Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نوشته های اخیر
نویسندگان

*صفحه 99 ناطورِ دشتی که محمد نجفی برای نشر نیلا ترجمه کرده هولدن میگه:

گاهی که خیلی افسرده ام بلند بلند با اَلی حرف میزنم، بهش میگم بره خونه دوچرخه شو برداره بیاد دم خونه بابی فالن تا همدیگه رو ببینیم. بابی فالن نزدیکیای خونه ی ما تو مِین زندگی میکرد، این مال سالها پیشه، به هر حال اتفاقی که افتاد این بود که یه روز من و بابی داشتیم با دوچرخه میرفتیم دریاچه ی سده‌به گو. تصمیم گرفتیم ناهار و تفنگ بادیمونم با خودمون ببریم. خب هنوز بچه بودیم فکر میکردیم میتونیم  باتفنگ بادی چیزی بزنیم. به هر حال، اَلی حرفامونو شنید و گفت اونم میاد ولی من بهش اجازه ندادم. گفتم هنوز بچه‌س. واسه همین هر وقت خیلی افسرده میشم بهش میگم "باشه. برو خونه دوچرخه ‌تو بردار بیار دم خونه بابی فالن تا بریم. زود باش"...

***

سال 73 بود، 24 سال پیش، کمی دقیق تر که بگم 23 سال و چند ماه پیش. من یه دوچرخه ی آبی داشتم، اندازه قدّم، اندازه یه پسر شش ساله، خواهرم یه سه چرخه داشت، اگر اشتباه نکنم سفید و سبز، خواهرم پنج سالش بود، هم اندازه یه پسر چهار ساله. آپارتمانمون یه پارکینگ داشت، یه پارکینگ غیر هم سطح و با ارتفاع بالا که با دو تا نیمچه پل - هر نیمچه پل به پهنای دو سه تا لاستیک ماشین - به پایین و حیاط وصل میشد. با بچه های همسایه همیشه میرفتیم توی پارکینگ دوچرخه سواری، با اون دوچرخه آبیه، همون دوچرخه ای که یه بار وقتی سعی کردم از بالای نیمچه پل نیفته پایین با خودِ دوچرخه پرت شدم کف حیاط و سَرَم شکست. خلاصه همیشه بازی میکردیم، کلاس اول بودم، وقتی هم از مدرسه میومدم و میرفتیم بازی خواهرم با ما میومد. از تمام بازیهامون توی اون پارکینگ فقط یه خاطره دارم. من جلو بودم، خواهرم با اون چشمای سیاهش، با اون لپهای تپلش، با اون اخم طبیعیش و با اون پاهای کوچیکش روی سه چرخه رکاب زد و رسید پشت دوچرخه من... بهم گفت "(م) دوچرخه رو میدی سوار شم؟" گفتم "نه"! گفتم نه و پا زدم و رفتم،خواهرم هم پشتم با اون سه چرخه ی احتمالاً سبز و سفیدش رکاب زد و اومد. همین!

23 سال و چند ماه گذشته، اگر 23 سال و 6 ماه گذشته باشه 1222 هفته گذشته و هفته ای نبوده که من این خاطره رو مرور نکنم، و پیش نیومده این خاطره رو مرور کنم و از دست خودم ناراحت نشم، نشده شاکی نشم، نشده غمم نگیره با این خاطره. حداقل هزار و دویست و بیست و دو بار خواهرم ازم پرسیده "(م) دوچرخه رو میدی سوار شم؟" و من دستِ‌کم هزار و دویست و بیست و دو بار گفتم "آره عَدوس! بیا بشین" هزار و دویست و بیست و دو بار از دوچرخه پیاده شدم، هزار و دویست و بیست و دو بار نشوندمش روی دوچرخه، هزار و دویست و بیست و دو بار دوچرخه رو نگه داشتم که نیفته، هزار و دویست و بیست و دو بار خواهرم با اون پاهای کوچولوش جای اینکه روی سه چرخه سفید و سبزش رکاب بزنه روی دوچرخه ی آبی من رکاب زده و هزار و دویست و بیست و دو بار از همه ی این کاری که یک بار ، فقط یک بار انجام ندادم به خودم پیچیدم و بغض کردم...

