Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

A PHONY BIRTHDAY PARTY

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۰۳ ق.ظ

کسی رو در یک تولد همراهی میکردم، از این تولدهای لاکچری که آدمهای لاکچری با تیپ های لاکچری و دغدغه های لاکچری درش حضور دارن، و باور کنید وقتی از عبارت لاکچری استفاده میکنم مُرادم نه زرق و برق عامیانه، که نگرش و برخورد و عادات لاکچری هست! از همون لحظه اول خیلی وصله ناجور بودم، نه به خاطر ظاهرم که اتفاقا مناسب جمع بود، نه به خاطر رفتارم که اگر از یک سری جزییات بلیهانه بگذریم فرقی با بقیه نداشتم، به خاطر اینکه اونجا فقط من "خودش" بود! صدای خنده های الکی بالا میرفت، "به سلامتی"های الکی، شادی های الکی و نه تنها الکی که صدای قهقهه های مصنوعی، شادی های مصنوعی، رقص های مصنوعی،حرفهای مصنوعی، به پشت هم زدنهای مصنوعی، روابط مصنوعی بین آدمهای مصنوعی، و نه فقط الکی و مصنوعی؛ ریسه رفتن های قلابی، شنگولی های قلابی، دور هم بودنهای قلابی، مکالمه های قلابی از شخصیتهای قلابی که تصمیم های قلابی میگیرن، آقا و خانم دکترهای قلابی، مهندس های قلابی، زن و مردهای قلابی و نه فقط الکی و مصنوعی و قلابی که اگر بخوام این لیست رو ادامه بدم تا صبح میتونم بنویسم! هیچکس خودش نبود، یک سری ناراحتیِ مستمر - ناراحتی به معنای راحت نبودن - با شوی خنده، با صدای موسیقی های درجه هشت - که اینجا جاشه اتفاقا آقای دکتر - با بوی تند الکلِ دهان افراد در هر هم صحبتی و خنده، از آدمهایی که دنیاشون در حد درک نکردن "من الکل مصرف نمیکنم" کوچیکه، یک سری رقص بی معنی، از آدمهایی که میشه نمایشگری رو پشت چهره شون دید، نقابهایی در یک شوی قلابی بین آدمهای قلابی و من باور نمیکردم، تا همین دیشب باور نمیکردم که یک جمع اینقدر قلابی واقعاً وجود داشته باشن، برای من جمع های قلابی دسته هایی بودن وسط کاغذهای شاهکار های معاصر ادبیات غربی؛ نه یک جمع واقعی در قلب تهران! یک جمع واقعی در قلب تهران با مردمانی که عموماً از طبقه فرهنگی بالای جامعه ما هستن...

میون اون خنده های الکی ای که میکردم، میون هر نیشی که باز کردم تا یک نفر ازم ناراحت نشه، میون خندیدن به چیزهایی که نمیشنیدم و فقط قهقهه ی طرف مقابلم بهم آدرس میداد باید بخندم چند باری زیر لب، جوری که خودم میون همهمه آهنگ ها بشنوم و کسی نشنوه گفتم "وای این حرفت چقدر با مزه است" گفتم "الان باید قاعدتا بهت بخندم" گفتم "مگه چقدر میتونی بی مزه باشی" و بعد خیره شدم به دونفری که کنار من قهقهه میزدن و میگفتن "وااااااااااااااای! تولدم یادته آقا رضا؟ هاهاهاهاهاهاها".

صدالبته من توی اون مهمونی تا آخر نموندم، وسط همون مهمونی بهم حرفی زده شد و خبری بهم دادن که تشخیص دادم موندن توی این میهمانی دیگه لزومی نداره. بعد از دریافت خبر، اولین کاری که کردم کراوات سرمه ای بسیار خوشگلم رو از گردنم و بعد دکمه بالای یقه ام رو باز کردم! هدستم رو انداختم دور گردنم و با فندک زیپوم بازی کردم! هوا بهم رسید، این هوا رسیدن نه به خاطر باز شدن یقه ام که برای رسیدن من به خودم بود! کاپشنم رو برداشتم و همونطور رفتم پایین، ده دقیقه ای نشستم و بعد به بهونه تماس مادرم جشن تولد "قلابی ها" رو ترک کردم! اینکه همون مسیر رو بدون خداحافظی نرفتم، و اون ده دقیقه ای که نشستم مُنتهای رفتار اجتماعی من بود وگرنه من اگر به خودم بود دوست داشتم همون مسیر رو مستقیم از در برم بیرون!

بیرون که اومدم سیگاری در آوردم و روشن کردم، حس میکردم این خیابونی که داخلشم تهرانپارسه، بود! قدم میزدم و سیگار میکشیدم. لبخند روی لبم بود، لبخند رضایت! از هراونچه در مهمونی بهم گذشته بود، حتی از اون خبر زشت و ناشایستی که شنیدم ناراحت نبودم. حس موسیقی نداشتم و صدای تک و توک ماشینها به اندازه کافی موسیقی قشنگی بود. به هولدن فکر میکردم و مدیونید اگر فکر کنید این حرفم ادبی کردنِ نوشته ایه که میخونید، من واقعاً در اون لحظات به هولدن فکر میکردم، به همه حسهایی که با خوندن هولدن تجسم کردم و امشب از سرم گذشته، به هولدن فکر میکردم و نهایت تنفرش از آدمهای حقه باز، قلابی، فِیک یا هر چیزی که معادل Phony هست، به همه احساسات و تفکراتی که امشب در خودم قلیان میکرد! به قلابی ها فکر میکردم، به اینکه چقدر من نیستم، به اینکه چقدر نمیتونم و مهمتر چقدر نمیخوام باشم، به این فکر میکردم که فقط قواعد دست و پاگیر اجتماعی، اون تفاله ای که بهش میگیم رفتار متمدن، باعث شد اونجا فریاد نزنم "چقدر همه ی شما جماعت حال به هم زنید"...

قلابی بودن، حقه باز و مصنوعی بودن، الکی بودن ... همه چیزهایی که من نیستم و نمیتونم باشم، تمام چیزهایی که دیشب با تمام وجودم حس کردم، لمس کردم، تمام این رفتار متمدنانه ی لجن آلودِ متعفنِ مشمئز کننده ی تقلبی، تصنعی و دروغین!

و امیدوارم فکر نکنید من با تموّل مشکلی دارم، یا با مهمونی، یا با رفتارهای لاکچری، یا با هرچیزی توی این کلاسها. رفتار هر جمعی برای خودشون محترمه. این تقلبی بودنه که زننده است...

  • ۹۶/۱۰/۲۳
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۳۲)


خب گفته بودی نمیکشم دیگه، نگفتم که جواب پس بده... خشن... 
پاسخ:
:|
آقا ما هم حالمون از خودِ phony ‍مون بهم می‌خوره!
امضا:
یک بلوئیش قلابی
پاسخ:
اوه :|
میدونستم اینو میگی|:
پاسخ:
:|
  • Hurricane Is a little kid
  • نه! دقیقا و فقط دود و فندک و سیگار و ریش. یه آدم ترکیب بسیار پیچیده‌تریه :/
    پاسخ:
    :|
    ناطوردشت رو خوندم 
    خوشحالم اخرش خوب تموم شد
    مشکلاتش از سن من گذشته :)
    ولی توصیه ام اینه که ۱۸ تا ۲۵ سال 
    در این سن بخوننش خیلی مفیده
    چقدر در این سن مشکلات انگار  اخر دنیاس

    پاسخ:
    مگه چند سالته؟
  • Hurricane Is a little kid
  • کامنت بیربط: من دود و فندک و کراوات دوست دارم :(
    و ریش :(

    پاسخ:
    یعنی داری میگی من رو دوست داری عملا؟ :|
    مگه نگفتی دیگه سیگار نمیکشی؟
    پاسخ:
    مگه باید به تو جواب پس بدم؟ :|
  • توکان سبز
  • الان تو مذکری :/ مونثی :/ چرا با من اینکارو میکنی
    پاسخ:
    مذنثم :|
  • ماه بانو
  • جالب بود دست مریزاد
    پاسخ:
    این اتفاقه جالب بود؟
    و سخت و تکراری و انرژی گیر ...توی این مهمونی های تقلبی من وقتی یه بچه کوچیک می بینم که معمولا نیست خوشبخت ترین هستم انقدر با بچه بازی میکنم انقدر با هم میخندیم تا مهمونی تموم بشه البته سخت ترین بچه هارو میشه با خوراکی و محبت خرید...اگه بچه ای نباشه به بهانه تموم شدن فلان خوراکی میزنم بیرون برای خرید یا اگه کتابخونه داشته باشن خودم با اونا سرگرم می کنم و واقعا حوصله خنده الکی ندارم روحم آزار میده بداخلاق نیستم افراد دیگه هم که می بینن مثل اونا نیستم خودشون فاصله می گیرن فقط حیف زمانی که تلف میشه و اگه مجبور باشی عادت میکنی
    پاسخ:
    یه بچه هه بود اونجا به من محل نداد :|
    منم بدم میاد،متنفرم... تنفر نه، حالم بد میشه،،، اصلا خوش نمیگذره...
    همش  به خودم میگفتم : نیگای اینا ... 

    پاسخ:
    حالا کجا بودی مگه؟
    این روزا کمتر کسی خودشه همه لاکچری شدن آدم میترسه بره بیرون اصن وصله ناجور باشه
    پاسخ:
    ههههههععععععععععیییییییی
  • ✿دخترے از تبارِ غرور✿
  • حتی تصورشم واسه من سخته خیلی سخت!

    پاسخ:
    چلا؟ :|
    جالبه من دفعه اول که اومدم تهران اوایل فکر میکردم تربیتشون اینجوریه و چیزیه که بهشون دیکته شده از طرف جمع حالا توی جمع سطح بالا نرفتم ولی این شکل خود نبودن جوری آزاردهنده بود که منو هم تحت تاثیر می ذاشت. اتفاقا بدترین تجربه‌م هم به قول دوستان تو فضای فرهنگی تئاترشهر و سینما تک بود، البته تا وقتی لو ندی شهرستانی هستی اوضاع فرق داره...حالا این موقعیت که تو گفتی که امکان شو آف بیشتری هم داره.
    پاسخ:
    به اون عزیز دل هم گفته من حرف شما رو میفهمم و درک میکنم اما یه تفاوت های اساسی ای هم داره
    راستی فیبی کجاست؟ توی مهمونی موند یا زرنگ تر ازون بود که کلا دم به تله بده و به همچین جمع متعفنی بیاد؟ شاید فیبی هم توی این همه سال عوض شده و شده یکی از همین جماعت متعفن!!!
    پاسخ:
    فیبی دانشجوی دانشگاه شهید چمران اهوازه!!!
    این می تونه پست یه هولدن کالفیلد باشه وقتی از یه مهمونی خانوادگی دم کریسمس  اومده بیرون، گره کراواتش رو شل کرده یه سیگار آتیش زده، داره توی خیابونای برفی نیویورک قدم می زنه  و از کنار گروه هایی که آواز مذهبی می خونن عبور می کنه. ولی بعدش برمیگرده و شروع می کنه کنارشون خوندن. و به این فکر می کنه هرچند ترجیح می داد امشبو با الی بگذرونه ولی الان که دیگه الی نیست ترجیح میده با این پیرزنا آواز بخونه ولی به اون مهمونیه لعنتی برنگرده. 
    این پیرزنا منو یاد اون دوتا راهبه توی کافه می ندازن ولی نمی دونم هولدن هم یاد اونا می افته یا نه
    پاسخ:
    این پست یه هولدنه وسط تهران :|
    خوب به تصویر کشیدی فضا رو ...
    قشنگ متصور شد از برای ما....
    آفرین..
    پاسخ:
    نوش جونت
    اینم نوعی خودکشی محسوب می شه از نظر من . اینکه هر لحظه از تمام زندگیت رو طوری زندگی کنی که اصلا اون طوری نیستی . حرفای الکی ؛ قربون صدقه هایی الکی . تعارف های الکی . تعریف های الکی و الی آخر .
    پاسخ:
    یه جورایی آره، اما دردناکش اینه که غرق تصنع باشی و بهش هشیار نباشی
  • حورا رضایی
  • وسطای نوشته بودم که با خودم گفتم: این اولین نوشته‌ی اینجاست که منو یاد هولدن میندازه. 
    پاسخ:
    :دی
    چاکریم دیگه!
    من همیشه توی ذهنم یه تابلو ممنوعه دارم که حالم بهم نخوره هیچ وقت  , دی بعدش هم  این که مجبور نبودی بری مجلس  حال بهم زن  چرا رفتی آخه هاااا, دی
    پاسخ:
    کمابیش مجبور شدم برم :|
  • حامد سپهر
  • متاسفانه منهم یکی دوباری تو شرایط مشابه بودم با این تفاوت که بخاطر کسی که باهاش رفته بودم مجبور شدم تا آخر بمونم و تحمل کنم و عذاب بکشم و هربار که بیرون اومدم خودمو فحش دادم که دیگه پامو اینجور جاها نذارم ولی انگار تعداد این مراسمات اونقدر زیاد شده که گریزی ازش نیست
    پاسخ:
    من واقعا دیگه نمیرم، دیگه هیچوفت نمیرم!
  • جناب دچار
  • شبیه بیوتن بود ادبیات پست :))
    پاسخ:
    نخوندیدم :|
  • مهدی صالح پور
  • من این حس رو جلوی پردیس تئاتر شهرزاد، وقتی منتظر بودم نمایش شروع بشه داشتم. دخترهای به‌زور سیگاری، پسرهای به‌زور درک‌کننده و رفاقت‌های به‌زور فرهنگی. اونجا دیدم که کمتر از ده درصد آدم‌هایی که می‌خوان وارد سالن بشن، خودشونن. همه ادا بودن، همه زور می‌زدن روشنفکرِ فرهنگیِ متمدنِ باکلاسِ خاص باشن.

    + این جمع‌ها، این فِیک‌ها دارن هی زیاد میشن. توی اینستاگرام خیلی بیشتر.
    پاسخ:
    میدونی؟ حرفت رو درک میکنم و میفهمم ها اما فرق بزرگی که ماجرای تو با ماجرای من داره اون ادای روشنفکریه، یعنی همه چیز تصنعیه اما به بهونه ای فرهنگی، نه اینکه همه چیز در مسخره ترین حالت ممکنش تصنعی باشه!
    جناب هولدن هم هنوز نخوندم :)
    بعد از امتحانات انشاالله
    یه خلاصه خوندم ازش فقط 25م امتحاناتم تموم شد میام راجبش نظر میدم:)
    اینطوریم که تو گفتی فیلم مثه کتاب نیست باید خود کتابو خوند 
    کنجکاو شدم 
    موفق باشی 
    پاسخ:
    ایشالا زودتر بخونی
    واقعا! واقعا! مرسی که نوشتینش...
    پاسخ:
    قربانت، چطور مگر؟
    خب مست بودن که میخندیدن دیگه .. یعنی انقدر الکی که نمیخندن 
    اینروزا خیلیا لبخند ندارن و برای شاد بودن مجبورن مست باشن تا شاد باشن:)
    چه تاسف اور
    پاسخ:
    هووووم
  • بهارنارنج :)
  • واقعیت هم همینه انگار...
    ادما خیلی مصنوعی شدن
    شایدم خودمون باعثش شدیم..نخواستیم ادمارو همونطور که هستن قبول کنیم..
    شاید این هم تصنع از ترس مقبول نشدنه
    پاسخ:
    احتمال اینکه به خاطر خودنمایی باشه بیشتره!
  • 1 بنده ی خدا
  • واقعا درعجبم از آدمایی که همه چیزشون مصنوعیه و راضین از تصنعی بودن زندگیشون.
    پاسخ:
    آخه احتمالا باهاشون که صحبت کنی همچین چیزی رو نمیگن! :|
  • نویسنده ....
  • رفتی مهمونی کامی؟ :))
    اگه بهشون میگفتی چقدر حال بهم زنن احتمالا بازم ریسه می رفتن به نظرم در همین اندازه ها تعطیلن
    پاسخ:
    یه همچون جاهایی :))
    نه دیگه اینقدر رو شعور داشتن که بهشون بربخوره :دی
    در همین راستا پیشنهاد میشود: آهنگ الکی از محسن نامجو! موقع خوندن پست همه‌ش داشت تو ذهنم پلی میشد.
    پاسخ:
    من از محسن نامجو خوشم نمیاد!
    بگذارید اگر این نسل آبروئی برای مومنانه زیستن نگذاشته لااقل برای عیاشانه زیستن آبرومندانه عیاشی کردن را بیآموزند.

    +بهترین چیزی که از ذهنم گذشت همین جمله بود از داریوش سجادی 
    پاسخ:
    آره خیلی جلمه خوبی بود، توی این مدت که نبودم هی اومدم خوندمش رفتم!
    واقعا واقعا خوش‌ به حالت که فقط ۱۰ دقیقه فضای فیک متعفن  رو تحمل کردی. خوش به حالت که جای من نبودی و نیستی و مجبور نیستی که تا مدت‌ها یه آدم صد درصد فیک قلابی نمایشی رو هر روز تحمل کنی که دلت میخواد وسط حرفای به شدت چیپ و مترسکی و نا تمام و مداومش و شوی هیجانات پوچ و مسخرش با تمام وجود فریاد بزنی: حاااالم ازت بهم میخوره!
    پاسخ:
    من کجا نوشتم 10 دقیقه توی اون فضا بودم؟ :|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی