Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

بی پرده

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۸ ب.ظ

پیش پرده. من از قدیم، خیلی قبل تر از اینکه به اصطلاح معلم بشم، به این فکر میکردم که چطور ممکنه یه معلم جونش رو برای شاگردش فدا کنه؟ مثل اون معلمی که بچه رو از زیر تیردروازه فولادی انداخت کنار و خودش به کُما رفت، مثل اون معلم سیستانی که وقتی بچه ها رو از زیر دیوار در حال ریزش نجات میداد خودش همون زیر موند، مثل اون معلم اصفهانی که یه کودک غریبه رو که وسط خیابون دویده بود نجات داد و جاش خودش به شدت مجروح شد. هیچوقت برای این حد از فداکاری، این حد ازخودگذشتگی و این حد از انسانیت صرفاً به خاطر یه شغل - معلمی - استدلالی پیدا نکردم.

پرده اول. "م.د" یکی از مظلوم ترین شاگردهای منه، یه بچه که عقب ماندگی ذهنی داره، از یه چشم نابینا و از چشم دیگه بسیار کم بینا است، مشکل صرع داره و ممکنه تشنج های به شدت سختی گریبانش رو بگیره. "م.د" خیلی زیاد نقاشی دوست داره و با اون دید کمش به شدت خوب نقاشی میکنه، بسیار خوش خنده است، شر و شیطونه و عمیقا خوشدله، روحیه خیلی خوبی هم داره اما به خاطر ظاهر بدش و نا آراستگی عمومیش حتی بین مسئولین و اولیای مدرسه هم محبوب نیست، که جاهایی حتی منفور هست. "م.د" با اون صدای نخراشیده و کلمه های سر و ته خورده اش کسیه که من عمیقا دوستش دارم، کسی که اینقدر باهاش صمیمی هستم که مثل دوران دانشجویی با اسم و فامیل کامل به شکل داش مشتی وار "م.د" صداش میکنم! کسی که حتی میتونه من رو به این فکر -شاید کفرآمیز- بندازه که خدایا، وجدانا چرا؟

پرده دوم. پشتم به کلاس بود، ورق ها رو مرتب میکردم و کتابم رو ورق میزدم که درس این ساعت رو شروع کنم؛ صدای خُر خُر شنیدم و وقتی برگشتم با "م.د"ی مواجه شدم با سر عقب رفته و خم، چشمان بالا رفته و سفید شده، در حال تنش شدید عضلانیو لرزش فراگیر بدن، صدای خُر خُر بیشتر میشد و رفتم بالای سرش، میز رو دادم کنار، آروم بلندش کردم و گذاشتمش روی زمین، دستاش رو از هم باز کردم و سعی کردم با کمی فشار دهنش رو باز نگه دارم. وقتی مطمئن شدم فکش قفل نشده رفتم دم پنجره و گفتم "خانوم خ! م.د تشنج کرده"؛ برگشتم سمتش، سرش رو خم کردم که آب دهانش توی گلوش برنگرده وقتی آب دهانش ریخت زمین چند تا حرکت سُرفه وار کرد و آروم آروم برگشت، همه رسیده بودن بالا سرش، بغلش زدم و بردمش پایین توی دفتر، گذاشتمش روی صندلی و خودم نشستم و سرش رو گذاشتم روی زانوم، آب دهنش رو پاک کردم، موهاش رو مرتب کردم، شلوارش رو که رفته بود پایین و اون دم و دستگاه کوچولوش ازش افتاده بود بیرون کشیدم بالا و نوازشش کردم، صورتش رو بوسیدم. من! منِ نره خر سی ساله ی بی اعصابِ کم حوصله قربون صدقه اش میرفتم و میبوسیدمش و آروم آروم نوازشش میکردم و شکم کوچکش رو ماساژ میدادم، بچه حتی بعد از حمله صرعی وقت نکرد غش کنه، خوابید! از شدت ضعف خوابید. کم کم دوباره گرم شد، ضربانش عادی شد و آروم گرفت. همینهایی که توی "پرده اول" گفتم رو توی دفتر میگفتم که خانوم آشپزمون - که شدیداً ازش میترسم - چشماش سرخ شد، بغضش ترکید، گریه کرد و رفت!

پرده سوم. من هنوزم فکر میکنم، امروز اتفاقا بیشتر، به این فکر میکنم که چطور ممکنه یه معلّم اینطور راحت از جونش بگذره، من این رو در خودم نمیبینم، اصلا نمیبینم، کما اینکه خودم رو هنوز هم با تخصصم روانشناسی معرفی میکنم تا با شغلم "معلمی"؛ اما! اما امروز برای بار اول حس معلم ها در فداکاری رو حس کردم، با تمام وجود حس کردم که چی میشه دلت نمیاد خراش به ابروی شاگردت بیفته، میفهمم این چه حسیه که باعث میشه همین تویی که شدیدترین سخت گیری ها رو توی کلاست داریو از هیچ اشتباهی نمیگذری، تویی که اضطراب و دستپاچگی در شرایط مشابه این عنصر جدا نشدنی زندگیته در چنین شرایط به شدت بحرانی ای که همه رنگ گچ شدن بدون ذره ای لرزش و لغزش، قدم به قدم با "بچه ات" جلو بری و ته دلت یا حسین یا حسین گویان از خدا بخوای فردا "م.د" رو دوباره سالم ببینی، با همون روحیه خوبش، با همون دل بزرگش، با همون صدای نخراشیده اش و با همون خنده های رو مخش...

  • ۹۶/۰۹/۰۷
  • هولدن کالفیلد

ماجراهای مدرسه پِنِسی

آراء الحکما: جلد  (۳۴)

الکی که نگفتن شغل انبیاست
مهربونی، صبوری، ازخودگذشتگی میخواد دیگه
من چون هیچکدوم ازینا رو نداشتم سمتش نرفتم گناه دارن بچا مردم
پاسخ:
اوهوم موافقم، خیلی خیلی خیلی اعصاب میخواد!
  • بهارنارنج :)
  • نه اون حس فداکارانه و معلمانت
    پاسخ:
    :دی :|
  • ماهی کوچولو
  • نه دیگه با حاج قاسم صحبت میکنم میگم اینا خطرناکن در نوع خودشون داعشن :)) البته داعشیای دوست داشتنی ای هستن ولی داعشین :)) 
    پاسخ:
    :))
  • ماهی کوچولو
  • :))))))))) مگه به موجودات فضایی رای دادی؟ 
    پاسخ:
    تازه حاج قاسمم هست :دی
  • ماهی کوچولو
  • بذار زنگ بزنم اصلا تو و زمر رو بیان با این لباس سفیدها ببرن :) 
    پاسخ:
    من رو میرسلیم میاد آزاد میکنه :دی
  • یک ذهن پریشان
  • معلمای واقعی مادر دوم بچه ها هستن مذکر و مونث هم نداره 
    پاسخ:
    الان من مادر دوم شدم یا نشدم؟ :|
    پرده سوم اشکمُ درآورد ... 
    قدم به قدم با "بچه ات" جلو بری و ته دلت یا حسین یا حسین گویان از خدا بخوای فردا "م.د" رو دوباره سالم ببینی :)

    بیاین از حالش برامون بگین ...
    پاسخ:
    میگم چشم!
    نوشتنم نمیاد حرفتون زیباس ولی خاطره های حرص درار ما از معلممامون بیشتره 
    پاسخ:
    خود بنده شخصا خاطره حرص درار بساز هستم!!!
    یا حسین یا حسین گویان :)
    ته خواستن بود توی این عبارت
    پاسخ:
    اوهوم
  • خورشید جاودان
  • نمیدونم چطور میشه که پاره تن میشن فقط وقتی براشون عروسک میدوزم و لبخندشون رو تصور میکنم قند تو دلم اب میشه 
    وقتی سر کلاسم خوشحالترین ادم دنیام  
    پاسخ:
    اوهوم، اصلا معلوم نیست کی اینقدر مهم میشن...
    آدم تو یه موقعیتی یه چیزایی تو خودش پیدا میکنه که اصلا از حضورشون تو وجودش خیر نداشته...
    نه بخاطر اون شرایط و فضا ادم بخاطر پرده های پنهان وجود خودش گاهی تو شک میره!
    پاسخ:
    آره کمابیش تجربه کردم!
  • آسـوکـآ آآ
  • هولدن اشک مارو هم درآوردی . . .
    پاسخ:
    تو هم هععععععععععییییییییییییییییی
  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏
  • چقدر حس عجیب و خوبی داشت این پست :) 
    پاسخ:
    حمله صرعی یه بچه 9،10 ساله حس عجیب و خوبی داشت؟ :| :| :دی
  • حامد سپهر
  • ایول احسنت به این کارت
    کارت چیزی از کار اون معلمهایی که نوشته بودی کم نداشت
    پاسخ:
    نه دیگه خدایی چرا کم نداشت؟ تقریبا همه چی کم داشت :|
    خیلی قشنگ بود.اشک منم دراومد...
    پاسخ:
    و در اینجا هم میشه گفت هعععععععععییییییی
    اشکم رو در اوردید
    خدا اشکتون رو دربیاره البته از خوشحالی

    ان شاالله صحت و سلامتی همه بچه های بیمار
    پاسخ:
    خدا اشک هممون رو به شادی در بیاره ایشالا!
  • آقای دیوار نویس
  • در عین حال که  پر از احساس بود، سعی کردی نشون بدی همون هولدن نره خره سی ساله ای :|
    نه داداش... خودت خدای احساسی... 
    پاسخ:
    خدای احساس؟ :| :| :))
  • باران پاییزی
  • درود بر شما
    پاسخ:
    درود تو شرفت!
    خداو شکر انسانیت نمرده و هنوز هست ...
    مرسی که کمکش کردی
    پاسخ:
    وسط کلاس من حمله داشت، کمکش نمیکردم که باید سرم و میذاشتم زمین میمُردم!
    انشالله یه روز سلامتی کاملش بدست بیاره بین این همه ادم که نمیدونن چجوری باهاش برخورد کنن چقدر قشنگ باهاش برخورد کردید
    پاسخ:
    ایشالا ایشالا!
  • بهارنارنج :)
  • هولدن؟؟^_^
    خیلی حس خوب و باحالی داشت^_^

    انقدر فاز گرفتی همیشه که نمیتونی یه صحنه احساسی درست بنویسی:-P
    پاسخ:
    حمله صرعی حس خوبی و باحالی داشت؟ :| :دی

    وای نگو... 
    منم میخوام از بچه هام بگم، میگم بچه هام :)

    پاسخ:
    خب بچه هامن دیگه
    بغضم گرفت و یاد زمانی افتادم که پدرجانم زنده بود و یه بازه ی زمانی عوارض یکی از از داروهاش تشنج بود وقتی دبستان بودم۰۰۰خیلی بده اون لحظات و اینکه شخص هیچ کنترلی روی اتفاقی که داره واسش رخ میده نداره۰
    از بچگی زیادی احساسی بودم و همیشه تلاشم بر این بود حالا که علاقه و رشته م مربوط به مسائل پیراپزشکیه به مسائل اینگونه از دید علمی نگاه کنم که انقد حالم بد نشه انقد درگیر نشم با خودم ولی نمیشه ۰نمیشه وقتی کسی که جلوته یه انسانه وقتی اون میتونست یکی از عزیزا یا خود آدم باشه۰۰۰
    نمیدونم چی بگم ولی خب خدا گفته نگین چرا و من حتما دلیلی داشتم که ما بنده ها از درکمون خارجه ولی فقط دعا میکنم افرادی که اینگونه هستن و از نظر جسمی دچار هرگونه کمبودی هستن خدا بهشون قدرت بده که با زندگی کنار بیان ۰۰۰
    پاسخ:
    خدا پدر شما رو رحمت کنه، سایه مادر رو هم بالا سرت نگه داره!
  • פـریـر بانو
  • اومدم یه چیزی بنویسم اشکام ریخت...
    پاسخ:
    و در اینجا هم هععععععععییییییییی
    چقدر حس خوبی داشت این پست. 
    بچه ات...
    خدایا خودت با م.د کوچولوی دوست داشتنی هولدن باش!
    پاسخ:
    بچه مردم منفجر شد حس خوب یداشت؟ :| :دی
    «بچه‌ات»
    متنفرم از این کامنتا که میان می‌نویسن «آره٬ دقیقا٬ می‌فهمم..» 
    ولی خب٬ حس کردم این کلمه رو. این که پاره‌ای از جونت بشن.
    پاسخ:
    البته من که گفتم واقعا هنوزم در خودم نمیبینم! ولی خب حداقل درکش کردم :|
  • باران میم
  • مهربونی ....
    پاسخ:
    لطف داری :|
  • سید رمضان حسینی
  • یاد دانش‌آموزام افتادم... :-(
    پاسخ:
    و باز هم هععععععععییییییییییی
  • نویسنده ....
  • چقدر دوست داشتم این نوشته رو
    این"م.د"هایی که نادیده گرفته میشن... 
    پاسخ:
    اوهوم!
    کنار پست با احساس و کاملا ملموست من یه نکته پزشکی هم ذکر کنم.

    این حالتی که میگی بچه بعد از تشنج خوابش برده یه حالت طبیعی در تشنج ه. بیمار بعد حمله ی تشنج حدود ده دقیقه تا نیم ساعت میخوابه. این ویژگی یکی از وجوه افتراق بین تشنج های واقعی و سودو به حساب میاد.
    پاسخ:
    با تشر از خانوم دکتر الانوریان (به بخش اعصاب) که ما رو روشن کردن :دی
    @ماهی

    اره بابا مشکل خود لات پنداری داره
    فک کرده منه :-D

    @هولدن
    :-))
    پاسخ:
    دریغ از یه ذره بصیرت که داشته باشی ها :|
    اشک ما رو هم درآوردید. تشنج همیشه برای من خیلی ترسناک بوده و هست ....

    پاسخ:
    هعععیییی...
  • ماهی کوچولو
  • این خط نوشته ات رو قبول ندارم . من! منِ نره خر سی ساله ی بی اعصابِ کم حوصله
    کجا بی اعصاب و کم حوصله ای؟ :/ الکی عیب نذار رو خودت خیلیم خوبی 
    پاسخ:
    :|
    عجب! :|
    توی یه صحنه احساسی
    عرفانی
    داشتیم کلی کیف میکردیم که انسانیت زنده اس
    یهو سایز دم و دستگاه رو میکشه وسط :-|
    پاسخ:
    تو دلت ناپاکه، من همونم عرفانی نوشتم :|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی