Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

یک داستان دو پاره _ سپهر - قسمت دوم

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ

لینک قسمت اول

...اینکه خواستگاری، بله برون، عقد، عروسی و این مزخرفات چه جوری بود و چی شد و خاطره هاش چی از آب در اومد و اینجور مهملات نه به شما مربوط میشه نه من حوصله دارم براتون تعریفشون کنم. ما ازدواج کردیم، همین!

ما رفتیم و زندگی رو با هم شروع کردیم، اوایل خوب بود، یعنی اون اوایل فرصتی برای بد بودن نیست، همه چیز رویایی! من عزیزم بودم، پروانه عسلم! اگر اون رو واقعا پروانه حساب میکردیم من شمع بودم. اما حقیقتی این وسط وجود داره که زندگی فیلم سینمایی نیست، رمان نیست، حتی داستان کوتاه هم نیست! زندگی، زندگیه و زندگی واقعی ما از اواخر سال دوم ازدواج شروع شد، از جایی که پروانه باردار شد. لابد الان میخواید بگید مبارکه ولی لازم نیست، چی مبارکه؟ از اینجا بود که واقعیت ما برای هم لو رفت، البته نه یه مرتبه بلکه کم کم! دیگه فهمیده بودم چخوف و گدار و مرگ و زندگی از علایق پروانه نیست، همونطور که دغدغه من هم نبود. نمی دونم چرا این چیزها رو به من دروغ گفته بود، سر این قضیه چند روزی با پروانه قهر کردم ولی خُب ... اینها چیزایی نبود که به خاطرشون بشه یا بخوای قهر کنی! زندگیمون ادامه داشت ولی من آروم نمی شدم، یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم، به خودم می گفتم اگر اینها رو به من دروغ گفته از کجا معلوم توی مسائل مهمتر هم همین کار رو نکرده باشه؟ شروع کرده بودم به نبش قبر مسائل گذشته، سعی داشتم از توی هر جریان پیش پا افتاده ای دروغهای پروانه رو بیرون بکشم و به هر نتیجه ای هم می رسیدم برام وحی مُنزَل بود. بعد کم کم شروع کردم به زیر نظر گرفتنش، پروانه باردار بود و چند وقتی می شد که شرکت نمیومد، همه کارها رو سپرده بود به من. دائم زنگ میزدم به خونه یا به موبایلش، دیوونه شده بودم. شک! اگه یه چیزی توی دنیا از مرگ بدتر باشه فقط شکه! شک!
می گفتم... زیاد به خونه زنگ میزدم ولی پروانه چه کارمند، چه بیکار زنی نبود که توی خونه بمونه. به خاطر وضعیتش دکتر زیاد می رفت، هر وقت اوضاع جسمیش مناسب بود با دوستاش میرفت تفریح، سینما رفتن رو خیلی دوست داشت و البته مرتب ورزش می کرد ... و خب حتی اگه ناراحتتون می کنه واقعیتش اینه هیچ کدوم از چیزایی که گفتم در واقع به شما ربطی نداشت. وقتی کسی خونه نباشه شما چی کار می کنید؟ زنگ میزنید به گوشی موبایلش! من هم دقیقا همین کار رو میکردم، روزی چند بار ؛ بعد از مدتی دیگه کلافه شد، جواب نمیداد، سایلنت می کرد، تماس رو رد میکرد، حتی گوشی رو خاموش می کرد، موقعی هم که جواب می داد شدیدا عصبانی می شد، می گفت خیلی از نگرانی بی مورد من ناراحته. پروانه ی من فکر می کرد که نگران بچه ام... خلاصه اینکه کارهای اون من رو بیشتر به شک مینداخت، سعی داشتم دست از این بازی بردارم، بازی شک، اما نمی شُد. وقایع جوری پیش میرفتن که شک من همینطور بزرگ و بزرگتر می شُد، دستپخت خودم بود ... شرایط رو خودم این جوری کرده بودم.
وقتی رسید به ماه هفتم بارداری دیگه نتونستم تحمل کنم، شرکت رو سپردم به معاونم و به پروانه گفتم که می خوام این چندوقت آخر رو ازش مراقبت کنم. دلیلی برای مخالفت نداشت و البته واقعا به مراقبت نیاز داشت، هفت ماهه باردار بود. اومدم خونه و مثل سایه چسبیدم بهش، با تلفن که حرف میزد چک میکردم، با گوشی خودش صحبت میکرد فوری میپرسیدم کی بود؟ و تا جواب نمی داد ولش نمیکردم. هر جا می خواست بره خودم میبردمش، حتی آژانس هم نمیگرفتم! فکر کنم هر کس دیگه ای هم جای پروانه بود کلافه می شد. پروانه صبر میکرد، فکر کنم پیش خودش می گفت بچه به دنیا میاد و شرایط عادی میشه، حتی فکرش رو هم نمیکرد که مشکل، خودش باشه.
اول ماه نهم بود که حالش به هم خورد، خونریزی کرد، سریع رسوندمش بیمارستان، نگرانش بودم، هنوز دوستش داشتم، زنم بود! دوست ندارم بگم چی شد، نمیخوام بدونید مشکل چی بود یا هر چیز دیگه ای، فقط این رو بدونید که بچه مُرد و مادر زنده موند، همین! توی شوک بود، از تختش بیرون نمیومد، یه هفته برای همین چیزا بستری بود، تا اینکه بالاخره از تختش اومد پایین و راضی شد که مرخصش کنیم. وقتی اومد خونه یه راست رفت توی اتاق خواب و خوابید. دلم براش می سوخت، قرار بود مادر بشه ... اما زندگی روی سگش رو نشون داده بود و همه چیز به هم ریخته بود. نگرانش بودم، خیلی زیاد نگرانش بودم، روحیه نداشت و نمی خواست برگرده سر کار ولی من مجبورش کردم؛ ما برگشتیم به شرکت. به اصرار خودم پُستم رو عوض کردم و منتقل شدم به یه بخش دیگه. نمی خواستم جلوی چشم پروانه باشم، دوست نداشتم با دیدن من یاد بچه بیفته، اصلا راضی نبودم که حضور من اذیتش کنه... چند وقتی گذشت، یه روز رفتم دفتر کار قبلیم و دیدم یه مرد جوون - مثل خودم - نشسته پشت صندلی سابق من، و نگو که این آقا سرپرست جدید بخشه. شب توی خونه دعوای شدیدی داشتیم سر همین قضیه، به پروانه گفتم که باید اخراجش کنه، قراردادش رو فسخ کنه، نمیدونم هر کاری کنه که اون مرتیکه الدنگ رو دیگه اونجا نبینم. قبول نمیکرد و تا آخرش هم قبول نکرد، میگفت قرارداد بسته و مسئوله. حرفش درست و منطقی بود ولی من خر تر از این حرفها بودم، راه صاف رو ول کرده بودم و هی همینطور دور خودم میچرخیدم. نمیدونم چرا این رو دارم به شما میگم ولی می دونید، به خودم میگفتم این مرد می خواد زنم رو از من بگیره...

Copyright ©هیولای درون

===========================================

پ.ن: قسمت هفتم داستان آنا

آراء الحکما: جلد  (۲۱)

بله:/از شک بدم میاد بعدهم دلم طاقت نمیاره به یچی شک کنم یابنظرم بیاد نگم:))بلافاصله میگم دلخوری داره اما بهترین راهه بعدش ارامشه!
پاسخ:
این رو هم موافقم!
راستی من خیلی داستانتو دوس دارم :دی 
پاسخ:
قربانت لطف داری
  • آناهــیــ ـــتا
  • نه که واقعا دروغ بگن, شاید اصلا طرف همچین دغدغات! ای هم داشته باشه, اما واقعا بعد از ازدواج دیگه ایچیزا خیلی اهمیتی نداره و ممکنه دیگه حتی حرفش هم نشه 

    +اون کلمه هه رو لاک غلط گیر بگیر وگرنه میان میبرن اعدامت می کنن به یک جرم خاص :|

    پاسخ:
    کدوم کلمه هه رو؟ :|
    آره خب برام جالب بود بدونم چی شد مادر باردار خون بالا اورده!

    که خب خداروشکر گویا خون بالا نیاورده و جالبیش برطرف شد! :| :))
    پاسخ:
    آره خون رو پایین آورده بود :|
    من به عنوان یه خواننده توجه کردم سپاس که تصحیح نمودی:دی
    --- 
    الان یه سوالی برام پیش اومده که چی شد یعنی که بچه مرد:|¿ یعنی چه به همین راحتی بچه مرد ؟! 
    فعلا حالم بد شده...:| 

    + نظر دیگه ای تو این حال نمیتونم بدم. 
    پاسخ:
    مرد دیگه :|
    :| :|
    استاد! مسألةٌْ! این داستان در چند بخش قراره در اختیار مخاطبان قرار بگیره؟ با سپاس قبلی از پاسخگویی مسئولین! :دی
    پاسخ:
    هفت هشت ده قسمت! :|
    این‌که یه آدم هیجده نوزده ساله همچین چیزی نوشته باشه، قابل تقدیره. منظورم جرأت نوشتن یه همچین چیزی، بدون داشتن تجربه یا تصویر درست از اونه. با این که باعث شده کار به ایرادات اساسی مفهومی و تکنیکی دچار بشه، اما حق اینه که بپذیریم تا تموم نشده، نمی‌شه نظر کلی و دقیقی داد.
    همچنان منتظر ادامه هستیم؛ حتی اگه باورت نشه! :)
    پاسخ:
    اولا 20 ساله :))
    دوما مخصوصا در مورد ایراد تکنیکی باهات موافقم! بعضی از ایرادهای محتوایی رو شخصا قبول ندارم! بعضی رو هم میپذیرم، اما با این حال میگم، سر تکنیک، سر قلم روندن، سر ساختار، آره لنگیهای قابل اشاره واضحی داره!
    اما اینم که هی بخواد اشاره بشه "برای یه بیست ساله" داستان خوبیه رو نمیپسندم، من توی 27 سال و 6 ماهگی داستان رو با همین ساختار منتشر کردم، پس باید در یه حالت کلی سنجیده بشه، اگه به نظرتون بده، باید بگید بده، اصلا وارد نیست این رو من کی نوشتم!
    و حرف صحیح دیگه هم اینه که یه کم طمانینه هم لازمه، که بعضی گره ها باز بشن، بعضی اتفاقها بیفته و غیره!
  • هولدن کالفیلد
  • عزیزان توجه نمایید
    ای دوستان خواننده لطفا توجه کنید:
    پاسخ:
    برخی دوستان ایرادی گرفتن که محال ممکنه حال زن باردار نُه ماهه به هم بخوره و خون بالا بیاره، من با یک دانه دانش آموخته پزشکی صحبت کردم ایشون هم تایید کردن و من ایراد -و ایرادات احتمالیم در ادامه داستان رو که از قدیم مونده بود- با ایشون چک کردم و همه رو تصحیح کردم. غرض اینکه، توی این قسمت عبارت "خون بالا آورد" رو حذف کردم و به جاش عبارت "خونریزی کرد" رو جایگزینش کردم.
    ***
    ممنون بابت ایرادی که گوشزد کردید! خیلی ممنون!
    چه قد حس عجیبی بود خوندن این قسمت از زبون شما !!!
    ممنون
    پاسخ:
    هان؟ از زبون من؟ یعنی چی؟
  • علی ( bananafish
  • تازه داستان داره درمیاد ... بخصوص نیمه اولش  خیلی خوب بود
    پاسخ:
    اوه بالاخره یکی ازم تعریف کرد :))
    به خدا من بارها گفتم، این داستان چون از اول برای قسمت قسمت منتشر شدن نوشته نشده، باید به صورت یه کل ببینیدش که داره خورد خورد میاد بیرون! کلش که کامل شد، بعد تازه عیارش مشخص میشه!
    و منظورم این نیست اون موقع خوب میشه، میگم اون موقع نقدها کامل تر میشه!
    البته کاملا این رو دوست دارم که دوستان لطف دارن و سر هر قسمت نظر میدن، اینقدر چیهای جالبی فهمیدم از توشون!
    فک نمیکنم بشه:||||||حالا عیبى نداره...مثلامیشه
    پاسخ:
    خب الان که دیگه گذشت و اتفاقیه که افتاده! اما در آینده تصحیحش میکنم!
    ممنون که گفتی، میرم دنبال یه اتفاق دیگه میگردم!
    خون بالا اورد,بچه مرد!!!!!!!!!!!!!!!!.هولدن؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ:
    نمیشه یعنی؟ :|

    تا اینجا بیشتر من حس میکنم سپهر اختلال شخصیتی داره تا اینکه پروانه کاری کرده باشه در جهت برانگیختن شک اون! 
    پاسخ:
    :دی
    تجربه به من یه نفر ثابت کرده شک بی‌دلیل ایجاد نمی‌شه و حتماً یه چیزی هست که آدم ته دلش آشوبه، حس شیشم واقعی به نظر من دقیقاً همینه، انگار بهت وحی شده باشه و خود جبرئیل بهت گفته باشه، همون قدر مطمئنی... مثالش رو نمیارم چون از حوصله کامنت خارجه و یه پست مفصل می‌طلبه اما به تعداد موهای سرم به این موضوع رسیدم که هیچ شکی بی‌دلیل و الکی نیست...
    پاسخ:
    اصلا حتی اگه شک هم بی دلیل باشه، شکه، اسمش روشه دیگه! 
  • شن های ساحل
  • سلام....اول اینکه اخه خون بالا اورد!نه واقعا بالاوردن خون؟مگه سل گرفته خب می نوشتی دل درد واقعی تر بود...
    دوم شخصیت اصلی داستان با کفش میخ دار روی اعصاب راه میره
    سوم تجربه ثابت کرده آدم متاهل نرمال با همچین دلایلی شک این مدلی پیدا نمی کن مگر اینکه خودش سابقه اش ناجور باشه
    چهارم این نظر من ولی بهتر ادم کمی در مورد داستانش از تجربیات خودش استفاده کن نبودن یه سری اطلاعات و جزییات کمتر مشخص میشه
    پاسخ:
    مگه نمیشه مادر خون بالا بیاره؟ نمیشه یعنی؟ خب یکی به من بگه تصحیحش کنم اگه نمیشه!
    در مورد دوم نمیدونم چی بگم! دستش درد نکنه! در مورد سوم که کلا حرفی ندارم!
    در مورد چهارم هم چشم!
  • نفس نقره ای
  • اوهوم آخه ببین خودش توضیح میده.. من اشتباه کردم، من شک کردم، توی داستان های کوتاه معمولا داستان پیش میره تا جایی که خواننده خودش تشخیص بده مشکل کجاست! یعنی یه جوری که حس کنی داری با داستان میری جلو نه اینکه داستان از تو جلوتره اینجوری حسِ یه قصه ی تموم شده رو بهت میده
    پاسخ:
    چه نگاه قشنگی! بسیار بسیار زیبا!
    بذار بریم جلوتر! چون این داستان نوشته شده قبلا! جای تغییر نداره!
    این قسمت بیشتر حس فضولی آدم رو برمینگیخت!! اون کشفهایی که میکرده چی بوده!! پروانه چه چیز دیگه ای رو دروغ گفته بوده!! بعدم به نظرم دروغ پروانه باید کمی بزرگتر از یه تمارض به یه سری فیوریتها.می بود تا اون ظهور یوهویی اون شک خوره مانند کمی ملموس تر میشد:)
    چون دیدم راجع به خود کار دوس داری نظر بدیم گفتم :)))
    پاسخ:
    خب ما اینجا درسته کشف بزرگ نداریم ولی نشونه تایید شک داریم، مثل تلفن جواب ندادن و قطع کردن و اینها، که هنوز از "چرایی" اون حرفی زده نشده!
    سپهر رو یه کم روان درمانی کن:))) 

    پاسخ:
    نمیتونم!
  • نفس نقره ای
  • شبیه دانستان های عبرت آموزِ مجله ها بود این قسمت! اگه تصادف میکرد و بچه میمرد بهتر بودمگر اینکه قرار باشه این خون بالا آوردن تو ادامه داستان نقشی داشته باشه!
    پاسخ:
    داستان عبرت آموز مجله؟ :|
    :|
  • آناهــیــ ـــتا
  • این چیزا رو که همه به هم دروغ می گن!
    یه نفر که فک کنم تراویس بود یه بار نوشته بود قبل از ازدواج همه ادعای روشنفکری می کنن و از کافکا و اسپینوزا و اینا کوئُت می گن و راجب نقش هنر در فلسفه و نقش فلسفه در نمی دونم چی چی حرف می زنن, بعد از ازدواج دیگه کل دغدغه شون می شه رنگ پرده و مبل و ست کردن اینا باهم و یه سری چیزای عادی روزمره.

    و چقدر این واقعیت داره و من دارم تو آدمای اطرافم می بینمش..
    شنیدی آقای سپهر خان؟
    شک مثل آتیش می مونه..

    پاسخ:
    من هیچکدوم اینها رو دروغ نگفتم تا حالا!
    من در واقع خیلی خودمم :|
    شک همیشه موضوع جذابیه برای نوشتن!
    ----------
    یه نظری در مورد فرم کار هم میدادی، خوب بود، نبود؟ نمنه؟
    ولی خب کاش میگفتی چش شده که خون بالا اورده!

    تنها بخش جالبش همین بود!
    پاسخ:
    نمیتونم بگم! :دی
    اصلا با نظرت لهم کردی! :))

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">