Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

عزت نفس

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۵ ق.ظ

دختر بچه ده دوازده ساله ی چادری خیلی بانمک و خانوم، وارد واگن شد، چسب های زخمش رو درآورد و شروع کرد به گفتن اینکه "آقایون خانوما چسب زخم نمیخواید که وقتی ... شد منت کسی رو ... یه بسته فقط ... تومن". صداش توی آهنگی که گوش میدادم گم می‌شد، آهنگ رو قطع کردم ... "گفتی چند؟" گفت "دو تومن" ازش یه بسته خواستم، داد بهم و رفت ته واگن، یه مرد دیگه جلوش دو تومن گرفت و گفت "چسب نمیخوام"... دختر بچه ده دوازده ساله ی چادری خیلی بانمک و خانوم گفت "پولتو نمیخوام اگه چسب نمیخوای" بحث با نمکی بینشون شد، از مرد اصرار و از دختر بچه ده دوازده ساله ی چادری خیلی بانمک و خانوم انکار! آخرش مرد پول رو گذاشت تو جعبه ی دختر و دختر هم چسب رو گرفت جلوش و گفت "نگیریش میذارم همینجا رو صندلی"، مرد نگرفت و اون هم چسب رو گذاشت روی صندلی و اومد سمت من، دو هزار تومن رو که از کیفم درآورده بودم دادم بهش و گفتم "آفرین". همینجوری که رد میشد یه لبخند خوشگل مهمونم کرد و رفت. آهنگ رو پلی کردم و سر برگردوندم طرف مرد، روی صندلی نشسته بود، توی دستش گوشی موبایل بود و یه بسته چسب زخم...

نمیدونم چرا، ولی مطمئنم دختر بچه ده دوازده ساله ی چادری خیلی بانمک و خانوم روزه بود...

  • ۹۶/۰۳/۲۱
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۳۷)

 ۵صبح داشته تو فرودگاه واکس میزده، آقا پرویزم ازش خوشش میاد میره میگه کفش منم واکس بزن. آقاپسره یه جفت دمپایی میده به آقا پرویز و کفشاشو خیلی با دقت و تمیز واکس میزنه، آخرشم دستمال میکشه روش که شلوارش واکسی نشه، میگه بفرمایید. میپرسن چقد میشه؟ میگه هرچی کرمته! آقا پرویزم عمدا یه پونصدی میده بهش ببینه چکار میکنه. اونم میگیره و میگه خیلی ممنون و میره! بعد آقا پرویز و‌دوستاش میرن دنبالش و یه ۱۰ تومنی میدن بهش، اونم نمیگیره.... حالا ازاونا اصرار از آقا پسره هم انکار. آقا پرویز مثلا برا اینکه رازیش کنه میگه: بابا بگیر از اولم میخواستم همینو بدم، خواستم امتحانت کنم... . اینجاست که آقا پسره، انگار با یه لحن خاصی برمیگرده میگه: ” تو؟!؟!؟!  تو خواستی منو امتحان کنی؟؟؟“
!!
پرویز پرستویی میگفت: تو زندگیم انقدر احساس حقارت نکرده بودم!!
خلاصه کلی معذرت خواهی میکنه و با کلی بدبختی  و دلیل و ابراز عجز بالاخره پولو بهش میدن.
پاسخ:
اوووووووف دمش گرم :))
خاطره‌ی پرویزپرستویی از اون پسر بچهه یا به عبارتی بزرگ مرد کوچک که ۵ صبح تو فرودگاه واکس میزده رو شنیدی؟؟؟

هروقت یادش میفتم احساس حقارت می‌کنم!
پاسخ:
نه نشنیدم متاسفانه!
ای جانم^_^ عاشق دختربچه خانم وبانمک شدم
با عرض سلام و درود و ارزوی سلامتی و شادی و ابراز دلتنگی برای شما اقای هولدن:)
پاسخ:
مشتاق دیدار :| :دی
  • سفره خاتون
  • کاش درسی باشه برای ماها!
    پاسخ:
    برای خودم هم درس بشه من برنده ام!
    خدا نگهدارش باشه
    دست راستش رو سر کسایی که کار رو عار میدونن
    پاسخ:
    والا!
  • خورشید جاودان
  • بعد از کلی پست جنجالی و کامنتای اعصاب خورد کن بعضیا خدا رو شکر که یه پست خیلی خوب و اروم خوندم 
    کار اون دختر که عالی بود بعضی شاگردای من هم مجبورن کار کنن و درس بخونن هر وقت می بینمشون ازشون خرید میکنم نه بخاطر اینکه معلمشون هستم فقط بخاطر غیرتشون بخاطر شجاعتشون کاش روزی برسه که هیچ بچه ای مجبور نشه کار کنه
    پاسخ:
    ایشالا!
    ممنون از لطفتون
    لابد هست :))
    من خیال کردم اسم دخترانه است :/
    ببخشید :)

    سلام :)

    پاسخ:
    سلام
    خیلی توصیف زیبا و با مفهومی از عزت نفس بیان کردین شما و دوستان, پاینده  باشید, برای این کودکان معصوم و مجبور به کار دعا کنیم در این ماه خدا...
    پاسخ:
    ایشالا
    الله اکبر به این کامنت خانوم  بردیا
    تو این دم سحری فقط میتونم براشون دعا کنم که طرز تفکرشون عوض شه و دیگران رو  نبرن زیر تیغ برنده ی و تلخ  قضاوت :/
    الله اکبر...
    قلبم درد گرفت :(

    پاسخ:
    مگه بردیا اسم آقا نیست؟ :|
    یادداستان راستان مرتضی مطهری افتادم.
    چادری باحجاب روزه. عزت نفس.
     دختر نورسیده تو واگن مردانه، لای دست و پای اون همه مرد. با نمکم بوده.دوازده ساله هم که بوده. یعنی نه سالش  تموم شده بوده ماشاالله...
    اون بابا می خواسته گدا پروری کنه. دختره نخواسته گدا فرض بشه. حالا این وسط کلهم اجمعین ملت رستگارشدن رفت. چهره فقرو تنگ دستی و دست فروشی و هزارتا کثافت دیگه هم پشت چادر پوشنده شد.
    یعنی این دختر تا به آخر،با دست فروشی و پرسه تو خیابونا اونم با حضور اون همه جونور سالم می مونه و عزت نفسش رو حفظ می کنه.!
    یعنی با وجود این همه بیمارجنسی تو شهر، می تونه سالم دربره و عزت نفسش رو حفظ کنه! آره خب. شاید بتونه!. زره فولادی داشته این دختر.
    اونوقت اگه این دخترروزه نبود. چادری هم نبود. بانمکم نبود، ولی تا جنس نمی داد پول نمی گرفت. یعنی نمی خواست گدا فرض بشه. اونوقت بازم عزت نفس داشت!
    چسب چینی. چادر. دستفروشی. کودک کار. نمک. برادر ارزشی
    داعش بخورتت که اینقدر گوگولی موگولی می نویسی بلا
    پاسخ:
    من روزه نمی‌گیرم!
    همین یه دونه رو که بهت بگم، الباقی مفروضه های غلطی که گرفتی خودشو نشون میده!
    به اسم "قضاوت نکن" من رو، افرادی که در تحسین عزت نفس کامنت گذاشتن رو، کل واگن مترو و تمام مردم جامعه رو، خود دختر بچه رو، باباش رو و خلاصه هر کسی که دستت رسید رو قضاوت کردی :))
    کامنتت تنها چیزی رو که خوب نشون داد نگاه شخصیت بود.
    موفق باشی، خدانگهدارت. :))
    ان شاالله به قله ی موفقیت برسه
    پاسخ:
    ایشالا!
  • آقای سر به هوا ...
  • یه صدای قشنگی هم داره این دختر ، یکم تپل و قد کوتاه .
    هر روز میبینمش ، خیلی ها ازش خرید میکنن ...
    پاسخ:
    قدش کوتاهه، تپل نبود خدایی :))
    عزت نفس واقعا چیزیه که خیلیا دیگه ندارنش... چه دختر ِ خانومی بوده ولی... فرشته ی خدا :)
    پاسخ:
    با نمک بود خدایی :دی
  • مهدی صالح پور
  • اون جمله ی آخر «روزه بود» و... هم در راستای دو تا پست قبل بود ها! :)) کلا اررشی شدی :D
    ...
    منم دیروز توی پمپ بنزین از پسره میخواستم آدامس بخرم، دو تومن بهش دادم، گفتم آدامس نمیخوام، قبول نکرد. آدامسو ازش نگرفتم... فکر کردم پذیرفته؛ امروز دیدم از گوشه پنجره انداخته داخلِ ماشین... روی صندلی عقب بود.
    پاسخ:
    خیلی بانمک شدیا :))
    به نظرم یه وقتی بذار با خودت تمرین کنی در مورد اینکه "افرادی هستن که مثل من دنیا رو نگاه نمیکنن و در مورد مسائل مختلف رویکرد فکر شده و اعتقادات مستدل خودشونو دارن".
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • خدا مراقبش باشه.
    پاسخ:
    ایشالا
    افرین بهش.
    :)))

    پاسخ:
    :دی
  • ♪بانو هانیـ♪
  • :))
    پاسخ:
    هه هه هه هه و ...
    عزیزم ...چه باغیرت :)
    حالا چرا اون اقاهه انقدر مقاومت می کرده 
    پاسخ:
    اصلا طرف رو مخم بود :|
  • مَـهدی (میرزای قدیم)
  • مثل این دخت خانم دوازده ساله ی بانمک چادری که به قول شما شاید هم روزه بوده، زیاد هست تو مملکتمون.... عمرشون با عزت
    پاسخ:
    اصلا چادری بودن نبودنش اصل قضیه رو عوض نمیکنه، تمام کودکان کار با غیرت و با عزت از هر فرهنگ و دینی که هستن ایشالا دنیا به کامشون بشه.
    این دختر خاص، که گویا اشاره به چادری و روزه بودنش به برخی عزیزان برخورده، صرفا چون همین شکلی بود و برای من قابل توجه بود همین شکلی توصیف شده وگرنه این نوشته یه "توصیه ی زیرپوستی در مورد فرهنگ حجاب و عفاف" نیست. کاملا توصسف چیزی هست که دیدم. البته میدونم حرف شما هم این نبود، صرفا خواستم به صورت عمومی بیان کرده باشم.
    تا خط یکی مونده به آخر واقعا جالب و تاثیرگذار بود. 
    پاسخ:
    تاذخط یکی موندهدبه آخر نوض جونت
  • بهارنارنج :)
  • درود:)آدم جیگرش خنک میشه این چیزارومیبینه:)یه حس خوب..
    پاسخ:
    آره
    من اون موقع ها که کافه کار میکردم از این اسوه های عزت نفس فسقلی زیاد میدیدم.
  • مریــــ ـــــم
  • عاغا دمش گرم
    خداییش حال کردم 
    ینی خاک برسرمن نکنن که اندازه یه دختربچه10/12ساله عزت نفس ندارم

    پاسخ:
    دور از جون شما
  • گلبول سفید
  • من یادِ بابام افتادم که سه سالش بود یتیم شد و از پنج شش سالگی سر کار میرفته. با همون وضعیت هم درسش رو خوند و الان نه تنها برای خانوادش، یعنی ما رفاه ایجاد کرده، دست نیازمندهای زیادی رو هم گرفته و می گیره. :)
    پاسخ:
    خدا پدر شما رو سالها براتون حفظ کنه
    عزت نفسش که ستودنی ست, اما  وجود این صحنه ها  , زخمی دارن عمیق که با این چسبها بهم نمیان 
    پاسخ:
    آره کاملا، فکر کن بچه هایی که وقت بازیشونه، باید بی دغدغه ترین روزهای زندگیشونو بگذرونن اینجوری خرج زندگی میدن حتی.
  • ماهی کوچولو
  • دلیل حرص خوردنم این بود که یاد یکسری آدم بیعار افتادم که به درد مردنم نمیخوردن 
    پاسخ:
    یا خدا :|
  • نیمچه مهندس ...
  • چقدر دعای خیر روونه ش شد تو همین پست:)
    انشالا شاد و موفق باشه.
    بهش حسودیم میشه
    پاسخ:
    آره چند برابر من مرد بود راحت!
    اوجولات نداشتی بهش بدی؟ :/
    پاسخ:
    خیر :|
    واقعا خانوم گفتن برازنده اشه :)
    پاسخ:
    آره
    ای جان *_*
    پاسخ:
    :دی
  • ماهی کوچولو
  • واقعا آفرین بهش
    خیلی ها با سن مناسب کار کردن و تن سالم اندازه این بچه عرضه ندارن شخصیت ندارن
    پاسخ:
    حالا شما چرا حرص میخوری؟ :))
  • گمـــــــشده :)
  • خدا عاقبتشو خیر کنه ایشالا
    پاسخ:
    ایشالا!
    خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم منم بچه بودم کار میکردم هنوزم کار میکنم ۲۱ سالمه از سن ۱۰ سالگی کمک خرج خانواده بودم و ب امید خدا تونستم دانشگاه برم والان مدرک لیسانس دارم پنج تا خواهر دارم و تک پسرم و دو تا خواهرمو هم فرستادم دانشگاه تحت هیچ پوشش همایتی هم نیستیم پدرمم بخاطر سن بالاش نمیتونه کار کنه از زندگیمون راضی هستیم درسته ب خیلی از خوشی های دنیا نتونستم یعنی وقت نداشتم سر بزنم اما همین ک خانوادم خوشحالن خیلی خوشحالم 
    پاسخ:
    خدا شما و خانواده تون رو برای هم نگه داره سالها ان شا الله.
    هیچوقت فکر نمی‌کردم پستِ اینجا بتونه اشکم رو دراره :| اونم نصف شب :|
    پاسخ:
    :|
    من هنوزم فکر نمیکنم این پستی باشه که کسی باهاش اشک بریزه :|

    به این میگن اصالت
    پاسخ:
    آره آفرین، دقیقا!
     غبطه خوردم بهش! چقدر پخته! چقدر قوی!

    پاسخ:
    آره، قشنگ شرمم اومد از خودم!
    عزت نفس :)
    بعد میبینی بعضی ها گدایی میکنند ولی حاضر نیستند مثل این بچه کار کنند :|
    من خودم بشخصه به بچه های که اینجوری با عزت نفس کار میکنند ازشون خرید میکنم ولی به گدا جماعت کمک نمیکنم :/
     



    +
    میشه این داستانتون بنویسم ؟:)
    برای یه مکان :^__^
    البته شاید ها :)

    پاسخ:
    منم چون خیلی ناز و نمکی و خانوم بود ازش خریدم.

    برای یه مکان یعنی چی؟
    با ذکر منبع اشکالی نداره قطعا :دی
    ایشالا که موفق باشه و مسیر زندگیش هر روز بهتر از دیروز
    پاسخ:
    ایشالا!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی