Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان

سه شنبه شب بود که حس کردم دلم نمیخواد چهارشنبه زود برگردم خونه، یعنی این چیزیه که این روزها زیاد حس میکنم! همش حس میکنم دلم میخواد تنها نباشم! اگه مینوشتم دلم نمیخواد تنها باشم بهتر نبود؟ آره حس میکنم دلم نمیخواد تنها باشم! البته شاید خودخواهی به نظر برسه که بهونه دیدارم اینه ولی خب بهونه ی دیدارم این بود و کاریش نمیتونم کنم! این شد که بهش گفتم فردا برنامه ات چیه؟ و اون نگفت قرآن قرآن ورزش ورزش! چون به نظر من جواب سوال برنامه ات چیه فقط همینه! بعد ما از اینجا تا فردا ساعت سه و نیم یه گَپ داریم چون هیچیش به شما ربطی نداره! به منم ربطی نداره، به اونم ربطی نداشت!

خوب یادمه داشتم آهنگ The Meaning of Life رو از Vivaldi Metal Project گوش میدادم که از دور دیدمش، حالا نه که خیلی هم از روی اون نیمچه عکسه بشناسمش اما اون دختره که همش این ور اون ور رو نگاه میکرد، گوشیش رو نگاه میکرد، قدمهاش تند و کند میشد جز دنبال کسی گشتن هیچ کار دیگه ای نمیتونست داشته باشه! اومد نزدیک و سلام کرد منم سلام کردم، یه جور کولی هم ایستاده بودم که یعنی "من خوشتیپ و جذابم و بدان آگاهم"! رفتیم از "حاج خانوم" چایی خریدیم بعد بارون زد اندازه تخته سنگ! من باید سیگار میکشیدم، این باید نه از باب نیاز به سیگار که از باب به جا آوردن مناسک مرتبط هست و باید انجام میشد! سیگار رو کشیدم و در این حد فاصل عین یک ابله به جای احوالپرسی و اینها از هدستهام و هدفونهام و سیمور گلس و غیره حرف میزدم! اینقدر بی شعورم در واقع! بعد از اینکه بی شعوریم رو به رخ کشیدم رفتیم لمیز! میدونید، بنده ی خدا توی لمیز خیلی "تک نام تکین تعین نایافته" بود، حالا ممکنه بپرسید این تک نام تکین تعین نایافته چی هست! که من عارضم خدمتتون "تکین، یعنی امر جزیی که ذیل کلیت نمی تواند قرار بگیرد، تعین نایافتگی آن هم به همین دلیل است، اصولا چیزی متعین می شود که کلیتی بتواند آن را بازنمایی و تعریف کند"!!!  حالا چرا تکین بود؟ چون از میانگین سنی مشتری های کافه یه چندصد سالی کمتر داشت!!! و همین تکین بودنش باعث تعین نایافتگیش میشد در اونجا! البته این بغل ما یک تکنامتر تکینتر تعین نایافته تر متولد 78 هم بود که من با قیاس رخ به رخ فهمیدم دحترهای شهر من ماشالا ماشالا چه زود بزرگ میشن و تبارک الله احسن الخالقین حتی! اونجا بود که فکم راه افتاد! میدونید؟ هر کسی من رو میبینه میگه چقدر پرحرفی ، خیلی بابتش حرف شنیدم و فحش خوردم حتی، اما قضیه اینه که من آدم خیلی کم حرفی هستم، توی خونه یا محل کار یا هرجای دیگه تا لازم نشه حرف نمیزنم و خب وقتی یه دوست رو میبینم به انفجار صحبت میرسم! میگفتیم، یعنی در واقع من میگفتم و اون هم تایید میکرد، چون مگه جز تایید هولدن بزرگوار میتوان کرد؟ مگر تکیه بر جای بزرگان میتوان زد به گزاف؟ آیا این ره که ما میرویم به ترکستان است؟ نه به حجاب اجباری! و دیگر قضایا! از آدمهای وبلاگی گفتیم، از اونهایی گفتم که به نظرم خیلی خیلی چیپ و سطح پایین و به درد نخورن و مطمئن باشید اگه از من بپرسید "در مورد من گفتی"؟ و من در مورد شما گفته باشم به راحتی به سمع و نظرتون میرسونم! از قصه ی خوب حرف زدیم، از اینکه به نظر من حقیر کمترین قصه خوب چیه! از نویسنده های ایرانی، از غربزدگی، کلا دونه دونه تکلیف فرهنگ و هنر و سیاست رو مشخص کردیم! از اینکه به نظر من بچه مذهبی ها (معروف به حزب اللهی و بسیجی) معمولا چقدر منزجر کننده از عقایدشون دفاع میکنن و از اینکه چقدر به اعتقاداتشون دستی دستی ظلم میکنن حرف زدیم! بعد من گفتم بریم، چون برنامه داشتم بریم سمت افق، و باید پیاده میرفتیم! چون من از پیاده روی با دخترهای باهوش کتابخون که میشه باهاشون از اینکه چقدر مستور آشغاله حرف زد خوشم میاد، مخصوصا اگه دخترهای خری!!! باشن که کمابیش من رو تحسین میکنن! این شد که با این دختر باهوش خوش صحبت کتابخون با فهم و درکِ خر که فکر میکنه من خیلی تحفه خاصی هستم!!! رفتیم سمت افق! توی افق والله قسم خیلی تابلو بود از اون شش تا کتاب که خریدم این دو تا برای اونه! کتابهای خونده شده ی خودم رو خریدم، سلینجر خریدم! سلینجری که ازش پرسیدم خوندی یا نه! بعد وقتی بیرون کتابها رو بهش دادم اونم کتابهایی که بیست دقیقه است همونجوری توی دستم نگه داشتم و حتی نکردم بذارم توی پاکت برمیگرده میگه "واااااااااااااااااااای!!! برای منه"؟ نه! برای عمه ی عفیفه ی مومنه ی محترمه ی بنده است! لطفا اگر مرا دیدید و من برایتان چیزی خریدم که شما میدانید من برای شما خریدم به شعور مخاطبتان که من باشم احترام بگذارید :| بعد هم که رسیدیم مترو و قربانت فدات ستاره بچینی بوس بوس :| :| و اون رفت! حقیقتا من به عادت شخصی منتظر موندم تا ته راهروی اولی متروی توحید رو بپیچه و از میدان دیدم خارج بشه تا برم و باورتون نمیشه که اولین دختری هست که تمام اون مسیر رو رفت بدون اینکه برگرده و نگاه کنه و لبخند بزنه و دوباره دست تکون بده!!!

وقتی رفت به اسم همکلاسیم فکر میکردم، همون که اهل خوی بود یا ارومیه یا یه جای دیگه ای در آذربایجان غربی، همون دختره توی دوران کارشناسی، که من حس میکردم ته چهره اش شبیه به اونه! برگشتنی به سمت خونه، اون شش هفت دقیقه پیاده رو باز آهنگ گوش دادم. حقیقتا از عنفوان نوجوانی اصلا از این فازهای "و لبخند روی لبم بود" نداشتم! اما خب حالم خوب بود! دیدن یه بلاگر، هولدن یا ستار بهشتی خدابیامرز، به ذات خودش هیچ چیز خاصی نیست! یه سری آدم متوسط معمولی درچه چندیم دور هم جمع شدیم دیگه! اما دیدن دوستت، دوست کوچولوی بچه ات که میبینی اینقدر بزرگه خوبه! من دیروز یکی از دوستهای خوبم رو دیدم، تا چشمتون در بیاد!

پ.ن : در همین باره، زاویه ی اول!

باقی بقای حریرِ جوجه دانشجویِ خوش خنده یِ "وای از دست شما" گوی!!!

  • ۹۶/۱۲/۱۷ ، ۲۳:۲۴
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۳۰)

  • خورشید جاودان
  • داشتن دوست کوچولویی که بزرگه عالیه 
    جواب:
    دقیقاً!
    هولدن :(
    میشه به من بگی چطوری هولدن بشم؟ چطوری مثل خودت نظرات بقیه رو دایورت کنم کار خودمو بکنم؟ خیلی به این توانایی نیاز دارم!
    جواب:
    یه جمله ای بود از یه متفکری که اسمش یادم نیست میگفت اگه بدونید مردم به یه سردرد ساده خودشون بیشتر از مرگ بقیه اهمیت میدن دیگه وقتتونو بابت اینکه اونا در موردتون چه فکری خواهند کرد حروم نمیکنید!
    حله؟
    ینی برای شما گی هام خوب و بد بودن طرفتون مهمه :)
    عجب از بعضی آدما و فکرا
    جواب:
    تا چشمت دربیاد :))
  • رفیعه رجعتی
  • خواستی بیای مشهد قبلش با مدیر برنامه‌هام هماهنگ کن، وقت داشته باشم :))
    جواب:
    :|
    آها راستی اینم که بهت مسیج خصوصی دادم دقیقا بعد ار اون کامنتم ، به فاصله ی یک دقیقه ( همین حدودا ) ، اینجا میذارم متنشو . همینطوری . که چیزی واسه مخفی کردن یا هر چیزی نباشه :

    هولدن ، من اولین و دومین کامنتم در بلاگ رو در وبلاگ تو نوشتم . خیلی وقته از فضای وبلاگی دورم . اینجوری بگم که از 84 دیگه ننوشتم توی وبلاگ . اگه فکر میکنی کامنتم ممکنه آسیبی به کسی بزنه و دنیاشون رو خراب کنه ، میتونی پاک کنی و مختاری . من هر چه بعد از پست و کامنتهای کرحه تا شما زور زدم و خوندم ، چیزی مثلش ندیدم . حداقل اینجا ندیدم. و برام فوق العاده ارزشمند بود اون پست و کامنت هاش . کلا اگه هر راهنمایی ای میتونی بکنی ، خوبه و بهش فکر میکنم و بررسیش میکنم . در حوزه ی وبلاگ و پست ها و کامنت ها . مخ لص

    -------------------------------
    خلاصه اینم مال اون شب . و اینکه هر چیزی خواستم بگم همینجا توی بلاگ و بلاگهای دوستان میگم و قطعا از همتون یاد میگیرم . 0 استیکر نداره اینجا؟؟ )
    مخ لص D:

    جواب:
    فدایت!
    مرسی از وقتی که گذاشتی و توضیح دادی . اینکه تو با کی دیدار میکنی به من چه آخه؟ ! زن ، مرد ، از همه جورش . مشکل از من بوده که نمیتونم درست بیان کنم نظرم رو .  من بعد از کامنتم رفتم یه چیزایی رو بررسی کردم ، دیدم ( همون چیزی که میگی . وبلاگ شخصی و هر کی هر چیزی میخواد بنویسه و کاملا هم به حق هست ) راستش خودم به این نتیجه رسیدم . اما نیومدم نظر بدم بعدش راستش . منتظر موندم تو بنویسی هولدن جان که بعد بیام بنویسم . یکم برخوردت تند تر از اون چیزی بود که فکر میکردم . در هر صورت حق طبیعی خودت هست و کاملا مختاری و من هم احترام میذارم . از حریر هم خواستم عذر خواهی کنم که چون منتظر کامنت تو بودم ، موندم که یه جا بنویسم . عذر خواهی به همون دلیلی که بالا گفتم و خودتم گفتی،  معذرت میخوام از این دوست عزیز . وبلاگ شخصیه . هر کی دوست نداشت میتونه نخونه و  بره. به همین راحتی . اینکه من فضایی رو درک نمیکنم مشکل منه و نه مشکل کس دیگه . و اینکه چرا بلاگ رو بر اساس اون پست و کامنت ها زدم : تو "باعثش" شدی . یعنی این ایده به ذهنم زد  از بلاگت. همین.. نه اینکه به خاطر تو بوده باشه . پس اینقدر جو نده که چه ها و چه ها هولدن :))) احساس کردم از تضارب افکار اون شکلی خوشم میاد و به شخصه یاد میگیرم. به جای اینکه هر کی هر چی میگه بگم آره تو راست میگی و بحث نکنم و نه خودم چیزی بهم اضافه شه ، نه جرقه ای به اون بزنم . (وضعیت خودم رو تشریح کردم ) برام مهم نیست واقعا که کسی ازم خوشش بیاد یا نیاد . اما اینکه یه چیزی یا جایی رو درک نکنم و بخوام مطرح کنم ، نیازمند شناخت اون آدمها و اون فضا هست و این اشتباه من بوده قطعا گه اظهار نطر بدون شناخت کردم . اما سعی کردم جسارتشو داشته باشم و وایسم ببینم چی مینویسی که استفاده کنم و یاد بگیرم. بعد نظرمو بنویسم . خب پستهایی که نتونم ارتباط برقرار کنم نیازی به نظر دادن من نیست . هر کس مسیر خودشو میره . تمام تلاشم تو زندگیم اینه که مجموعه ی اعمال و افکار و دیالوگها باعث رشدم بشه همین . فارغ از سنم. این که هی تاکید میکنم خیلی زیاد نیست سنم.  فقط از تو یه کوچولو بیشتره :))) اون گه کردن و توالت رفتن و شورت و اینا رو هم نفهمیدم . یعنی فهمیدم اما به نظرم میشد اون ها رو ننویسی . فکر کردم دلت پر بود از کامنتی که دادم و منطقی نبود . در هر صورت خواستی و نوشتی . اما امیدوارم متوجه منطورم بشی که غرض ورزی با کسی ندارم و دارم یاد میگیرم از همه دوستان . یک سوم پایانی متنت هم که من کاملا موافقمو تنها افتادم خودم...  چون دوستام بهم میگن اطلاعاتی . مذهبی ها هم منو قبول ندارن . یه احساس نزدیکی با" خود حقیقیت توی این مسائل ( جدا از زندگی شخصیت که به خودت مربوطه ) "  کردم که به بلاگت علاقه مند شدم . به شدت احترام میذارم به مدافعین حرم و سر تعظیم براشون فرود میارم و باعث افتخارمه . " جدا از قضیه ی سیاست" . و به خاک ایران عشق میورزم و امیدوارم روزی برسه که مردم ارزش این خاک و این کشور رو بدونن ( اونایی که نمیدونن )
    مخ لص ;)
    جواب:
    واقعاً جز این لحن نمیتونستم بگم که روشن بشه موضوع :|
  • علی ابن الرضا
  • سلام..اولا خوش اومدم به وبلاگت
    یه تشکر از حریر بانو بکن باعث شد ببینمت:)
    نوشتشو خوندم گفتم واووو چه آدم جذابیه این هولدن
    نوشتتو خوندم دیدم نه جذابیت قلمش بود:).( الکی میگه آدم جالبی هستی)
    در هر صورت بسیار عالی
    دفعه ی بعدی در مورد کمپین نه به سیگارحتی یه نخ در روز هم صحبت کن:))عیدت مبارک و
    ایام بکام.


    جواب:
    سلام خوش اومدی!
    دیدن من به هر حال افتخاریه!
    در مورد بقیه اش هم نمیدونم چه بگویم :|
    ایام روبرتو کارلوس!
    حالا بد نگفته باشین، شدت و غلظتش رو میشه یه کاریش کرد...

    تعریف شما رو از مذهب نمیدونم...
    ولی به نظر من همه مذهبی هستند ( نه به معنای عام و اون چیزی که همه برداشت میکنند)،منتها درجات داره...
    جواب:
    اتفاقا نقد میکردم چه نقدی!!! :دی
    تعریف من همون تعریف مرسوم جامعه است!
    ای handsome teacher تو مگه سیگار می کشی؟ 
    جواب:
    روزی سه چهار نخ ای حبه ی انگولاااااااااااااااب امیر :دی
    یاد یه جوک نسبتا قدیمی افتادم که می گفت فقط پسرای ایرونی ان که می تونن  از پالتاک تا کلش دنبال دوست دختر بگردن.
    جواب:
    1- یه جمله ی خیلی قدیمی هست، به قدمت تاریخ که میگه "به تو ربطی نداره"
    2- همونطور که در انتهای پست نگاشتم "تا چشمتون دربیاد"
    3- من مسئول ذهن مریض، متعفن، بددل و شکاک مردم نیستم! اگر قرار بود درگیر تو و امثال تو باشم اینجا رو چهار سال پیش بسته بودم!
    4- تو خودت جوکی!
    5- من گِی هستم، برای همینم 4 سال بین 86 تا 90 قزوین درس خوندم، پسر خوب دیدی خبرم کن! :|

    اگه بیام بهم کتاب میدی؟ :دی
    جواب:
    یس :دی
  • امید خاقانی
  • خیلی ممنون
    جواب:
    بابت چی؟
  • آسـوکـآ آآ
  • جفتتون از بهترینایید :)
    جواب:
    من بهترینم! :|
    چقدر هم حرف میزنی تو ، پسر مگه رادیو قرت دادی :))))))

    تا باشه از این قرارا باشه
    کوفتتون هم بشه البته که مارو دعوت نمیکنید:)))
    جواب:
    :|
    تو خودت همش تو یپیچی به من میگی دعوت نمیکنی؟ :|
    خیلی پررویی عشقم :|
    حریر مهربون دوست داشتنی^_^
    خوش به حالتون:)
    جواب:
    خوش به حال شما که چون منی هستم :دی :|
    آقا قبول نیست۰هولدن باید توی شهر دیگر بلاگرا هم شعبه بزنی۰قول میدم هرچی گفتی تایید کنم :)))
    منم کتاب میخوام خب و نیز دیدار والاقدر شمارو :دی
    جواب:
    میتونی بیای تهران زیارتم کنی!
    :دی
    جدا از اینکه خب نمیخوای تنها باشی ، و قابل احترام و به خودت مربوطه ، نمیدونم چرا این پست به نظرم خیلی جلف و مسخره اومد . کامنتها رو خوندم . رفتم بلاگ حریر ، متنشو خوندم . کامنتاش رو هم . گفتم شاید مشکل از منه زود قضاوت نکنم . من اساسا بلاگی که زدم بر اساس اون پست کرخه تا شام تو بود هولدن . فکر کردم شایدلازمه یه چیزهایی بگم و شاید لازمه وارد بحث بشم و اینطوری یاد بگیرم. به جای اینکه بگم آره تو راست میگی و خفه اش کنم و خودم رو راحت کنم . اما ماهیت پستهای اینطوری رو اصلا نمیفهمم . توی بلاگ حریر هم که کلا خاله بازی بود ( ضمن احترام به حریر . ببخشید هرچقدر درک والایی داشته باشی من با اون متن و کامنتهاش و جوابهات ، به این نتیجه رسیدم که یه وبلاگ گوگولی مگولیه . حالا مصرف این جور نوشتنها چیه نمیدونم . )  یه چیز جالب هم گفتی حریر . اینکه هولدن یه آدم معمولیه مثل ما . و تعصبی نیست یا عصبی نیست ( یه همچین چیزی ) که منم واقعا از کامنتهاش و جوابهاش به دیگران همین برداشت رو کردم . بدون غرض ورزی و کاملا آگاهانه و با منطق جواب همه رو داد . نظر شخصی .  نمی دونم این کامنتم و این شکل نوشتنم درسته یا نه ولی خودمم . اما متنها و کامتهاشون رو که دیدم ، به نظر میرسه بعضی ها دنیای وبلاگ براشون یه حالت مقدس داره و کلا یه حالتی داره که اونقدر کم حرف و کم رو هستن که انگار دنیای مجازی بهشون جسارت میده هر چی میخوان بگن اما توی دنیای واقعا سمم بک !! اینو نمیفهمم چرا . من در دنیای مجازی و دنیای واقعی خودمم . شایدم به سن ربط داشته باشه . دلم میخواد بازم بنویسم اما احساس میکنم خیلی نوشتم !
    جواب:
    نمیدونم جوابت رو چه جوری بدم که نه تو ناراحت بشی و نه من محکوم به عصبیت و عصبانیت و هم اینکه حرفم رو زده باشم! ضمن اینکه فکر میکنم کامنتت سه تا مبحث متفاوت داره! اول، تو فکر کن یک درصد مهم باشه که به نظر تو "زندگی من" جلف و مسخره باشه یا نه! همونطور که برعکسش به زندگی تو وارده، مگه اهمیتی داره من در مورد زندگی تو چه فکری میکنم؟ ما که در مورد افراد حرف نمیزنیم، اگر رفتاری و روندی و رویه ای اشتباهه (نه صرفا مورد علاقه من و تو نباشه) اون رو نقد میکنیم! دوم، من اصلا نمیفهمم مشکلت چی هست که بخوام بهت جوابی بابتش بدم. تو ناراحتیت از چیه؟ من رفتم بیرون؟ من تفریح میکنم؟ من بادخترها میرم بیرون؟ من زندگی میکنم؟ من آدمم؟ حاجی تو اگه بفهمی من دستشویی هم میرم، شُرتمم پایین میکشم، فضولاتم از داخلم بیرون میاد که تصورات رویاییت در مورد من خراب میشه!!! من نمیفهمم ایراد زندگی کردن از دید تو چیه؟ یعنی تو در مورد من چه فکری کردی؟ فکر کردی من یه آدمی هستم که صبح بیدار میشم و به جای صبحونه نظریات متقدم ویتگنشتاین میخورم!!! بعد تا ظهر به تتبع و ممارست در باب رشد محفل های عرفانی در پس تفکرات مینیمالیستیِ فلسفه ی هند و چین میپردازم و به عنوان نهار آخرین نظریات هابرماس رو مرور میکنم، بعد تا عصر در مورد فلسفه ی دین، تاریخ ادیان و جنگهای مذهبی به تحقیق و بررسی میپردازم، شب با دیگر عزیزان سر در جیب مراقبت فرو برده و همونطور سر در جیب مراقبت فرو برده میخوابم؟ نه بزرگوار! من یک شهروند ساده ی این مملکتم، صبح به صبح بیدار میشم در حالی که حالات عرفانی خاصی دارم! میرم دستشویی، میام بیرون میرم سر کار، کار میکنم، میام خونه میشینم فیلم میبینم، بازی میکنم، کتاب میخونم، با آدمهایی که دوست دارم حرف میزنم و شب میخوابم، من غذا میخورم باور کن! و باور کن همه اینا رو باید تبدیل به کود انسانی کنم باور کن اگه یه زن لخت جلوی من باشه در مورد تاریخچه پوشش زنان نظر نمیدم، تحریک میشم! و باور کن که فکر کردن و تفکرمند و اندیشه مند بودن هیچ تضادی نداره با همه ی این چیزایی که تو میگی، و من نمیفهمم ناراحتی تو از اینکه من دوستم رو دیدم و دلم میخوام در موردش توی وبلاگ خودم که اختیارش دست خودمه بنویسم چیه؟ من توی همون پست از کرخه تا شام گفتم "هرکسی به هر نحوی اینجا رو قابل نمیدونه من رو خوشحال میکنه جای اینکه سعی کنه من رو - با سی سال سن - رشد بده، کلوز تَب رو بزنه و دیگه من رو نخونه". سوم، شاید به هر کس دیگه ای میگفتی بر اساس پُستش وب زدی از ذوق میمُرد! گرچه من واقعا متاسف میشم، فکر میکنم من روزی دغدغه ام این بود بتونم اندازه بهترین نویسنده های جهان بنویسم و شدم این! دوست داشتم بشم بهترین روانشناس معاصر و شدم این، و تو که یه پست زپرتی من شده انگیزه ات تهش چی قراره بشه؟ از اینکه من انگیزه ات هستم خجالت نمیکشی؟ من خودم شخصا خجالت میکشم! من هم همونی هستم که از کرخه تا شام رو نوشته، هم اونی هستم که محرّم به محرّم مناسک دهه رو نقد کنه، همونی هستم که معتقدم برای پیشرفت باید آمریکا رو الگو کنیم و همزمان معتقدم آمریکا غلط میکنه به ایران کاری داشته باشه! من آدمی هستم که معتقدم مدافعین حرم بسیار محترمن و باز آدمی هستم که همفکران این جریان رو به خاطر رفتار داخلی به شدت مسخره و منزجرشون عمیقا نقد میکنم! من توی همون پست و پستهای بعدی گفتم، من رو به جزییاتم خُرد میکنید، جزء مورد علاقه تون رو کلیت من قرار میدید و این بعدا باعث نا امیدیتون!!! از من میشه! من همه ی اینها با همم، همونی که دلش برای رزمنده مملکت میسوزه و همونی که با دختر و پسری که دوست داره قرار میذاره، من همه ی رفتارهای یک آدم متوسط جامعه رو بروز میدم و اصولا برام اهمیتی هم نداره شما چی فکر میکنید در موردش! من همه ی اینها با همم و از منی که خودم برای خودم ساختم راضیم و دوست دارم پیشرفتش بدم. در مورد حریر، خب هرکسی نظر خودش رو داره، همونطور که من معتقد بودم خیلی ها چیپ و مسخره ان، تو هم فکر کن حریر گوگولیه! اصلا که چی خب؟ این تا وقتی باعث آزار کسی نشی و نشم هیچ اشکالی نداره! تفکر شخصیمونه در مورد کاراکترهای اطرافمون که برخوردمون باهاشون رو شکل میده!
    در مورد تعریفت از من ممنون، و اون قسمت مجازی / حقیقی رو نفهمیدم!
    امیدوارم روشن توضیح داده باشم!
    در مورد من گفتین؟ :)

    جواب:
    در مورد شخص شما که نه!
    در مورد همفکران شما در همون بخش بچه مذهبی ها گفتم ولی، با شدت هم گفتم :))
  • نیمه سیب سقراطی
  • حریر مهربونه، اونقدر مهربون که یه وقتا توی اوج نبودنت بیاد خبرتو بگیره ... یه 78 کوچولو بیش نیس :دی ولی بزرگتر از سنش میفهمه،درک میکنه و دنبال اینه که بازم بیشتر یاد بگیره واسه همینه که میشه باهاش گپ زد و لذت برد :)
    جواب:
    اومدی وب من از اون تعریف میکنی رفتی وب اون از من؟ :))))))))))
    بح بح دیدار وبلاگی ^__^

    چقدر خوبه از دوستت کتاب هدیه بگیری : ))
    منم دو سه تایی از بلاگرایی که اومدن مشهد و روی ماهشونو زیارت کردم، کتاب گرفتم و چقدر برام دلچسب بودن : )

    دیدارهاتان مستدام.
    جواب:
    حالا من اگه اومدم مشهد میام بهت کتاب میدم!
    حالا هر چی :دی
    باشه *_* 😂🙊
    جواب:
    :|
    عجب دیدار هیجان انگیزی...! :))
    جواب:
    یوه یوه یوه!
    خب منکه تهران نیستم...
    جواب:
    خب عید بیا... :(
  • פـریـر بانو
  • اون برگشتن و دوباره نگاه کردن و بای بای کردن و اینا هم خیلی سینماییه خدایی! :))))))))
    اتفاقا وقتی داشتم می‌رفتم به همین مسئله فکر می‌کردم. که چرا باید برگردی دوباره بای بای کنی :دی
    جواب:
    :)))))))))
  • פـریـر بانو
  • خوشتیبم و جذابم و بدان آگاهم :دی

    باز میگه تو می‌دونستی :| آقاااا وقتی شما یه جین کتاب خریدین و میگین عیدیه... خب عیدیه دیگه! کتاب‌های خونده شده رو هم میشه عیدی داد :| البته وقتی بیست دقیقه در دستان مبارکتان بود می‌شد حدس قوی زد که آره مثلا این کتاب‌ها واسه منه ولی چون من کلهم اجمعین حواسم از کتاب‌ها پرت شده بود بهش فکر نکردم. یعنی اصلا یادم رفت که کتاب تو دستتونه. بعدم که یهویی برگشتین دادینش به من. شما شوک نمیشین؟ خب نشین! من میشم :| :دی

    هیچم تحفه نیستین و من صدبار گفتم چرا میگم خیلی خوبین و فلان! :دی
    جواب:
    بیا برو خودتو سیاه کن بچه! :))
    این حجم از اعتماد به نفس چجوری در شما جا شده آخه ؟
    .
    من هنوزم معتقدم شما بهترین آدم برای اولین دیدار وبلاگی هستید ...
    جواب:
    اعتماد به نفس واقعیه :دی
    :دی
    سلام
    جدا میشه کسی رو پیدا کرد که بگه مستور آشغاله؟ ‎:D
    ای بابا چه نعماتی روی زمین وجود داره و ما محرومیم‎:D
    جواب:
    مستور یه آشغال تمام و کماله! برام عجیبه که تونسته کتاب چاپ کنه!
    والا :دی
    اولین چیزی که عنوان رو دیدم به ذهنم رسید ، این بود چقدررر با حریر متفاوت بود😅
    بعد اونوقت حریر بهم قول داده بود که اسفند اومد تهران بیاد منو ببینه و به من نگفت و خودتون رفتین بیرون:/ 
    ینی پستاتون جفتش عالی بود...هم شما هم حریر*_*
    هرچقدر هم تحفه خاصی نباشین منم دلم میخواد شما رو ببینم:/
    جواب:
    اون به من نگفت، من به اون گفتم یهو :دی
    میبرمیت یه بار حالا! اشکالی نداره :|
    چقدر خوشبحالتون =))
    جواب:
    خوش به حال من؟
    خوش به حال هرکسی افتخار دیدن من رو داره! :|
    چه هیجان انگیز...
    جواب:
    من و تو یه هفتصد هشتصد سالی قرار بود هم رو ببینیم :دی
    نشد آخر!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی