Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

از داستانهای درسهای معارف دوران کارشناسی

چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ

ترم هشتم بودم، دقیقا یادم نیست کدوم درس معارف رو داشتم که استادش ایشون بودن... یک بار سر کلاسش در مورد "تفکیک جنسیتی" بحث شد و من قاعدتا جزو مخالفهای قضیه بودم، داشتیم با آب و تاب بحث میکردیم، من متنظر بودم تا بحثهای یه "بچه بسیجی کلاسیک" در مورد لزوم تفکیک بیان بشه، نوبت من شد و حرف رو رسوندم به اینجا که توی دولت آقای خامنه ای یک روز وسط کلاسهای دانشگاه تهران دیوار کشیدن که با دستور اکید امام خمینی همشون رو همون شب خراب کردن، به کلمات "دیوار کشیدن..." نرسیده بودم که همون "بچه بسیجی کلاسیک" شروع کرد عربده که آی شمااااااااا نمیدونی چیه نگو هیچی - و البته از من جوجه تر بود، دو سال پایینی من حساب میشد - و وا اسفا و اینها، گفتم "اولا استاد روبروت نشسته من رو نگاه نکن، دوما من صبر کردم حرفات تموم شه پس ساکت باش حرفم رو بزنم" دوباره هایییی و واییییی و اینها، بحث بالا گرفت ، کلاس که مشخصا دوستش نداشت از من که قطعا در این مورد محق بودم حمایت کرد، اما استاد که محتوای حرفای اون رو دوست داشت باهاش مدارا کرد... عصبانی شدم و کوله رو برداشتم و رفتم دم در، در رو باز کردم و گفتم "استاد من اگه این رو حذف کنم 9 ترمه میشم، ولی میکنم خفت نمیکشم" گفت "بری باختی" وحشتناک بلند داد زدم "مگه مسابقه است؟ اینجا فضای آکادمیکه، صبر کردم حرفاش رو زد دارم حرف میزنم، شما جای کنترل کلاست میگی باختم؟" یه مقداری کل کل کردیم و دستم رو گرفت نشوندم سر جام... از این جا تا آخر کلاس رو واقعا یادم نمیاد، نمیدونم حرفم رو تموم کردم یا نه...

آخر کلاس بچه بسیجی کلاسیک با فاز "ما توی زمین رقیبیم ، بیرون زمین رفیق" اومد سمتم، دستش رو دراز کرد و گفت "برادر اگه ازم ناراحتی شدی ببخشید، حلال کن" کوله ام رو انداختم روی دوشم، نگاهش کردم و گفتم "ببین، من خیلی بی شعورم، یعنی ... خیلیییییی بی شعورم، اما تو از من خیلی بی شعورتری". اومدم بیرون...

  • ۹۵/۰۴/۲۳
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۳۵)

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

آنچه البته به جائی نرسد فریاد است


زیاد خودتو اذیت نکن تا بوده همین بوده

پاسخ:
وزن شعری که نوشتی رو نمیتونم پیدا کنم، حس میکنم سکته وزنی داره، داره یا من دارم بد میخونم؟
  • کوثربهاور
  • مطالب به روز شده و متناسب هستند.‌‌‌    ‌‌‌‌‌ ‌‌‌ ‌‌   ‌‌   ‌ 
    :))
    یاشه شما دانشجو
    به.هر امید این مملکت به دبستانیاس
    :)))

    پاسخ:
    :))
    یعنی حال آدم به هم می خوره از این "برادر بیا حلال کن" ها :-| یعنی که من خیلی خفن و مومن و معتقدم، تو گاوی :-|

    هولدن من اول پست آخرت رو خوندم، بعد این رو، خیلی خوب بودن دو تاشون، خیلی دوستشون داشتم :)

    پاسخ:
    نوش جونت :دی
    نه جناب کالفیلد! دو واحدی و یعنی کمتر از یک نمره معدل.
    پاسخ:
    آوه!
    نوناشون؟؟؟
    پاسخ:
    جوکش رو نشنیدی شما؟
    اتفاقا دانشگاه ما تک جنسیتیه...
    باید بودم بهش میگفتم چقدر بده...
    پاسخ:
    والا با این نوناشون!
    حالا استاد پاس کرد یا انداخت واقعن؟
    پاسخ:
    قرار نبود بندازه، من بلند شدم برم حذف کنم!
    اون عار بنده هستم که نصف شدم دیییی
    پاسخ:
    :دی
    منی که آدم نسبتا مذهبی به حساب می آیم و تو خانواده مذهبی هستم سر کلاس های معارف همیییشه با استاد هایش دعوام می شه این ترمم تنظیم خانواده بهم ناحق ١٤.٥ داد.
    این قدر استاداش حالیشونه و واقعا خوب کلاس اداره می کنند!!!
    منم با تفکیک جنسیتی مخالفم  هرچند از این وضعیت فعلی کلاس ها هم راضی نیستم که به جای یادگرفتن چهارتا چیز اگه استاد توان اداره نداشته باشه کلا دخترا به پسرا تیکه می این پسرا به دخترا و لاس می زنن.
    اما حرفم اینه بالاخره یه جایی دو تا موجود بالغ باید یادبگیرن تعامل کردن با هم رو
    منظورم دوست شدن و ... نیست با این که دخترای دانشگاه ما عموما با همه پسرا دوستن ولی من دقت کردم اعتماد به نفسشون خیلی پایینه بالاخره باید یادبگیرن جلوی پسرها کنفرانس بدهن بدون این که نگران مسخره شدن و ... باشن. یاد بگیرن جلو همه از خودشون دفاع کنند و خیلی چیزها دیگه متقابلا پسرها هم تو این تعامل خیلی چیزها یاد می گیرن
    منتها اشکال اینه یه سری اموزش ها و فرهنگ سازی هایی باید تو دوران مدرسه می شده که نشده برای همین وضع دانشگاه ها اینه
    پاسخ:
    سلام عار! :دی
    خب دیگه ، اینجوریه!
    انصافاً همینان که آبروی بسیج و بسیجی جماعت رو میبرن.

    و الا ما دوران دبیرستان یه پایگاه بسیج می رفتیم مسئولش از اینا بود که جای مهر رو پیشونی افتاده و به شدت مذهبی، بعد بهم می گفت:
    "رفتی دانشگاه سرتو نندازی پایین که الکی مثلاً من بچه مثبتم! قشنگ تمرین کن ارتباط درست و سالم با جنس مخالف رو!"

    +
    "بچه بسیجی کلاسیک" :)))
    پاسخ:
    بجه بسیجی ها دسته بندی کلاسیک، مدرن، تلفیقی، پست مدرن و نوع نامشخص دارن :))
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • اون خط آخر! همه اش کنار فقط همین خط آخر.
    عالی
    پاسخ:
    :))
  • داداش مهدی
  • تو خیلی خوب بودی تو اون موقعیت. ولی موقعیت خوبی نبوده توی تو! :/
    پاسخ:
    عجب :))
  • اسپریچو ツ
  • چه حوصله ای داشتی:|
    پاسخ:
    همان جواب پایین به شما!
    چه خوبه اینجا همه دانشجوهای حماسه ساز مباحثه کن و مخالف تبعیض جنسیتی و فلان بودن/ هستن!
    من سرکلاسای عمومی میخابیدم یا زبان میخوندم یا نقاشی می‌کشیدم.
    خدایی حوصله دارینا.
    تنها خاطره ای که از کلاس معارف دارم اینه که رفتم پای تخته نوشتم استاد بابای من گفته شب شد نیومدی، دیگه نیا! میشه کلاسو زودتر تموم کنین؟ 
    استادم اومد پرسید اینو کی نوشته؟ گفتم من. گفت تو شیشو نیم برو خب.
    پاسخ:
    "دانشجو" بودیم چون!
    منم سر کلاسای معارف زیاد بحث می‌کردم ولی جمله‌مو با شما درست می‌فرمایید و حق با شماست شروع می‌کردم و یه چیز دیگه می‌گفتم
    همه رو هم با 20 پاس کردم (حتی انقلابو که فرق شاه و امام خمینی رو نمی‌فهمیدم و هنوز هویدا و آموزگار، تفاوتشون برام در هاله‌ای از ابهامه)
    ولی یه بار دیدم استاد اخلاقمون گوشه اسمم ستاره گذاشته
    و هیچ وقت نفهمیدم برای چی بود
    نه تاخیر
    نه غیبت
    نه مثلاً کنفرانس و تحقیق
    هیچ وقت نفهمیدم اون ستاره برای چی بود
    پاسخ:
    وقتی حق با اون نیست، نیست دیگه :| تعارف نداریم که!
    از بس چایی شیرین بودی ستاره گذاشته بود یادش نره :))
    هیچ وقت اون ۱۳/۵ ای رو که به جای ۲۰ توی یکی از دروس معارف بهم دادند رو یادم نمیره : ترم ۲! بودم که درس دانش خانواده و جمعیت(همون تنظیم خانواده قدیم) رو برداشته بودم و استاد دوست داشتنی دائمن سر هر جلسه تکرار می کرد: ازدواج کنید از نوع م‍ و ق‍ ت ؛  آخر کاری که تو کلاس کردم شد کسر ۶/۵ نمره :/

    +اول که عنوان رو دیدم گفتم : اووه یعنی  یادشه هنوز؟؟
    بعد که پست رو خوندم دیدم خب یه حرکتی زده بوده که یادش مونده :دی
    پاسخ:
    شش و نیم نمره یه واحدی که چیزی نیست :|
  • مترسک ‌‌
  • یاد یه چیز بی‌ربطی افتادم؛ یه بار سر کلاس بحث حضانت بچه (عمدتاً دختربچه) شد که بعد از یه سنی به پدرش میدن؛ یکی از خانوما اعتراض کرد که مادر فلانه و اینا، بعد یکی از آقایون بلند شد جوابش رو بده گفت: از اون جایی که همه دخترا، بابایی هستن، خیلی هم قانون درستیه!
    ما همگی :|
    قانون‌گذار :|
    روایت هم داریم مرحوما ارسطو و سقراط بعد از شنیدن این منطق عجیب، تقاضا کردن اسمشون از کتب فلسفه و منطق جهان حذف بشه :|
    بماند که خود اون آقا قبلاً خواستگار همون خانوم بوده و جواب منفی هم بهش داده...
    پاسخ:
    :))
    ماشالا ماشالا چه وکلایی تحویل جامعه میدیم :))
    =))))))
    نمیدونم احساس کردم گفتی استاد فلسفه:)))))
    پاسخ:
    :))
    :o

    بعد میاد دونقطه لبخند میذاره میگه از من نترسید..
    پاسخ:
    :))
    ترس نداره که خب!
  • نیمچه مهندس ...
  • من اونقدر سر این کلاسای معارف اعصابم خورد میشد که تا آخر فقط لبخند میزدم و سکوت می کردم.از این لبخندهایی که معلومه از سر اعصاب خوردیه.
    ولی یه بار نتونستم ساکت بمونم.چون استاده میخواست عقیده ی خودشو به ما تحمیل کنه.
    پاسخ:
    :دی
    چی شد حالا؟
  • آبان دخت ...
  • سقراط میگفت من دانام! چون می دانم که نمی دانم

    خط آخر یه همچین چیزی رو یادم آورد :دی
    پاسخ:
    :دی
    تو هم لنگه همینایی وگرنه اصلا نباید باهاشون حرف میزدی
    کسی که به خامنه ای و خمینی اعتقاد داره وضعش معلومه
    پاسخ:
    .
    حذف کردی حالا؟! یعنی 9 ترمه شدی؟
    پاسخ:
    نه دیگه!
    به نظرم مایی که خودمون میدونیم بی شعوریم 1-0 از بقیه جلوئیم :)))
    همین هم یه قدم مثبته :دی


    پاسخ:
    حتی دو هیچ یا سه هیچ :))
    خیلی خوب گفتی
    من ولی این ترمی که گذشت یه استاد فلسفه داشتم واقعا واقعا واقعا خوب بود. اصلا با پیش زمینه ذهنی خودش کاری نداشت. 
    پاسخ:
    ربطش چی بود؟ :))
  • گمـــــــشده :)
  • خخخخخخ
    اعصاب نداشتیا
    ولی آخرشو حال کردم. خوب گفتی بهش
    پاسخ:
    حال کردی من بی شعورم؟ :|
  • فاطمه (خودکار بیک)
  • واااای من اگه بودم حتما یکیمون میمرد !
    پاسخ:
    من بودم و نمرد!
  • کوثر بانو
  • کاش کسی بهم نخنده وقتی ته این پست کامنت میذارم که:
    یکی از استرس ها و نگرانی های من اینه که نمیدونم پس فردا تو دانشگاه باید چجوری با همکلاسی های پسرم برخورد کنم!

    @ ماتادور: میخواس ۹ ترمه شه نه اینکه با برادران حراست ملاقات کنه!
    پاسخ:
    اینجوری:
    سلام
    :|
  • پـامـ ـوک
  • هفت ترم دقیقا با یکی از پسرای کلاس که مثل هم کلاسی شما همینجوری رگ گردن کلفت میکرد بحث کردم. سر یکی از بحثا که گفتم اون سرباز فرانسوی جنگ جهانی که در راه وطنش کشته میشه شهیده، کلی مسخرم کرد. ولی کاش منم میتونستم جمله آخر شما رو بهش بگم.
    پاسخ:
    بلا به دور اون همکلاسی من نبود :| از 88ی های حسابداری بود، خدا نکنه :|
  • ساکن طبقه 40
  • همت بسیجی بود و حاج حسین خرازی ...
    نمیره تو کتم بسیجی گری این ها که گفتین :|
    پاسخ:
    :|
  • مترسک ‌‌
  • چه دل پری داشتی و معلومه که هنوزم داری اما دمت گرم، حرف حق رو باید با صدای بلند به مخاطب خوروند؛ درباره پاراگراف آخر هم عرضی ندارم.
    پاسخ:
    این تازه یه چشمه از حرکتهامه!
  • آبان دخت ...
  • اوه! در این حد :|

    + چه جذبه ای...به به :دی

    +با تفکیک جنسیتی مخالفم...پس بچه ها کی یاد بگیرن معاشرتای اجتماعی رو؟ کی یاد بگیرن جلوی جنس مخالف به تته پته نیفتن؟ اگه در این حد محدودیت ایجاد بشه اونوخ اوضاع بدتر میشه! :)

    + خوشمان آمد آدرس دقیق استاد رو هم عنایت فرمودین :دی
    پاسخ:
    :))
  • S҉A҉H҉A҉R҉ ....
  • هههه عالییی جوابشو دادین یادگرفتم واقعا ههه:)

    ایول دارید:))
    پاسخ:
    نوش جونت!
  • ماتادور ...
  • ولی بعد از هر جمله ی " کولم رو برداشتم ، کولم رو انداختم رو دوشم" منتظر بودم بخونم " سیگارم رو روشن کردم،دودشو فرستادم تو صورت استاد" :دی
    پاسخ:
    مگه فیلم سینماییه؟ :|

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">