Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

Stranger Than HOLDEN

شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۴۹ ق.ظ

پیاده شدم، از مترو. قرارمون متروی قلهک بود، رفتم سمت صندلی که بشینم و کتابی رو که یه ساعت پیش از شهر کتابِ محقّر تهرانپارس خریده بودم تموم کنم، رفته بودم توی کتاب فروشی و گفته بودم "یه کتاب بدید میخوام توی مترو بخونم"، حالا بگذریم پیشنهاد فروشنده چی بود و من رو چقدر عصبانی کرد... رفتم سمت صندلی که بشینم، آقای پیر و موقری از کنارم رد میشد، مکث کرد و نشست، من هم نشستم، کتاب رو باز کردم و داستانم رو ادامه دادم.

"..... ...... ..... ... ...." هدفونم رو از گوشم در آوردم و گفتم "ببخشید چی فرمودین؟" خانمی که جلوم بود گفت "خودکار خدمتتون هست؟"  داشتم خودکار رو میدادم که حس کردم یه سَری نزدیک سرَم میشه... پیرمرد بود، یه نفس عمیق کشید و گفت "این ادکلن شماست؟"

"این ادکلن شماست؟" ... "جانم؟" " این بو، بوی ادکلن شماست؟" سرم رو بردم نزدیک کاپشنم و بو کردم "نمیدونم" پیرمرد دوباره نزدیک شد و بو کرد "آره خودشه، میدونید بوی چی میده، بوی قوّتو! قوّتو میدونید چیه؟" گفتم "نه" و گفت "قوّتو یه پودریه با شکر و قهوه و این چیزا درست میشه ما بچه بودیم میخوردیم" گفتم "ادکلن من خنکه، اگه بوی قهوه میده من نیستم" دوباره بو کرد و گفت "نه خودشه". اون خانم خودکارم رو داد و گفت "ایستگاه سَرو میدونید کجاست؟" اومدم بگم نه که اون پیرمرده شروع کرد به توضیح دادن با حوصله ی زیاد...

"پدر جان، من فکر میکردم از همه عجیب ترم، ولی شما واقعاً از من عجیبترید" "کوچیک؟" ، "نه پدر جان، عجیب! واقعا لذت بردم از کارتون"...

کمی حرف زدیم،بهم از کارهایی میگفت که یهویی کرده، مثل همین کار... بعد خداحافظی بلند بالایی کرد و رفت، قبل رفتن بهم گفت که "داشتم از کنار شما رد میشدم، بوی ادکلن شما به من خورد، گفتم بشینم بو کنم ببینم بوی شماست یا نه" به روش نیاوردم که چقدر تعجب کردم و همزمان خوشحالم، آخرش پرسیده بود "گفتین اسمش چیه؟" گفتم "دانهیل آبی، پدر جان".

من پیری های خودم رو دیدم، پیرمرد خوش پوش، خوشبو و هدفون به گوشی که برای ابراز احساساتش ، هیچ چارچوبی نمیشناخت، مردی که میلیون ها بار از من عجیب تر بود... عجیب تر از هولدن!

  • ۹۴/۱۱/۱۰
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۴۳)

  • گمـــــــشده :)
  • یعنی خودتو دیدی ذوق کردی؟
    من ببینمت پا به فرار می زارم. دی:
    پاسخ:
    :|
    من پیری خودم رو نمیبینم یعنی تصوری ازش ندارم ولی آدمایی میبینم که دلم میخواد اگه به پیری رسیدم اون شکلی شم!
    پاسخ:
    ایشالا همونجوری بشین!
    داشتم فکر میکردم ای کاش به عنوان اولین نفری که این پستتون رو داغ داغ خونده کامنتی به یادگار میزاشتم..حیف شد.از بس درگیرات تایپی داشتیم جای دیگه ای.:|
    پاسخ:
    واقعا منور کردید اینجا رو با این "اووووووممممم" نغز و پر مغزی که همینجوری به یادگار نهادید دکتر!
    اووومممم
    پاسخ:
    جانم؟ :|
    اره دلش عاشق بود همه چیو قشنگ میدید بنظرم:)
    میدونی بنظرم تو عجیب نیستی:|
    فقط به طرز غیر قابل باوری منطق و شاید هم احساس و درک درست تری نسبت به تعدادی داری:)
    پاسخ:
    تعریف بزرگ و قشنگیه، ممنون! خوشحال شدم! :دی
    من که کتاب صورتی کوچولوئه پر از داستان آموزنده دوس دارم :))
    گوگولیم هست تازه :))))

    آقا من بیکارم چند وقته کامنتام زیاد شده جنبه بیکاری رو ندارما :)))) اینجام آنلاین ترین جاست بین وبلاگ دوستان :))) 
    پاسخ:
    اینجا وبلاگ خودته راحت باش! :دی
    ها؟
    ینی چی؟
    پاسخ:
    یعنی اون کتابها به درد خودت میخوره! :دی
    میگند دقیقا ضعف و نقص از آنجا شروع میشه که خود آدم فکر میکنه خودش خیلی خاص یا عجیبه. بیشتر از بقیه. لذا خوداگاه یا ناخوداگاه به کارهایی دست میزنه که این فکر رو در بقیه هم بیشتر ایجاد و تقویت بکنه. این روال اصلا اتفاق خوبی برای تربیت و تقویت ذهن نیست! درجا زدن ، عقبگرد ، عدم تحلیل درست ، زوال زودتر ، دید ناصحیح ، ...
    بیشتر مراقب باش ، شما که خودت روانشناسی
    پاسخ:
    الان شما با سه خط نوشته، از من تحلیل شخصیتی ارائه دادی؟ :دی
    چشم، خودم که روانشناسم، حواسم هست!
    حقت همون کتاب صورتی کوچولوهای پر از داستان های آموزنده است اصلا :))
    آره
    پاسخ:
    کافر همه را به کیش خود پندارد، هاهاهاها!!!
    کلن شما پیر های جالبی میشی...
    شما هولدنو تصور کن چهل سال بعد، نشسته تو مترو (احتمالن اون موقع پرواز میکنن ) با شلوار لی و هندزفری تو گوش داره هوی متال گوش میده و رمان میخونه این شکلی :|
    :))
    من شهادت میدم که قوتو بوی دانهیل آبی نمیده ولی :/
    پاسخ:
    البته چهل سال دیگه جین پام نیست ، کتون میپوشم که به سنم بیشتر بیاد! :دی
    عجب...!
    پاسخ:
    جان چویی!!!
    حالا واقعا بوی دانهیل میده؟!!
    پاسخ:
    من بو نکردم قوتو رو!
    با حذف شدن سولماز یک درد کهنه ی اجتماعی خفتم کرده بود و داشتم برای نبود دموکراسی غصه میخوردم ، -چقدر من وسیع و عمیق اندیشه میکنم:) - با خوندن این پست ناراحت تر هم شدم...
    یاد زمانی افتادمن که منم یه جورایی استرنجر حساب میشدم. بعد مردم اینقدر چپ چپ به عجیب درونم نگاه میکردن که بچه م چندماهه افسرده و خموده کز کرده یه گوشه. الهی بمیرم برا نیمه ی عجیب و سرکوب شده ی وجودم...:(((
    .
    تو ولایت ما قوتو رو با شیره ی انگور قاتی میکنیم، به جای قهوه هم یه چیز دیگه توشه که یادم نیست، فکر کنم سبوس باشه
    پاسخ:
    حدسم اینه سولماز بکیه توی برنامه استیج، آره؟ :|
    ولایت شما کجاست؟
    طفلک دختره که خیلی شوکه شده بود فکر کنم تا حالا کسی بهش نگفته بود که زیباست از اون جالب تر آقایی بود که کنارش نشسته بود ، از خنده کبود شد .
    پاسخ:
    شماره دختره رو برام یگیر شما! :دی
    خوشم میاد اکثرا عمو پورنگ میبینن! اتفاقا امروز بعد از خوندن پست شما توی ذهن منم اومد ولی من خیلی وقته که نگاه نمیکنم عوضش مامانم هنوزم میبینه :/
    پاسخ:
    ماشالا مامان شما! :دی
    راستی اینجا weird بیشتر بهش میاد :دی

    پاسخ:
    با اسم فیلم stranger than fiction بازی کردم
    همیشه واسه م سوال بود این "چشمه ی سرین زلال" چیه که عمو پورنگ میگه :| 
    الان فهمیدم سرعین بوده :))))) !! 
    با تشکر از مگهان 
    پاسخ:
    خوشحالم وبلاگ من باعث شد تا یکی از سوالهای ازلی ابدیت جواب داده بشه!!!
    نه اون صدای ذوق 25سالگیم بود:| 

    + عه جولیکم به شعر عمو پورنگ اشاره کرده من له شدم اصلا:)) خدا رو شکر اینجا یه بچه دیگه هم سن و سالم پیدا شد ^-^
    پاسخ:
    :))
    :|
    زاقارت :))))))
    نخیرم ناز و گوگولی :))))
    پاسخ:
    همون زاقارت :))
  • اوهام بانو
  • من هیچوقت نمیتونم پیری ام رو تصور کنم چون همیشه فکر میکنم جوونمرگ میشم  :دی
    پیشتهاد فروشنده چی بود؟؟
    پاسخ:
    خدا نکنههههههههههههههههه بانو!
    یه دونه از این کتاب صورتی کوچولوها داد گفت توش پر از داستانهای آموزنده است :| :|
    تا همین پارسال من برنامه کودک میدیدم همش می خوندم با عمو پورنگ قوتو از کرمونه بهشت گل محلات شادی ناب ساریه، چشمه ی سرعین زلال توی دلا جااااریه
    هوریا هوریا :|

    ولی نمیدونستم قووتو که از کرمونه چجوریه دقیقا تا اینکه بابا رفت برامون آورد ولی بلد نیستیم بخوریمش تو چایی ریختم خیلی بدجور شد خالیشو خیلی دوس دارم ولی!
    پاسخ:
    این قسمت هوریا هوریا رو هم میگفتی دقیقا؟
  • 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
  • ghovit :)
    پاسخ:
    oh yes
    من نمیدونم پیریام چطوری میشم :|
    تصورش هم میکنم بازم به نتیجه نمیرسم
    پاسخ:
    یه استاد خر خون و زاقارت تو دانشگاه استنفورد :))
    عجیب
    دارم به این کلمه عادت می کنم
    پاسخ:
    چه عجیب!!! :|
    قوییت یا قوتووو به قول کرمونیا
    پاسخ:
    ما خارجیا بهش میگم powerfullness
    :|
    من برم قووتومو بخورم:| بر میگردم

    + آیکون یه رشتی اصیل که از کل این پست به فکر خوردن افتاد:|
    پاسخ:
    :|:|:|
    شکمو:|
  • خارج ازچارچوب
  • نه واقعا قووتو نمی‌دونی چیه؟؟ سوغات اصیل کرمان! تقویت کننده‌ی جسم و روح و همه‌ی اعضای بدن! کاش شماره‌شو می‌گرفتی ازش قووتو می‌گرفتی! :|

    کم کم داره به این عادت کتابخو‌نیت حسودیم می‌شه! :/
    پاسخ:
    نه که ندونم چیه، محتویاتش رو دقیق نمیدونستم، الان اینقدر همتون میدونید خجالت کشیدم :|
    چاجی حسودی چرا؟ :| خب بخون تو هم :|
    ومیشه گفت کلی حال کردی از پیری خودت :))))
    پاسخ:
    معلومه دیگه! :دی
    ((: .
    چه قدر بعضی حرفای یهویی این رهگذر ها حال خوب کُن هستن !
    پاسخ:
    این پیرمرده که اصلا تهش بود!
  • 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
  • ما بهش میگیم قُوییت ! (:
    پاسخ:
    ghoviate
    ?
    خدا حفظش کنه این ورژن پیری هاتو :دی 

    پاسخ:
    شما هم همینطور :))
  • شن های ساحل
  • منم از این کارا میکنم اینکه اگه موردی برام جالب باشه توی مترو یا جای دیگه سر صحبت باز کنم فکر کنم این برای بقیه یکم عجیب چون چند دفعه بهم گفتن شما همیشه همین قدر راحت ارتباط برقرار میکنی:)))).....البته این موضوع بخاطر اینکه پایه رو بر این اصل گذاشتم که عموم انسان ها ذات خوبی دارن
    پاسخ:
    خب عموم انسان ها ذات خوبی دارن واقعا :دی
    چه جالب. دیشب داشتم به عطر و این چیزها فکر میکردم. چند باری شده که با این یهویی ها آدم ها رو غافلگیر کردم. 
    یبار توی دانشگاه نشسته بودیم، نمیدونم چه مناسبتی بود همگی دور هم نشسته بودن .یه خانوم بود چشم و ابرو مشکی با موهای مشکی. یهویی بهش گفتم خانوم شما خیلی زیبا هستید اونم هول شد اشاره کرد به آقایی که کنارش نشسته بود و به من گفت این آقا؟ منم گفتم نه .شما خیلی زیبا هستید...
    پاسخ:
    آقا :))
    :))))))))))))))))))
    وای هول شدنش رو تصور کردم چه جالب بود :))
    خدا قوتو رو نیامرزه :| یه سال تموم صبحا باید میخوردم :)) از غنایم مامانم بود از سفرش به کرمان :| واقعا کم پیدا میشه از این آدما !! 

    احتمالا در آینده من یه پیرزن با کفشای پسرونه و عطر پسرونه باشم که همه جاش زخم و زیلیه و داره میره به گلایدر سواریش برسه :| 

    البته نمونه ی مشابه هنوز کشف نشده :|
    پاسخ:
    گلایدر سواری :))
    چرا ، مادربزرگ شنل قرمزی توی شنل قرمزی 2 ، همینجوری بود :))
  • آناهــیــ ـــتا
  • من خودکار ها و مدادها و روان نویس های زیادی رو توسط اینایی که می گن "خودکار خدمتتون هست؟ " از دست دادم :دی

    یه زمان یه سرپرستی داشتیم که خیلی شیک جلوی چشمت خودکارتو می ذاشت جیبش و میرفت :| :)) و دو دقه بعد دوباره میومد خودکار می خواست :|
    فک کنم در تنهایی میبلعیدشون یا همچین چیزی
    پاسخ:
    رییس فارفالا!!! چقدر خوشحالم اینجا میبینمت، همینجوری اشک شوقه که دارم میریزم! :دی
    این سرپرستتون احتمالا به چالش under **** pen علاقه داشته! :دی :|
    چه جالب,یه دوست داریم اذری بعدعاشق قوتو هستن بهش میگفت بمب اتم
    ولی تقریبا هیچ جا مثله خودکرمانی ها بلد نیستن قهوه وقووتو بخورن:|شمال بودیم با نون میخورن مثه برنج :|
    پاسخ:
    دم شمالی ها گرم :))
    چه عجیب :))
    پاسخ:
    خدایی ها :دی
    تو جدی جدی نمیدونی قوتو چیه؟
    عموپورنگ میخوند قوتو از کرمونه تو حواست کجا بود؟ داشتی آپوکالیپتا گوش میدادی؟:))
    پاسخ:
    نمیدونم دیگه چرا میزنی؟ :دی

    چقدر جالبه که آدم خودش اعتقاد داشته باشه از همه عجیب تره!!! 

    و وقتی یکی عجیب تر از خودش میبینه تعجب کنه :)) 

    پاسخ:
    :))
    آفرین چه کامنت خوبی :دی
    یاد اون روزی افتادم که با دو سه‌تا از دوستان رفته بودیم پارک. نشسته بودیم دور میز شطرنج و حرف می‌زدیم. یهو یه پیرمرده اومد بالا سرمون وایساد. بهش سلام کردیم. اونم جواب داد. گفت یه دست شطرنج بازی می‌کنین؟ دوستان لطف کردن از طرف من گفتن بله و من رو نشوندن پای بازی! منم کلاً شطرنجم در حد هویجه! :|
    ظاهر پیرمرده خیلی عجیب بود. موهای بلند و تماماً سفید. سیبیل بسیار پرپشت و سیگاری که پشت سیگار قبلی دود می‌کرد.
    معلوم بود اونقدر تجربه‌ی بازی داره که تقریباً بدون فکر می‌تونست من ناشی رو ببره.
    یه چن دقیقه‌ای از بازی گذشته بود که دوتا جوون با ظاهری شبیه به اینایی که مسئول برگزاری شب شعرن، اومدن بالا سرمون و با یه لحن خیلی خیلی محترمانه گفتم سلام استاد! از دیدارتون خرسندیم! :|
    پیرمرده رو می‌گفتن! فک کنم یارو مریدی، پیر سالکی چیزی بوده براشون!
    البته اون پیرمرده منو یاد خودم نمی‌نداخت؛ به هیچ وجه! اما خب عجیب بود، خیلی عجیب! :|
    پاسخ:
    به پیرمرده میگفتی یه شعر بخونه! شاید ه.ا سایه بود خب! :))
    یکی از آشناهای ما آقایی تقریباً 60 ساله است که عشق تکنولوژی و موبایل و ایناست؛ همه میگن متر این آینده اوئه، تو شصت ساله بشی این شکلی میشی! :))
    پاسخ:
    :))))))))))))))
    عزیزدلم:) بوی قوتو جذبش کرده
    قوتو بخور خوبه قوت میگیری!خراسانیا میگن:)) سوغات کرمانه در اصل خیلی هم خوشمزه و خوشبو مقویه منو یاد پیرمردا میندازه جدا!
    من هم دیدم از این دوستداشتنیا, یک بار توی رستوران ایستاده بودم منتظر کسی, یه پیرمرد خوشتیپ و بانمک از در وارد شد , بعد مستقیم اومد و  روبروم وایستاد بعد شروع کرد برام شعر ترکی خورندن:)) حس منو  اون لحظه درک میکنی  دیگه:)) بعد هم بهم گفت گزل سن(زیبایی) بعد من فقط میتونستم چشمامو شبیه خط کنم و بخندم:)) ( من وقتی میخندم چشام دو تا خط منحنی میشه) خیلی حس خوبی بود خیلی:)
    پاسخ:
    اینکه قوتو نمیدونم چیه، نه که علنا نمیدونم چیه، با جزییات نمیدونم چیه، اینکه یه پودر پدر در بیاری هست رو میدونم :دی
    آخی عاشق شده بوده ها :))
  • نفس نقره ای
  • اهل کرمان نبوده احیانا؟ :))
    پاسخ:
    نمیدونم که! :|

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">