Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

سوپر مارکت کوچکی هست در متروی صادقیه، یکی از چندین سوپر مارکت. معمولاً دختر جوانی پشت دخلش می ایستد، دختر کُرد است، یقینا کُرد و این را می توان از صحبتهای کردی اش با همکاران فهمید. درشت است اما چاق نیست، بر عکس کاملا متناسب به نظر می آید، احتمالا برای دختر بودن مقداری قد بلند است، رنگِ پریده ای دارد، صورت با نمکی دارد، بیش از همه یک بی تفاوتی ازلی در صورتش دارد، انگار هیچ چیز در هیچ وقت مهم نیست، شکل چهره و نگاه دختر به آدم حس مهم نبودن، حس کوچک بودن میدهد و نهایتاً دختر مقنعه اش را جورِ قشنگی می بندد، پسر بار اول از همین مقنعه خوشش آمده بود. اخیرا دختر روزهای فرد هر هفته، حوالی ساعت هشت شب، حتما و بدون رد خورد پسر را میبنید، باید پیش خودش فکر کند که این پسر حتما داستانی دارد، آخر پسر مثل داستانها رفتار می کند، اصلا جان می دهد برای داستان داشتن، حتی اگر دختر به این فکر نکند من فکر میکنم که باید فکر کند. اینجوری است که پسر داخل سوپر مارکت می شود، هدفونش را از گوش در می آورد و موسیقی را قطع میکند، مثل همیشه می رود سمت یخچال و همزمان می پرسد که آیا دلستر تلخ هست یا نه؟ هر بار با جواب منفی اخم میکند و یک دلستر هلوی قوطی بر میدارد، می آید سمت پیشخوان، کیفش را باز می کند و کتابی که در دست دارد را پس از قرار دادن نشان کتاب در صفحه، در کیف می گذارد؛ همیشه این کار را میکند، هر بار، دختر همیشه پسر را با کتاب می بیند، احتمالا فکر می کند این پسر کِرمِ کتاب ترین موجود بشری است، اما نیست. بعد پسر از دختر می خواهد لطفا دلستر را باز کند، این خواهش برای مواقعی است که جای دلستر قوطی، شیشه برداشته باشد. دختر نمی داند چرا پسر اینقدر روی تلخ بودن دلستر اصرار دارد، باید برایش جالب شده باشد، البته نه از همان اول؛ بعد از باز کردن شیشه، پسر پول خریدش را پرداخت میکند، بقیه را هر چقدر باشد در کیف پولش میگذارد، جز یک پانصد تومانی که داخل کاپشنش قرار می دهد. و بعد دقیقا از همان راهی که داخل مترو شده خارج می شود، حدودا ده دقیقه بعد باز دیده میشود که از جلوی درب سوپر مارکت میگذرد و به داخل ایستگاه وارد میشود.

یک بار پسر آمده بود داخل و نوشیدنی هزار تومانی خواسته بود که مجبور نشود تا دستگاه خودپرداز برود و دختر به او کوکاکولا فروخته بود، یک بار هم برای پسر که یقین داشت آنها هنوز دلستر کلاسیک ندارند درون یخچال را گشته بود و خب آنها نداشتند، بار آخر پسر که نشان کتابش را روی صفحه قرار میداد، دختر انگاری که از دیدن نشان کتابِ جالب پسر خوشش آمده باشد گفته بود "چه حرفه ای!" و پسر جوری رفتار کرده بود که انگار نشنیده است، اما هم شنیده بود هم یکّه خورده بود، واکنشی نشان نداد چون اصلا فکر نمی کرد در اقیانوس بی تفاوتی و نادیده گرفتن دختر مورد محاسبه باشد، پسر هم خوشش آمده بود، اما اصلا چیزی نگفته بود، یا واضح تر که فکر کنیم چه باید میگفت؟ بار آخر پسر نخواسته بود که قوطی را باز کند، خودش در باز کن را آورد و گفت بده تا برایت بازش کنم، جواب پسر این بود که این بار پیچی است، درب قوطی را میگفت؛ و احتمالا این لعنتی ترین و بی موقع ترین درب قوطی پیچی تمام تاریخ تولید درب های قوطی پیچی بوده است!

دختر باید فکر کند که این پسر حتما داستانی دارد، حتی اگر هیچ فکری هم نکند - که منطقی هم هست - حالت درستش این است که فکر کُند. پسر انگار داستانی دارد، پسر همانند قصه ها رفتار میکند، شکل کسانی که قصه ای پشت سرشان هست.

یعنی دختر در مورد من چه فکری می کند؟

  • ۹۴/۰۹/۱۲ ، ۱۸:۰۵
  • هولدن کالفیلد

داستان های هولدنی

آراء الحکما: جلد  (۵۶)

  • פـریـر بانو
  • من؟ ترس از شما؟ شیب؟ بام؟ :))
    اگه می ترسیدم از همون اول هم نمی گفتم! بعله :دی
    جواب:
    :))
  • פـریـر بانو
  • آره! ولی خب اونجا چون تو دل داستان نبودم به قول شما و مطلبو درست نگرفتم، ایراد گرفتم :))

    چشم میخونم درآینده :]
    جواب:
    نترس انتقادتو کن :))
  • פـریـر بانو
  • سلاخ خانه رو که نخوندم! ولی در مورد ناطوردشت... خب ناطوردشت روایتش اول شخصه. تو روایت اول شخص فضول بودن راوی که اصلا اشکالی نداره چون خودشه و داره از خودش و دور و برش میگه.(تا اونجایی که من یادمه راوی ناطوردشت هولدن بود! کس دیگه ای در جایگاه راوی ورود کرد؟) ولی روایت داستان شما سوم شخصه. خب فضولی راوی تو داستانی که با روایت اول شخصه و داستانی که با روایت سوم شخصه یکم فرق می کنه از نظرم :)
    البته بحث در مورد ورود راوی و بازی با روایته، ولی گفتم اشاره ای هم به شیوۀ روایت داستان بشه بد نیست :دی

    :: در سلیقه ای بودنش که شکی نیست. منم گفتم این نظر منه و ممکنه نظر شما چیز دیگه ای باشه :) واسه همین در جایگاه یه مخاطب حرف زدم. که رابطۀ خوبی باهاش برقرار نکردم :)
    جواب:
    تو توی داستان قبلی هم که اول شخص بود همین ایراد رو گرفتی :دی
    بخون سلاخ خانه رو
  • פـریـر بانو
  • عه آره من تو هر دو داستان به اینکه راوی داخل شده اعتراض کردم :)) ولی میدونین؟ من مخالف این کار نیستم. فقط میگم تو بعضی از داستانا حضور راوی اون حس خاصش رو میگیره! من تو این داستان شما همچین حسی داشتم. مثل اینکه وسط یه صحنۀ عاشقانه یکی بپره وسط و بگه پپپپخخخخ!!! :|

    :: من این مدل نوشتنا رو 13-14 سالم بود تجربه کردم! :)) اون وقتا که دغدغه نوشتن رمان داشتم! ولی خب... کم کم کنارش گذاشتم. اون موقع ها به این نتیجه رسیدم که دارم کار لوسی می کنم واسه همین دیگه ادامه ندادم :/

    نقد کردن که چیز بدی نیست. این وسط منم یه چیز از شما یاد میگیرم :))
    جواب:
    13 -14 سالگی بینشت معیوب بوده!
    به نظر من نه تنها اشکالی نداره، که من بهترین داستانهایی که خوندم، ناطور دشت و سلاخ خانه از آقامون سلینجر و داداش گلم وونه گات، راویهایی به شدت فضول دارن :))
    و بسیار داستانهای دیگه!
    این کاملا سلیقه است، تنها جایی که میشه بررسیش کرد اینه که آیا دیالوگ و رابطه اش با مخاطب در اومده یا نه! وگرنه صِرف وجودش هیچ اشکالی نداره!
  • פـریـر بانو
  • می دونین چیه؟ این از اون داستانای حرص در آره که تهش نمیفهمی چی شد! :| واااااااای منو میکشه اینطور داستانایی! مثل این فیلمایی که تهش بازه و من بعد دیدنشون خودمو میبندم به فحش که چرا دیدی؟ چرا جدایی نادر از سیمین رو دیدی که بعد چند سال هنوز تو نخشی که دختره باباشو انتخاب کرد یا مامانشو؟ >_<
    البته در مورد داستان شما خودمو به فحش نبستم و پشیمونم نیستم از خوندنش :دی
     حس خوبی داره! یعنی ابهامش جالبه. 

    یه نکتۀ قوتتون ادبیات توصیفیه. خوب توصیف کردین. یعنی از همون اول که شروع می کنی به خوندن داستان با توصیفایی رو به رو میشی که به دل می شینه و تو دوست داری همینطور ادامه بدی و بری جلو...

    اما...
    به نظرم اگر راوی داستان تو اون دو قسمت وارد داستان نمیشد قشنگ تر بود. از نظر من ورود راوی به داستان، بین این دختر و پسر و ابهام خاص یه چیز اضافه بود! میتونست همینطور باحال و مرموز تا ته ادامه پیدا کنه و به جای جملۀ: دختر در مورد من چه فکری میکنه، دختر در مورد او/پسر چه فکری می کنه بیاد.
    البته میدونم نویسنده ها از این کارا می کنن. ولی به نظرم مزۀ داستان میریزه! :) و خب این نظر منه و میتونه از نظر شما دوست داشتنی هم باشه حتی :)

    :: یه چیزی بگم؟ حتی این داستان میتونه در مورد خودتون هم باشه! والاع! با اون دلستر تلخشون :)) جالب اینه که این راوی داستان جدیدتون هم دلستر تلخ دوست داره! بعد تازه تو مترو هم هست! :)) احتمالا این دوتا جفتشون یه نفر نیستن؟ کتاب هم که می خونن :دی
    جواب:
    میدونی، فقط نویسنده های بزرگ و خیلی بزرگ هستن که راوی مثل موم تو دستشونه! نویسنده های معمولی و کوچیک، نگاهشون به روایت شبیه این چیزیه که میگی! البته این جمله قطعی نیست، عمومی عرض میکنم! و من توی هر دو داستانم که راوی تُخسه دیدم که تو با این مشکل داری!
    من هیچی از نوشتن به شکل حرفه ای بلد نیستم، اما از نویسنده های بزرگ جسارت رو یاد گرفتم! تو برای یه نویسنده خاص بودن، این جسارت رو لازم داری، در مورد راوی، بهت توصیه میکنم یه داستان بنویسی با راوی ای که در روایت مداخله میکنه! یهو رو به مخاطب حرف میزنه! لذتش رو از خودت نگیر، حس خوبش تا زیر دندونت نره متوجه نمیشی خلع ید از راوی و بازی دادن راوی مثل بازی دادن مخاطب، چه لذت شیرینیه!
    اومدی نقدم کنی، نقد کردمت :))
    الباقیشم که تعریف بود!
  • گمـــــــشده :)
  • ادامه نداشت؟ نه؟
    جواب:
    نچ!
  • گمـــــــشده :)
  • داستان قشنگی می شد.
    دختر اگه دختر باشه فکر می کنه. نمی شه فکر نکرد.
    دی:
    به قول اون دوستت تو کامنت اول یا شایدم اخر حالا چه فکری می کنه بماند.
    ولی وقتی کسی تو زندگیت نباشه حس شیرینیه که به یکی فکر کنی. اگه فقط هم در حد خیالبافی باشه بازم قشنگه.
    جواب:
    دیگه کاریه که از دستم برمیومد!
    والا من اگه بودم به این پسر هدفون به گوش ظاهرا کتاب خونه خواهان دلستر تلخ حتما فکر میکردم :دی
    دیگه چه فکری بماند برای خودم :دی
    حالا اون دختر میخواد فکر نکنه (که حتما بایدبکنه) خودش میدونه

    بعد اینکه ایا دختر بالاخره دلستر تلخ میاورد 
    ایا این یک نشانه میتواند باشد
    ایا این میتواند شروع داستان تازه ای باشد ؟!!!
    اصلا ایا داستان ادامه دارد؟!!!
    جواب:
    آفرین شما گرفتی من چی میگم! :دی
    حالا ببینیم ادامه دارد یا نه دیگه! :دی

    خب راستش هر کس اینقدر مرموزانه رفتار کنه برای آدم جالب میشه که سر از کارش در بیاره ، در نتیجه من میگم اون دخترخانم فقط یکم کنجکاو شده همین!!!


    جواب:
    والله! منم همین رو میگم! :دی
  • میرزاده خاتون
  • من فکر می کنم شخصیت داستان خودتونید با کمی تغییرات؟

    جواب:
    من نه میتومم تایید کنم، نه تکذیب کنم!
    یه جور عجیبی شده نه؟ :دی
    بعد از اون روزِ دربِ پیچی، دیگه ندیدینش؟
    دیگه چیزی نشد؟ عکس العملی چیزی
    جواب:
    این سوال چون مهم بود دو بار اومده! :دی
    بعد از اون روزِ دربِ پیچی، دیگه ندیدینش؟
    دیگه چیزی نشد؟ عکس العملی چیزی
    جواب:
    کیو ندیدم؟ من کجام اینجا کجاست؟ :|
    :دی
    یه چی بگم من جنسمو خوب میشناسم دختره مطمئنا فک میکنه مطمئناااا خودشم هرشب
    درضمن اخر داستانو عالی جمع کردی
    جواب:
    چه تحلیل عمقی ای کردی شما! :دی
    ممنون لطف دارین!
  • اوهام بانو
  • خیلی خوب بود این . 
    ولی جدای اینکه این یه داستانه ؛ بهت میاد که اون پسره باشی .
    جواب:
    شایدم باشه! :دی
    ممنون از تعریفت!
     این داستان شاید اون ذره ایش واقعی باشه که همزمان با شما پسر هدفون به گوشی تو سوپرمارکتی بود و دختری هم پشت دخل. و از قضا برعکس دختر پسرای دانشگاه یه به من چه، به تو چه ای تو صورتشون موج می زد. دلستر تلخ هم می تونه واقعی باشه. و شما این وسط مثلا یه کیف دستتونه و خسته طور دارید برمیگردید و از گرسنگی رو به موتید(دور از جونتون) می رید تو این سوپر مارکتی و با این دوتا مواجه میشید و چون فشار روز روتون بوده، تو محدودیت ستاره میشید و اینو می نویسید. نکته ی قابل توجه اینه که تصمیم می گیرید شکنجه ی روحی به همه ی ما وارد کنید و تو خماری باقیمون بذارید. یه بال هم بهمون نمیدید واسه مزه ش.و وقتی درخواست مزه می کنیم می گید: ''شاید باشه، شاید نباشه''!
    باشه! بال ندارید. یعنی شما ماست هم ندارید؟ آقا ماست هم هیچی. تافی (از همین تافی بدمزه ها) هم ندارید؟
    جواب:
    اصلا همه مزه اش همون خماریه است! :دی
    من فکر نمیکردم اینقدر بحث پیش بیاره! چه حالی میده! :دی
    میدونم اقا!!
    سر این داستانا براتون داستان درمیاد اخر :))))))
    دیددم تگ ها رو
    اصن دعا به این خوبی؟ چشه؟؟:)))
    پشت سر هم پست میزاری هیچی نمیگم گیر هم میدی به دعا؟؟؟ :)))
    من یک عادم نمونهم که باید خودمو به تمام پست ها برسونم!! :))))
    جواب:
    بیکار افتادم گوشه خونه حال و حوصله هیچی رو ندارم، نه خودم، نه پایان نامه، نه هیچی!
    دلخوشیم همین وبلاگه! :دی
    اصلا من از این جو واقعیت و داستان قاطی شده در این پست استقبال میکنم! :))
    عاااااالی بود :)))
    من هر روز مترو صادقیه ام!
    خیلیییی کنجکاو شدم این سوپر مارکتو پیدا کنم :دی

    بعضی وقتا آدما دوس دارن بعضی از مکان ها یا بعضی از شخصیت داستان ها واقعی باشن...
    دله دیگه! دوس داره... کاریشم نمیشه کرد ;)
    جواب:
    برو بگرد بیا جمعی رو از نگرانی برهان :))
    آقا گرگه  دلستر تلخ اورده براتون
    جواب:
    دستش درد نکنه! :دی
    نه... فک کردم خاطره خودتونه راستش!!!
    ( آیکون خجالت! )
    جواب:
    شایدم باشه!
    شاید نباشه!
    هاهاها :دی
    آره واقعی 
    جواب:
    یعنی کی میتونه باشه این موقع شب آیا؟ :|
    :دی
  • مهرداد ارسنجانی
  • چرا فکر میکنی اون دختر در مورد پسر فکر میکنه ؟
    که بخوای به این فکر کنی که چه فکر میکنه اصن ؟
    :دی
    جواب:
    چون من راوی بودم، من دولت تعیین میکنم بینشون! :دی
    داستانه دیگه! اینجوری بخوای نگاه کنی، توی شیشصد هزار تا داستان و فیلم "خوب" ، پسره میره پیش دختره ساعت میپرسه بعد با هم میرن تا یه جایی همینجوری الکی آخرش هم شماره رد و بدل میکنن!
    حالا تو برو توی واقعیت این کار رو کن، هیچ جای دنیا تف هم کف دستت نمیندازن :))
    ها نه صرفا خواستم بگم دلیلم چیه. همین :))
    جواب:
    متوجهم! :دی
    بستگی داره چظور نگاه کنید. ب نظر من حتی اگر یک نفر بی نهایت زندگیش کلیشه ای ب نظر بیاد بازم تو ذهنش چیزایی هس ک بروز نمیده حتی اگر مثلا خواهر ما باشه و ما ب ااکثر زندگیش احاطه داشته باشیم بازم مطمئنا چیزای قایمکی داره. برا همین من اینطور فکر میکنم ک هرکی داستانی داره ب معنای خاص حتی.
    جواب:
    اینم حرفیه، حرف درستی هم هست انگار! :دی
    ولی زیاد به اون جمله داستان گیر ندید، چون خودتون منظورم رو فهمیدید! :دی
    چون روانشناسی - نظرمو نمیگم
    احساس خطر میکنم :-(
    جواب:
    نه نترس، بگو!
    یو هاهاهاهاها! :|
    ها همه ی همه همه داستان دارن :دی
    منم چون این جمله رو نوشته بودم ولی نمیدونم چرا پاک شده الان جواب دادم :دی
    جواب:
    ولی من احساس میکنم در معنای خاص، همه داستان ندارن! :دی
    خب! درباره شما هیچ فکری نمیکنه جز اینکه: این مردک (عذر می خوام. حرف دختره س. به من ربطی نداره:دی) بیکاره که هر وقت هایکا* اینجاست، سر و کلش پیدا میشه؟ خب برو به جا دیگه خرید کن.
    بعد رو میکنه طرف هایکا و تو دلش نوای "شیرین گیان، شیرین گیان" سر میده.

    * مرموز، آرام


    جواب:
    هایکا کیه؟ :))
    چه کامنت قشنگی بود! :دی
    خیلى واقعى به نظر میرسه...الان من کنجکاو شدم بدونم ایا نشان کتاب ى چیزخاصى بوده ک دختر خوشش اومد ه,یانه کلا ازینکه نشان کتاب داشته خوشش اومده یاچى؟؟ 
    جواب:
    یوهاهاهاهاهاها
  • نیمه سیب سقراطی
  • همه یه داستانی دارن ... همه ... 
    جواب:
    همه ی همه ی همه!!!؟
    چهره ی بی تفاوت دختر من رو یاد خودت انداخت و این :|
    جواب:
    :|
    :| :|
  • نفس نقره ای
  • آقا اعتراف میکنم خیلی خیلی از مدل نوشتن این متنه خوشم اومد و تا تموم شدنش اصلا چشام اینور اونور نرفت :))
    جواب:
    من همچین جذاب بنویسی هستم!!! بکشمشون؟
    فقط همین یه جمله نبود 
    اینکه دختر کرد بود خیلی عالی بود  ( من کرد ها رو بی نهایت دوست دارم )
     جزییات که نوشته شده بود خوب بود 
    و اینکه من فکر میکنم اون پسر هولدن واقعی هست  ، پسری که هدفون داره  :)
    و ...
    پسر خوب نیس اینقد قیافه بگیره  : دی
    جواب:
    دیگه این پسره این جوریه :))
    واقعی؟ :دی
    بابا این داستان جدیدا رو بزاری بیشتر تحسین میشیا ! بیخیال چند سالب پیشو :)))) الان باید دست به قلم خفنِ راز آلودت رو دید که چه کارها که نمیکنه :||||||
    جواب:
    :))))))))))))))
    ممنون!

    عه داستان بود؟! 

    من با جمله آخر  فکر کردم .... :) 

    جواب:
    یعنی چی میتونه باشه! :دی
    ا"نگار هیچ چیز در هیچ وقت مهم نیست" این جمله عالی بود 
    جواب:
    فقط همین یه جمله :(
    :|
  • مـــیـــمـــ ☺☺
  • :/یعنی دختر در مورد من چه فکری میکند:||
    اشتباه برداشت کردم:)
    جواب:
    قربانتتتت ، فدات و این حرفها!!!
    عجب راوی زورگویی :))
    ب زور میخواد دختره رو کنجکاو کنه.

    یکی از چندین سوپر مارکت.
    پسر بار اول از همین مقنعه خوشش آمده بود.
    خیرا دختر روزهای فرد هر هفته، حوالی ساعت هشت شب، حتما و بدون رد خورد پسر را میبنید،


    داستان پسره هم با توجه ب این سه خط بالا اینه ک از دختره یکم خوشش اومده ب نظرم. همین :|
    در واقع اصل ماجرا اینه ک پسره یه پسر درون گراس ک قدرت ارتباط برقرار کردن نداره و از طرفی راجع ب داستان دختره کنجکاوه
    برا همین با اینکه احتمالا مغازه های دیگه دلستر تلخ دارن ( اگرم نداشته باشن فرقی نداره، ب هرحال موضوع اینه چرا مغازه این دختره؟ چرا مغازه های دیگه نه؟ ) میاد اینجا باز همیشه و هردفعه هم امید داره بیارن. شاید این امیدش ب اومدن دلستر تلخ یه جور تشبیه ب امیدش ب کنجکاو شدن دختره راجع بهش باشه؟ یعنی اگر یه روز اینا دلستر تلخ اوردن. دختره هم کنجکاو میشه :))
    البته ب نظر یکم کنجکاو شده دختره با اینکه هنوز دلستر تلخ نیوردن.
    جواب:
    چقدر خوب و ریز بینانه نگاه کرده بودی! آفرین
  • اسپریچو ツ
  • خب دختره داره فکر میکنه فاز اون پسره چیه عجبااااا(((:
    جواب:
    :))
    حالا به نظر شما فازش چیه؟
    اول. شنل رو خوندم! خوب بود! مرسی از پیشنهادت! :)
    دوم. ترجمه کرم کتاب از book worm درست نیست! این اصطلاحه و نباید تحت اللفظی ترجمه بشه!
    سوم. بعد بگو قلمم پیشرفت نکرده! بیان این داستان، من حیث المجموع، سپهر و پروانه رو میذاره تو جیبش! :)
    چهارم. از این نوشته های بی هدف که بی دلیل با این شدت به جزئیات می پردازن، دوس دارم! مرسی!
    پنجم. دوستان! نوشیدنی گازدار ننوشید! همه ش ضرره!!!!
    جواب:
    اول: شنلی که میگی "خوب" بود رو خیلی ها - خیلی از این بلد ملدها!!! - بهترین داستان کوتاه تاریخ ادبیات مدرن می دونن.
    دوم: من اصلا نمیدونستم کرم کتاب ترجمه است، از اول همین رو شنیدم به معنی کسی که هی کتاب میخونه! الان که تو گفتی فهمیدم!
    سوم: من نگفتم قلمم پیشرفت نکرده، گفتم دلیل نمیشه سن من دخیل بشه توی نمره گذاری
    چهارم: من خیلی هم دلیل داشتم :)) الکی محض مخالفت :))
    پنجم: دوستان اگر هم نوشیدید بدانید و آگاه باشید دلستر سگش شرف داره به نوشابه! :دی
    :|
    داستان بود:دی
    من فک کردم واقعی بود:)))))))
    خو صحیح تر نبود داستانو در عنوان به ما معرفی مینمودی نه در تگ, ایششش :دی
    من برای یه مرگ و میر دیگه آماده نیستم!! به خصوص که دختره کرده!! اوه اوه این دختره به نظرم بیشتر داستان در خودش داره , قبیله و خاندان!! هولدن ?? این دوتا رو زنده بزار لدفن :'(
    جواب:
    :))
    البته هنوز بین اینکه داستانه یا واقعیت یا تلفیق، جواب صریحی به کسی ندادم!
    دختره هم داستان داره! :دی
    چه فکری راجع بهش میکنه که مبهمه هنوز تقریبا ولی راجع به پسره کنجکاو شده و مشتاق که بفهمه!! پسره اگه عاشق دختره می باشد که اولین قدمو برداشته و حالا دیگه ازین به بعدش بستگی به پسره داره!! که اگه تصمیم بگیره داستان رو جدی کنه دختره هم عاشقش میشه!
    جواب:
    مرسی از شما تحلیلگر اوضاع خاور میانه :))
    خدایا مجردا رو بزا تو الویت 
    اول هولدن ! :))))
    جواب:
    من باز هم شما رو به تگ ارجاع میدم!
    +خوب شد تگ زدم ها :))
    راضیم ازت :))
    جواب:
    خدا ازمون راضی باشه! :دی
  • مبهم الملوک
  • سلام
    جالب شد ..!!
    #خاموشی بوده که روشن گشته ام 
    جواب:
    به به! به به! خوش اومدین! به به! بسیار منور کردین! خیلی خوشحالم! به جمع ما خوش اومدین!
  • مـــیـــمـــ ☺☺
  • :)من از خط دوم به اینور میدونستم پسر ِ داستان دار هولدنِ
    جواب:
    کی گفته منم؟ :دی
    آره دقیق بگید وارد شدم برم کدوم سمت سمت فرهنگسرا سمت اتوبوسا دقیقا کدوم ورشه:دی
    نه دیگه لطفا سعی کنید عاشقانه هم باشه من دیگه نمیدونم :دی

    جواب:
    باشه حالا آدرس میدم ، اینجا نه!
    یعنی واقعیه آیا این کاراکتر؟ :دی
    آره .... این اصول داستان رو جذاب تر میکنه واقعا ...:)
    متوجه تگ شده بودم اما یه حسّی توی نوشتار وجود داشت که میگفت واقعیه ...
    جواب:
    شایدم باشه، البته شایدم نباشه! :دی
    ولی این سوپر مارکته ... اونم شاید واقعی باشه، شاید نباشه! :دی
  • مترسک ‌‌
  • هااا؟ :|
    یعنی پسره هم مثل دختره هیچی براش مهم نیست؟
    یا شایدم دختره عاشق پسره شده؟
    یا شایدم من دارم چرت میگم!
    توضیح پلیز :|
    داستان خفنی بود انصافاً درگیرش شدم...
    جواب:
    نمیتونم توضیح بدم :))
    حال کردی چی نوشتم؟ اوففففففففف! :| :دی
    در هرحال من اندفعه رفتم مترو صادقیه یه جست‌و جو خواهم کرد اینطور نمیشه:دی
    جواب:
    آدرس بدم؟ :دی
    "حتی اگر دختر به این فکر نکند من فکر میکنم که باید فکر کند"
    "ما هم شنیده بود هم یکّه خورده بود، واکنشی نشان نداد چون اصلا فکر نمی کرد در اقیانوس بی تفاوتی و نادیده گرفتن دختر مورد محاسبه باشد"
    این یعنی شما دوتا یکی نیستید ؟! شاید هم هستید.
    فکر دختر مهم نیست، دلستر پیچی خیلی مزخرفه. همیشه!
    جواب:
    میبنی چه دست به قلم خفنِ راز آلودی دارم؟ :| :))
    دلستر قوطی خوبه! :دی
    لطفا واقعی باشه... جذاب تر میشه ...وقتشم زیاد تر کنید.با تشکر!
    جواب:
    :))
    آخه این اگر واقعی هم باشه، داستان عاشقانه نیست، داستانیه در مورد کنجکاوی! :دی
    جمله آخر داستان رو بخونین :یعنی دختر در مورد من چه فکری می کند؟
    اما یه خط بالا تر از سوم شخص استفاده کردین :
    دختر باید فکر کند که این پسر حتما داستانی دارد،
    ..............
    خب هرکی داستان رو بخونه در جواب همینا رو میگه خب! مشکل از خواننده نیست از نوشته است که اینگونه نشون میده :))
    به نظرم که داستانش واقعیه ... ;)
    جواب:
    پیچش روایت از سوم شخص به اول شخص و اینها، یه ادا اصول نویسنده هاست! که من این ادا اصول رو دوست دارم! :دی
    ایراد از اینه هیچکس اول اون تگ رو ندید! :دی
    به به بازم داستان 😊
    جواب:
    :))
    اصلا شما حامی من بودی همیشه!
    خدا برای شوهرتون تگهتون داره! :دی
  • آناهــیــ ـــتا
  • چه فکری باید بکنه :)
    شاید فقط برای لحظه ای توجهش جلب شده.
    اگر بخواد روزانه برای هزاران مشتری فکرشو درگیر کنه که... اوم. نمی دونم. شایدم بکنه
    جواب:
    البته شما هم یه نگاه به تگ بنداز! :دی
    اما نکته اصلی اینجاست، اون هزاران مشتری، هیچکدوم "دو بار"پاشون رو توی سوپر مارکت گذری نمیذارن، چه برسه مثل یه مراسم آیینی در روزهای فرد ساعت مشخصی بیان و مناسک مشخصی رو نشون بدن و برن!
  • اسپریچو ツ
  • من بودم فکر میکردم فازت چیه؟
    جواب:
    حتی شما هم یه نگاه به تگ بنداز :))
    اوهووووم .... !
    فکر میکنه که خیلی با کلاس تشریف دارین ! مخصوصاً با اون قرار دادن نشونه در صفحه ... 
    یه مقدار مغرور و عجیب غریب و یه مقدار هم جدیّت  .... 
    این تفکّر من نبودش[کلاً من یه چیزِ دیگه فکر میکنم] ... تفکر کسی بود که پشته پیشخوان این رفتار ها رو دیده ...
    جواب:
    اصلا مگه من اون پسره هستم؟ :|
    فکر میکنه عاشقش شدید 
    بدون شک!
    الانم به همین فکر میکنه!
    یادم باشه اندفعه رفتم حتما برم دختره رو ببینم!!
    جواب:
    :))
    یه نگاه به تگ بندازید! :دی
    من که هنوز نگفتم واقعیه داستان :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی