Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

رقص غم

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ب.ظ

بازیگر بود، بازیگر تئاتر، تئاتر کمدی. از همین تئاترهایی که مسئولین فرهنگی مملکت میگویند فرهنگ غنی ما را به ورطه نابودی کشانده و بچه هایتان را نبرید و اینها، سالنشان پایین کافه ی ما بود، خانُمش هم مثل خودش، بازیگر بود، بازیگر از همین تئاترهایی که گفتم، با هم بازی میکردند، تا یک تاریخی، از یک روزی به بعد خانمش دیگر نیامد، شنیده بودیم که تومور مغزی دارد، بستری است. سالنشان پایین کافه بود  و از انباری کافه پنجره ای بود که میشُد داخل سالن را کاملا از آنجا دید، هم سالن را و هم استیج را...

یک روز عصر ورودی مجموعه شلوغ شد، همهمه و پچ پچ و گریه و آه و دود سیگارهایی که غمگین و غمگین و غمگین بالا میرفت! مُرده بود، همسرش! همه دورش را گرفته بودند، چه میگفتند؟ تسلایش میدادند؟ مگر میشود مردی داغ عشق دیده را آرام کرد؟ رفتند که برنامه ی شبشان را کنسل کنند، نگذاشت، محکم هم نگذاشت! گفت که همسرش گفته اگر روزی رفت، اجرایش را از دست ندهد، مردم را بخنداند انگار او را خندانده، انگار او را شاد کرده!

نگاهش میکردم، از بالا، او ما را نمیدید... میرقصید، قر میداد، شادمان و غمگینانه... دویست سیصد تماشاگر دست و کَل و سوت و کف میزدند، میرقصید و بیشتر میرقصید، مردم را میرقصاند و میرقصید ... میرقصید و میرقصید و میرقصید. و ما؟ هیچ ... ما هم بغض کردیم، بغض کردیم و بغض کردیم و بغض کردیم...

پ.ن: یک داستان صد در صد واقعی!

  • ۹۶/۰۲/۱۲
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۱۸)

یکی از اساتید زیست شناسی کنکور (آقای عمارلو) سر کلاس ما مدام گوشیش زنگ میخورد. اون روز از صبح تا شب یکریز به ما درس داد. خرداد ماه بود و 3 روز کلاس جمع بندی زیست. یکی از بچه ها میگفت توی آنتراک بهم گفته بگو این اطراف مغازه کجاس میخوام برم سیگار بخرم. بعد شب که رفت رئیس موسسه گفت امروز مادرش فوت کرد ولی چیزی نگفت که بچه ها ناراحت نشن. جلسه ی بعد که اومد لباس مشکی تنش بود. تسلیت گفتیم. گفت نخواستم درستونو متوقف کنم واسه همین به روم نیاوردم. میگفت تمام روز بالای سر مادرم بودم توی بیمارستان. ساعت 4صبح سوار هواپیما شدم و اومدم اینجا و تا شب هم درس دادم... با اینکه داغون بودم ولی به روم نیاوردم. تازه ما میدیدیم تیکه هم به بچه ها مینداخت که جو کلاس از حالت کرختی دربیاد...
خیلی استاد بود
خیلی
پاسخ:
خدا حفظشون کنه!
دلم می خواد باور کنم
پاسخ:
باورم نکنی اتفاقیه که افتاده
  • علیـــــ ـــرضا
  • چه غمناک :(((
    پاسخ:
    یس :(
    :-( خدارحمتشون کنه
    پاسخ:
    :(
    خدا رحمتشون کنه، روحشون در ارامش ابدی باشه ان شاءالله
    پاسخ:
    ایشالا!
    چه شادیه تلخی بود
    ما هم بغض کردیم:(
    پاسخ:
    دیگه شرمنده اتم :(
    :(
    پاسخ:
    :(

    لاو استوری واقعی... 
    پاسخ:
    :(

     تصورش کردم !

    ی تراژدیه  واقعی!

    پاسخ:
    والا!
    چه ناراحت کننده :(
    پاسخ:
    :(
    آخی چقدرغمناک
    پاسخ:
    :(
    الان با تصور واقعی بودن این اتفاق میتونم با اون آهنگی ک بهت گفتم هی این متن رو بخونم و هی گریه کنم هی گریه کنم هی گریه کنم :/
    پاسخ:
    :|
    :(
    پاسخ:
    :(
    رقص غم... چه عنوان خوبی. 
    فیلم می گیرم از تو و خنده / گریه ام پشت دوربین مخفی است....
    پاسخ:
    چاکلزم!
  • یا فاطمة الزهراء
  • :'(
    خدا بیامرزه زنشو و بهش صبر بده
    پاسخ:
    :(
    :(
    پاسخ:
    :(
    دم جفتشون گرم :)
    پاسخ:
    دم شما هم!
    چقدر تلخ ...
    پاسخ:
    اوهوم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی