بهارنارنج :)
  • من فکر میکردم خودم درفهمیدن این موارد شوت بودم...من دوم دبیرستان فهمیدم:|خیلی بچه پاک و معصومی بودم،ته بی ادبیم فحش بیشعور بود دوستام جلوم میگفتن توله حیوون..پدر فلان حیوون هم من هم اونا سرخ میشدیم لزخجالت..اونام ازینکه جلومن ازین حرفا میزدن خجالت میکشیدن:|


    منم:|
    اخرین سوتی هم همین چندروز پیش جلو یکی از بلاگرا گفتم گفتم شما الان فوق لیسانسید؟گفت اره گفتم ارشد میخواید ادامه بدید؟:||||

    پاسخ:
    :|
    :| :|
    و حتی
    :| :| :|
    لو دادن کار پسندیده ای نیست :دی

    پاسخ:
    خیلی هم پسندیده است! :دی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی