Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان
جهان بیرون غار

همین که پای لعنتی اش را داخل واگن لعنتی تر گذاشت فهمیدم که آبمان توی یک جوی نخواهد رفت. آنچنان جلوی در واگن مترو؛ ورودی مقدس و افلاطونی من که باید جلوی خروجی پله برقی دار مناسب هم باشد؛ خواست خودش را کنار من جا کند که شستم، یا یکی دیگر از انگشتانم، خبردار شد که اتفاقی در راه است، وای خدا! در معبد مقدس من! خدا خودش میداند که من چقدر روی این مکعب برقی زیر زمینی وسواس و تعصب دارم. معلوم بود که در آینده ای نزدیک یا دور کلاهمان توی هم می‌رود. کتابی دست من بود و میخواندمش. جوری دورخیز کرده بود و برای پرش از بیرون مترو گرم می‌کرد انگار مسابقات المپیکی است که جایزه بردش مدال طلا و جایره باختش سقوط به دوزخ سُفلا است؛ ولی نمیدانست رقیب قدرش، راهب مترویی برای خودش در همین واگن ها و پله ها و راهروها هر هفته و هر روز المپیک و دوزخ را با هم به سخره می‌گیرد. در واگن که باز شد؛ و من همینطور سرم توی کتاب بود مثلا؛ با سرعت معمولم به سمت پله برقی راه افتادم ، سرعتش را که دیدم، البته من که سرم توی کتاب بود، همینطور به سرعتم اضافه کردم، او نه تنها معبد مترویی مرا در هم ریخته بود که بلکه نیت داشت در اجرای مراسم آیینی من هم خلل وارد کند، نفر اول که رسیدم روی پله برقی، به سمت ناکجا آباد، یک جایی آن بالای پله برقی بین سقف و تابلوها، لبخندی فاتحانه زدم. مست از پیروزی بودم؛ و باید شاهد باشید که نگارنده ی مست آنچنان اخمی بر صورت داشت که اگر عابری از سمت مقابل نگاهش میکرد،یا بیایید ادای راوی بودن در نیاوریم، نگاهم میکرد، یکی از سه حدس اولش در مورد وضع من، بازگشت از نبردی تلخ فرجام بود و دو حدس دیگرش مرگ عزیزان و خواندن زورکی کتابی از مصطفی مستور؛ که ناگهان دشمن بی اخلاق از روی پله های برقی دو تا یکی گذشت و از کنارم عبور کرد. او، آن پلید چموش بد طالع، پیروزی ام را در هم شکست و قاعده ی بازی را خراب کرد؛ و خدا باید شاهد باشد که اگر روزی باز کسی قاعده ی بازی خودساخته ی مرا که میدانم میداند و بازی‌اش کرده است خراب کند، من هم جدی جدی خرابش میکنم، فقط ای کاش همین خدایی که الان داریم اینهمه شاهدش میگیریم و ازش تقاضای دادرسی و ویدئوچک داریم در آن تاریخ فرضی خودش  این قیدهای مسخره ی اجتماعی را از هم بگسلاند که من راحت خرابش کنم؛ او پس از لوث کردن فتح الفتوحم از میدان دید من، و میدان توجهم، و اگر میدانهای دیگری داشتم از آن میدانها هم، خارج شد.

بعد من؛ که طبیعتا رنگی قهوه ای بر سر تا پای دستاوردهای مترویی‌ام زده شده بود سلانه سلانه و همانطور که کتاب میخواندم به سمت بیرون حرکت میکردم، آن آخرهای فکرم حواسم پیش یک نخ سیگاری بود که در ته پاکت حضور دارد؛ و خب کشیدن سیگار هم رسوم خلل ناپذیر خودش را دارد که باید به موقعش فراهمش کرد؛ رسیدم به مغازه ی مترو، از همین سوپرمارکت هایی که خیلی غمگین صرفاً در یک گوشه ی خالی حضور دارند؛ این جا را استثنائاً مسابقه ای نداشتم چون حقیقتا خرید کردنم از این مغازه یکی از بزرگترین خیانتهای آیینی من به مناسک سیگار کشیدن بود، و به خاطر این گناه نابخشودنی ممنون از تو مسافرِ رقیب پلید! از پسرک پرسیدم که "دلستر تلخ داری؟" و او جواب داد "یکی دارم، شاید برده باشن!" خندیدم؛ و چقدر ذوق داشتم که دارم یکی از شوخی های کلامی جذابم را رو می‌کنم؛ و گفتم "اگر داشتی، چرا میگی داری؟"؛ و سرمستانه خنده ام را ادامه دادم؛ پسر هم خندید؛ که باعث شد در جا بشود  محبوب ترین انسان روز برای من، مرهم زخمهای التیام نیافته ی مسابقات المپیک درون متروییِ ویران شده، مسیح از معراج برگشته ی نوجوان من، و البته همین جا باید بدانید که نگارنده هرگونه علاقه با ریشه های فرویدی به پسران نوجوان را شدیدا تکذیب می‌کند؛ گفت که "نمیدونم! نگاه کنید شاید باشه" البته قبل از دستور واضح و بدیهی اش؛ که اگر بهترین آدم روز برای من نبود حتما به رویش می آوردم؛ من شخصا عملیات کنکاش را آغاز کرده و با موفقیت به پایان رسانده بودم. بطری را سمتش گرفتم و گفتم "پیچی نیست، بازش کن لطفا" و بعد کتابم را؛ با وسواسی خاص، جوری که نه عطف خم شود نه لبه ها نه کاغذ ها و نه هیچ جایی تا بخورد؛ روی پیشخوان گذاشتم، حساب کردم، دلستر را گرفتم و از مغازه خارج شدم، چند قدم که رفتم یادم افتاد که کتابم را همانجوری در آن حالت مقدس روی پیشخوان جا گذاشته ام، اصولا بر خلاف روزگاران دور که هیچ چیز را هیچوقت فراموش نمیکردم، مدت مدیدی است که همیشه همه چیز یادم می رود؛ یک بار حتی بعد از رسیدن به محل کار فهمیدم که خودم را در خانه جا گذاشته ام، کور شَوم اگر دروغ بگویم! برگشتم کتابم را برداشتم و رفتم سمت خروجی، روی پله برقی خروجی سیگار را روی لبم گذاشتم و همزمان جوری موضع گرفته بودم که نکند کسی از پشت سرم بیاید و دو تا یکی پله ها را رد کند، نه دیگر! این بار سد محکمی به نام من وجود داشت! اینجا باید به عنوان راوی اضافه کنم که میدانم خیلی سخت است تحمل اینهمه جزییات و جملات معترضه و از اتمسفری که در حال حاضر اطرفم حس میکنم واضح است که این جزییات صدای اعتراض شما را هم در آورده است، اما باید بدانید که به هر حال من راوی هستم و خب شما داستان من را میخوانید، یعنی اینقدری تحمل کرده اید که تا اینجا رسیده اید و حالا میخوانید که راوی داستان در مورد جزییات بی نهایتی که به کار میبرد به شما توضیح میدهد، همین یعنی اگر تا اینجا را خوانده اید پس با این جزییات هم کنار آمده اید و من وظیفه‌ی اخلاقی خودم میدانم به شما بشارت یا خبر یا هشدار و یا زنها بدهم که تا آخر داستان همین بساط را داریم، یا شما تا اینجا را نخوانده اید که اصلا من دلیلی نمیبینم بخواهم به شما توضیح بدهم، چون منطق حضور نداشتن شما در این سطور خودش در واقع نقض غرضی است بر لزوم توضیح. در واقع علاوه بر این موضوع که خواستم با توضیح دادن در مورد جزییات، باز هم جزییات ذهنم را روی کاغذ بیاورم، هدف دومم از این توضیحات ایجاد فضای مثلا دمُکراتیک، خاکی و متواضعانه؛ و خدا می‌داند کاملا دروغین و نمایشی؛ بود و بس! رفتم گوشه ی بیرونِ ایستگاه مترو؛ چه ترکیب غریبی، گوشه‌ی بیرون (یکی دیگر از همان جزییاتی که دوستش دارید!)؛ سیگارم را با فندکم؛ که نام مشخصی دارد و نامش را بنا به ملاحظاتی که در این مقال نمیگنجد نمیتوانم بگویم؛ روشن کردم. گفتم در این مقال نمیگنجد! ببینید حتی جزییاتی هم هست که من معتقدم در این مقال نمیگنجد و زحمتش را از سر شما کم میکنم، حتی اگر به بهانه ی مقالی دو کلمه ای که نمی‌گنجد، دو سطر کامل از مقال دیگری صحبت کنم و بگنجد! سیگارم را که با دلستر مزه مزه میکردم؛ یعنی نه که سیگار را مزه مزه کنم، سیگار را میکشیدم و دلستر را مزه مزه میکردم؛ جوانک دیگری آن نزدیکی ها وظیفه ی خوردن بادام زمینی بسته بندی شده را به اساطیری ترین شکل ممکن؛ همان شکل غیر قابل باوری که در آن پسرهای مو فرفری ته ریش قشنگ تبلیغاتِ همین محصول آن را میخورند؛ می‌خورد. حس کردم مسابقه ی دیگری آغاز شده بنابراین تلاش خودم را برای اول ترک کردن گوشه ی بیرون مترو شروع کردم، البته پسرک هم خوردن آن چهار عدد بادام زمینی را زیادی طول و تفصیل می‌داد اما آخرهای کار بودم که حس کردم این جوان با سبکی مانند "هایله گیبر سیلاسی"؛ و اگر ایشان را نمیشناسید دونده ی افسانه ای ماراتُن؛ آخرهای مسابقه را آنچنان جدی میگیرد  که نفر اول هر لحظه بیشتر پی می‌بَرَد "اجسام از آنچه که در آینه می‌بیند به او نزدیکترند". آمدم سیگارم را خاموش کنم و بروم که ناگاه از جایش بلند شد، آماده می‌شدم برای دومین شکست پیاپی خودم؛ البته اولی را بُردم اما رقیبم قاعده را رعایت نکرد؛ مویه کنم که دیدم جوانک تازه سیگاری گیراند و رفت گوشه ی بیرون‌تر از گوشه ی بیرون من و مشغولش شُد. من هم؛ صدایش را در نیاورید، خیلی متقلبانه؛ بُرد خودم را اعلام کرده و به سمت خانه راه افتادم.

همین جا از همه ی خوانندگانم تشکری مبسوط دارم که تا اینجا من را همراهی کرده اند، راستش را بگویم اگر راوی ای به این حد متکبر داستانی را برای من تعریف کند، قطعا پای داستانش نخواهم ماند، شاید دلیل اینکه شما مانده اید و من نمی‌مانم همین باشد که شما چنین تکبری ندارید و منِ راویِ دانای مطلق چرا! و چون من خودم یک پا راویِ دانای مطلق هستم حضور یک عدد راویِ دانای مطلقِ دیگر را بر نمیتابم. به هر حال اینجا و قبل از تمام کردن داستان لازم است از شما؛ که خدا میداند چقدر دوستتان دارم؛ تشکر کنم. و حالا چون تشکر را یک پاراگراف جدا کرده ام؛ و به این دلیل اصلی تر که پاراگراف قبلی خیلی خیلی غول بود؛ برای ادامه ی ماجرا باید به پاراگراف بعدی برویم.

این هم از پاراگراف بعدی! در مسیر خانه یک مسابقه ای را با خودم شروع کردم؛ چون مهم اصالت مسابقه است نه داشتن رقیبی برای مسابقه دادن؛ که باید کتاب را به صفحه ی مقدس 145 برسانم، حالا اینکه چرا صفحه ی 145 مقدس شده تنها دلیلش این است که من راوی هستم، تکبر و تبختری مثال زدنی هم دارم، چیزی که در سرتاسر این روایت بوی تعفنش را همه‌تان احساس کرده اید، و بنابراین مِیلی نیم نارسیستی نیم سادمازوخیستی به جلوه گری ادبی و نمایاندن قدرتم هم دارم، و به همه ی این دلایل تصمیم گرفتم با فتوایی متقن و غیرقابل برگشت صفحه ی 145 را تقدیس کنم. سر کوچه‌مان بودم که به این صفحه رسیدم؛ می‌دانید خواندن کتاب در پیاده رو خیلی سخت است چون باید حواستان را به همه جا بگذارید، بنابراین مجبور شدم هر جمله را چندین و چندبار بخوانم؛ پس از تمام شدن ماموریتِ رسیدن به ظهور 145 قُدسی، کتاب را با اطواری مثال زدنی، همانطور که از یک راوی متکبر و متفرعن بر می‌آید، بستم، آن را در دستانم نگاه داشتم و همچون چنگیز مغول بر دروازه های نیشابور؛ بلاتشبیه البته؛ روبروی در ایستادم؛ جزییاتی روشن و غیرضروری که بسیار پر طمطراق ادایش کردم؛ کلید را انداختم؛ یکی از آخرین بدیهیاتی که می‌توانم به صورت جزئی رویش مانور بدهم؛ در را باز کردم؛ باز هم یکی دیگر از آخرین ها؛ و وارد خانه شدم؛ و اینکه وارد خانه شدم آخرین مسئله ی جزیی‌ای بود که به آن پرداختم. اما حالا که فکر میکنم بر اساس آن طرح داستانی به درد نخوری که در ته ذهنم داشتم قرار بود داستان را با "وارد خانه شدم" تمام کنم، که این پایان را فدای علاقه وافرم به جزییات بحث کردم. و حالا که کار به اینجا رسید در همین لحظه ابتدا به عنوان راوی از شما بابت این مسئله عذر میخواهم؛ معذرت! دوم آنکه همین جا با شما خداحافظی می‌کنم؛ خدانگهدار! و سوم اینکه برای چند ثانیه هم که شده؛ حتی در حد همین چند ثانیه ی آخر؛ حضور خودنمایانه و زننده ام در سرتاسر متن را تمام میکنم و مانند یک راوی کلاسیک آرام و متین، روایتم را با کوتاه ترین پاراگراف این داستان؛ در حد نیم خط؛ به پایان می‌رسانم.

روبروی درایستادم، کلید را انداختم، در فلزی را باز کردم و وارد خانه شدم.

پایان

پ.ن: برای "بادی" نویسنده ی با قریحه، طناز، وراج، پرحرف و دوست داشتنی و ترسوی خانواده ی " گِلَس" که شوق نوشتن را دوباره در سرم انداخت.

  • ۹۶/۰۴/۲۹
  • هولدن کالفیلد

داستان های هولدنی

آراء الحکما: جلد  (۲۶)

  • مجید مویدی
  • هولدن جان دقت کن!!!
    + "زویی" رو فراموش کردی ها!! ""زویی رو نباید فراموش کرد؛ هیچ وقت"".
    + سرکشی و تند و تیز بودنِ احتمالیت، به "زویی" می بره برادرِ من :)
    + ببین هولدن، می خوام یه چیزی بگم که یه ذره به دردمون بخوره. یعنی چند قدم بریم جلو.
    فرض کنیم هیچ اختلافِ نظری روی اینکه این متن روایت هست یا نه، یا خاطره و داستان یکی هستن یا نه و این قضایا، نداریم. خب؟ البته اینم بگم که واقعا هم این موضوع چندان اهمیتی نداره. مهم چیزهایی هست که الان حرفش رو می خوایم بزنیم.
    بریم؟
    + به نظرم تو این روایت، دو تا موضوع از همه مهم تره.
    1- اینکه یه داستان یا قصه، الزاما نبابد "اتفاق"(به معنی یه طرح و پیرنگ مشخص داستانی) داشته باشه رو کاملا قبول دارم و هیچ مشکلی باهاش ندارم. اما، روایت بالاخره باید چیزی داشه باشه در خودش، که یا کشف توسط خواننده روش صورت بگیره، یا اون رو تکون بده، یا یه حس و ایده بهش بده، یا با ذهنش بازی کنه، یا آشنایی زدایی کنه بارش یا .... . بالاخره باید چیزی باشه. همون چیزی که تو بهش می گی "آن"؛ و خوب هم می گی.
    2- "شخصیت": روایت، باید شخصیت توش پرداخته بشه. شخصیتی که بشه باش ارتباط گرفت، بشه روش فکر کرد یا ... . علی رغم توضیحاتی که توی متن هست، شخصیت هنوز پخته نیست. پرداخته نشده.
    این دو تا موضوع، به ویژه دومی، باعث میشه که داستان بر خلاف خیلی از متن های نقلیِ دیگه، چندین سطح داشته باشه. و پتانسیل این رو داشته باشه که با هر بار خوندن، چیزی ازش کشف بشه توسط خواننده. و اینکه خواننده درش درگیر بشه. نه اینکه صرفا جدا بایسته و راوی هم حرف هاش رو بزنه.
    + باقی، بقای آقامون سالینجر :))
    پاسخ:
    من نقدت رو قبول دارم، گفتم که اصل حرف من این نبود که اشتباه میگی، فقط این جدا کردن رو نمیپذیرم! وگرنه سر نقدت، حالا ممکنه تو بگی شدتش بیشتره و من بگم شدتش کمتره، اما در مورد اینکه این حرف وارده به متن، باهات مخالفتی ندارم.
    در مورد شخصیت که، من معتقدم این هنوز اصلادشخصیت نشده، چون اولا این خیلی بادی عست، دوما به فرض اینکه من بخوام روی پلتفرم بادی!!! شخصیت خودمو بسازم، اینی که تو داستان من هست هنوز تیپه. مشکل عمق رفتار داره، ویژگیش که از بقیه تیپها جداش میکنه اینه که از بقیه تیپها هم عمیقتره، هم یه دست تر، اما هنوز تیپه، رفتارش پیچیدگی کاراکتر نداره.
    اتفاقا تازه فرنی و زویی رو تموم کردم :دی
  • פـریـر بانو
  • تصور حریر از هولدن در حال "نچ نچ نچ" گفتن:

    هولدنی با چشمان ریز شده و نگاهی حاکی از "برو خودتو سیاه کن" و تک خنده ای مرموز!

    :))

    ولی تیکه نبود! :دی
    پاسخ:
    بیا برو جوانک :))
  • פـریـر بانو
  • نه باباااا! بحث نگارش و اینا بود این جمله به ذهنم رسید. هدف تیکه انداختن نبود! :))

    :: آهان! چه جالب :|
    پاسخ:
    نچ نچ نچ:))
  • פـریـر بانو
  • عه! :| خب باشه شما از همون کوتیشن مارکتون استفاده کنین :)) ولی تو متن فارسی نباس نقل قول انگلیسی گذاشت :| :))

    :: بدل یعنی توضیحی در مورد کلمۀ قبل خودش. با مثال بهتر روشن میشه:
    شاهنامه اثر فردوسی، شاعر حماسه سرای ایرانی، است.

    الان اون عبارت «شاعر حماسه سرای ایرانی» بدل هست. چون توضیحی در مورد کلمۀ قبل خودش یعنی فردوسیه :)
    و جملۀ شما هم همینه.
    این جمله:
    ورودی مقدس و افلاطونی من که باید جلوی خروجی پله برقی دار مناسب هم باشد

    نقش بدل رو برای مترو داره! چون یه توضیحیه که شما دادین! یه توضیح اضافی در مورد اسم قبل خودش.
    جملۀ معترضه تا اونجایی که من خوندم توضیحی در مورد نهاد میده یا مفهوم اصلی جمله رو بازتر می کنه و بیشتر  مفهوم آرزو و اندرز رو میرسونه. مثل این جمله:
    استادم-که روانش شاد باد- درس های بزرگی از زندگی به من آموخت.

    :: البته تو جوابتون مصرانه گفتین بدل نیست. که به نظر من بدله! بدله آقا بدله :| :))

    :: چرا عشقی؟ خب علائم نگارشی رو باید درست گذاشت دیگه :| :)) نقطه ویرگول واسه زمانیه که ما یه جمله میگیم و قراره بعدش یه جملۀ وابسته به جملۀ قبل بگیم. مثل این جمله:

    یک نویسندۀ خوب باید قوانین نگارش را بداند؛ چراکه نگارش امر مهمی در نویسندگی است.

    :: باشه پذیرفتم :)) ولی خب این نکته ها رو گوشۀ ذهنتون داشته باشین خوبه :) 

    و در آخر یه سوال فنی! مگه تایپم سبک داره؟ :|
    پاسخ:
    یک نویسندۀ خوب باید قوانین نگارش را بداند؛ چراکه نگارش امر مهمی در نویسندگی است.
    اینو به من تیکه انداختی؟ :))
    بله تایپ کردن سبک داره!
  • مجید مویدی
  • سلام بر هولدن
    به دعوت دوست مشترک صبا، اومدم که با افتخار متن(یا خرده روایت، یا طرح یا هر چی که هست) رو بخونم.
    + هولدن، سبکِ نوشته تاثیر گرفته از بادی گلس"ه. به خصوص تاثیر گرفته از داستانِ "سیمور: پیشگفتار".با لحنی که بعضی جاها "هولدن"یه. این رو قبل از اینکه خطِ آخرت رو بخونم به نظرم رسید.
    + روشن کنم به نظر من تاثیر پذیری اصلا چیز بدی نیست. حتی تاثیر پذری ای که آشکار باشه. و همین طور هم ادای دینِ صریح به یه نویسنده یا یه کاراکتر.
    + فوئنتس، بورخس و کالوینو، از بزرگانی هستن که بارها و بارها یادآوری کردن که "هر کتابیظف از کتاب های دیگر زاده می شود".
    + بریم سراغ متن! اجازه هست؟
    توی متنت(اگه اشکال نداره فعلا از کلمه ی "روایت" استفاده نکنم)، وجهِ خاطره، خیلی می چربه به روایت پردازی. آیا خاطره نویسی اشکالی داره؟؟
    قطعا نه، اما داستان نویسی(و طبعا نوشتنِ روایت) یه چیزه، و خاطره نویسی چیز دیگه.
    این طرحِ رواییت و زبانِ راوی، یه جاهایی خوب از آب در اومده. به خصوص اولِ متن. در کل یه جوری بود که تا آخرش برم هرچند یه جاهایی برام جذاب نبود. اما این آوانگاردیش، توی سطح می مونه. یعنی جا نمی افته. بیشترِ جاها، در حدِ شوخیِ لفظی باقی می مونه.
    به نظرِ من، چیزی که توی ذهنت بوده، خوبه و قابلیت روایت شدن رو داره. اما کمی تا قسمتی، مشکلِ "زبان" داری. هنوز به زبانِ این شخصیت نرسیدی.
    و صد البته که هیچ کس نباید توقع داشته باشه یه نفر توی تلاش های اولیه ش، به زبانِ مخصوصِ خودش و زبانِ هر شخصیتی برسه
    + قطعا می دونی که بعضی روایت ها، بیشتر از اینکه "موقعیت محور" باشن، شخصیت محورن. تقریبا اکثر کارای سالینجرِ عزیز، تو این دسته قرار می گیره. اینجا، نمودِ زبان برای مخاطب بیشتر احساس میشه. پس ارزشش رو داره که بیشتر براش وقت بذاری.
    + جناب "ای ال دوکتروف"، از بزرگان ادبیات داستانی آمریکا، تا اوجا پیش می ره که میگه "من شخصا تا زمانی که به زبانِ هر شخصیتی نرسم، نمی تونم داستانی بنویسم". برای بهترین نمونه، نگاه کن به رمانِ "بیلی باتگیت" ایشون. یا "هومر و لَنگلی".
    + شخصا، از هر طرح و روایت آوانگارد و متفاوت، به شدت استقبال می کنم.
    امیدوارم حرفا هایی که زدم یه ذره به دردت بخوره.
    هر وقت چیزی بنویسی، می خونمش، با علاقه.
    موفق و سلامت باشی، هولدنِ کالفیلد.
    برادرِ کوچکترِ "بادی گلس" :))
    پاسخ:
    سلام بر مجید!
    + من که همون ته نوشتم تقدیم به بادی :)) :دی
    ++ تاثیر مقدلانه چرا بده به نظر من حتی اگر محصول آخر خوب در بیاد، اما در باب این تاثیر کلفت!!! خب من دارم سلینجر رو مرور میکنم باز، و خوندن کتاب یه ایده ای بهم داد که خیلی سر کیفم آورد ، بعد شروع کردم پرداختنش مدل بادی! که شد این!
    +++بیجا میکنن میگن :)) همینجوری الکی محض مخالفت!
    ++++بریم!
    من البته از باب خط کشی روایت / خاطره باهات هم عقیده نیستم. کلا تعریف کردن داستان به بخشی از داستان رو نمیپسندم! من این رو بابت اینکه بگی این خاطره است روایت نیست، و من بگم نه اینجوری نیست نگفتم! به نظر من خاطره هم نوعی قصه است، حداقل توی فرم داستانی خیلی کوتاه، در حد دو صفحه، عمده ی داستانها خاطره هستن، حالا بعضی خاطره ها "آن" دارن، بعضی "پیچش" دارن و بعضی دیگه صرفا "برشی" هستن از یک چیزی! کما اینکه جریان سیال ذهن، اگر دو بخش عمده داشته باشه، یکیش تعریف خاطره است، و این به معنی زیر سوال بردن حرفت در مورد روایت نیست، یعنی دقیقا همین خاطره باید خوب و درست و دقیق روایت بشه! یعنی الان اکه به بگی به من تو در روایتِ این خاطره گند زدی، این رو کاملا ازت میپذیرم، اما اگر بگی خاطره جدای از روایته،و این روایت نیست خاطره است، حرفت رو قبول نمیکنم! و باز فرض نشه من معتقدم هر خاطره دو زاری ای داستانه! نه! میگم خاطره هم روایته، و این پرداختشه که مهمه! کلیت یک خطی حرفم اینه "این روایته، و در چارچوب روایت بزن تو دهنش" :دی
    اما آره، قبول دارم یه جایی از نفس میفته، توی یک پنجم آخر داستان دوباره نفس میگیره، ولی توی یک سوم آخر، واقعا از نفس افتاده و خودمم حسش میکنم! و چون قصد نداشتم آوانگارد بنویسم، این ایرادی که وارد کردی رو قبول میکنم، اما اصلا براش تلاشی نکرده بودم، خودش شده :))
    آره اینم قبول دارم، حالا نه لزوما پیدا نکردن زبونش، در واقع از اون سمت، یه جاهایی زبونش رو گم کردم، یعنی زبون رو پیدا کردم، ولی هنوز نگهش نداشتم!
    +++++ آقامون سلینجر هستن :دی بلی چشم!
    ++++++ بیلی باتگیت رو قبلا تا 50 صفحه مونده به آخرش خوندم! بعد گذاشتم کنار :| اما از استاد رگتایم رو خوندم که در کنار ناطوردشت و سلاخ خانه، سه رمان برتری رو تشکیل میدن که خوندم!
    +چاکریم
    برادر کوچکتر بادی گلس دو تا بود :)) والت یا ویکر؟ :دی
  • نیمچه مهندس ...
  • فضای رقابتی و سیاهی بود.منو یاد متروهای لندن توی فیلما انداخت.
    مراسمت برای انجام هر کاری و مسابقه با خودت منو یاد این جمله از وبلاگ تانزانیا انداخت:دیوانه بازی های مخصوص محافظه کاران
    پاسخ:
    داستانه :دی
  • بهرام موسوی
  • سبکش جالب بود البته مقداری آدم تمایل پیدا میکنه وسطش بذاره بره ولی اگر تا ته ادامه بدی میبینی که برات جالب میشه. کمی به ویراستاری نیاز دارد ولی مهم نیست همینطور هم جالبه
    پاسخ:
    ممنون از تعریفت!
    روانی شدم تا کامل خوندمش.
    پاسخ:
    :دی
  • سوشیانت زرتشتی
  • سلام
    اول از همه بقیه از نظر داستان نویسی شاید بررسی کردن من از منظر تجربه.
    خیلی وقته دیگه از مترو استفاده نمیکنم ولی ٣ سالی قهرمان بی چون و چرای ٢ ایستگاه مترو بودم و علیرغم رقابت با ٣نفر آدم ثابت اما لجوج تقریبا در ٨٠ درصد مواقع نفر اول مترو و پله برقی بودم. برای همین خوندنش بهم لذتی داد که نگو تازه فهمیدم این مسئله فقط برای من نبوده، یادش بخیر.
    راستی شاید یکی از اون  قبا شما بودی :-)
    پاسخ:
    کلا عادت خوبیه :))
    مگه من گفتم این داستان واقعیه؟ :دی
  • פـریـر بانو
  • هوممم... خب فکر کنم اینجا باید از خودم ایراد بگیرم. انگاری دیشب به قول شما "تو دل داستان نبودم" که ماجرای داستان رو خوب نگرفتم. یعنی ماجرای راوی ای با شهوت نوشتن!

    داستان عاری از اتفاق نیست. اینو منم قبول دارم. اما خب میگم این اتفاق یا حتی ماجرای داستانی که اشاره کردین(راوی ای با شهوت نوشتن) اونقدرا به نظرم جذاب نیست که باحوصله و علاقه تا ته داستانو بریم. اینجا باز همون مسئلۀ کشش مطرح میشه که که گویی به طور کلی هم عقیده ایم توش. 

    با قسمت آخر حرفتون هم موافقم. 
    اینکه دو تا ایرادی که من گرفتم نشون میده شما به هدفتون توی داستان رسیدین، اگر اون کشش اصلی نباشه و مخاطبو خسته کنه مثبت بودنشون رنگ میبازه. 

    البته اضافه کنم این کشش رو "من" زیاد ندیدم تو داستان شاید از دید بقیه اینطور نباشه. باید نظر بقیۀ دوستان رو هم دید که ببینیم موافقن یا نه :)

    :: در مورد علائم نگارشی...  خب به نظر من تو داستان بد نیست این نگاه کلاسیک رو داشته باشیم و طبق اصول پیش بریم. چون به هرحال این نکته خیلی مهمه تو نوشتن داستان و حتی فهمش. معترضه ها و اطناب ها که تکلیفشون مشخصه...
    الان مثلا من دارم می بینم شما در گفتن دیالوگ راوی و اون فروشنده به جای استفاده از : و (« ») از نشانۀ نقل قول انگلیسی( " ) استفاده کردین درحالیکه این داستان فارسیه و به فارسی نوشته شده :)
    یا مثلا در همون ابتدای کار تو این قسمت:

    آنچنان جلوی در واگن مترو؛ ورودی مقدس و افلاطونی من که باید جلوی خروجی پله برقی دار مناسب هم باشد؛ خواست خودش را کنار من جا کند که شستم، یا یکی دیگر از انگشتانم، خبردار شد که اتفاقی در راه است،

    Copyright ©هیولای درون

    توضیحی که بعد از مترو اومده بدل هست. یعنی توضیحی راجع به کلمۀ قبل خودش. بدل رو با نقطه ویرگول نشون نمیدن. با ویرگول نشون میدن. اتفاقا جاهای دیگه واسه بدل ها ویرگول گذاشتین. اینجا چرا نذاشتین؟
    ته این قسمت اونجایی که میگه: اتفاقی در راه است انگاری جمله تموم شده و بعد میرسه به وای خدا! خب وقتی جمله تموم میشه ما از نقطه استفاده می کنیم نه ویرگول. اینجا حتی می تونست علامت تعجب هم بگیره بخاطر جمله اش. به نظرم اینکه ویرگول بذاریم و این برداشت بشه که ویرگول بخاطر اطنابشه قانع کننده نیست :|
    اینا رو که دیگه عامدانه نذاشتین! گذاشتین؟ اگه آره که من رسما باید برم با نخ ماهیگیری خودمو دار بزنم :))

    بعد تازه من هنوز نگفتم چرا نیم فاصله ها رعایت نشده! 
    چرا تو فعل ها پیشوند "می" رو جدا نکردین از فعل چون باید جدا بشه!
    و بعضی جاها از دستتون در رفته و بعد از علائم نگارشی فاصله نزدین :))

    البته اینا ربطی به محتوا نداره و صرفا به جنبۀ ظاهری داستان مربوطه. و نکته اینجاست که ظاهر داستان هم به اندازۀ محتواش مهمه :)
    پاسخ:
    این استفاده نکردن از کوتیشن مارک رو که حرفشم نزن! این اصلا استایل منه و من همینطوری خواهم نوشت :دی
    اون جمله بعد از مترو بدل نیست (البته من نمیدونم بدل مدل چیه :)) ) جمله معترضه است! میتونی بگی چرا معترضه ها رو با شکلشون نذاشتی، ولی این رو نه، این بدل مدل که میگی نیست :)) همه ی معترضه ها رو تبدیل به نقطه ویرگول کردم، همینجوری عشقی! ولی اونی که پرسیدی این که عمدی نبود، نه اون عمدی نبود ، اگه میگی اشتباهه اشتباهه :دی
    نیم فاصله اینا رو هم تا جایی که حوصله ام کشید رعایت کردم، سخت نگیر تایپ رو کلا :))
    البته ایرادهای تایپی وارده ها، ولی خب من همونقدر که چشمم دیده و سبک تایپمه تایپ کردم، همینه که این رو عجالتا باید در حد خودمون وارد کنی!
    وقتی به راوی اعتماد داری گاهی حتی دلت هم میخواد که برات خودنمایی کنه، ولی تهش یکم موضعت قاطی ماطی و مغشوش شد، تاثیرگذاریش کم شد. اولش خوشمزه‌تر بود برام. نمیدونم چرا اون مسابقه ها منو یاد قرارهایی که تو دلم میذارم میندازه: اگه برگرده نگام کنه دوسم داره...اگه تعداد پله ها زوج باشه کارم درست میشه...اگه از پنجره نگا کنم هنوز باشه فلان و ...
    پاسخ:
    هووووووم، آره احتمالا نصفه ی اولش قوت بالاتری داره! موافقم فکر کنم!
  • دکترک بهاری
  • درجه یک فراتر از تصورم بود خیلی خوب نوشتید 
    پاسخ:
    شرمنده میفرمایید! :دی
    من نقّاد، کتاب‌خوان و داستان‌خوان حرفه‌ای نیستم و حتی بلد نیستم اداشونو دربیارم. اصطلاحاتشونم بلد نیستم و نمی‌دونم این داستان اوجش کجا بود و درون‌مایه‌ش چی چی بود. فلذا در حد و اندازه‌ی یه خواننده‌ی معمولی و حتی کمتر از معمولی نظرم راجع به این نوشته اینه که طوری نوشته شده که میشه باورش کرد؛ حتی اگه واقعی نباشه. میشه با راوی هم‌ذات‌پنداری کرد و یادِ اتفاقات و موقعیت‌های مشابهی که برای ما هم پیش اومده افتاد. و برای همین غیرقابل‌باور نیست. تکبر و تفرعنِ راوی کمرنگ بود برام. بیشتر حس می‌کردم که دارم لطف می‌کنم که نشستم پای حرفاش :)) و در مورد سیگاری بودنِ آدما به یک میزان ناراحت نمیشم (می‌دونم داستان بود و می‌تونه واقعی نباشه) ولی اینجا تو این قصه دوست داشتم اونجا که سیگارو می‌ذاری روی لبات یکی باشه که برش داره و یه آبنبات بده دستت و بگه هر نخ سیگار فلان قدر از عمر آدمو کم می‌کنه، می‌خوام بیشتر کنارم باشی.
    باقیِ تحلیلم بقای عمر بقیه‌ی تحلیل‌گران
    پاسخ:
    فقط خط آخر تحلیلت :))
    من آخر نفهمیدم این داستان واقعی بود یا نه ولی منم از این مسابقه ها با خودم می زارم. البته از اون جایی که ما مترو نداریم تو شهرمون، معمولا موقع رسیدن به تاکسی از این مسابقه ها میزارم باخودم. جزئیاتش هم جذاب بود برام چون یه جاهایی شو تجربه کرده بودم به نحوی دیگه البته...
    مثلا به هم زدن قاعده بازی برای من یه بار اینجوری بود که سوار تاکسی که شدم توقع داشتم اونم(اونی که باهاش مسابقه گذاشته بودم در واقع) بیاد کنارم بشینه ولی یه چند لحظه مکث کرد و از خیابون رد شد. ینی اصلا تاکسی نمی خواست...
    پاسخ:
    داستان همه قشنگیش به ابهامشه :دی
    نوشته ای بس حرص درآر و دوست داشتنی:دی
    پاسخ:
    نوش جونت :))
    حتی خودمم سر کار جا گذاشتم :)))
    قدر تکبر و خودشاخ پنداری میبارید در متن!
    حس کردم متن متفاوته. جالبه که کلمات ثقیل جذابش کرده بودن نه حوصله سر بر
    ازین مدلیا بازم بنویسین!
    پاسخ:
    نوش جونت! بزن روشن شی :))
    چقد سخت بود   فقط تونستم تا نصفه بخونم چون با مترو میونه ی خوبی ندارم نتونستم تحملش کنم !!!
    اما قول میدم بعد از تمدد اعصاب بقیه ش رو بخونم:)))میخوام خودمو مجبووور کنم  در اصل 
    من سر اغلب پستات تمرین اعصاب دارم ؛))))
    اما سوالی که دارم چطور به صورت نان استاپ انقد زییییاد نوشتی؟؟چطوری تونستی؟؟؟
    پاسخ:
    :))))))))
    دو سه ساعت نوشتم :دی
  • פـریـر بانو
  • راستی یه نکتۀ دیگه هم بگم. استفاده از علائم نگارشیِ درست در جای خودش خیلی به فهم جمله ها کمک میکنه. به نظرم تو داستانای بعدی ای که می نویسین نگاه ویژه به این موضوع داشته باشین :)
    پاسخ:
    نه دیگه اینجا تو داری زیاد کلاسیک نگاه میکنی! البته من رد نمیکنم، کلا عشق علائم نگارشی هستم! اما دقت کن که گفتم تمام اطناب ها، معترضه ها و ... عامدانه وارد داستان شدن، ویرگول ها که ویرگول هستن ، با نقطه ویرگول معترضه ها رو - به دلیل ساختار نامناسب خط چین ها برای تعداد بالای معترضه - از هم جدا کردم، و وقتی معترضه توی معترضه میاد، تو چند تا نقطه ویرگول میبینی!
  • نویسنده ....
  • حالا باز هم میام می خونم اگر برداشت دیگه ای داشتم،می گم

    پاسخ:
    دستت خیلی خیلی درد نکنه!
  • نویسنده ....
  • این درگیر بودن در جزئیات من رو یاد بکت انداخت البته با کمی فاصله،خب من کلا بکت دوست ندارم
    اما حس کردم داستان قصد نداره روایت معنا داری داشته باشه،حتی نمی خواد ماجرایی رو تعریف کنه بلکه یک جورایی داره به شکل روایت کلاسیک و حراف و پرجزئیات و توصیف داستان ها نقد می کنه،جایی که داره می گه راوی مغرور و...هم به نظرم اعتقاد نویسنده رو می رسونه که در واقع معتقده قلم فرسایی هایی از این دست یک جورهایی خود رو به رخ مخاطب کشوندنه

    پاسخ:
    داستان به بادی گلس تقدیم شده ،این کاراکتر سلینجر که خودش نویسنده است، بسیار عاشق افاضات در داستانهاشه، اصلا برای اینکه من عاشق روایتش شدم - بعد از 11 سال دوباره خوانی میکنم داستانی رو ازش - داستان رو تقدیمش کردم. چون چشم مائه!
    نقدی بر روایت نیست، در مورد شهوت راوی بودنه! شهوت دانای کل بودن!
  • פـریـر بانو
  • نظر من به عنوان یک مخاطب عادی:

    خب داستان(همونطوری که میرزا اول کار نقد داستان من ازش گفت) از شخصیت و ماجرا تشکیل میشه. ماجرا هم که خودتون بهتر میدونین چه مرحله هایی داره. یه گره ای یا ابهامی باید بیفته تو کار و گره گشایی بشه یا از یه جایی به جایی برسه. داستان شما از "نظر من" اولین ایرادش ماجراشه. آدمو میکشونه تا ته که ببینه چی میشه ولی این نیرویی که قراره منِ مخاطبو بکشونه تا ته خیلی قوی نیست. مثالش میشه اولین جمله ای که مدیر سبز گفت :) طولانی بودن داستان هیییچ اشکالی نداره. به هرحال داستان پست وبلاگ نیست بگیم چون طولانیه حوصله میخواد خوندنش و اووو چقد طولانیه نخونیم. یه ماجرای خوب میتونه طولانی بودنشو لذت بخش کنه :)

    دیگر اینکه یه سری جمله ها خیلی طولانین. وقتی میرسی تهش نمیدونی اولش چی بود. پس باید دوباره بری از اول بخونی ببینی اصلا چی شد که به اینجا رسید؟ (خط دوم) این یکم مخاطبو سردرگم میکنه.(این ایراد خود منم بود اون اولا! تلاش کردم رفع شه. نمیدونم شد یا نه :دی) 

    حرف زدن نگارنده یا راوی با مخاطب داستان هم خب جالب بود. ولی اون وسط مسطا دیگه زیادی داشت باهامون صحبت می کرد :)) من یکم خسته شدم راستش.

    گفتم بهتون. کتاب زیاد خوندین. تاثیر خوبش تو این داستان هست. بعد اینکه دایرۀ واژگان گسترده یه پوئن مثبت تو داستان نوشتنه. شما خیلی خوب ازش استفاده کردین. 

    وقتی داستانو میخوندم لبخند به لبم بود و حتی تک خنده هایی هم می پرید بیرون...اینشو دوست داشتم


    در کل خوب بود. میتونست خیلی بهتر هم بشه البته :)
    پاسخ:
    خب ببین اولین جایی که میگی ماجراست، و دقیقا اینجا تعاریف از ماجرا میتونه هزاران بار متفاوت باشه، ماجرا داشتن ممکنه همین باشه که "ببین طرف راویه اما قصه نمیگه" تو توی این ماجرا دنبال "اتفاق" بودی، در حالی که ماجرای ما در مورد "راوی ای با شهوت نوشتن" هست. یعنی هر آنچه اتفاق میفته، بهونه ای برای ارضای شهوت نوشتن هست. و صد البته ماجرا خالی و عاری از اتفاق هم نیست. اما در مورد "کشش داشتن" باهات هم عقیده ام، یعنی این نگرانی خودم هم بود که این تفصیل ممکنه نگیره، چون داستان در مورد مترو سواری و رسیدن به خونه نیست، وسواس های راوی بُن مایه ی داستانه. و وقتی همه نظرشون رو بدن، اون وقت متوجه میشیم که توی گیرایی و کشش، داستان موفقی بوده یا نه، اینکه بتونه خواننده رو با همین بازی های معمول روزمره و دق دادن در رسوندن اطلاعات همراه خودش کنه یا خیر، اما همین اول کاری میخوام بدونی با کلیت نظرت موافقم، یعنی این احتمال - با توجه به ساختار پر اطناب داستان - اصلا احتمال ضعیفی نیست!
    در مورد جمله های طولانی، ببین اینجا رو انگار توی دل داستان نبودی، این بلندی و سرسختی جملات چیزیه که خود راوی در این قسمت بهش اشاره میکنه "اینجا باید به عنوان راوی اضافه کنم که میدانم خیلی سخت است تحمل اینهمه جزییات و جملات معترضه و از اتمسفری که در حال حاضر اطرفم حس میکنم واضح است که این جزییات صدای اعتراض شما را هم در آورده است" ، یعنی راوی نه تنها خودش میدونه که داره این کار رو میکنه، بلکه از این کار ابایی هم نداره! ریسکی هم که کردم این بود که معترضه ها رو کاملا با فراغ بال توی متن گذاشتم، که این حس رو القا کنم راوی داره حرف میزنه که برسه به جزییات! در مورد حرف زدن راوی، این هم باز به گفته ی خود راوی عمدا و به دلیل شهوت نوشتن و قدرتنمایی ادبی هست! میدونی؟ در واقع این دو قسمت که به عنوان ایراد بیان میکنی، نقطه قوت داستان از دید خودم محسوب میشه، و وقتی این حس رو در تو القا کرده که "راوی دیگه خیلی داره اعمال حضور میکنه" یعنی من موفق بودم، اما مسئله ی مهم اینه که اگر کشش و گیرایی داستان به اندازه کافی نباشه، این دو تا نکته ی مثبت به صورت مستقل ارزش زیادی ندارن، اینها از اون نکته هایی هستن که در بستر مناسب دیده میشن، و بستر نامناسب از ارزش میندازدشون، بنابراین هنوز احتمال عدم کشش کافی مطرحه، و ممکنه باعث تحت تاثیر قرار گرفتن نکات مثبت هم بشه!
    من خودمم حتی نقد میکنم :|
    این خیلیییی محشر بود...اون قسمتش که از راوی متکبر انتقاد کرده بود هم خیلیی-به معنای واقعی کلمه-جذاب بود:))
    +اشکالی نداره بزنم توی پیوندام این پستو؟
    پاسخ:
    ا واقعا اینقدر خوب بود؟ :|
    آره بابا پیوند زدن که کپی رایتش رعایت شده، اجازه نمیخواد!
    یعنی چون نگفتید واقعیه من نباید تصور کنم ؟ 
    پاسخ:
    چرا داستان جای تصور کردنه :دی

    چه حوصله ای کردم که تا آخرش خوندم :))
    از داستان مسابقه ها و نوعی حس دیکتاتورگونه در بیان جزئیات،
    یاد این صحنه معروف مسابقه دو از فیلم دیکتاتور افتادم(که خود فیلم رو ندیدم البته)

    پاسخ:
    بسیار هم عالی!
    کشش داشت که خوندی احتمالا :دی
    وای خدای من!
    چه طوری تونستم این همه رو بخونم :|
    پاسخ:
    ممنون از نظرت در مورد خود داستان :))
    توی تصورات من ایستگاه متروی مذکور صادقیه بود ولی میدونم صادقیه نبود :/
    پاسخ:
    مگه من گفتم واقعیه؟ :دی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی