Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
نویسندگان
جهان بیرون غار

چهارشنبه صبح اول وقت حرکت داشتم، وارد اتوبوس که شدم چشمان مبارکم به روکش صندلیهایی بسیار زیبا افتاد که منقش بود به لوگوی شرکت معظم اَپل و زیرش بسیار درشت نوشته شده بود APPEL!!! همین زمینه ساز درگیری من با انواع کلمات و تلفط های فضایی در طول سفر بود، توی اتوبوس نشسته بودم که دیدم بزرگ روی شیشه جلو نوشته شده YAFTAMATE ZAHRA. غرق این تفکر بودم که یافتاماتِ زهرا یعنی چی؟ ناگهان خیلی ارشمیدس وار به این نتیجه رسیدم اونجا نوشته YA FATEMEH ZAHRA! وقتی راننده نورگیر شیشه رو داد پایین و من دو تا چشم شهلا روی اون دیدم، از اینهمه "خزایت" به تنگ اومده و میخواستم اتوبوس رو ترک کنم، اما نکردم! (چون کی برای این چیزها اتوبوس رو ترک میکنه؟)، از دیدن عبارتهایی مثل انیورسال به جای یونیورسال و متر به متر "اکبر جوجه" که بگذریم!!! تنها اتفاق مهم، هم صحبتی من با یه "بابُلی جوان" در هنگامه استراحت بود، دوست عزیزمون خیلی تاکید داشت که سیگار رو فقط برای "دوران امتحان" مصرف میکنه و خیلی بیشتر تاکید داشت یعنی "من دانشجو هستم" و البته نکته مهمش این بود که من رسما باورم نمیشد کسی به عنوان تکیه کلام جدی از عبارت "شاید باورتون نشه" استفاده کنه ولی شاید باورتون نشه!!! خیلی جدی جدی همین "شاید باورتون نشه" رو در کمال جدیت استعمال میکرد! خلاصه پس از رهایی از نفرین ایشون، مشکل بعدی من تازه شروع شد!!! توی جاده تابلوها اینجوری بود: "آمل اینقدر کیلومتر، بابل اونقدر کیلومتر، ساری اون همه کیلومتر، مشهد خداکیلومتر" و من هی با تعجب در این حال و احوال بودم که "یعنی چی خداوکیلی؛ قائمشهر پس کو؟" و این باعث شد به جز نیم ساعت خواب چهار چشمی جاده رو دید بزنم تا وقتی که قائمشهر رسید رَکَب نخورم و مجبور نشم تا خود مشهد مقدس رفته و به زیارت امام رضا بپردازم!!! ساعت 12:15 بود که رسیدم و دوست عزیزم "ه" اومد دنبالم و با هم به روستای زیبای پست قبلی رفتیم!

و سفر آغاز شد!!!

به علت تعداد بالای عکسها، در صورت علاقه به خوندن سفرنامه (مگه میشه علاقه نداشته باشید؟) به ادامه مطلب بروید!!!

روز اول: روز اول و پس از صرف نهار، به سمت پارک جنگلی سیاه بیشه روانه شدیم. در آن گشت و گذار کوچکی کردیم به همراه دوست خوبم "ه" در آن خودنگاره ای هم انداختیم که به شما نشانش میدهیم بلکه چشمتان به جمال بنده روشن بگردد!!! سمت چپی منم، خوب افتادم؟

طبق آخرین اخباری که از قائمشهر به دستم رسیده، نام این پارک جنگلی پس از بازدید من، به "هولدن بیشه" تغییر کرده!!! عصر چهارشنبه از قائمشهر دیدن کردیم، توی همین دیدار سه تا کافه و یه شهر کتاب و یه فست فود قابل اعتنا یافتیم و شام رو توی همون فست فود زدیم به بدن!!! فست فود فندق! امتحان کنید ضرر نداره!

روز دوم: صبح روز دوم که پنجشنبه بود، افتخار دادیم به دریا که زیارتش کنیم، جاتون خالی که روز دوم و توی راه هم در کمال تعجب گم شدیم، هم توی مسیر از یه خانم با شخصیت در "کافه تریای شعله" مستقر در بابلسر سمبوسه خریدیم هم در تمام مسیر بارون میزد در حد لالیگا، با این حال دریا شلوغ بود که البته ربطی به من نداره، توانایی شنای من در حد توانایی شنای سنگ هست، جفتمون توی آب خوب میریم پایین!!! خودنگاره یا سَلَفی ای هم اونجا انداختیم که این بار در سمت راست حضور دارم:

باز هم شنیدم نام دریای مازندران رو به دلیل دو اتفاق (یکی همین اتفاق ، و دیگری اتفاقی که در ادامه خواهید خواند) به نام دریای "هولدندران" تغییر دادن. برگشتیم خونه و به نظرتون چه اتفاقی افتاد؟ یکی از اون اسپاگتی های معروفم رو درست کردم که میتونه دین و ایمون همتون رو ببره!!!

بعد از خوردن نهار یه سر رفتیم اطراف رو گشتیم، و من باز به اون درخت معروف دوست داشتنیم (کلیک کنید) برخوردم که الان این شکلی شده:

این درخت هنوز خود خود خود زندگی رو برای من یادآوری کنه، الان قشنگتر شده! نظر شما هم مثل منه؟

روز سوم:  و اما روز جمعه! نهار رو در رستورانی به نام "آتیش عزیز" خوردیم، چی؟ اکبر جوجه! واقعیتش من در دفعات محدودی که شمال رفتم و هزاران رستوران اکبر جوجه رو دیدم، فکر میکردم این برادرمون آقای اکبر، یه جوجه باز معروف بوده که چون جوجه های خوبی میزده همه اسم روستورانهاشون رو این گذاشتن تا از آب گل آلود ماهی بگیرن (مثل چیزی که برای عباس اناری خدابیامرز یا آیس پک پیش اومد) ولی اون روز فهمیدم اکبر جوجه متُد طبخه! خلاصه پس از تناول این غذا که خوشمزه بود ولی ویژه نبود!!! به سمت شهر رفتیم تا از کافه ای که کشف کرده بودیم استفاده کنیم! برخلاف تصوراتم کافه قشنگی بود (البته بعدا که تصوراتم واقعی تر شد فهمیدم "فقط خوشگل" هست و همین!)، دو تا قهوه خوردیم:

کدوم قهوه منه؟ هان؟ وقت نشد کافه تلخ و کافه کلبه رو توی قائمشهر امتحان کنم! اما اگر راهتون به قائمشهر خورد و خواستید یه چیزی بخورید، کافه بدی نیست، یا حداقل ارزش یه بار رفتن رو داره، مخصوصا به خاطر دیزاین خوبش! خیابان ساری، پاساژ هیرادسنتر، طبقه زیر همکف. خلاصه... موقع برگشت دیدم به به یکی از بچه های خودمون اینجاست که...

باهاش که صحبت کردم!!! گفت چند تا اسم مثل "خسته در کافه" ، "همیشه آنجا" و "دور از قبیله" داره اما اسم معروفش "خیره بر یکجا" هست!!! بچه ها خیره بر یکجا، خیره بر یکجا، بچه ها!!!

عصر جمعه تصمیم بر این شد که بریم و در بیشه های اطراف یک دوری بزنیم، اطراف روستا یه آبگیری بود که برای شالی ها استفاده میکردن. خیلی قشنگ بود و واقعا به نظر من خیلی قشنگ بود!!!

حال کنید تیپ رو، دنیای مُد و فَشن رو متحول کردم!!! جنگل رو گشتیم و هر چی جلوتر میرفتیم بارون شدت بیشتری میگرفت، خیلی خیلی خیس شده بودیم، و بسیار صحنه های بدیعی رو خلق کردیم دو نفری حتی!!!

سگ یه بنده خدایی در راه برگشت ما رو مهاجم تشخیص داده و قصد داشت تیکه پاره مون کنه!!! البته صاحبش مثل خودش بی شعور نبود و میدونست ما مهاجم نیستیم، بنابراین به سگش گفت "الاغ!!! اینا آدمن! برو پی کارت خرفت!"

برگشتنی باز به آبگیر سر زدیم که زیر بارون خیلی خیلی زیبا شده بود، و توش طبیعت همینجوری بیخودی هیجان انگیز شده بود!!!

نزدیکهای خونه بودیم که با اثر سوررئالی مواجه شدیم که به صورت طبیعی و توسط یکی از روستایی ها خلق شده و با این حال شاخصه های هنر سوررئال رو در حد اعلا داشت، توجه بفرمایید خودتون:

اسم این اثر خلاقانه رو چی بذاریم خوبه؟ مثلا دری در طبیعت؟ یا چی؟ :|

حتی "ه" (که اون هم دنیای مُد رو با تیپش دچار شوک کرده بود) از لای در نگاه انداخت دید اون وَر کویره!!! جل الخاللللللق!!! سگ و گوسفند، گاو و گربه با آدم حرف میزنن!!!

روز چهارم: روز شنبه به علت شاغل بودن دوستم توی شهر، به شهر گردی گذشت، رفیقم صبح و عصر کار داشت، و همزمان که میخواست یه لقمه نون حلال در بیاره، من شهر رو میگشتم. میخواستم برم "کافه تلخ" رو تست کنم که در کمال تعجب بسته بود و من باز رفتم کافه کارا و یه قهوه فوری خوردم، بعد رفتم توی شهر برای یه سری گشت و گذار و خرید. "ه" برای نهار از سر صبح مثل کدبانوها!!! خورش بادمجون بار گذاشته بود، نهار رو خوردیم و باز برگشتیم شهر. باز من رفتم تلخ، باز بسته بود، باز رفتم کارا!!!! یه چیزی خوردم و پیاده تا یه جای دوری از خیابون تهران رفتم و کلوچه و لوازم سنتی خریدم. بارون شدید بود و من به علت تاول پام نمیتونستم پیاده برگردم، تاکسی گفت بیا دربست ببرمت و گفتم نه! با اینحال سوارم کرد؛ وقتی همه نفری 500 بهش کرایه دادن تازه متوجه شدم مراد از دربست 2000 تومن بوده!!! و من همون 2000 تومن رو که حداقل حقش بود بهش دادم!

روز پنجم یا ...: رفتیم دریا... این بار لباس برده بودم که بتونم بیشتر توی آب قدم بزنم... گفتم که شنا بلد نیستم، صفر مطلق!!! همینجور رفتم توی آب و توی حال خودم بودم، اصلا توی دنیا نبودم، تا اینکه آب رسید به سینه ام، به خودم گفتم خُب جلوتر که نمیتونم برم پس عرض همینجا رو تا انتهای منطقه محافظت شده برم، ارتفاع آب خوبه. همینطور که میرفتم یه موج بزرگ اومد... پام از زمین کنده شد، وقتی به زمین رسید، آب تا پیشونیم بود، پریدم بالا! باز یه موج اومد، باز پام از زمین کنده شد و با اینحال آب از گردنم بالاتر بود، هر بار به زمین میرسیدم آب تا بالای چشمم میومد... "دارم میمیرم" "واقعا دارم میمیرم" "به نظر پایان خیلی مسخره ایه" همه اینها توی یک ثانیه از سرم گذشت، میپریدم بالا و دست و پا میزدم، سعی داشتم زنده بمونم، چند ثانیه بیشتر... داد نمیزدم، نمیدونم چرا؟ اطراف رو نگاه میکردم، با فاصله چند متر هر کسی داشت کار خودش رو میکرد و حتی مرگ من رو نمیدید... تمام جونم رو جمع کردم "کُمــــــَ... قولوپ قولوپ قولوپ"... نه انگار جدی دارم میمیرم، دلم برای علی، زینب، "ه" ، خواهرم و مادرم تنگ میشه، و من نمیخوام برم جهنم!!! نمیخوام بمیرم... صدا اومد، صدای موتور یه وسیله بنزینی... جت اسکی نجات غریق ها با سرعت بهم نزدیک میشد، داشتم توی آب فرو میرفتم دستم رو با تمام وجود بالا گرفتم که وقتی رسیدن بدونن کجا رو بگیرن... یک، دو، سه... و یه نیرویی من رو از آب کشید بیرون... "پات رو از آب بیار بیرون" ... رسیدیم به ساحل و من رو انداختن زمین... زنده موندم!!!

"ه" رنگ گچ بود (و احتمالا اگه کارد میزدی بهش، خون نمیومد حتی!!!) ، خندیدم و گفتم "حال کردی جت اسکی سوار شدم!" شبیه کسی نبودم که سی ثانیه قبل قرار بود بمیره!!! تیکه های سنگین نجات غریق ها جالب بود "مگه نگفتم نرو تو آب" "میمردی خوب بود؟" "ببخشید داداش به خاطر من خیس شدی ها!!!" فقط یکیشون سعی میکرد من رو آروم کنه، البته من آروم بودم ولی فقط اون شعور داشت! اون دوستی که مشخصاتم رو یادداشت میکرد و "دفترچه یادداشتی از انواع خالکوبی" بود خیلی عاقل اندر سفیه پرسید "چرا قیافت اینجوریه؟" جوابی که بهش دادم "چون آب نمک خوردم" بود، اما در تعجبم چه جوری حقیقت واضح "از مرگ نجات پیدا کردم و در حال اشراف به این حقیقتم" رو ندید!!!

بعد از آروم شدن اوضاع و کمی حضور در ساحل، رفتیم سمت بابلسرو من انواع ترشی و اشپل و اینها!!! خریدم و برگشتیم روستا.

صبح روز ششم من ترمینال قائمشهر بودم، دو تا بلیت درجه یک برای خودم و بارم!!! خریدم و نشستم توی اتوبوس، سفر خیلی خوبی بود، و روز آخرش هیجان انگیز!!! میتونم بگم این سفر همه چیز داشت... و اینجا تموم شد!

پ.ن 1: یعنی حماقت شما رو نشون میده اگه تا روستاهای شمال برید و تمشک ها رو نفله نکنید!!! من به کالهاشون هم رحم نکردم!

پ.ن 2: دلم برای "کُلُنل" تنگ میشه!

پ.ن 3: اگه از سگ میترسید و سفر روستایی رفتید بدونید فرار بکنید میاد دنبالتون، باید بی محلیش کنید، دندون نشون داد دندون نشون ندین (نخندین یا داد نزنین) چون حمله میکنه، یه چوب دستتون باشه و اگه سعی کرد بیاد جلو بالاببرید و تهدید کنید که میزنید، مثل سگ میترسه!!!

پ.ن 4: "لوازم التحریر بلال حبشی" "عطر پاریس شعبه قائمشهر!!!" "مرکز فروش SET TOP BOX" که SETUP BOX باید باشه! فقط سه تا از سردرهای خنده دار فروشگهایی هستن که دیدم!!!

پ.ن 5: تا کمر توی آب برید و حتی کمتر، چه مایکل فلپس باشین، چه هولدن!!! چون من الان میدونم "دریای شمال نامرده" رو برای چی میگن!

پ.ن 6: اوه اوه راستی!!! دهن اون جیرجیرکی که هر شب، شب نشینی آخر شبمون پای باغچه رو متشنج میکرد آسفالت!!!

خوب بود نه؟ باقی بقا!

  • ۹۴/۰۶/۱۱
  • هولدن کالفیلد

آراء الحکما: جلد  (۷۵)

والا اصلا هولدن بدون عربده میشه مگه؟!  :)) 
پاسخ:
:))
خب خوب نیست.. همینجا مثلا شاید غرق میشدین :/ 
اصلا تابحال جیغ کشیدین؟!  داد زدین؟!  :| 
پاسخ:
آره بابا یک عربده هایی میزنم :))
عه.. من این پستو ندیده بودم.. خیلی ممنون بابت لینکش :)) 
واقعا همینطور ساکت و بی صدا داشتین غرق میشدین؟!  ینی واقعا کمک نخواستین؟!  ینی انقد خونسردی؟!  :| 
پاسخ:
خونسرد نه، نمیدونم چرا هیچی نمیگم :|
ابو :|
بابا :|
شیب :|
شیب دار :|
پاسخ:
بام :|
:))
ابوآبان دخت ینی چی؟
نه که بخوام ایراد بگیرم جدا نفهمیدم ینی چی؟ :)
پاسخ:
یعنی بابای آبان دخت :|
من برم از بابام اجازه بگیرم نتیجه رو اعلام می کنم :دی

ولی جدا اگه مستقل بودم و سن و سالم بالاتر از اینی که هستم بود حتما دعوتتون می کردم و شما رو مهمون طبیعت زیبامون می کردم...

:)
پاسخ:
:دی خودم میام پیش ابوآبان دخت :))
پیشنهاد دیر و زود نداره!
غرب مازندران تمشک داره آععععععع چی بگیــــــــن! از دریاچه الیمالات و کوه و دریا و جنگل و...من جدا پیشنهاد می کنم بیاین...حتی نوشهر...پارک سیسنگان...شمال گردی کنید به شرط اینکه دیگه تا این حد نرین تو آب! :) 

:: خداروشکر که چیزیتون نشد...
پاسخ:
تو پذیرایی میکنی ما بیایم؟
خداروشکر جون سالم به در بردید.
اطراف ییلاقات سیاهکل و دیلمان هم تشریف بیارید طرف ماست،  پشیمون نمی شید.
پاسخ:
چشم میام، بیام میزبانی میکنید؟ :دی
عالی بود. عالی. 
خدایی تحت تاثیرم الان...
داشتی میمردیا :-#
پاسخ:
بله داشتم میمردم :|
  • گمـــــــشده :)
  • من بندر انزلی رفتم. خیلی خوووووووب بود
    تمشک نخوردم ولی.
    :|

    پاسخ:
    از دستت رفت!
    پربازدیدترین پستاتو گذاشتی هوس کردم دوباره این پستو بخونم . 
    کامنت خودمم گشتم پیدا کردم 
    الان لازمه بگم فحش معنیش واضحه ولی فوش یه جور تعریفه :دی

    + این رهایی از مرگ چه تاثیری روت گذاشت ؟ مثلا تو مایه های اینکه قدر زندگی و لحظه هاتو بیشتر بدونی؟ 

    + آهان راستی سوم شدنت تبریک و اینا
    پاسخ:
    من نمیدونم، فحش درسته :|
    + باعث شده بدونم چقدر زندگی کردن رو دوست دارم :|
    این پست تون رو دیدم دلم شاد شد :))
    البته قبلا خونده بودما ولی اگه توی پربازدید ها نبود دلم میشکست 
    پاسخ:
    نوش جون! :))
  • 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
  • خیلی باحال بود خدایی D:
    پاسخ:
    مردنم؟ :|
  • یک ذهن پریشان
  • آخه چی بگم من ؟؟ میمردی خوب بود؟؟؟؟ تو توی دوستای وبلاگیم از دسته ی نسبتا عاقلان هستی . وقتی تو اینطوری بی احتیاطی میکنی تکلیف بقیه مشخصه . دقت کن فرزندم . 
    از این به بعد سفرهای جت اسکی دار نرو خواهشا .
    پاسخ:
    چشم ای مادر مقدس!

    یافتامات زهرا:|

    واقعا؟واقعا واقعا؟؟؟!!!؟!؟!

    پاسخ:
    به خدا :))
    وااااای از همین عنوانِ پست خنده هام شروع شد..دمتون گرم:))
    عالی بود..
    چند روز دیگه تولد منه و پست شما و لبخندی که رو لبم نشوند بهترین هدیه ای بود که میتونستم بگیرم.
    پاسخ:
    قربان شما، کوچکترین کاری بود که میتونستم کنم!
    واقعا ترکوندی دنیای مد و فشن رو، کلی خندیدم  وصد الته که کلی دلم اسپاگتی خواست
    خدا رو شکر که به خیر گذشت
    پاسخ:
    میپزونم برات خودم! :دی
    خب
    پاسخ:
    حالا چرا دوبار دوبار؟ :))
    خب
    پاسخ:
    باشه!
    نشناختی؟
    پاسخ:
    من آی پی ها رو چک نمیکنم! نه متاسفانه!
    الان رفتم چک کردم شناختم :|
    طبق افسانه ها شهری بوده که مردمش عادت داشتن همیشه غذای بیرون بخورن  
    اون شهر فقط یه اشپز داشت و همه از غذا های اون می خوردن 
    بعد از دو سال همه مردم اون شهر به بیماری عجیبی مبتلا شدن که به خاطر غذا های اشپز بود
    اشپز از اون شهر رفت و می گن که داره توی یه غار زندگی می کنه و علاقه زیادی به تی شرت دار
    پاسخ:
    سلینجر باز نیست آشپزه؟
    خوش گذشته و در ادامه زندگی هم بهتون خوش بگذره
    پاسخ:
    ممنون و ممنون!
    سفرنامه جذابی بود
    خدا رحم کرده پس، نامردی بود میمردی! من تازه پیدات کرده بودم :)
    دلیل اینکه میگن: "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی" رو فهمیدی؟
    1. توی دریا تا کجا بری توی آب
    2. اکبرجوجه 
    3. طرز مواجهه با سگ مهاجم
    4. ...

    پاسخ:
    من متعلق به همه شما هستم! :دی
    حاضر
    پاسخ:
    درود بر تو!
    راس می گی؟
    پس اگه اون موقع خوابیده الان دیگه باید بیدار بشه
    من از همین جا صبح بخیر می گم به البرت کبیر 
    پاسخ:
    صبح بخیر آلبرت!
    خدای من :|
    من فکر میکردم شما دختر هستین !
    الان فهمیدم پسر هستین :|||||||||
    پاسخ:
    نه من پسرم! :دی
    من اتفاقی چشمم افتاد به ساعت کامنت البرت کبیر
    اخه چه جوری 7:30 صبح بیدار شدی؟
    پاسخ:
    اون موقع تازه داشته میخوابیده! :|
    ازین سفرنامه خوشمان آمد .... شاید باورت نشه ولی منم نهضت سوادآموزی درس خونده بودم :))))
    در ضمن دادا یه دکتر برو ... رنگ صورتت برگشته و زرد شده :پی
    قیافه اون غذایی هم که درست کردی خوبه ... امیدوارم باعث تلف شدن کسی نشده باشه :))))
    پاسخ:
    استاد قالب خراب!!! من دو سال و نیم برای ملت غذا درست کردم، کسی با غذای من تلف بشه؟ :))
    حالا بذار من دستم بره تو جیبِ خودم :)) ایشالا سالِ ١٤٠٠ :دی فعلا نوبت توعه!
    پاسخ:
    باشه منتظر باش تا اسفند 1399!!!
    رهایی از نفرین :))
    سمت چپی شمایی بگیم خوب افتادی یانه؟؟؟؟؟ پوکرفیس به توان n
    اون اسپاگتیه یا ماکارونی؟؟ بهرحال هرچی که هس عمیقا برات متاسفم.. نصف شبی تو خوابگاهیماااا .. کماکان پوکرفیس به توان n
    راستی صدای جیرجیرک نصف شب که عالیه... کلی حس خوب میده...
    پاسخ:
    خب تاسف ها رو که خوردید نوش جون، سیر شدی؟ :))
    صدای جیرجیرک خوبه، یعنی خیلی خوبه، خودش بیاد سه سانتی شما پرواز کنه خیلی زیاد جالب نیست! چون خیلی بدجور میچسبه به آدم :|
    عه وا خدا مرگم بده این چه حرفیه :دی صد سال سایت بالا سرمون باشه :| حداقل یه بار به اسپاگتیِ معروفت منو مهمون کن بعد.. :)
    پاسخ:
    عجب که اینطور؟ تو از اون بستنی ها بده بعد! :|
    الان دارم کم کم به جدیت این موضو غرق شدنت پی میبرم...
    آخه یجوری نوشتی انگار دلت خواسته حالا یه فیلمیم بیای یه جت اسکیم سوار شی یذره بخندی:|
    الان میرم واست اسفند دود میکنم خاله فدات


    +هولدن میگم روز اولم نرم دانشگا؟
    پاسخ:
    یعنی تا الان معلوم نبود جدی داشتم میمردم؟ :|
    نه بابا، ریسک اینجوری جت اسکی سوار شدن خیلی بالاس :|
    عمو جون کلاس چندی؟ :| :))
    +خواهر من، دارم میگم هفته اول رو کلا نرو!
    راسطیتش چون شما دوصت فرارى( سیاهچال) هصتى خب تبیعیه انغغغدر قلت املایى بگیرى. اون دوصطمون فرارى هم حمین توره. :)))) در راستاى فحش رو فش گفتن و غلط گرفتید گفتم. :دى

    خیلى خوب بود سفرنامه تون.
    + منم یه بار داشتم همینطورى غرق مى شدم. حس خیلى بدى بود. وقتى از وحشتناک بودن اون حالت واسه بقیه تعریف کردم خیلى شیک بهم خندیدن. :| حالا من همدردى مى کنم با شما. :دى
    پاسخ:
    والله اون عزیز دل انگیز که به ما محل نمیده، چه دوستی ای خدا وکیلی :| ولی با اینحال دمش گرم که متوجه اهمیت املا هست :))
    +نه خنده نداره وجدانا :|
    مگه الکی مردن هم داریم ؟؟
    مردن همون مردنه که دست خود آدم نیست
    بحث :دی : دی
    پاسخ:
    اوکی!
    مرگ که دست خود آدم نیست 
    خوبه که زنده ای ، روانشناس جوان
    پاسخ:
    این که "مرگ دست آدم نیست" ربطی به قضیه "الکی مردن" نداره! شکر خدا شما جای من نبودی، بنابراین متوجه عمق قضیه نیستین!
    ممنون از شما ای بانوی جوان!
    "بی وقت و بی جا "
    عجبا
    مگه از وقت و جاش خبر داری؟
    پاسخ:
    یه جوون 28 ساله سالم، با پای خودش رفته باشه یه جایی، و یه اتفاق خیلی ساده افتاده باشه که "تفریحش" بوی "مرگ" بگیره، یعنی داره در وقت نا مناسب، در مکان نا مناسب میمیره!
    این که دیگه زیادی واضحه!
    سلام
    تلاش واسه زنده موندن ترس داره یا مردن ؟!
    تجربه داشتین پرسیدم : دی
    پاسخ:
    این که حس کنی واقعا "بی وقت و بی جا" و "سر مسخره بازی" داری میمیری از هر چیزی ترسش بیشتره!
    سلام
    انشالله همیشه روزگار بر وفق مرادت باشه
    از مراسم ختم دختر خالم اومدم خونه با یه دنیا غم و چشم گریون هر کاری میکردم حالم خوب بشه نمیشد اومدم سراغ غارت فقط اون عکسا وقیافه بانمکت رو که دیدم لبخند به لبم نشست کاغذ وقلم برداشتم ازت یه کاریکاتور کشیدم الان حالم خیلی بهتره
    ممنونم پسر جان داداش کوچیکه هیولا

    افعلا یکم می تونم راحت نفس بکشم از شدت ناراحتی داشتم خفه میشدم
    فردا سفرنامه ات رو میخونم و مطمئنم بهتر میشم
    پاسخ:
    خدا رفتنگان شما رو رحمت کنه!
    چه خوب لحظه عرق شدنتو نوشتی :))))))))
    پاسخ:
    اگه خوب نوشتم چرل میخندی؟ :|
    اول صبح پستتو دیدم وحشت کردم :)) گفتم بعد از ظهر میخونم! بعد موکول شد به شب! الان خوندم بالاخره :دی ولی به نظرم باس همونجا تو اوج خدافظی میکردی :|
    پاسخ:
    توی اوج میمردم یعنی؟ :|
  • رفیعه رجعتی
  • :| وختی میمیرن،چی میدن سرخاک؟؟میکاددددووووو:|
    پاسخ:
    عجب :| منتظر بودی بمیرم؟ :|
    وا؟

    رفتیم شمال به جای اینکه خوش اخلاق بشی بداخلاق تر شدی! :|

    + نه یک پست هم به مناسبت درگذشتت تو وبلاگمون میذاشتیم ، یک هفته ای برات افسوس میخوردیم و هر از گاهی (تا وقتی تو فضای مجازی وبلاگ نویس بودیم) وبلاگتو مرور میکردیم و کامنت هاتو میخوندیم و میگفتیم کجایی هولدن که باز :| بذاری و پاچه بگیری!! :))

    همین دیگه! کار دیگه ای از دستمون برنمیومد! البته به شخصه برا آمرزشت هم دعا میکردم!!
    پاسخ:
    اصلا خسته کردی خودت رو خداوکیلی :|
    از اون عنوان همچین سفرنامه ای برمیومد :|
    من هممیشه دوس داشتم قائم شهر برم اما فقط یبار یه تابلو ازش دیدم :|
    چقد کافه میری ، حالا گفتم کافه نمیرم باید به رو بیاری ؟؟ :D
    فک کنم روز آخر خیلی بهت خوش گذشته !!!
    خوش سفری انگار ، راضیم ازت :))))
    حرف زیاد داشتم اما حوصله نداشتم :|
    پاسخ:
    خب کافه کار کردم مدتها، گهگداری سری هم به کافه ای میزنم!
    قربان شما، چش مایی! :|
    :))
    منم مسافرت میخوام :|
    پاسخ:
    بریم آبجییییییییییییییی؟ :دی
    با اون قضیه تیپ دخترکش شدیداً و اکیداً و موکداً و خفناً (!) موافقم! :)) :D
    پاسخ:
    آره دیگه، من تی شرت میپوشم عموما، ولی خب تیپهای مختلفی هست که هم روی تنم مینشینه، هم لازمه داشته باشی جاهای رسمی تر بپوشی، هم اینکه تنوعه!
    البته من مردونه هم اسپرت میپوشم، تیپ کاملا رسمی فقط کت و شلوار دوست دارم! :دی
    و البته همینی که اشاره کردی هم مدنظره! :دی
    اون یه دونه لایک رو هم من زدم،گفتم بگم ریا نشه:/
    یه چیزی که از کامنت اول جا موند :طبیعتش خیلی زیباست.طرفای کهگیلویه هم چنین جاهای بکر و شگفت انگیزی داره:)
    پاسخ:
    کهگیلویه آشنا ندارم، باید من رو بردارین ببرین! :))
    به به جناب هولدن کالفیلد مارکوپولو!خیلی سفرنامه خوبی بود اثر سوررئال بی نظیری بود،دری به سوی طبیعت اوووم،ما رو حیرت زده کرد بسی:/اسپاگتی ها هم خوشمزه به نظر می رسیدن همراه شما احساس غرق شدگی به ما دست داد:قلپ قلپ کمک قلپ.دوست کدبانو در درست کردن خورش بادمجان را قدرش را بدانید....دیگر عرضی نیست،سپاس از طنازی قلمتان ،باقی بقایتان:)))
    پاسخ:
    قربان شما، این گوشه ای از طنازی بدیع من بود! :))
    اسپاگتی ها وجدانا خوب شده بودن، کلا اسپاگتی رو خوب ردیف میکنم! :دی
    خورش بادمجونه خوشمزه بود، ولی من فن خورش بادمجون نیستم، یه غذاییه کنار بقیه غذاها! :دی
    تشریف بیاورید باز هم، ممنون با من غرق شده و با من نجات یافتید! :دی
    چقد طنزپردازیت خوبه !
    حقت  نیست فوشت بدم ؟ 
    پاسخ:
    لطف داری! :دی
    "فحش" البته!
    قدر  "ه" رو بدون 
    جای تعجب داره اگه قبول کنه
    راستی یه چیز دیگه تو واقعا اشپزی بلدی؟
    پاسخ:
    دلشم بخواد من آویزونش بشم :))
    نه اون اسپاگتیه پلاستیکیه :| :|
    بلدم دیگه
  • رفیعه رجعتی
  • میکادوووووووووو:||||
    پاسخ:
    خب حالا میکادو چه ربطی داره به کجا؟ :|
    عجبا ! تو باید بری بترسی! :|
    پیگرد قانونی داره این کارها ! :|

    +خدایی خوب بوده منطقه حفاظت شده بوده اگرنه که الان باید میزدیم رو کیبورد و برات فاتحه میفرستادیم !! :دی
    پاسخ:
    از چی بترسم؟ :| از استفاده از کلمه فخر؟ :|اینجوری باشه که همین الان اسم خود تو کپی رایت داره :|
    :| :| :|
    +بعد حالا یه فاتحه میفرستادین و تموم میشد دیگه!
  • رفیعه رجعتی
  • عی بابا!من میکا2 دوث داشدم:|  :))
    من تو حوض میترسم برم!دریا پیشکش:|
    خوش گذشده پ:)

    +دو رقمی شدن کامنت ها در پست قبلی نوش جونت با این سفرنامه^__^
    پاسخ:
    چی دوست داشتی؟ :|
    ممنون! :دی
    لزومی نداشت بگی چپی یا راست ..هر جا :| بود یعنی هولدن..
    عجب افتخاری نصیب دریای هولدندران شده واقعا!
    تیپتم هم که با اون چکمه عالیه :دی  زمستون که میریم جمال الدین یکی از همین چکمه ها یار همیشگیمه..با این کارم دل ملتی شاد میشه،خدا خیرم بده...
    ازین شعبه های عطر پاریس ما اینجا یه گله داریم :دی
    +خداروشکر غرق نشدی هولدن
    پاسخ:
    :| خوشم اومد بلدی ها :|
    اینکه توش به افتخار غرق شدن نائل شدم برای اون افتخار خیلی بزرگتری بود! :|
    اون تیپ من رو از انواع شبکه های مُد و فشن تماس گرفتن که بخرن، نفروختم!
    +خدا رو شکر!
    یه دزدی ادبی اتفاق افتاده! کلمه ی فخر مال من بود :|
    پاسخ:
    :| :| :| :|
    برو از خدا بترس!!!
    الان شوما بدون ما رفتی سفربگیم "نارمد"="نامرد"تنها تنها خوش گذرونی؟؟!!!:)))
    پاسخ:
    دو نفری خوش گذروندیم ما! :))
    اصن خدا تو رو دوباره به ما داد :دی میبینی قسمتو، ما اینجا با زلزله دست و پنجه نرم کردیم، تو اونجا با غرق شدگی :دی هرچند زلزلهه فقط اوسکولمون کرده بود :دی
    طبق معمول هم که دید انتقادیت منو کشته حتی توی سفرهات :))
    و اینکه بسیار سفر باید تا پخته شود هولدن، و سگ گازش نگیرد و  غرق نشود و به کافه تلخ برود و خانمش را ببرد و دخترش را ببرد و وقتی خسته شد پسرش پشت فرمان بنشیند و این حرفا :دی
    پاسخ:
    آدرس وبلاگت چرا اینه؟ :|
    واقعیتش اگه من میمردم الان همتون با یه "نُچ نُچ" ساده از کنار قضیه میگذشتین! مگه غیر از اینه! :دی اما زنده ام حال کنید! :))
    دید انتقادیم اصلا دو لِول پیشرفت کرد توی این سفر! اتفاقا "ه" تعریف میکرد یه بار سگ هار همون اطراف گازش گرفته بوده، این بنده خدا هم تا هفت هشت ده روز ، هر روز آمپول میزده! دردسرش خیلی بیشتر از خطرش روی مخ آدم میره :|
    حالا قیافت چرا اینجوره :دییی
    یعنی سانسورت تو حلق "خیره بر یکجا" :دی
    هولدن اگه غرق میشدی کی قرار بود بیاد به ما خبر بده؟! 
    پاسخ:
    خواهرم احتمالا یه خبری میداد :|
    جدی میمردم :|
    :دی
    مثله این که خیلی بهت خوش گذشته...
    سفرنامه خوش مزه ای بود :)
    به نظرم عکس اسپاگتی از همه عکسات بهتر بود
    داستان غرق شدنتو که خوندم کلی خندیدم دفعه بعد برو جنوب اونجام دریا داره:دی
    پاسخ:
    داستان غرق شدن من خنده دار بود؟ :| :|
    اتفاقا "ه" اصالت جنوبی داره، دارم روی مخش پیاده روی میکنم آویزونش بشم دیارشون :))
    +خدا این "ه" رو از من نگیره! :دی
  • نیمه سیب سقراطی
  • + یکی از سوالهایی که ذهن منو درگیر کرده اینه که مجبوری عکس بذاری که اینجوری چشم چشم دو ابرو بکشی ؟؟؟ مجبوری ؟؟؟ :|

    + نه بابا ! خوشم اومد ، یه چیز قابل خوردنم بلدی بپزونی ؛)
    [ گوشتو بیار جلو پاهای یکی افتاده تو عکس :))) ]

    + عکس العملت بعد از جت اسکی سواری خود خود خود هولدن کالفیلد بود !

    ++ همیشه به سفر و شادی :)
    پاسخ:
    جواب سوال شما اینه که مجبور نیستم، من این شکلی هستم، باحالم که! :))
    پاهای آقای "ه" هستن ایشون! خانم یکتا من دو سال کافه آشپزی کردم :| یه چیز قابل خوردن بلدم؟ :|
    آره قبول دارم فقط از من بر میاد اونجوری عکس العمل نشون بدم! :))
    ++ شما هم "هی در سفر"
    به به...چه سفر نامه خوبی.
    اینی که گفتید داشتید غرق میشدین و هیچ کس توجه نمیکرده رو کاملا درک میکنم...اصلا بقیه متوجه نیستن...فکر میکنن تو عادی رفتی توی اب...برای همین خاطره ی خوبی از دریا ندارم.
    با این فضای سبز حتما یه حال اساسی به روح و روانت دادی هولدن.
    بیشه هولدن{ایکون خنده}
    خیلی هم عاااالییییی بودهاااا.

    پاسخ:
    هولدن بیشه البته! :دی
    مهم اینه الان من زنده ام! البته بعد من یه آمبولانس به سرعت میرفت اون طرف ساحل، نفهمیدیم چی شد اما امیدوارم اون دوستمون که هر ناخوشی ای داشت الان سلامت باشه!
     گویا خوش گذشته^_^ 
    چه خوب!:)
    سلام خیره بر یک جا!
    در اونورش چیزی بود؟!:o
    الان اون تار عنکبوت نمیذاشتی چیزی میشد؟! :|
    غرق شدنت چه قدر طول کشید؟!:|| بعد آیا این قدر حالت خوب بود که از جت اسکی لذت ببری؟!:)
    دوستان پ ن 5 رو جدی بگیرید! 
    من یه بار تو روستا خروس دنبالم کرده بود.خیلی هم پیگیر بود:|
    پاسخ:
    سلام، آره خوش گذشت، اون طرف در کویر بود :|
    تار عنکبوته که خیلی قشنگه! :دی
    از لحظه ای که شروع کردم غرق بشم (نه از اول ماجرا) یه سی چهل ثانیه ای یه دقیقه ای طول کشید!!! :دی در اون زمان من میتونستم از هر چیزی در زندگی لذت ببرم جت اسکی که جای خود داره!!! :دی
    خروووووس؟ :))
    ۱. خوب بود، خیلی خوب! کماکان و کمافی‌السابق! خخخخخ
    ۲. اون دره هم یحتمل مسکن مهر جنگلیه شاید. احتمالاً ناغافل دوره‌ی مسئولیت افتتاح‌کننده‌ش تموم شده! :||
    ۳. مطئمنی اگه به سگ مهاجم بی‌محلی کنی می‌ره؟! شکست عشقی می‌خوره ینی؟ خخخ
    ۴. من چند وقتی هست که وبلاگت رو می‌خونم و البته لذتشو می‌برم. خوشحال می‌شم بهم سر بزنی.
    ۵. همین!
    پاسخ:
    سلام دکتر! :دی
    1-قربان شما
    2-شما الان یه اثر هنری بزرگ رو تا حد مسکن مهر آوردی پایین :))
    3-نمیره، هی پارس میکنه، حمله نمیکنه! البته نباید هار باشه! سگ هار کلا قاعده نداره میزنه میترکونه :|
    4-چشم حتماً!
    5-قربان شما!
    اون عکس آبگیر خیلی قشنگ بود، یه طبیعتِ بِکر :)
    پاسخ:
    قربون شما داداش! :دی
    خب! سفر بخیر و ایشالا همیشه به سیاحت و گشت و گذار بپردازی اما:
    چرا توی عکس اولی تی‌شرت تنت نیست؟ بگم رییس انجمن تی‌شرت‌بازان جریمه‌ات کنه؟
    حالا این‌که بین تابلوها اسم یه دونه شهر نبوده زیاد چیز عجیبی نیست، این‌جا ما یه منطقه‌ای داریم که خیابونا و کوچه‌ها و میدوناش کلهم اسم ندارن، تمام خونه‌هاشم از این ساختمونای سازمانیه که همه‌شون یه شکل و یه اندازن و آدمو یاد مرحوم شوروی می‌اندازن :|
    من عین همین در سوررئال منتها رنگ زرد قناریش رو دیدم! محو تماشاش بودیم یهو یه دونه جناب گاو اومد بیرون اما حال نداشت بیش از اون قدم برداره همون جا سر چارچوب در تلپی نشست :|
    این دوستمون «خیره بر یک‌جا» چه خوش‌تیپه :D
    واقعاً دریای شمال نامرده؛ یکی از اقوام ما قهرمان شنا در حد تیم ملی و نجات غریق باسابقه بود اما اگه تیم نجات یک دقیقه دیرتر جنبیده بودن الان مرحوم مغفور شادروان شده بود :|
    تنها باری که توی زندگیم یه سگ بهم توپید، تا سه روز مشکل WC داشتم :|
    برای الباقیش هم این‌قدر خندیدم که از خدا می‌خوام هرچی می‌خوای بهت بده :)) ایول :D
    پاسخ:
    ممنون اما:
    ببین مَتَر اومدی نسازی، همیشه باید انواع تیپ دختر کش رو داشته باشی :))
    :)) شاید بدونم کجا رو بگی! :دی
    خیره بر یکجا خیلی خفنه اصلا!
    منم یه سی ثانیه ای با "خدابیامرز کالفیلد" شدن فاصله داشتم! :دی
    راضی ام که راضی بودی! :دی
    رنگ من شبیه گچ شده بود؟ کلی زور زدم به روی خودم نیارم که!!
    پاسخ:
    به به استاددد! خوش اومدین!
    آره بابا! هم رنگ گچ، هم کارد بزنی خونش در نمیاد! :)) :|
  • آناهــیــ ـــتا
  • گوشه ای از کرامات حتی :|

    +میگما, یه اسم سرخپوستی جدید: ایستاده با چکمه!!

    خدارو شکر که تنها اتفاق بدی ک افتاد این بود ک فقط مقادیری آب نمک تناول کردید اما جت اسکی واقعا مقوله ی مهمیه! بیلیو می :)))
    پاسخ:
    ایستاده با چکمه هم میتونه گزینه خوبی باشه! :دی
  • آناهــیــ ـــتا
  • خیلی خوب بود :))))

    سلفیا =)))) شما نگفته بودی دماغتو عمل کردیااا 

    او در ه که عالی بود. حیف که سالوادور دالی عمرش به دنیا نبود بیاد اینو ببینه :))
    جت اسکی خییییلی کیف می ده. به نظرم ارزش اینو داره که آدم فقط یه سر بره دریا جت اسکی سوار شه و برگرده..
    کوفتشون بشه اوناییکه نزدیک دریان :(

    +دوستان, بیاین هی دونگی پول جمع کنیم هولدن الدین رو هی و هی بفرستیم سفر بعد بیاد سفر نامه بنویسه و اینا. خوب بود :))

    و در آخر اینم بگم ک, اون فخر البلاگ منو کشت اصن :))))
    در حد قطعه قطعه
    پاسخ:
    چرا هیچ کس نمیگه من نمردم و زنده ام هنوز؟ :| الان مهم اینه من جت اسکی سوار شدم یا مهمه زنده ام؟ :| :))
    اون در، دری جاودان و تاریخیه! :دی
    در مورد بقیه نمکین بودنم هم که ایها تازه ای گوشه ای از دریای بی کران معرفت منه! :|
    ولی خدایی باحال نوشته بودی.کشش داشت...من واسه کنکورم یه همچین تکست طولانی ای رو نخونده بودم...:| 
    پاسخ:
    :))
    لطف داری!
    تقریبا همه جای مطلب یا داشتی قهوه میخوردی یا تمشک یا اسپاگتی 
    اونورم که رفتی اشپل و اینا خریدی یه بارم رفتی کلوچه خریدی..
    بله کامل خوندم
    ببین اسم غذا بیاد من گشنه م میشه...در حد اسم...

    پاسخ:
    یه بار هم داشتم میمردم! :|
    شاید باورتون نشه ولی این یکی از بهترین سفرنامه هایی بود که خوندم! 


    پاسخ:
    ممنون
  • فاطیما کیان
  • همیشه خوش باشی سفرنامه ی خیلی بانمکی شده :)
    پاسخ:
    قربان شما!
    من اعلام میکنم کلِ پست رو خوندم!
    چقدر پوکر فیس یهت میاد :|
    :))))))
    پاسخ:
    خیلی لطف دارین، ممنون! :دی
    پست عالی اصن :/
    پاسخ:
    تشکر میکنم ازتون! :دی
    ببین من فقط گشنه م شد..
    پاسخ:
    دقیقا از کجای مطلب؟ خوندی اصلا؟ :|
    وای من از توصیفاتت کیففف کردم:)) یعنی کیف هااا... ای کاش در سفرم به تبریز همراهم بودی یه داستانم از اون می نوشتی... 
    خیلییی خوب بود و بسی لذت بردم. شاید باورتون نشه ولی اونقدر خوشم اومد که همه ی پست رو نخوندم و اومدم کامنت بذارم تند تند حرفامو:دی 
    پاسخ:
    قربانت! :دی
    عجججججججججججججبببببببب!!!

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">