*دارم ناطورِدشت رو دوباره میخونم.

  • ۹۷/۰۴/۲۳ ، ۰۵:۰۳
  • هولدن کالفیلد

هولدن خوانی ها

آراء الحکما: جلد  (۲۳)

خب دوست نداشتید دوچرخه تون رو بهش ندادید خواهرتون هم حتما بخشیده
می تونید به جاش الان لپ تاب تون رو بهش بدید:)
جواب:
لپتاپ قبلی من وقتی لپتاپ خریدم رسید به خواهرم!
میدونى هولدن، خواهرت احتمالا انقدر دوست داره که هزااااار تا از این کاراى کوچولو رو داره تو ذهنش که شاید بیشتر و بیشتر داره بهشون فکر میکنه و برات بغض میکنه و برات دلش میره...
اما شک نکن اون دوست داره تو شاد باشى، خودتو دوست داشته باشى و بدونى که اونم این خاطره رو یادشه :))
البته من خواهرت نیستم ولى احتمال میدم:)
جواب:
همینطوره! :دی
وقتی به پدرم که در بستر بیماری بود کمک میکردم, تشکر رو توی چشمان زیبای قهو ه ایه روشنش میدیدم, اما توان نداشت چیزی بگه, اما روزی که در بستر بود که خداحافظی کردم نگام کرد با همون چشمان درشت و زیبا, اون میدونست دیگه منو نمیبینه اما من نمیدونستم آخرین دیدار ماست, حیف حیف که نبودم
جواب:
خدا رحمت کنه همه رفتگان رو
چقدر تعصبات رو ارباب حلقه‌ها و هولدن باحاله. :دی

سایکوپث هم نشدیم عذاب وجدان نداشته باشیم. خیلی چیز مزخرفیه. خودزن درون بیش فعال رو برای هیچ کس آرزو نمی‌کنم.
جواب:
من روی ارباب حلقه ها و هولدن تعصب ندارم :|
روی سلینجر تعصب دارم :|
مامانیم یه ماه قبل فوتش، داشت برنامه آشپزی میدید خاله مو صدا زد که بیا ببین خورشت آلو رو، من جلوش نشسته بودم فهمیدم که با فاصله ای که داره (خاله تو آشپزخونه بود) حتما متوجه نمیشه صدای مامانی رو، اما به نظرم دلیلی نبود که پاشم برم صداش کنم. مامانیم هم نمیتونست سریع پاشه بره همین کار ١٠ دقیقه ای ازش زمان میبرد. همین جوری که صداش میکرد منو نگاه میکرد، اما من نرفتم. نگاش هنوز جلو چشامه.
جواب:
آخ آخ آخ!!!
یه دونه هم اینجوری دارم من :| اونم یه چیزی شبیه این! یه بار نشستم گریه کردم کلی به خاطرش!
  • آسـوکـآ آآ
  • منم یه بار داداشم گفت اجازه میدی با کامپیوترت بازی کنم، داشتم اخبار انگلیسی مینوشتم، گفتم نه. هیچوقت چشمائ اون روزش یادم نمیره.
    میدونه هر وقت یاد اون روز میفتم گریه میکنم، هر بار میخواد اذیتم کنه میگه یادته اون روز اجازه ندادی با کامپیوترت بازی کنم، خیلی بی رحم بودی و من تا چند ساعت هی یادش میفتم و گریه میکنم:-| قشنگ تلافی میکنه:-|
    جواب:
    نه دیگه اینکه به رو بیاری کم کم لوسش میکنه! نباید گفت! انسان باید خودش در غم خودش بمیره :|
  • حامد سپهر
  • خیلی وقتا خاطرات خیلی مهم تری هم تو زندگی هستنا ولی بعضی خاطرات کوچیک مثل یه خط از یه کتاب که روشو با ماژیک مارک کرده باشی بد جور تو ذوق میزنه و همیشه یه گوشه از ذهنت رو مشغول میکنه واقعا عجیبن این خاطرات
    البته هر سنی اقتضاء خودش رو داره و هر تصمیم در زمان خودش بهترین تصمیم تلقی میشه نمیشه برا اون لحظه پشیمون بود
    جواب:
    آره کاملا هر دو قسمت حرفت درسته! ولی خب چه میشه کرد دیگر!!!
    یه وقتایی یه کارهایی رو انجام میدیم یا انجام نمیدیم که تا عمر داریم دو دستی میچسبن به گلومون و نفس مونو تنگ میکنن 
    جواب:
    پیش میاد خلاصه!!!
  • باران میم
  • کلا من آدمی که انقدر بخواد مهربون باشه کم دیدم ،برام غیر باور میاد و اینکه انقدر میم رو اذیت نکن ،دوست داشته اون لحظه کسی مزاحم دوچرخه سواریش نشه ،مگه هر وقت هر چی میم خواست خواهرش براش انجام داد ؟میم هم حق داره گاهی جواب رد بده .اوف اصلا کفرم در اومد انقدر از میم توقع داری و اذیتش میکنی ،گناه داره):
    جواب:
    نه بابا اتفاقا اینقدر به من میگن سنگدل و کثافت و آشغال و اینا! برخی درست و برخی غلط!!!
    به هر حال این احساسیه که دارم دیگه! :دی
  • بانوچـ ـه
  • یه وقتایی یه چیزایی تو ذهن آدم ثبت میشن که خود آدم نمیدونه واقعا چرا اینقدر مهم جلوه میکنن... من خیلی توی تنبیه کردن خودم استادم و این بیش از حد که میشه اصلا خوب نیست
    جواب:
    اصلا آره! هی میگی بابا دیگه این حرفا رو که نداره این قضایا! ولی نمیشه خب :|
    از دست این خاطرات کوفتی که هیچ وقت یقه آدمو ول نمیکنن...
    جواب:
    که اصلاً هم مسئله بزرگی نیستن :|
    عروسی ای دعوت نیستیم ؟:)
    جواب:
    عروسی چیه؟
  • بهارنارنج :)
  • خودازاری عجیبیه...
    یه جملهداز ذهنم پاک نمیشه چون غرورم شکست اون لحظه و برام درد داشت،نزاشتم دیگه اون لحظه تکرار شه اما یه جملش خوب موند تو ذهنم،خودتو ببخش..به گناه نکرده خودتو ببخش،باور هرکس دیگه روبه روت انقدر اشک ریخته بود و بغض کرده بود مدت ها پیش بخشیده بودیش
    جواب:
    ایشالا که بشه!
    بعضی لحظه‌ها توی زندگی، با خودمون فکر می‌کنیم من حق دارم که بخوام این ثانیه رو برای خودم ذخیره کنم. تمام لذت دوچرخه رو برای خودم ثبت کنم. من حق دارم که از تمام دنیا، سوارِ همین دوچرخه‌شدن رو فقط برای خودم بخوام؛ اما بعد، تمامِ لذتش دود می‌شه و می‌ره هوا. و تا آخرِ عمر عین اون سکانس کوفتیِ دکتر استرنج، هی برمی‌گردیم عقب و دوباره کشته می‌شیم، برمی‌گردیم عقب و دوباره کشته می‌شیم. و متاسفانه ما استرنج نیستیم و نمی‌تونیم با اهریمن معامله کنیم تا پاشو از حلقوم جهانمون برداره و بذاره زندگی کنیم.
    فکر کنم بد نباشه به خاطرآوردنِ دردش اما. که شاید باعث شه باری دیگه، یادمون نره که تقسیم‌کردنِ آبنباتمون، خیلی منصفانه‌تر از با بغض خوردنشه. 
    جواب:
    البته خب من همیشه این کار رو نمیکردم که، در واقع فقط یک بار این کار رو نکردم و یادمه!
    چقدر تلخه این خاطره های لعنتی
    کاملا حسش قابل درکه
    مطمئنا دلیلش در درجه اول داشتن خاطرات مشترک هست
    خاطراتی که در نگاه منطقی خیلی مسخره اس که اینقدر برامون مهمه ولی احساس لعنتیش ادمو خفه میکنه
    از توی دل ادم داغ میشه تا خود گلو رو داغیش میگیره
    و حتی اگر صاحب خاطره باشی شاید بغضش

    منم خاطره های این شکلی دارم ولی الان که فکر میکنم یادم نمیاد
    تلاشم نمیکنم که یادم بیاد 
    خیلی بده
    خیلی مسخره بده
    به احتمال 99 درصد ، یا خواهرت اون خاطره رو یادش نیست
    بیا اگر یادش باشه به اندازه ای که برای تو تلخه براش تلخ نیست
    احتمالا اکر بهش بگیم "م" هزار تا خاطره یادش میاد که هزارمیش هم این خاطره نیست

    کلیش خاطره از کمک کردنات و دوستی هات و شوخی هات و ... است
    ولی با همه اینها...
    اینا یه جای حساس مغز ادم نشستن که قشنگ معلومه قصد خفه کردن ادمو دارن

    به خاطر همین نمیخوام بهش فکر کنم 
    خیلی قویه
    خیلی مسخره و قویه
    جواب:
    اصلا میدونی چی بدترش میکنه، من دویست هزار بار دوچرخه ام رو دادم خواهرم، که یادم میاد و نمیاد! میدونم که اون هم خیلی دوچرخه سواری کرده! قبل این ماجرا و بعدش! ولی این یه باری که میخواست و نتونست اصلا ول نمیکنه من رو!!!
  • باران میم
  • یعنی انقدر مهربون؟!؟!؟!؟!؟
    جواب:
    بهم نمیاد؟
    یادها کاری می کنن که درس بگیریم، من هم بارها بخاطر گذشته به خودم بدجور پیچیدم
    جواب:
    ههههههههههههعععععععععععععیییییییییییی خدا ازمون راضی باشه
    منم یه همچین خاطره ای دارم و بارها تو ذهنم اونطوری که دوست داشتم پیش بره اما نرفت، مرورش می کنم!
    گاهی هم به این فکر می کنم که این طور خاطره ها باید باشن تا آدم بعضی حسا رو بهتر بفهمه!
    جواب:
    آره خب شایدم اینطوری باشه
  • صبا مهدوی
  • یه وقتایی واقعا این دلسوزی‌ها می‌تونه خطر داشته باشه میشه دوستی خاله خرسه
    جواب:
    وات؟ :|
  • نیمچه مهندس ...
  • یه خاطره راجع به برادرم دارم از اون روزی که تو آفتاب گذاشتم بمونه و پاهای کوچولوش بسوزه.هر بار یادم میاد آتیش میگیرم و هربار که حالا منو اذیت میکنه میگم خوب کردم!
    جواب:
    :| :|
    عجب آدمی هستیا!
  • مصطفا موسوی
  • یاد بادبادک باز افتادم با اون خود سرزنشی های بی پایانش!
    جواب:
    هععععععععییییییییییییییی
    جلسه نقد کتاب از نظر خواننده هاس کسی نظری نداره ؟

    جواب:
    نظری نداشتن :دی
    حسی که بعضی کتابها القا میکنن خوب نیست این حالت سرگردانی و بی پناهگاه بودن شخصیت اصلی اگه در ضمیر ناخود اگاه خواننده ثبت بشه جالب نیست ..دیدی گاهی ناخود اگاه شبیه شخصیت یه کتاب میشه زندگیت و از این لحاظ خوب نیست .. هر لحظه با خوندنش دوست داشتم بگم اینا واقعیت نیست .. اینا واقعیت ماجرا نیست .. تو مشکلات رو داری بزرگ جلوه میدی و غیر قابل حل..  
    و خب کتاب داره دید یه نوجون رو میگه ..
    در اون سن همه چیز همه مشکلات وحشتناکهو غیر قابل حل و ارامش رو از بیرون میطلبی
    کمی که بزرگ ترمیشی وزنه ها ی احساسی که داریو رها میکنی سبکتر به راحت ادامه میدی 
    فقط از اتفاقا درس میگیری 
    دست و پات رو گم نمیکنی و ارامش داری در برخورد با مشکلات و ارامش رو از بیرو ن طلب نمیکنی
    جواب:
    بگذارید هولدنننننننننن برای مردم بمووووووووووونههههههههههههههه!!!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی