Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

بی پرده 2

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ب.ظ

پرده آخر. "م.د" پریروز توی راه خونه یه بار حمله صرعی داشته، توی مسیر بیمارستان یه بار دیگه! دکترش گفته اگر یک بار دیگه توی این مدت حمله داشته باشه باید دوباره بستری بشه...

پرده اول. دیروز زنگ تفریح اول که "آ" رو برده بودم صبحانه بخوره این خانوم آشپزمون "خانوم س" همونی که گفتم خیلی ازش میترسم و میدونم ازم بدش میومده اومد نزدیکم و یه کاسه عدسی صبحانه بهم داد! غذاهای مدرسه برای پرسنل آموزشی رایگان نیست و باید خریده بشه، و اینکه شما به آدمی که ازش بدت میاد از جیب خودت صبحانه بدی عجیبه! اما به همین ختم نشد؛ سر نهار دوباره "آ" رو برده بودم، غذا خواست اما "خانوم س" گفت تموم شده، چند دقیقه بعد برام دست تکون داد، گفتم "آ بیاد؟" گفت "نه خودت بیا" و وقتی رفتم یه ساندویچ رو به شکل عمیقا ناعادلانه ای نصف کرد و گفت "اون نصف بزرگه برای تو، اون نصف کوچیکه برای شاگردت"!!! بعدشم حال "م.د" رو پرسید و بعد از شنیدن اخبار جدید دوباره بغض کرد.

پرده دوم. توی دفتر معاونین بودم، بچه هام نقاشی داشتن و من توی مدرسه شاد و خرم، نرم و نازک، چُست و چابک میپریدم از سر جوی توی جنگلهای پاسداران!!! خلاصه... بچه ها نقاشی داشتن و من پایین بودم. یه خانُمی که چند بار دیده بودمش و باهاش هم کلام شده بودم، از اولیای دانش آموزها که خیلی با کادر مدیریت صمیمی هست، گفت "من باید ازتون حلالیت بطلبم" و ادامه داد "من تا دیروز فکر میکردم شما خیلی بی احساس هستید، واقعا اشتباه میکردم حلال کنید" من خندیدم و گفتم حرف پشت من همیشه زیاده، گفت "نه که حرفی بزنم پشتتون، کلا این فکر رو داشتم". "خانوم غ" یکی از معاونین گفت "اتفاقا خیلی هم مهربونه پسرم! خیلی الکی حرفش تو مدرسه چرخیده". اون خانوم اصرار داشت که اصلا حرفش بداخلاقی و سخت گیری من به بچه ها نیست، ازش پرسیدم "حالا مگه چی دیدید ازم که نظرتون عوض شده؟" گفت "من کمتر مردی رو دیدم بچه ای از تن خودش نباشه و اینجوری وقت بذاره و اهمیت بده و حرص بخوره". خوشم اومد! نه از تعریفش، از اینکه رفتارهام علاوه بر اینکه میتونه خودم رو متعجب کنه، میتونه فک بقیه رو هم بندازه!

پرده سوم. از دیروز توی نگاه تمام شاهدین ماجرای تشنج "م.د" یه آدم دیگه شدم. از "خانوم س" و تنفر عیانش که به مهر و محبت مادری و غذا دادن مجانی رسیده، از همین اولیای دانش آموز که از چه بی احساس به خیلی مهربون رسیده. از اون معلمهای طبقه همکفی که نگاهشون به من از اخم و ترشرویی به لبخند و شیرینی رسیده. انگار هولدن برای اونها از دیروز باز تعریف شده! یهو همه ی اونچه "سگ اخلاقی و عصبانیت" نام میگذاشتن شد "مسئولیت و اقتدار پدرانه". همه "داد و بیدادهای بی دلیل" شد "چوب معلمی که گُله" و هر نسبت منفی ای یه بازتعریف مثبت پیدا کرد، حداقل توی اونهایی که دیدن! و چه جالب که من از همون دیروز ظهر که دوزاریم افتاد اینهمه مهربونی از کجا آب میخوره دارم به شما فکر میکنم، بله! به شما عزیزان خواننده و بلاگر! به همه ی شما که در بازه های زمانی مختلف عین این روند، بدون ذره ای پَس و پیش عین این روند رو داشتید، یاد همه شمایی افتادم که از "بدبختِ عقده ایِ بد اخلاقِ اخمویِ دیکتاتورِ خرِ گاوِ دامداری!!!" رسیدید به "هولدنِ بودا! هولدن مسیح! ای هولدنِ پیامبر مهربانی! ای هولدنِ آیت اللهِ اعتدال"، یاد همه شمایی افتادم که که از عمیقترین نسبتهای منفی به تخیلی ترین تعریف های مثبت رسیدید!

پرده چهارم. من نه اون منفی ها هستم به اون شکل نه این مثبت ها، چه دیروز توی مدرسه، چه برای شمایی که توی یکی از این دو طیف فکر میکنید! من مثل همه ی شما یک مجموعه ای از ویژگی های هر دو طیف هستم و بیشتر! دیروز اما یک چیز خیلی مهم رو بهم دوباره نشون داد، اینکه من چقدر خودمم، چقدر همه جا خودمم! چقدر دیدنم با خوندنم، دیدنم با شنیدنم فرقی نداره! من همه جا همینم، همینی که خودم هستم و همینی که میخوام باشم!

پرده بَعدِ آخر. برای "م.د" دعا کنید، دعا کنید، دعا کنید!

  • ۹۶/۰۹/۰۹
  • هولدن کالفیلد

ماجراهای مدرسه پِنِسی

آراء الحکما: جلد  (۲۴)

خب حالا! 
وقتی وبلاگی رو همیشه دنبال نکنی و در جریان اتفاقات پست ها و اخلاق نویسنده اش نباشی، قضاوت درستی نداری! 
پاسخ:
:دی
  • باران پاییزی
  • هولدن شما منو یاد این فیلم خارجیا انداختی که میره دهکده ای دور اما جز بچه های مدرسه کسی دوسش نداره اما با یه اتفاقی قهرمان اون دهکده میشی.
    موفق باشی هولدن جوان
    پاسخ:
    چه خفنم من :))
    ممنون لطف داری
    م . د حالش چطوره ؟ اون بچه الان کجاست ؟ بیمارستان رفتین ؟
    پاسخ:
    بستریش نکردن، اومد مدرسه!
  • باران میم
  • گفتم که مهربونی
    البته شخصیت شما یه چیزی تو مایه های نارگیله :) پوستش زمخت اما باطنش لطیف
    پاسخ:
    هولدنه نارگیله :|
  • نیمچه مهندس ...
  • تو پست قبل الانور گفته بود این که بعضیا بعد از تشنج میخوابن. این ویژگی یکی از وجوه افتراق بین تشنج واقعی و سودو هست.اونجا من پرسیدم سودو چیه؟ و اگه کسی بعدش نخوابه یعنی این همه سال واسش تشخیص اشتباه تشنج دادن و دارو خورده؟:|
    حالا امیدوارم الانور اینو بخونه و جواب بده.
    پاسخ:
    بخون و جواب دِه!
    واقعا دلم به درد میاد وقتی از درد م.د می نویسین.
    اعتراف میکنم که ازتون می ترسیدم، میگفتم چقدر سرخود معطله، اوایل که بلاگفا بودم ولی وقتی کوچیدم بیان باز هم خوشم نمیومد از وبلاگتون. واسه همین مقاومت میکردم که دنبالتون کنم. یک روز کامنتتون رو توی وبلاگ نفس نقره ای دیدم و گفتم یه مدت دنبال کن و بخون مطالبش رو. نظرم عوض شد. دیدم بیخود گارد نمیگیرین مقابل بعضی چیزها  و افراد و الان خوشحالم که خوندم و نظرم عوض شد. 
    پاسخ:
    سر خود معطلم؟ :| :| :| :|
    چه طور ممکنه :|
  • یادداشت های روزمرگی
  • در جایی که ما زندگی می کنیم هر لحظه ممکنه با یه حرکت به عرش برسی و یا بر عکس به فرش.. یا حتی زیر فرش!! در هر حال برای من که همون هولدن بی اعصابی که گاهی.. فقط گاهی پشت اون ستاره حلبیش یه قلب مهربون داره.. تازه اونم که سهم ما نیست کلا. :))
    موفق باشی.
    پاسخ:
    همینی که هست :دی :|
    من معلمم .وقتی پدر بشید میفهمید که جنس محبت به شاگردها دقیقا جنس محبت به فرزنده ...هرچقدر هم که از بچه ها و کتاب و مدیر و سیستم و اولیا شاکی باشی باز هم اونا "بچه هات" میمونن و این شییییریییین تر بخش معلمیه .همونقدری که منتظر بزرگ شدن بچه خودتی ،چشم انتظار دانشگاه رفتن و ازدواج اونایی ...حتی میتونن بهت پیام بدن و سوال بچه داری بپرسن...
    روزهای پیامبری تون پر از برکت 
    پاسخ:
    چه کامنت "پروانه ای" ای بود :دی
    ممنون، همچنین شما!
    امیدوارم زودتر م.د بهتر بشه و داروهاش براش جواب بهتری بدن و کنترلش کنن. کار کردن با بچه هایی که ممکنه تشنج کنن خیلی سخته...
    گسترش مهربونی کلا چیز عجیب و واگیرداریه... جدا از اینکه دید اونا نسبت به شما عوض شده، خودشون هم مهربون تر شدن و این باترین بخش قضیه اس
    پاسخ:
    اتفاقا به دارو جواب نمیده متاسفانه
    ولی من توی این اتفاقات فقط قضاوت بی مورد میبینم!
    اگر تورو یک هویلا در نظر بگیریم (با توجه به اسم وبلاگ) بیشتر شبیه شِرِک هستی تا مثلا رزیدنت اویل :-D

    واقعیتش اینه که اکثر ادما تا اونجا که من دیدم ، نکات مثبت دارن تا منفی
    یعنی اکثرا خاکستریشون به سفید میزنه تا سیاه
    به هر حال ایشالا که هر روز سفیدمون پر رنگ تر شه

    پاسخ:
    البته رزیدنت اویل هیولا نیست، عنوان یه بازیه، اونایی هم که توشن هیولا نیستن زامبین:|
    تو وایتکسی اصلا :|
  • نیمچه مهندس ...
  • آقا من تو پست قبل یه کامنت داشتم.کامنت من کو؟
    کامنتمو پس بده:(
    پاسخ:
    چیزی نیست :|
    تو خودت بمون و خوب باش ...:)

    پاسخ:
    هستم!
  • ✿دخترے از تبارِ غرور✿
  • فک کنم الان بهتر از ماها قدر عافیت میدونی...
    پاسخ:
    توی مشکل و بیماری آدمهای دیگه هیچ نشونه ای برای "قدر عافیت دونستن" وجود نداره!
    هر وقت از م د مینویسید دلم میخواد برم یه گوشه بشینم گریه کنم :/
    من از اون اول که با شما آشنا شدم ( وب تون رو پیدا کردم ) تا الان هیچ تغییری توی نظرم ایجاد نشده =))
    پاسخ:
    :|
    شما لطف دارید :دی
    امیدوارم سلامتیش رو بدست بیاره.
    پاسخ:
    ایشالا!
  • توکان سبز
  • الان شما مذکری یا مونث :///من نمیتونم تشخیص بدممم 😭
    پاسخ:
    مذنث :| :| :|
    "بچه هام نقاشی داشتن"
    این تیکه خیلی چسبید به من :)
    شایدم معلم شدن باعث شده اون مهربونی نهفته در ته مها بیشتر بزنه بیرون!
    پاسخ:
    من مهربونی نهفته ندارم، گوله ی مهربونیم من :دی
    میگن سر شیر دادن یه کمی گیرایی دعا بیشتره، دعایش کردم سر شیر :-(

    دعات کردم هولدن، برای عاقبت بخیری :-)
    پاسخ:
    خیلی خیلی ممنون! هم برای دعا،هم برای دعا! :دی
  • ماهی کوچولو
  • تو همین جوری خوبی اصلا خوب و بد مطلق دل آدمو میزنه
    خوبه که خودتی 
    و این که گفتی من نه اینم نه اون یاد اون حکایت من این همه نیستم کتاب فارسی دبیرستان افتادم :)) ای شیخ و اینا هم میشه بهت گفت :))
    و اینکه ان شاء اللّه خوب شه حال م.د هیچ وقت تشنج نکنه واقعا سخته :( من هیچ وقت تشنج کامل نداشتم تا مرزش میرم لود میشم! نرمال میشم ولی اذیت شدنش هست باهام میدونم چقدر بده هم برای خودش هم کسایی که عاشقشن خصوصا مادرش :(
    پاسخ:
    :))
    ایشالا که خوب بشه زودتر!
    اون ساندویچو نا عادلانه نصف کرد تو چرا نا عادلانه تقسیم کردی؟
    پاسخ:
    من ناعادلانه میل کردم! :|
    ضمن اینکه اون یه دور نهار خورده بود، من نه :|
    اعتراف میکنم منم اوایل ازت میترسیدم از جواب هات به کامنت ها۰هنوزم یه ذره میترسم و هربار کامنت میذارم استرس میگیرم که تو جوابش ضایعم نکنی :)))
    ولی خب همین واقعی و بدون تعارف بودن شماست که اینجارو جذاب کرده وگرنه دنیا پره از تعارف و دورویی و خود واقعی نبودن۰۰۰
    انشالله که هم این کوچولو هم همه ی بیمارا شفا پیدا کنن و حالشون زود خوب شه 
    پاسخ:
    به نظرم هنوزم بترس :| :))
    لطف داری، هم به من هم بابت دعا!
  • شادوَرد __
  • هولدن ترین هولدن دنیا هستین...
    پاسخ:
    به جواب کامنت حامد رجوع بفرمایید :دی
  • پوریا قلعه
  • چ زیااااده ...
    پاسخ:
    نخون، نخوندن هیچ متنی باعث مرگ هیچ کسی نشده، کما اینکه خوندنش هم مرگ آور نیست!
  • حامد سپهر
  • تو هولدنی ، هولدن باش و هولدن بمون نگران حرف مردم هم نباش اون در هر صورت حرفایی دارن که پشت سرت بزنن

    برا سلامتیش حتما دعا میکنم
    پاسخ:
    هولدنی که هولدن نباشد هولدن نیست :|
    ممنون!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی