Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نوشته های اخیر
نویسندگان
جهان بیرون غار

یک سال و چند روز بعد...

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۲۴ ق.ظ

دو بار سایه ی مرگ را حس کردم، یک بار دبیرستانی بودم و در کوچه ای برای خودم میرفتم، میله هایی از آسمان بارید... میله هایی از دست کارگری بی حواس، صاف آمد و دقیقا از جلوی بینی من رد شد و در دو سانتیمتری کفشم عمود به زمین خورد، جرنگِ صدای میله ها در برخورد با آسفالت خیابان برق از سرم پراند، از همان نوجوانی دلخوش تر از این بودم که وقتی زنده ام غصه ی "اگر میمردم چه میشد" را بخورم، لبخندی به کارگرها زدم و گذشتم. بار دوم آن دفعه ای بود که یک عمل سرپایی من را جایی بُرد که با توجه به شرایط خاصِ آن روزهایم ممکن بود برم نگرداند، یک بار اینجا نوشته بودم از این درد، که چون درد است یادآوریش نمیکنم!

اما...

تنها و تنها یک بار با مرگ رو در رو شدم، یک بار با مرگ گلاویز شدم و تنها یک بار نفوذ مرگ را در رگهایم حس کردم، تنها یک بار ناامید شدم و تنها یک بار مرگ خون را در رگهایم منجمد کرد، آن بار هم همان ماجرای غرق شدنی است که قبلا حرفش را زده بودم، شمال بودم، شنا هم نمیدانم و خب ... مرگ از رگ گردن به من نزدیک تر بود!

می دانید، من از آنهایی بودم که مرگ را دوست داشتم ، از آنهایی که ترجیح میدادند بمیرند، و خدا میداند که این ادا نبود، قبول دارم که شاید ضعیف بودم اما ادا نبود، اگر میخواستم واقعا میخواستم و هیچگاه در باب جالبی مرگ برای کسانی که علاقه ای ندارند سخنرانی های روشنفکر نمایانه نمیکردم!!! دوستش داشتم و میخواستم داشته باشمش... میخواستم! یک سال و چند روز از تاریخ غرق شدنم در دریا میگذرد، از آن لحظه هر چقدر میگُذرد بیشتر حس میکنم که چقدر زندگی را دوست دارم، چقدر نمیخواهم بمیرم، و چقدر از مرگ میترسم!

میدانید؟ نه شما نمیدانید! شما مرگ را تجربه نکرده اید، کسانی که مرگ را تجربه کرده اند ولی هنوز زنده اند میدانند، جان به شدت شیرین تر از آن است که نخواهیدش، در موقعیتش که باشید، تازه میفهمید! لطفاً ... لطفا مرگ را دوست نداشته باشید... این وصال، وصال شمع است و پروانه، همه ی شما فرصت من را ندارید که بفهمید اشتباه میکردید...

پ.ن: کوبنده ترین شروع رمانی که خواندم این بود:

"و مَن مُردم" در سیاحت غرب!

  • ۹۵/۰۶/۲۱
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۴۰)

در واقع آدم تا یه تجربه ولو کوچیک نداشته باشه راحت از مردن حرف میزنه.
پاسخ:
یس
  • گمـــــــشده :)
  • ینقده کیف می کنم وقتایی که تو پستی می نویسی قبلا گفتم و فلان و بهمان خودم همه رو از حفظم که نگو..
    :))
    آرشیو خوندن برا این روزا خوبه.
    پاسخ:
    من الان این کامنت رو نمیفهمم :| توضیحش میدی؟ :دی

    Copyright ©هیولای درون

    ++چند جا تو متن اشاره کردی که فلان اتفاق در گذشته افتاده و لینک نداده بودی. یا جایی هم که لینک داده بودی از قبل خونده بودم.
    منظورم این بود ارشیو خونی خوبیش به اینه علامت سوال توی ذهن ایجاد نمی شه که این الان منظورش چیه.
    پاسخ:
    آهان :دی
    تجربه دومتونو که خوندم خیلی ناراحت شدم یه حس تنهایی زیاد توش بود که دل آدمو میسوزوند ناجور.تجربه سومتونم جوری نوشتین که کاملا تو اون موقعیت خودمو تصور کردم و اینکه انشاالله عمر طولانی و پر از شادی و آرامش داشته باشین
    پاسخ:
    خیلی ممنون از عای خوبتون!
  • منتظر اتفاقات خوب
  • مرگ که نه رحلت از این دنیا به موقعش خوبه. زنده و پایا باشید.
    پاسخ:
    ممنون!
    خیلی  افتضاح هست،،، خیلی... غرق شدن از مزخرف ترین انواع مرگ هست،
    مسافرت رفتیم جنوب، حتی برای یک ذره هم تو اب نرفتم
    حتی یک ذره هم دلم نخواست...
    پاسخ:
    :|
    دیگه اینقدر هم نترس :|
    البته مبگفت هم با میگفت فرقی نداره :))
    پاسخ:
    دقیقا آ‌فرین!
  • گمـــــــشده :)
  • اینقده کیف می کنم وقتایی که تو پستی می نویسی قبلا گفتم و فلان و بهمان خودم همه رو از حفظم که نگو..
    :))
    آرشیو خوندن برا این روزا خوبه.
    پاسخ:
    من الان این کامنت رو نمیفهمم :| توضیحش میدی؟ :دی
    چقدرم تو اجازه میدی من بِکَنَم :))
    پاسخ:
    بنده خودم سَربِکَن هستم داداچ :))
    اشتباه تایپی ماشالله در جواب کامنت بیداد میکنه :دی

    قربان شما :)))
    پاسخ:
    حالا چست و پست چه فرقی داره؟ :))
  • هانیه شالباف
  • نه نه ! منظورم تجربه‌ی پاراگراف اول بود :))
    پاسخ:
    آوه! :دی
    در لیست انواع مرگ ها، مرگ بر اثر خفگی بدون شک در ته لیست من قرار می گیره :-|

    من دوست داشتم اگه قرار بود بمیرم از ارتفاع پرت بشم :-/
    پاسخ:
    آره قبل رسیدن به زمین میمیره آدم :دی
  • نیمه سیب سقراطی
  • آخرش که می میریم ! فقط دردناک نمیریم ... من آستانه تحمل دردم پایینه ! بیشتر میترسم با کلی درد بمیرم :|


    پاسخ:
    میشه من بکشمت سریع و بدون درد؟
    اما دقیقا نگفتی که چی شد از اون حال و هوای گذشته ات خارج شدی
    درونی بوده یا یه عامل خارجی تاثیر گذاشت؟؟؟


    +همین تازگیا نبود که نوشتی دوس داری بخوابی و بیدار نشی دیگه؟ این جزو علاقه به مرگ به حساب نمیاد؟ دور از جان البته!
    پاسخ:
    ذات اتفاق باعث میشه کلا ذهنیاتت به هم بریزه :|
    چرا نوشته بودم، نه از "علاقه به مرگ" از درد ناشی از زندگی بد بود! اصلا برای این گفتم توی خواب، که نفهمم دارم میمیرم :|
  • آقای سر به هوا ...
  • و چقدر دیر من این وبلاگ رو پیدا کردم :|
    پاسخ:
    چطور مگر برادر؟
    خوشحالیم که سلامتی کالفیلد
    پاسخ:
    ممنون شید :دی
    همچنان خواهش میکنم 
    پاسخ:
    :دی
    من الان در گذشته ی شما به سر میبرم که دوست دارم بمیرم. و مردن رو دوست دارم. 
    حتی دوست دارم برم توی کما برم اونطرف یه چرخی بزنم اگه خوب بود کلا برم اگه نه که برمیگردم.=))
    زندگی انگیزه، معنی،هدف،عشق...لازم داره. ولی همونطور که خودت هم گفتی این با جونِ عزیز فرق می کنه.
    و من به شما قول میدم اگه اتفاقی بیوفته با مرگ دست به یخه بشم حتما که تقلا میکنم واسه زنده موند. نمیتونم همین طور وایسم:|
    و این وحشته. نه تجربه مرگ. چون خیلیا بودن که مرگ رو تجربه کردن و گفتن اینقد خوب بوده دیگه دوست نداشتیم برگردیم:|
    پاسخ:
    دوتا کامنت پایین تر جواب دادم :دی
    آقا من یبار خواستم متفاوت ظاهر بشم نزاشتیداااااا :))))))
    پاسخ:
    شما همیشه متفاوتید؛ خانم خاص :دی
    مرگ جزیی از زندگیه و جزو اتفاقاتیه که ممکنه هرروز بیفته
    من زیاد بهش فکر نمیکنم و دوست دارم هر جور که تقدیرم هست اتفاق بیافته
    چون یکبار مرگ یا چیزی شبیه اون رو تجربه کردم اونم تو یه تصادف و به اندازه ی 10 یا 20 ثانیه  یه حس سبکی و بی وزنیه خوبی بود جوری که دوست نداشته باشی از اون حالت برگردی
    اون چیزی که براتون اتفاق افتاده وحشت از مرگ بوده نه خودش چون مرگی که آنی باشه فرصت درد کشیدن رو هم نمیده
    پاسخ:
    تا نمیری که نمردی، من با مرگ مواجه شدم، کسی که توی کما میره یا بی هوش میشه و بعد فوت میکنه با مرگ مواجه نمیشه! مواجهه با مرگه که نشون میده چقدر جونت عزیزه، نه تجربه کردن خود مرگ!
    نه دیگه، ناراحت شدم! باید علاوه بر اون مورد قبلی، یه بار دیگه هم شیرینی بدی D:
    پاسخ:
    همش در حال کندنی ها :|
    در جواب دکتر میم نوشتین کفن عمرو زیاد میکنه!! جدا؟ :/
    پ چرا من تا حالا نمی دونستم؟ :/ کفن کجا میفروشن برم بخرم؟؟؟ :))))

    :: تجربه ی مرگ و نا امیدی تام قبل از مرگ مثل این میمونه که بیفتی تو یه چاله ی سیاه و هیچ امیدی به نور نداشته باشی...مثل این میمونه که بیفتی تو فضای بدون اکسیژن و هیچ امیدی برای نفس کشیدن نداشته باشی...اصولا "منم همینطور" ها بعد نوشتن یه پست آدمو این شکلی -_- می کنه...نمی دونم تجربه ی واقعیش با خوابش چه فرقی داره ولی من دوبار خواب غرق شدن دیدم و تو اون دومی...اصلا فکر نکردم خوابه...از یه جای بلندی پرت شدم و افتادم تو یه رودخونه ی عمیق که فکر کنم سیل اومده بود توش! وقتی داشتم پرت می شدم خودمو تموم شده دیدم...جدا حس مرگ رو قبل از افتادن تو آب لمس کردم و وقتی افتادم تو آب...واقعا میگم...منتظر هیچ بیدار شدن و از خواب پریدنی نبودم...وقتی آب رفته بود تو ریه هام و نفس کشیدنم قطع شد توی ذهنم با زندگی خدافظی کردم....و یهو...از خواب پریدم...تعجب کردم چون فکر کردم جدی جدی مردم!!! :) 
    نمی دونم برا نوجوونی بود یا فشارایی که روم بود و سختی هایی که داشتم اما یه بازه زمانی از زندگیم شدید دوست داشتم بمیرم...طوری که اگه جرئتشو داشتم خودمو می کشتم ولی عقاید  دینیم باعث شده بود اینکارو نکنم...دقیقا پیش خودم می گفتم دنیام جهنمه اون وقت خودمو بکشم بازم بیفتم تو جهنم بسوزم؟؟؟ :) ولی رفته رفته با دیدن خوابای عجیب و اتفاقاتی که افتاد فهمیدم زندگی شیرین تر از اونیه که بخوای برای خودت آرزوی مرگ کنی...هیچ لذتی بالاتر از نفس کشیدن و زندگی کردن نیست.هیچی!واقعا...عشق...آغوش...بوسه...محبت...لذت...همه چی تموم میشه ولی اونچه که ثابته زندگیه...در کنار همه ی خوبی ها و سختی هاش بازم دوست داشتنی ترینه...کاش همه ی آدما روی زمین قدر نفس هاشونو بدونن...اگه ندونن روزی می فهمنش که دیر شده باشه...و مثل کتاب سیاحت غرب با خودشون بگن"من مردم"...

    :: روده درازی کردم و پوزش...اما ممنون بابت این پست :)
    پاسخ:
    مامانم مبگفت :دی
    نه بابا روده درازی چیه، در برابر کامنتهای چست قبل در حد یه خطه این :))
    نه واقعا نمیدونم مرگ چه حسی داره! ولی الانم اصلا دوست ندارم بمیرم یه جورایی میترسم
    پاسخ:
    اصلا جون شیرینه :دی
    والا مام مرگو حس کردیم بسیااااار تو جاده تو کوه تو خونه حتی نزدیک بود خشک بشم:)))
    آلی خوب با مرگ دستو پنجه نرم نکردم

    من بعضی وقتا دوس داشتم بمیرم فقط برای اینکه بفهمم اآن دنیا چجوریاس و چه خبره!!!!
    ولی بعدش مثل چی پشیمون میشدم
    فکر کنم همه میترسن !!!
    پاسخ:
    :|
    خسته نباشی! :دی
    میترسم چن سال دیگه مجبور باشم با عقده های زیادی زندگی کنم.تو شرایط مرگ قرار نگرفته م ولی امیدوارم ک زمان خوبی بمیرم
    پاسخ:
    اصلا بحث عقده و راحت بودن نیست! بحث ذات بودن و نبودنه، وقتی قرار شه نباشی، حاضری با همه ی عقده هات بمونی، ولی باشی!
  • کمـــــــــک
  • http://insidemonster.persianblog.ir/
    تیترش با خودتون!

    سلام
    منم دقیقا مدتی همینطوری شدم که اونجا گفتید! یکی ندونه فکر میکنه از روی اوضاع من اون پست رو نوشتید.
    راهکار چی دارید؟ خیلی خراب و داغونم!
    خسته شدم از این وضع، چطور از اون اوضاع خارج شدید؟
    مدتی است باید کار تحویل بدم ولی سه ماهه که نتونستم برم سرش. روز به روز به موعدش دارم نزدیک میشم یه کم استرس میگیرم که بدو دیر شد ولی دوباره همون رکود

    پاسخ:
    برای افسردگی باید کمک حرفه ای بگیرید یا که صبر کنید تا دوره اش تموم شه فروکش کنه :|
    اگر جزو افسرده های بد خواب هستید، خوابتون رو درست کنید، شب زود بخوابید صبح زود بلند شید دوش بگیرید و یه ربع زیر نور مستقیم خورشید - ترجیحا فضای سرسبز - یه ربع نرم بدوید! این باید کمی بهترتون کنه، برای درست شدن خوابتون هم از قرصهای مکمل ملاتونین که گیاهی و بدون عوارضه استفاده کنید. روزی سه وعده غذای کامل رو هم بخورید. اینها اولین قدمهای کندن از افسردگی و رخوت هست.
    برای کارتون اما، کتاب های مبارزه با اهمال کاری رو - نشر ارجمند دو تا عنوان ازش داره - تهیه کنید، بخونید و بر اساس اون عمل کنید!
    سروانتس:

    Take my advice and live for a long, long time. Because the maddest thing a man can do is to let himself die.
    پاسخ:
    Cervantes is very khafan man :|
  • هانیه شالباف
  • تجربه‌های این‌جوری نصیب هرکسی نمیشه...خیلی خوبه اتفاقات باعث بشن آدم قدر لحظه‌هاش رو بیش‌تر بدونه!

    منم تجربه‌ای مشابه شما دارم... پارسال از زیر یه ساختمون نیمه‌کاره رد می‌شدم که یه صدای وحشتناک میخکوبم کرد. همه‌ی کسایی که جلوی من بودن بهم خیره شده بودن و خودمم بهت زده به روبرو نگاه می‌کردم! وقتی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم سنگ گنده‌ای رو دیدم که از بالا و توی فاصله نیم‌متری من افتاده بود.
    دقیقا همون‌جا بود که به یقین رسیدم مرگ از رگ کردن به انسان نزدیک‌تره و ما همش فکر می‌کنیم مال همسایه‌ست!
    پاسخ:
    نه نه بازم فرق داره! خدانکنه براتون پیش بیاد، ولی غرق شدن شما رو با مرگ چشم توی چشم میکنه :| اصلا خیلی خوفه :|
    تو اگه تا یک قدمی‌اش رفتی، من یه بار رفتم و برگشتم، حتی فرصتی برای مقابله باهاش هم نداشتم که مثلاً شنا کنم یا چیزای دیگه؛ بعد از اون حادثه من هیچ وقت (هیچ وقت) اون آدم قبلی نشدم، هیچ وقت... http://1matarsak.com/post/194
    پاسخ:
    باز من یه چیز گفتم سیل "منم همینطور" شروع شد :))
    الان ناراحت نشیا :| شوخی کردم!
    خیلی خوشحال شدم به زندگی علاقه مند شدی.
    بنظرم تنها قسمت بد مرگ اون درد کشیدنش وای که من تحمل درد ندارم.من زیاد تا نزدیکی مرگ رفتم و البته چند موردش برای اطرافیانم بود و دست و پای شکسته هم زیاد دارم سال گذشته و امسال هم مریض بودم و حدود ۷۰ روز که تصمیم گرفتم زند بمونم و وقتی تصمیم میگیری زند بمونی دنیا عوض میشه انگار ولی فکر کنم خودت بدونی.الان نمیگم دوست دارم بمیرم که ندارم ولی هر زمانی برس مشکلی هم باهاش ندارم.خیالم راحت دیگه 
    سیاحت غرب من دوست داشتم خوندمش اگه از این کتاب خوشت اومد شاید از بسوی نور هم خوشت بیاد :)
    پاسخ:
    من به دلایل دیگه ای به زندگی علاقه مند شدم، اینجوری شد که از مرگ ترسیدم و فهمیدم الکی میگم دوست دارم بمیرم :|
    :)خیلی حرف دارم ولی به لبخند اکتفا میکنم
    پاسخ:
    :|
    ایشالا همیشه سالم و سرزنده باشی :)
    پاسخ:
    ممنون همچنان!
    حرف هام رو بعدا میگم .
    آدم برای زنده بودن و زندگی کردن انگیزه میخواد ..
    پاسخ:
    خب این متفاوته با شیرین بودن جون!
    وقتی عموم تصادف کرد و فوت کرد، همون روز من با دوستای قدیمیم قرار داشتم و بیرون بودم
    ابن خبر تصادف، تلفنی، یه جوری پخش شده بود تو فامیل که یه عده فکر کرده بودن من مردم
    واکنش شون جالب بود
    بعدا ازشون تشکر کردم که برام گریه کردن!
    پاسخ:
    خداعمو و ت رو با هم بیامرزه!
    همیشه ام لازم نیس مرگ و تجربه کنی تا ازش متنفر شی...با یه سری آدما و حس های ناب هم میشه متنفر شد ازش...
    پاسخ:
    من از مرگ متنفر نیستم، میترسم ، مثل سگ میترسم!!!
    مرگ ، هر بار از جلوی آینه رد میشم ، تو جاده که مسافرم ، یه که تنهام میگم الانه که بیاد ..... مرگ همینجاست . همین جا !
    پاسخ:
    دارارارام!
  • ابراهیم ابریشمی
  • بی مرگ نمی شود زندگی بامعنا داشت و بامرگ، خود زندگی را!
    اگر هیچ وقت نمی مردم، دیگر انتخاب ها و کارهایم برایم بی تفاوت میشد، چون آنقدر وقت میداشتم که تقریبا هیچ کار نکرده و حسرت خاصی روی دلم نمی ماند. و البته حالا هم که قرار است روزی بمیرم، هر کار بکنم، خودم و کارم در نهایت نیست میشویم، انگار که اصلا از اول نبودم و کاری نکردم، به قول آلمانی ها، یک بار حساب نیست...
    در مقابل چنین دیلمای طاقت فرسایی فقط یک کار از دست مان بر می آید، گاه گاهی یادش بیوفتیم و سپس خیلی زود از یادش ببریم تا زندگی مختل نشود.
    پاسخ:
    من الان حداقلم تکلیفم با مقوله ی مرگ روشنه! :دی
    خوده مرگ صرفأ ترس نداره،اون کارای کرده و نکرده ته ک ترسناکه!
    البته واسه من!
    پاسخ:
    تجربه اش کردی که میگی؟
    منم همه ی این حرفا رو یه بار زدم :|
  • نیمچه مهندس ...
  • شما دومین نفری بودید که امروز از مرگ نوشته بود و من خوندم.بعد از ظهر هم فیلم ساعت هارو دیدم اصلا الان یه حال خاصی شدم:|
    پاسخ:
    میدون من عاشق اد هریس ساعتها هستم؟ قشنگ باهاش زار زار گریه میکنم!
    چقدر نوشته سنگین و البته پرمعنا بود...
    منم تا یک قدمی مرگ رفتم، راه نفسم بسته شده بود و...درک میکنم چی میگید بعضی وقتا بایداون لحظه ای که دنیا تاریک میشه و فقط صداهارو میشنوی رو حس کرده باشی تا واقعن قدر زنده بودن رو بدونی.
    پاسخ:
    آره!
    هولدن جان، من که کفن هم خریدم...
    پاسخ:
    اتفافا تو از اون جون دوستایی که میدونی کفن خریدن عمر رو زیاد میکنه:دی

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">