Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

عنوان این کتاب رو نگاه کن! نوشته "چرا مردان با بعضی زنان ازدواج میکنن؟" خب جوابش خیلی ساده است، چون با همشون نمیتونن ازدواج کنن!

توی انتشارات جیحون هستیم و منتظر این که دو سه تا کتاب باقی مونده رو از انبار بیارن و بریم، اخماش توی همه ، یعنی در واقع بعضی وقتها اخماش توی همه، بعضی وقتها سرش رو میندازه پایین، یه جور عجیبیه، انگار پیش ما نیست، اون رو که میگم میخنده! یکی از تفریحهای همیشگی من اینه که عنوان 75% کتابهای نشر جیحون رو به سخره بگیرم، حالا سه نفریم و میتونیم راحت به سخره بگیریمش! البته اون دو نفر دیگه بیشتر میشنون و میخندن، و بیشتر از همه اون دختره که میخنده! اینجا خیلی از اول قرار گذشته! اول قرار اینجوری بود که من گفتم سلام و اون برای سنگفرشهای کف خیابون یه سَری تکون داد، اون موقع فکر میکردم غریبی میکنه، بعدا فهمیدم یه چیزی هست. این بعدا توی نشر ارجمند شروع شد، حس میکردم یه چیزی سر جاش نیست، به دوستمون نگاه میکردم، اون هم احتمالا همین حس رو داشت. و احتمالا تا نشر جیحون داشتیم سبک و سنگین میکردیم که آیا اینجوری هست یا نه!

"لته ی بزرگ ، موکای کوچَـــــــــــــــــــــــک!!!" ، "لته ی بزرگ، موکای کوچَـــــــــــک!!!" ، به جمع میگم هویت ما الان سفارشامونه، از خودمون هیچی نداریم! ما الان "لته ایم" لته، میفهمید؟ میخندن، قهقهه میزنن، دختره که داره غش میکنه! خودم هم همینطورم! ما واقعا هویتی نداشتیم، توی لمیز ولیعصر شما سفارشتونید، سفارشتون شماست! بعدش هیچی نیستین!!! قهوه ها سرد شدن و از دهن افتادن، کیک رو به سه قسمت تقسیم میکنم، دو قسمت خیلی کوچیک و یه قسمت به وسعت تمام کیک برای خودم! باز صدای خنده ها بالا میره! بالای کافه تقریبا کسی نیست، فقط یه دختر و پسر هستن که اگه بابام بود امر به معروفشون میکرد، اگه بابام بود ما رو هم امر به معروف میکرد، اگه بابام بود همه رو امر به معروف میکرد! چون کسی نیست بی هوا با آهنگ ضرب میگیرم و دختر ذوق میکنه، کمابیش اولین نفریه که از این جریان ذوق میکنه و منم ذوق میکنم! بعد حرفمون میگیره در مورد گوش موسیقی من! باورشون نمیشه میتونم با آهنگی که برای بار اول میشنوم ضرب بگیرم! البته نهایتا باید باور کنن! مخصوصا اونجا که با آهنگی که برای اولین بار میشنوم، روی نُت درست "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت" رو میخونم!

یه نمایشگاه نقاشی در شرایط عادی جاییه که آدمهای مشتاق هنرهای تجسمی میرن و آثار رو میبینن و ازش حرف میزنن، یه نمایشگاه نقاشی توی تعریف ما جایی بود که یه مشتاق هنر و دو تا خرفت میرن و کلا آثار رو میشورن و میذارن کنار، البته نباید بگذریم از اینکه اون آثار خودشون مسخره بودن که کلا اونجا بودن!!! ولی ما هم نباید اوج بی فرهنگیمون رو به نمایش میذاشتیم! البته من هنوز معتقدم اون اثر "شانه تخم مرغ در ته راهرو!" بهترین اثر نمایشگاه بود، عاشق یکی از کاراکترهای نقاشی هم شدم که متاسفانه به گفته رییس(!) ریش داشت و نمیشد دنبالش رفت!!!

شما از گرفتن هدیه خوشتون میاد؟ منم خوشم میاد! حالا شما فرض کنید اینقدری طرفتون شما رو بشناسه که براتون اسمایلی پوکرفیس بخره! خب خیلی جذابه! جذاب! جذاب! باورتون نمیشه! توقع هم ندارم باورتون بشه!

راستی ... من آدمهای زیادی رو دیدم که از ماشین و موتور در حال حرکت میترسن، اما اگه یه دختر رو توی خیابون دیدین که [یعنی چی بوده اینجا؟] داره به این امر هیجان میده!!! حتما نویسنده وبلاگ مورد علاقه تون رو دیدین!!! :))

"آیا دوست دارید از هوای تمیز استفاده کنید؟" -بله

"آیا در خانه شما طوفان شن می آید؟" -بله

"آیا بچه های شما سرطان خون داشته و هوا نیاز دارند؟" -بله

"هوای شما را داریم!!!"

چیزی شبیه این دیالوگ رو با گوینده دیجیتال اون "هوافروشی" پاساژ نور دارم و چون جواب نمیده فحش میدم بهش! و میریم توی پاساژ، البته دختر جمعمون رمز و اشتباه اعلام میکنه، میگه "ای درب آقا و محترم [اینجا هم چیز دیگه ای بوده؟] باز شو" و در کشویی باز نمیشه، رمز "کنجد کنجد باز شو" بود!

جلوی هوافروشی با یه پیرمرد خیلی خوب و خوش صحبت و تحصیل کرده و خوش تیپی آشنا شدیم که میخوام شما رو باهاش آشنا کنم:

*ایشون طبق گفته هاشون فوق لیسانس الهیات و دکترای فلسفه ی دین داشتن*

کتابفروشی فرهنگ، کتابفروشی فرهنگ، کتابفروشی فرهنگ... نمیگم! بذارید یه چیزهایی خاطره های شخصی باشه! نه؟

و اینکه، اگر روزی خواستید با آنا از وبلاگ Vanilla Avenue دیداری داشته باشید، قبل از خوردن نهار هیچی باهاش نخورید، معده اش دو سانته و یک سوم یک عدد کیک باعث میشه دو تا پسر گرسنه رو ساعتها گرسنه نگه داره!!! :| :دی

روز خوبی بود، روز سه نفره خوبی، من و آنا و دوستمون! بعد از دو ماه افتضاح، یه روز که توش بتونی با دوستهات راحت بخندی، هدیه ی خداست!

ممنون ازتون که هستین!

پ.ن: پست مرتبط

  • ۹۴/۱۰/۰۴
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۵۳)

خاستم بگم چرا فکر میکنی کامنت چند روز پیشمو باید یادم باشه که یهو یادم اومد:)) عرض کردم که خودمم از رمزدار کردن خوشم نمیاد یه بیمار وبلاگی داشتم اذیت میکرد ناچار به رمزدار کردن شدم؛ به دستات بگو کامنتای منو هورت نکشه
پاسخ:
این نیومده!
نگا کردم نبود:|
پاسخ:
چی نوشته بودی؟ :|
نکنه دستم خورده پاک کردم :| :|
بگو ببینم دیدم یا نه!
خاومه تی ای ینی خوابم میاد...:))
پاسخ:
آوه! منم خاویر باردم! :|
اون یکی کامنتم کو
پاسخ:
توی این یکی پست باید باشه :|
شیخ فرمودند برو بخواب بچه خواب منو می بینی( گمونم همین بشه معنیش:)) قابل شمارو نداره بعدا حساب میکنیم
پاسخ:
ممنون واقعا من رو از جهل رهانیدی! :))
فرههههه...:))
بچو بخف منال...خاومه تی ای...شو باش:))
پاسخ:
هان؟ :| چی؟
  • مبهم الملوک
  • هردوشون وجه اشتراک دارن!
    اینکه خودمون از صدا از متن از دست خط و از عطر نوع ادما رو تشخیص بدیم ادما از خودشون زیاد چیز جا میزارن 
    و این دوستداشتنیه اپ
    سنجش روح خودمون 😊

    پاسخ:
    اوهوم!
    عهههه...چه نزدیک...
    هولدن هرروز در 50 قدمی ماست:))

    پاسخ:
    خیلی سعادت بزرگیه ها برات :))
    دوره های کارآموزیمو اغلب بیمارستان امام خمینی ام...
    نشاط و تست کن...من دوست ندارم کباب ترکی شو ولی به کبابش معروفه:)
    پاسخ:
    میدونی از بیمارستان امام خمینی تا خونه ی ما 50 قدم هم راه نیست؟ :|
    :| :| :| :|
    شتتتتتتت! :|
    آره...ولی پاتک به وب بقیه نزدم از وبت...
    نشاط ستارخانو رفتی؟!
    پاتوق من اونجاست وقتی غذای سلف قورمه سبزی و بقیه ی غذاهاست:)
    پاسخ:
    کجا کار میکنی شیخ؟ یا دانشجویی؟ :|
    من اصلا شکم پرست های ستارخان رو تست نکردم :))
    برو تو وبش خب جواب کامنتا رو بخونی خودت متوجه میشی :))
    من همونجوری متوجه شدم :))))
    سخت نگیر :)
    پاسخ:
    من چه جوری باید وبی برم که آدرسش رو ندارم؟ :|
    گرچه واقعیتش برام مهم هم نیست! :|
    مقصود دیدار دوستان مجازی بود :))
    پاسخ:
    آوه!!! :|
  • مهرداد ارسنجانی
  • بیخیااال...
    پس حتمن بره سفید و ترنج و زیتون و رضا لقمه و اینا هم نرفتی ؟!
    -_-

    یروز تمبلی رو میذاریم کنار و میبینیم همو :دی
    پاسخ:
    وجدانی اهل شیکم نیستم :))
    یه پاپا جونز هست تو ستار خان اسمش خیلی خنده داره :))
    مستر نیما راست میگفت پس :))
    عجب :)
    پاسخ:
    چی رو راست میگفت؟
    منظورتون چیه؟

  • مهرداد ارسنجانی
  • من قبلن با دوستان شبکه اجتماعی دیدار داشتم و خوب نبوده
    طوری که دوست نداشتم دیگه هیچ مجازی ای رو حقیقی کنم
    اما وبلاگ داستانش با شبکه اجتماعی فرق داره به نظرم ، تو وبلاگ معمولن آدما رئال تر هستند.
    نظام وقتم رو گرفته ، وگرنه استقبال میکنم از این حرکت. خوشحال هم میشم.
    پاسخ:
    من و تو که تا الانم سر تنبلی هم رو ندیدیم!!! وگرنه تا الان پنجاه بار دیده بودیم!
    قبول دارم، آدم هر مجازی ای رو واقعی نمیکنه، وبلاگها قابل اعتماد ترن!
    راستی این احمد بی و نشاط و اینها رو دیدم :)) اینها اینهمه اینجا بودن من ندیده بودم ها :)) یعنی ببین شکم چه دغدغه مهمیه برام!!! :))
    حاضر:)
    پاسخ:
    درود بر تو!!!
  • مبهم الملوک
  • کلا هیجان دوستداشتنیه
    اونم وقتی متن بخونی تصور کنی نویسنده اش چه شکلی میتونه باشه؟
    روز های خوبتون مستدام  دونقطه دی
    پاسخ:
    من از قیافه هیچکس هیچ تصوری ندارم :| از صداها دارم!!!
    اخیییی ^_^ اینقدر دوست دارم از این کارت کنم:))
    لمیز ولیعصر^______^ 
    موکاهاش از همش بهتره:))
    پاسخ:
    دقیقا چه کاری؟ :دی
    متجدد غرب زده منم الان؟؟
    کوفت :)))
    پاسخ:
    اره دیگه! :))
    در راه آمریکا و اینا! :))
    واسه خطبه بین دونماز رو من حساب کن...:)) شیخ دختر هم میبینین:)
    دوستان و حتی یه نفرم نمیشناسم...
    من اصن شمارو از کجا پیدا کردم که هیشکیو اینجا نمیشناسم!!!
    پاسخ:
    من یادمه از دوران پرشین بلاگ بودی!
    این همه ملت میگن میایم! بعد هیچکس حتی راه ارتباطی هم نداره :|
    یه اهمی اوهومی میکردی بفهمم منو میخونی رمز هم بهت داده میشد حالا دلیت از لینکارو هم اگه فاکتور بگیرم یک یکیم؛ پس منو میبرین:)
    پاسخ:
    خوشم نمیاد وبلاگ و پست رمز دار کلا!
    حالا مذاکراتمون رو آغاز میکنیم! :))
     نه دیگه در این حد :دی 

    پاسخ:
    تازه یه سریاشم نشنیدی هنوز :|
    شما  اگر راست میگین بعنوان یه تهرانی
      مستر نیما رو از وبلاگ ساحل  افکار  که فردا میاد تهران دعوت کن :)

    + امام زاده هولدن تور بزار ببین کسی استقبال میکنه :))


    پاسخ:
    دیگه دیر شد!
    همیشه قرارهای وبلاگیو پیچوندم و نرفتم بعدش هم کلی مورد لطف و عنایت قرار گرفتما :/

    پاسخ:
    چقدر فحشهای زشتی خوردی :|
    به غیر از حاجی جای جادوگر هم خالیه توی قرار های وبلاگی نه ؟ D:

    پاسخ:
    چه شود! یه طلبه و یه جادوگر و یه روانشناس و یکی دو تا دکتر و یه متجدد غرب زده هم بیاریم قشنگ جمعمون طلایی بشه!!!
    قرارهای وبلاگیو دوس دارم خیلی،کاشکی میشد یه قرار وبلاگی خوب با دوستان گذاشت:(
    پاسخ:
    ما اونایی که وبلاگاشون یه مدت مخفی بود رو نمیبریم :)) :|
    همیشه به خوشی، همیشه به دیدار، همیشه به لبخند... :)
    پاسخ:
    همیشه ممنون!!!
    یعنی شیم آن یو :| اصلا اون اسمایلی پوکرفیسو بذار هی جلو چشمات که بدونی یه سری آدما، مِن جمله مَن، دارن اینجوری نگات میکنن :|
    ولله
    بعد به من میگه وقت ندارم
    الان معلوم شد بعدازظهرات چجوری پره :|
    اونم که از قضیه شِیک و کیک شکلاتی :|
    بعد تازه میخواد بیاد کیک هم بخوره و عربی هم برقصه و رفتاردرمانی هم بکنه :|
    پاسخ:
    جمعه نبود! پنجشنبه بود :))
    مجلس گرم کن خوبی هستم ها، بیااااااام دیگه :))
    سلام بر امام زاده هولدن :دییی 
    میبنم که همه میخوان شما رو زیارت کنن :))
    خواستم بگم من که شما رو دیدم پس نیاز نیست از نزدیک زیارتتون کنم:)
    بنظرم همین قلم و همین تفکری که دارین خود واقعی شما رو برای من نشون داده 
    پس نیاز به دیدن چهره تون نیست :)


    +دوستان اگر امام زاده هولدن رو دیدین سلام ما رو هم بهش برسونین :دیییی 

    ++
    مستر هولدن شوخی منو جدی نگیرین یهویی :)
    گفتم جو  رو عوض کنم :)
    پاسخ:
    اتفاقا خودم هم حس اهمیت کردم میخوام تور هولدن بینی بذارم :))
    :) الان بگیم مبارکه ؟؟ بگیم عه؟؟ نمیدونم اینطور وقتا چی میگن!!
    من اصولا از خوشحالی ِ دوستانم خوشحالم و دوست دارم این خوشحالی رو ابراز کنم ! اما الان نمیدونم چی بگم!!
    مممم شاید بگم روزاتون همیشه همینقدر خوب و جالب :)
    پاسخ:
    ممنون! خیلی لطف داری دوست خوب نازنین عزیز تر از جانم!!!
  • دادا احمد
  • خوبی من اینه که هیچکدومتون رو نمیشناسم.

    اما متنه رو خوندم ، به چشم یه داستان.

    خوب بود.

    پاسخ:
    نوش جونت رفیق.
  • خارج ازچارچوب
  • قرار گروهی گذاشتین منم هستما. چیه همه‌تون شکل همین باهم حال می‌کنین! جای یه حاجی بین‌تون خالیه :))
    پاسخ:
    حاجییییییییی من غلامتم! چشم داداش حتما! بیا بچه ها رو ارشاد کن! :دی

    آره شما برنامه رو بچینید ببینم چطوری میشه :دی

    فقط معرف حضورم نیستن دکتری که می فرمایین :دی

    پاسخ:
    باشه چشم! :دی
    دکتر میم، فوق لیسانس کارشناسی از دبیرستان علم الهدی :))
    توی همین پست کامنت داده!
    میگم این گندم بانو هوایی شده میگه من باهیچکدومتون تاحالا بیرون نرفتم...پس برای اینه...
    خوبه که خوش گذشت:)
    ولی دل این طفل معصومارو اب نندازید:)))
    پاسخ:
    اخییییییییییی! :دی
    خوشحالم که روز خوبى داشتى:)
    پاسخ:
    ممنون، لطف داری!
    منم یه دوستی دارم که وقتی یک آهنگ رو یکبار میشنوه بدون خطا مثل خودش میخونه، ضرب گرفتنش که بماند!
    اولا فکر میکردم ما کودنیم که مثل اون نمی تونیم بخونیم، بعدا متوجه شدم این یه استعداده!:دی
    پاسخ:
    :))
    منم اتفاقا فکر میکنم خیلی عادیه!
  • دکتر میم
  • بزار
    پاسخ:
    بذار به زودی یه برنامه میچینم احتمالا

    تازگی ها رفت و آمد دوستان فضای مجازی در دنیای حقیقی داره زیاد میشه! مد شده؟ :دی
    خیلی هم عالی!
    پاسخ:
    از قدیم مد بود! :دی
    اومدم...
    پاسخ:
    سلام عزیزم! خوش اومدی!!!
    قبلا حسادت کرده ایم
    دردمان را تازه نمی کنیم
    اونور رو بخون :/
    پاسخ:
    حسود هرگز نیاسود نیاسود نیاسود!!! :))
    (((:
    پیرمرده خیلی باحال بود!

    ایشالا همیشه خوش باشی
    پاسخ:
    چاکریم! :دی
  • دکتر سین
  • چه حس خوبی بهم منتقل شد اول صبی؛ اول هفته‌ای! مرسی! :)
    + خوشحالم انسدادت گشوده شد بالاخره! دلمون تنگیده بود باو! :)
    + بیش‌تر بنویس! :))
    پاسخ:
    چاکریم! چشم! :دی
  • شن های ساحل
  • منم خبر کنین بیام  :)))
    پاسخ:
    چشم اگر ایشالا رفتیم چشم!
    ای بابا منم میخوام که :|

    پاسخ:
    خب بیا قرار بذاریم هم رو ببینیم! :دی
    دکتر هم که میگه!
    پایه ای؟
  • دکتر میم
  • قدیم ندیما قرارهای وبلاگیه دسته جمعی خیلی مد بود و خیلی حال میداد.
    فقط یه چندتا آدم پیگیر و با حوصله میخواست.
    الانم میشه. همین هیولا ، یه غرش بکنه سر یه نفر، بکنش مسئول :-D 
    پاسخ:
    دکتر پایه ای برنامه بذارم؟
  • هذیان سرا
  • لمیز ولیعصر کلن پتانسیل ایجاد خاطرات بسیار شیرینی رو داره!

    پاسخ:
    آرههههههههه! دقیقا!
    من اون موقع هم که میدون بود، کلی خاطره دارم ازش!
    خیلی هم خوب :)

    حرف دیگه ای هم ندارم راستش!

    سالگرد ازدواجم هم مبارک باشه :|

    محسن جان هم الان تو اوتوبوسه داره میره تهران اگر نه حتما سلام میرسوند :|

    همین دیگه :|
    پاسخ:
    قربون تو و محسن جون بشم من! :|
  • نفس نقره ای
  • اییینقد از این دخترهای کم خوراک خوشم میاد :دی خیلی جذابن دو نقطه حسرت! :)))
    پاسخ:
    :))
    اصلا هم تو شکمو نیستی!!!
  • مترسک ‌‌
  • لازمه بگم به آنا حسودیم شده یا بیش‌تر توضیح بدم؟ خو می‌خوام ببینمت :(
    پاسخ:
    ایشالا قسمت بشه! :دی
    :)) آنا معرکه است !

    پاسخ:
    اوهوم!
  • خارج ازچارچوب
  • من حسود نیستما ... ولی خیلی حرفه‌ای و تو لفافه، دل و قلو‌ه‌هاتون رو به سمت هم پرت می‌کنینا! آدم، ناخواسته حسودیش می‌شه.

    برم اونطرف همین رو کپی پست کنم.
    پاسخ:
    حاجی دل و قلوه کجا بود وجدانا؟ :))
    دلت خوشه ها! ما کلا تو کار سیرابی بودیم! :دی
    عخخخخخخی دیدار واقعی مجازیون ^_____^

    پاسخ:
    اوهوم! :دی
    از کل این پست من فقط فهمیدم که با آنا رفته بودید بیرون!!!! :) 
    پاسخ:
    همینش هم مهم بود

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">