Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

Q

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ق.ظ

اگه بهتون بگن فقط و فقط و فقط میتونید یک پست دیگه توی وبلاگتون بنویسید و بعدش از بلاگری خلع میشید، چی خواهید نوشت؟ و از اون طرف ، چون فقط یک پست با یک موضوع دارید، افسوس ننوشتن چه چیزهایی رو با خودتون خواهید داشت؟

پ.ن: این یک افکارسنجی عمومیه که علت برگزاریش رو بعدا بهتون میگم! بلاگر هستید یا نیستید صِرف خوندن وبلاگها میتونید بگید اگر وبلاگ نویس بودید و تنها و تنها یک پست فرصت داشتید بنویسید چی مینوشتید و افسوس ننوشتن چی رو میخوردید؟

  • ۹۶/۰۸/۱۵
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۶۸)

  • مصطفی موسوی
  • من همون یه پست رو هم نمینوشتم میگفتم سگ خورد! ولی اگه مجبور بودم ، از مخاطبام عذر خواهی میکردم بابت معجون مخلوط و غیر قابل تشخیصی از راست و دروغ که این سالها به خوردشون دادم!
    میخوای کامنتها صد تا شد جواب بدی!؟
  • دانیال امامیان
  • وبلاگ ما را هم دنبال کنید.مرسی.
    سایتتون حرف نداره
    مینوشتم سلام :)
    رفیقم کجایی؟؟؟؟دقیقن کجاییی؟؟؟؟
  • رضا فتوکیان
  • فکر کنم در مورد نقاط مثبت زندگی مینوشتم که خیلی هامون از کنارش رد میشیم.
    حسرت نوشتن در مورد شعر رو داشتم؛ دوس داشتم شعرهام رو بنویسم.
    پستم این بود.
    همه دنیا بخواد و تو بگی نه.نخواد و تو بگی آره،تمومه.
    همین که اول و آخر تو هستی،به محتاج تو محتاجی حرومه.

    و افسوس این پست.
    هیچ چیز در جهان پایدار نیست‌.اگه روزهات خوب میگذرن ازشوت لذت ببر. همیشه نخواهند ماند.
    اگر بد میگذرند نگران نباش. همیشه پایدار نخواهند ماند.
    اهان سوال دوم،
    افسوس ننوشتن هیچی رو نمیخوردم چون یاد گرفتم از اتفاقاتی که معلول تصمیمات خودمن پشیمون نباشم. اگه میخاستم چیزی رو بنویسم تا اونموقع نوشته بودم حتما
    مینوشتم:
    از اکنون تا هرگز، اتفاقات بیشماری در حال رخ دادن است. دیگر هرگز نخواهم نوشت، اما کسی می داند تا هرگر چه خواهد شد؟

    http://shikhouse.ir/
    http://shikhouse.ir/
    من فقط یک کلمه خداحافظ
    اونم به خاطر احترام به مخاطبام 
    احتمالا اون پست رو به صورت پیش نویس نگه میداشتم. هر سری یه بخشی بهش اضافه میکردم. محدودیت تعداد کاراکتر داره؟ من ک فکر نکنم.
    اما اگه اجازه همچین کاری نداشته باشم از حال اون روزام مینویسم. کارایی ک در آینده میخوام انجام بدم. شایدم یه بخشیش مربوط باشه به آدم هایی ک حرفایی برای گفتن بهشون داشتم و نگفتم.
    حسرت نوشتن از سفرهای نرفته و عاشقانه های نداشته ام میمونه به دلم احتمالا

    احتمالا هزار تا فکر به سرم میزد برای نوشتن ،حتی جمله بندی هاش توی ذهنم سطر به سطر می شد ولی انقدر نمیومدم بنویسم ک......ه فرصت تمام میشد....! حرفها بیات میشد! مثه همین حالا!
    فقط یک جمله : 
     رفتن رو باید رفت . همین .
    کامنت ها جالب بودن
  • کلنگ همساده پسر
  • خود رو معرفی می کردم :)
    همان که آخر آن چهار تا خدابیامرز نوشتم. خداحافظ ... حرف خاصی نیست
    من از اون عاملی که باعث شده این پست آخرین پستم باشه حرف میزدم و به احتمال زیاد تقدیر و تشکر از خواننده ها و یادی از خاطرات گذشته وبلاگ. 
    اما از اونجا که وبلاگم بیشتر هدفش نوشتن برای فرد خاص در قالب نوشته های رمزداره، برای اون فرد یه پست عاشقانه رمزدار مینوشتم و همون بالایی هارو تکرار می کردم
    از اونجاییکه تازه وبلاگمان را همین امروز صبح زدم ، احتمالا کمی جا خورده و ناراحت می شوم!
    اما یک مطلب خیلی کامل درباره ی هدفم از وبلاگنویسیم ان شاء الله خواهم نوشت.
    یه پست خداحافظی از دوستان و تشکر ازشون بابت همراهی و هر چی ارزوی خوبه مال اونا
  • گمـــــــشده :)
  • خب احتمالا حسرت گزارش کوهنوردیایی که رفتم و ننوشتم رو می خوردم
    و احتمالا حسرت وقتایی که قبلا برای براددم میذاشتم و ازش تو وبلاگم می نوشتم اما بعد به مدتی کلا رهاش کردم  و پست های من و برادرم تقریبا بسته شد.
    اما این که از چه می نوشتم
    خودم خبگیلی از نصیحت کردن بدم میاد ولی در یه مورد حاص دوست دارم همه بفهمن که هدف زندگی هر فردی توی بچگی مشخص میشه و خیلی مهمه که ادم بفهمه هدف زندگیش چیه تا از روزمرگی های همیشگی(نه گاه و بی گاه) رها بشه
    و خب خیلی چیزا در مورد خواهر و برادرم می نوشتم
    و ...
    مسلما یه تشکر ویژه هم از یکی از دوستان بلاگر که تو هم دیدیش و عامل کمکی من برای شروع کوه نوردی بود می کردم
    فک کنم همینا 
  • علی گلپایگانی
  • سلام 
    وبلاگ جالبی دارید 
    اگه با دنبال کردن مشترک و تبادل لینک پایه اید خبرم کنید
    onyx1.blog.ir
  • مهدی صالح پور
  • خاطره‌بازی می‌کردم و مهم‌ترین نوشته‌های دوران وبلاگ‌نویسیم رو تیتر می‌کردم. و از همه مردمی که نوشته‌هام ناراحتشون کرده طلب بخشش می‌کردم. همینقدر فرهیخته! :)
  • نیمه سیب سقراطی
  • از جزئیات حس های خوبی میگم که یکتا تجربه کرده، از چیزایی که یاد گرفته، از آدمهای که دور و برش توی این مقطع داشته ... از همه ی کامنتایی که دلش نیومده پاک کنه ...

    شاید افسوس تموم پست های ثبت موقت که دست و دلم نرفت به یه کلیک و انتشار کردنش ... 
    من این شعر رو مینوشتم
    نردبان این جهان ما و منی /عاقبت این نردبان افتادنی
    لاجرم آن کس که بالاتر نشست / استخوانش سخت تر خواهد شکست

    این q که نوشتی یعنی چی؟
    مینوشتم:
    " امروز جواب آزمایشم رو گرفتم. تومور بدخیم. خیلی وقت ندارم"
    :|
    :|
    :|
    همیشه دوست داشتم خاص باشم. خاص رو مخ بود که چه بهتر:))))))
    من کلا رفتنی نیستم:)
    عالی بود ،به سایت منم سر بزن طراحی اسم و عکس نوشته رایگان انجام میدم ،در خدمت هستیم
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • ماجرای شروع وبلاگ تا اون لحظه رو به طور خلاصه می نویسم یا به قولی خاطره بازی میکنم و با آرزوی موفقیت و خوشبختی برای همه صحنه رو ترک میکنم:-)
    مطلب خاصی هم نیست که افسوس منتشرنکردنش رو داشته باشم.
    شاید چیزی ننویسم.
    شایدم شعر ابتهاج. همونی که میگه: به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند...
    شایدم روال معمول وبلاگمو حفظ کنم. مثلا اگه خاطره نویسیه همون.
    کلا کار خاصی نمیکنم.

    راستش حسرت نمیخورم. شاید حسرت اینکه نتونستم در طول وبلاگ نویسی مثل یه نویسنده ماهر باشم. اما تو پست آخر فک نکنم حسرت بخورم.
    اگه بخوام اخرین پستم و بنویسم از خودم مینویسم از اینکه فک میکنم کی هستم...بعد خدافظی نمیکنم فقط حرفای خوبیو میزنم که میدونم قراره با خودش امید و حس خوب بیاره.

    حسرت هم ...حسرت خود احساس سانسوریامو میخورم:)) همیشه سعی کردم وقتی خیلی احساس غم و نا امیدی و یا بدبودن میکنم نیام هی شکایت و گله کنم و ناله کنم،حسرت همه ی داستانهایی که تو ذهنم بود و ننوشتم و میخورم.
    سلام وبتون عالیه فقط بخش تنظیمات بیاید مطالب صفحه اصلی رو بیشتر کنید هنوز جا داره و فکر میکنم با این کاز قشنگ تر بشه
    وبلاگ ها و بلاگرهای خوب و فعال دیگه رو معرفی میکردم
  • رفیعه رجعتی
  • خاطره‌بازی میکردم!
    اگه فقط من بخوام برم درمورد تابوها و درگیری های ذهنی ای که برای ادم ها در هر فرهنگ و مذهبی ایجاد میکنن مینویسم و با وبلاگ نویسی خداحافظی میکنم
    ولی اگر قرار باشه کلا وبلاگ نویسی تعطیل شه یه پست بالا بلند در مورد بلاگر ها مینویسم و اینکه شاید عاداتشون حرفاشون طرز فکراشون و حتی لایه های ناپیدای درونشون رو از دوستای واقعیم بیشتر بشناسم و اینکه چقدر ادم های دوست داشتنی اینجا پیدا کردم و حتی شاید بنویسم که هر بلاگری چه حسی رو به من القا میکنه و از این صحبت ها...
    حسرت هم احتمالا همون پست در مورد بلاگر ها حسرت تلقی بشه که بارها خواستم بنویسم و میانه ی راه رها شده.و اینکه تهش به بعضی بلاگر ها میگم راه ارتباطی دیگه ای بدن بهم چون دوستای خیلی خوب و ادم های جالبی بودن.
  • آرزو ﴿ッ﴾
  • اگه همین الآن بهم بگن دیگه نباید بنویسم حسرت نوشتن چیزی رو نمی‌خورم، چون چیزی نبوده که بخوام بنویسم ولی ننویسم. ولی نمی‌دونم بعدا هم همین وضعیت حاکمه یا نه.

    جواب سوال اول؛ اگه این فقط منم که خلع میشم و بقیه همچنان هستن و می‌تونم بخونم‌شون و در ارتباط باشیم که هیچی! فقط تشکر می‌کنم و خداحافظی می‌کنم و دلیلش رو هم میگم احتمالا. اما اگه یه وضعیت عمومی باشه و کلا وبلاگ و وبلاگ‌نویسی منهدم شه، قضیه فرق می‌کنه و پای بی‌خبری از افرادی میاد وسط که درسته ندیدم‌شون ولی شاید بهشون وابسته و حتی دلبسته شده‌باشم! و یه‌ذره برام سخت‌تر میشه. شاید اگه وقت کافی داشته‌باشم سعی کنم یه یادگاریِ بهشون بدم یا اگه حرفِ نگفته‌ای هست، اون رو بگم. 
    ویرایش: راستی اگه خودم از قبل بدونم که قراره کناره‌گیری کنم سعی می‌کنم قبل از فرا رسیدن اون زمان، کمرنگ‌تر شم.
    نکنه میخواهی خداحافظی کنی بری ؟:))

    +
    من همیشه میرم و میام‌:دی 
    با همون خداحافظی قیصر امین پور پست رو مینوشتم :))
    ولی چیزای هست که همیشه دوست داشتم  بگم  ولی  خب ننوشتم هیچوقت هم نمی نویسمشون :))


    ++
    حالا نکنه واقعا قضیه این که میخواین برین ؟؟^__^
    راستشو بگین :)

    سلام بر مستر هولدن :)


    من حسرت پست موفقیتم تو کنکورو میخوردم پستی که دوساله منتظرشم اما موفق نشدم پستی که بارها تو ذهنم نوشتمش اما هنوز عملی نشده.
    در اخرین پست برای همه ارزوی بهترین هارو میکردم و سعی میکردم فقط انرژی مثبت پخش کنم و بقیه رو به خوب بودن چه تو دنیای مجازی و وبلاگ و چه بیرون دعوت میکردم.و یه سری نصیحتای دیگه مثلا اینکه اگر حس کردین اون وبلاگ نویس رو میشناسین هیچ وقت سواستفاده نکنین ازش.چون هرپستی رو که اگه یه زمانی ننوشتم دلیلش شخصی بودن اون ماجرا بوده که اگه اشنا رد بشه حتما میفهمه من کیم...
    اگر قرار باشه دیگه کلا هیچ جای دیگه هم نباشه یه خداحافظی با یک شعر کوچولو با آرزوی خوشبختی برای هر کسی که می خونه و حرف زدن با تک به تک کسایی که اینتراکشن داشتیم! وشاید یه سری مطالبی که  هیچ وقت نشد صادقانه ازش بنویسم!
    یه چیزی در زندگیم هست که دائم در کشاکش هستم بنویسمش یا نه. احتمالا نهایتا اونو می‌نویسم.
    و حسرت همه نوشته‌های ساده و خفن دیگه رو میخورم که دیگه نمیتونم بنویسمشون. حسرت بلاگر بودن...
  • قاسم صفایی نژاد
  • همه رو توصیه میکردم که آثار مکتوب امام خمینی رو بخونن.
     اوه ببخشید نباید میگفتم روستایی چون روستایی بودن دلیل بر بی فرهنگی نیس۰منظورم این بود بعضیا هنوز که هنوزه براشون فرهنگ سازی نشده۰
    و اینکه آخر پستم اضافه میکردم تلاش کنین به وبلاگا و ماجراهاشون انقد وابسته نشین که اگه یهو یه بلاگر رفت و شما دیگه هیچ اثری ازش ندیدین غصه دار نشین۰۰۰
    من اگه آخرین پست رو میخواستم بنویسم حتما تمام درد ودل هام رو راجع به ظلم ها و بی توجهی هایی که در حق شهرم اهواز و خوزستان شده رو مینوشتم و حتی تبدیلش میکردم به بنر و میزدم دم همه ی مکان های مهم شهر و شاید به صورت اعلامیه پخش میکردم توی شهر (روحیه ی انقلابی دارم من نمیدونستم :))) )
    میدونم که بی فایدس و این مردم عادت کردن به سکوت و مسئولینم به بی تفاوتی ولی خب حداقل خودمو خالی میکردم و انقد امکانات این شهر رو با امکاناتی که توی شهرای بزرگ کشور دیدم مقایسه نمیکردم۰ البته اگر دستگیر نمیشدم :دی
    حتما یه بخشش هم راجع به اتوبوس های داغون و له اینجا و فرهنگ روستایی عده ای از مردم در استفاده از اتوبوس هارو هم طویل مینوشتم۰وای الان هی دارم حرص میخورم یادم میاد:)))
    میدونی بدترین چیز اینه که ببینی و بفهمی و بدونی ولی کاری از دستت ساخته نباشه جز اینکه به این فکر کنی یه روز شهرتو ترک کنی و خودتو نجات بدی۰خیلی بده :( 
    چقدر دوستان خلاقیت دارن دمشون گرم
    من اولش تو ذهنم بود یه پست خیلی خیلی طولانی بنویسم از مسائیل مختلف مذهبی و حدیث و اینا که یه چیز مفیدی به یادگار گذاشته باشم
    اما الان خوب قاعدتا میبینم پست اخرم محدودیت نداره که
    هی کشش میدم
    اگر روح سوالت رو نقض نکنه ! (چقدر خفن گفتم :-D) ادرس پلتفرم بعدی که باهام در ارتباط باشن رو هم میدم

    آهان راستی
    اگر این اخرین پست ، در واقع آخرین نوشته ی من در دنیای مجازی باشه کلی از اشتباه ها و ناراحتی ها و خوشحالی ها و رازهای زندگیم رو هم توش میگم و خود واقعیم رو معرفی میکنم


    پی نوشتی به تمام جامعه وبلاگ نویسی:
    10 دقیقه قبل از نوشتن تیتر وبلاگ خود ، یک مشت سنجد بخورید :-|
    والا یه Q گذاشته کلا :-D
    خب اینجا یه سوال پیش میاد که
    کی می خواد بگه و بعد ترش می خواد از بلاگری خلعمون کنه؟! :/


    + از یه دوره ای به بعد دیگه غم هامو تو وبلاگم ننوشتم یا اگه گفتم با جزییات نبوده. 
    نمیدونم چرا دوست داشتم تمام احساساتمو تو وبم بیان کنم واسه همین یه جای دیگه تو این دنیای مجازی، یه غمکده ی کوچولو موچولو درست کردم که اونجا حرفامو میزنم.
    آدرسشو هم به کسی ندادم تا خودم و خودم دوتایی، تنهایی سر کنیم.
    همین.


    ++حالا جریان چیه؟؟

    سلام
    همین الانم وبلاگم تار عنکبوت بسته‎:)‎
    ولی احتمالا وبلاگهایی که دنبال میکردم و نظرمو راجع به نویسنده و محتوای وبلاگهاشون مینوشتم.
    در مورد حسرت هم، من وبلاگ میزنم که توش حرف بزنم،ولی بعد از چندتا پست دچار خودسانسوری میشم، یا بخاطر نوع خاصی از محتوا، یا بخاطر خواننده های اذیت کن، مجبور میشم دوخطی حرف بزنم، یا بیخیال وبلاگ قبلی میشم.
    ترجیح میدادم غریبه و آشناهایی که میخوندنم بیخیال من میشدن تا یه جایی فقط برای خودم و حرفای واقعیم داشته باشم، چون معمولا چیزایی که دوست داشتم خودم راجع بهشون بنویسم توی نظرات پست دیگران گفته میشن
  • نویسنده ....
  • این رو مینوشتم:

    امیدوارم زمان زیادی را با ناراحتی از اینکه 

    چرا بعضی از روابط پایان می پذیرند نگذرانید.

     لطفاً به این موضوع  فکر کنید که

     حالا

     چه شرایط خوشایندی این فضای خالی

     را پر می کند.



    فکر کنم طولانی ترین پستم میشد! شروع می کردم می نوشتم ازینکه چی شد بلاگر شدم, می نوشتم که اون اول ها چطور منم یه بلاگر زرد بودم :دی می نوشتم چیشد که دیگه نخواستم باشم, می نوشتم این همه سال بلاگر بودن از سال 89 تا اون سال چه چیزهای خوبی برام داشته! از کسایی می گفتم که اومدن به زندگیم از طریق همین وبلاگ! کسایی که رفتن و دلم براشون تنگ شده و اینکه هیچ وقت فراموششون نمی کنم! می نوشتم از هر کسی چه چیزهایی یاد گرفتم! 
    می نوشتم ازینکه چطور کم کم بلاگر درونم به یک چیز اعظم توی وجودم تبدیل شده! و اینکه ازین به بعد نمی دونم با دل تنگش برای وبلاگ چه باید بکنم! می نوشتم جای خالی وبلاگم رو هیچ چیزی برام پر نخواهد کرد! می نوشتم جای خالیش همیشه درد خواهد کرد! 
    أخرش هم می نوشتم که امیدوارم این رفتن هم ازون رفتن ها و خداحافظی ها باشه که همینکه میای مینویسی و میگی و ثبت می کنی می خوای بری! به یک ماه نکشیده دووم نمیاری ولی, و برمی گردی! 
    حسرت پستی نبوده که خورده باشم ازینکه ننوشتم! ولی بعد از رفتن حسرت تماام پست های نیم بندی و نیم خطی و ابراز احساسات و اشتراک گذاری احساسات لحظه ایم رو خواهم خورد! حسرت اینکه دیگه جایی نیست که بنویسمشون و منتشر بشن! دیگه کسی نیست چرت و پرت هامو بخونه! 
    اوووه چه طولانی شد :))) 
    دیگه ببین پسته خودش چه طولانی تر خواهد شد *__*  
    ولی کاش هیچ وقت نخوان از آدم همچین چیزی *_*
    خب تو پست آخر از همه ی تاثیر پذیری هایی که از خوندن پست های بقیه داشتم مینوشتم، که باعث شدن چه تصمیماتی رو بگیرم و یا مثلا چه کتاب ها و نویسنده هایی رو با معرفی اون ها شناختم و خوندم و از همه بلاگر هایی که برای من الگو شدن می نوشتم.
    افسوس ننوشتن چند تا معرفی کتاب که همش به تاخیر انداختم و یادم رفت.
  • פـریـر بانو
  • هووومممم...
    گفتین موضوعش یه دونه باشه دیگه؟
    پس اون پست رو اختصاص میدم به دوستام و مخاطبایی که همیشه بودن، و برای اونا می نویسم و ازشون خداحافظی می کنم. و بهشون میگم که چقدر دوستشون دارم مخصوصا اون چندتایی که دوستی‌هامون از وبلاگ یه نمه عمیق تر شده :)

    و حسرت میخورم که نمی‌تونم بنویسم و هیج وقت نتونستم بنویسم چقدر یه وقتایی حالم بده :)

    ته اون پست هم می نویسم:

    مست آن سلام اولی، ولی
    وقت والسلام شد.
    زندگی تمام شد.

    (بهادر باقری)

    و دیگر هیچ :)
  • نیمچه مهندس ...
  • من هیچ چیز ننوشتنی به دلم نمونده.الان هم خیلی وقته حس نوشتن ندارم.شاید اگه بخوام دیگه ننویسم همین جوری بذارم برم.بدون هیچ پستی.وصیتی هم ندارم.
    برای بابا می نوشتم که بزرگ وبلاگ نویس عالمه.

    حسرت داستان ها، عاشقانه ها و پست های نقاشی_موسیقی ای که منتشر نکردم رو می خوردم.
    و یه چیز دیگه.. همیشه دلم می خواسته جدی تر و جدا از مخاطب بنویسم. بدون هیچ راه ارتباطی.
    برا تک تک آدمایی که میخوندمشون، دوستشون داشتم و احتمالا خواهم داشت یه جمله مینوشتم. برا اونایی هم که منو میخوندن و من نمیخوندمشون یه قسمتی رو اختصاص میدادم. 
  • یادداشت های روزمرگی
  • سلام
    چهار سال نوشتم تا پارسال اوایل تابستون و بعدش دیگه هیچی ننوشتم.. خداحافظی هم نکردم.. از کی باید خداحافظی می کردم؛ وقتی همه دوستانم وبلاگ نویسی رو ترک کرده بودن.. 

    اما حسرت این به دلم موند که نتونستم از خودم بنویسم.. از دردهایی که آزارم داد و ننوشتمشون.. من همونی بودم که تو دنیای واقعی اطرافیان باهاش برخورد کرده بودن.. از اون بخش کوچک اما مهم وجودم هیچی نگفتم و احتمالا هیچ وقت و هیچ کجا نخواهم گفت.
    شاید ترس از شناخته شدن باعث شد که ننویسم و شاید خط قرمزهای زیادی که دست و پاگیر شد.. در هر حال با اینکه دوستان خوبی پیدا کردم و باهاشون هنوز در ارتباطم اما اون اتفاقی که با نوشتن باید بیفته نیفتاد.. 
    مثه این دخترای لوس و نونور و بی درد و نازنازی, مینوشتم ای همه از دست رفته ام بیا و مرا بهاری کن وگرنه خودم را خواهم کشت, به بابام میگم و خونم روممیاندازم گردنت  دی
  • آقای سر به هوا ...
  • یه چیزی مینویسم که کاملا دو پهلو باشه :)) یعنی یارو نفهمه چی شد ؟ چرا رفتم :))

    عنوان اینقدر خلاصه بود که نمیشد رو موس کلیک کرد روش باید تمرکز میکردم :))

    Q
    من چون سابقه ی دو سه بار منهدم شدن و منهدم کردن وبلاگم رو دارم اگه بخوام برای آخرین بار کرکره رو بکشم پایین و برم همه ی پلهای پشت سرم رو خراب میکنم
    واااااالاع
    دقیقا مثال بارز : دیگی که واسه ما نجوشه بهتره سر سگ توش بجوشه
    یعنی یه حرفا و تسویه حسابی دارم با دو نفری که باعث شدن وبلاگم منهدم بشه و تا حالا نتونستم بهشون بگم
    بعدش هم یه حرفایی واسه یکی از خواننده های وبلاگم که خیلی خیلی لطف داشت بهم و دوست داشت این ارتباط از حالت مجازی در بیاد و جدی تر بشه ولی من قبول نکرده بودم
    خلاصه کلی حرفای نگفته دارم توی پست آخر

    مینوشتم که نبودن هر آدمی فقط برای خودش بزرگه و برای بقیه زیاد اهمیتی نداره. درباره‌ی این که زیادی نگران رفتنمونیم. نگران مرگمون حتی. ولی خوبی دنیا اینه که خیلی راحت محو میشیم و این باعث ارامشه. 
    حسرت نوشتن چیو میخوردم؟ نمیدونم معمولا حسرت چیزیو نمیخورم. شاید حسرت نوشتن یه پست که بتونه به حتی‌یه نفر کمک‌کنه یا امید بده. که البته زیادم اهمیتی نداره برام ولی شاید بعدا بهش فکر کنم... .
  • جنابــــــــ دچار
  • خوش گذشت

    این پست آخرم بود بدون متن.
    یه دونه پست از اون مورد دار ها مینوشتم تهش هم مینوشتم خداحافظ و ...
    فکر میکنم تقریبا هر چی میخواستم بنویسم رو نوشتم ، چیز ننوشته یا منتشر نشده ندارم اصلا .
    با این فرض که این خداحافظی، خداحافظی فقط از فضای وبلاگه نه رسانه‌های دیگه:
    عنوان پستم: آدرس جدید
    متن پست: بچه‌ها این پستِ آخره؛ از این به بعد اینجا [کلیک] خواهم نوشتم
    * اینجا [کلیک] می‌تونه یه کانال تلگرامی، اینستاگرام، فیس‌بوک یا هر جای دیگه باشه؛ و نه شماره‌ی موبایل و آیدی تلگرام و ایمیل

    اما با این فرض که بعد از این پست قراره بمیرم و به ملکوت اعلا بپیوندم، یا کور و کر و لال بشم و توانایی پست گذاشتن رو از دست بدم یا حبس ابد شم بیافتم زندان و اینترنت و اینا نداشته باشم (زبونم لال کلاً برای همه‌شون :دی):
    عنوان پستم: به امید دیدار و دیدار به قیامت حوالی پل صراط مثلاً
    متن پست: سلام ملت. این پست، پست آخره و اینجا زین پس به‌روز نخواهد شد. (دلایل رفتن)، (تشکر)، (نصیحت)، (خداحافظی) (معرفیِ کتابِ دوستش داشتم، با این توضیح که عنوان کتاب را دوستش داشتم و خودمم نخوندمش هیچ وقت :|) (معمولاً تهِ پستام یه آهنگم می‌ذارم که بشنویم. احتمالاً تنهاترین عاشق فریدون فروغی رو معرفی کنم)
    * حسرتِ انتشار هیچ پستی به دلم نمونده. اگه چیزی رو ننوشتم یا دلم می‌خواست بنویسم، ولیکن ننوشتم یا نوشتم و منتشرش نکردم دلیلش این بوده که یا لابد وقتش نرسیده بوده برای زدنِ اون حرف، یا مخاطب، شرایطش رو نداشته بخونه. پس دلیلی نداره که موقع رفتن منتشرشون کنم. فلذا منتشرشون نمی‌کنم.
  • بهارنارنج :)
  • تو پست اخر
    ای دی اینستا و یاهومو میزارم:-Pبعد اونجا باز باهاشون حرف میزنم
    حال کردی جواب:دی
  • ماهی کوچولو
  • دقیقاااا کامنت الانور
    بیشتر پستم مربوط میشد به تشکر بقیه اش هم خداحافظی 
    سلام 

    با اینکه آخرین فرصت بود ولی شاید انگیزه ای میشد برای دوباره نوشتنم که چند وقتیه انگیزه نوشتنمو از دست دادم حتی به قدر چند کلمه...

    + حتی کلمات بی معنی و بی مفهوم...!

    از کی بود که من اینجا اول نشده بودم؟؟ :دی

    اول!! :)) :/
    خب تو پست اخر ادم فقط میتونی خداحافظی کنه. من از خاطرات خوبم با وبلاگم مینوشتم و سعی میکردم از دوستام به نحوی تشکر و کنم و خداحافظی کنم. همین.

    حسرت ننوشتن پست های عاشقانه ای رو دلم میموند که میخواستم بنویسم ولی بخاطر یه سری ملاحظات ننوشتم. بنظرم هرچقدر هم از عشق و دوست داشتن مینوشتم باز هم کم بود...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی