Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

۱۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

سه شنبه شب بود که حس کردم دلم نمیخواد چهارشنبه زود برگردم خونه، یعنی این چیزیه که این روزها زیاد حس میکنم! همش حس میکنم دلم میخواد تنها نباشم! اگه مینوشتم دلم نمیخواد تنها باشم بهتر نبود؟ آره حس میکنم دلم نمیخواد تنها باشم! البته شاید خودخواهی به نظر برسه که بهونه دیدارم اینه ولی خب بهونه ی دیدارم این بود و کاریش نمیتونم کنم! این شد که بهش گفتم فردا برنامه ات چیه؟ و اون نگفت قرآن قرآن ورزش ورزش! چون به نظر من جواب سوال برنامه ات چیه فقط همینه! بعد ما از اینجا تا فردا ساعت سه و نیم یه گَپ داریم چون هیچیش به شما ربطی نداره! به منم ربطی نداره، به اونم ربطی نداشت!

خوب یادمه داشتم آهنگ The Meaning of Life رو از Vivaldi Metal Project گوش میدادم که از دور دیدمش، حالا نه که خیلی هم از روی اون نیمچه عکسه بشناسمش اما اون دختره که همش این ور اون ور رو نگاه میکرد، گوشیش رو نگاه میکرد، قدمهاش تند و کند میشد جز دنبال کسی گشتن هیچ کار دیگه ای نمیتونست داشته باشه! اومد نزدیک و سلام کرد منم سلام کردم، یه جور کولی هم ایستاده بودم که یعنی "من خوشتیپ و جذابم و بدان آگاهم"! رفتیم از "حاج خانوم" چایی خریدیم بعد بارون زد اندازه تخته سنگ! من باید سیگار میکشیدم، این باید نه از باب نیاز به سیگار که از باب به جا آوردن مناسک مرتبط هست و باید انجام میشد! سیگار رو کشیدم و در این حد فاصل عین یک ابله به جای احوالپرسی و اینها از هدستهام و هدفونهام و سیمور گلس و غیره حرف میزدم! اینقدر بی شعورم در واقع! بعد از اینکه بی شعوریم رو به رخ کشیدم رفتیم لمیز! میدونید، بنده ی خدا توی لمیز خیلی "تک نام تکین تعین نایافته" بود، حالا ممکنه بپرسید این تک نام تکین تعین نایافته چی هست! که من عارضم خدمتتون "تکین، یعنی امر جزیی که ذیل کلیت نمی تواند قرار بگیرد، تعین نایافتگی آن هم به همین دلیل است، اصولا چیزی متعین می شود که کلیتی بتواند آن را بازنمایی و تعریف کند"!!!  حالا چرا تکین بود؟ چون از میانگین سنی مشتری های کافه یه چندصد سالی کمتر داشت!!! و همین تکین بودنش باعث تعین نایافتگیش میشد در اونجا! البته این بغل ما یک تکنامتر تکینتر تعین نایافته تر متولد 78 هم بود که من با قیاس رخ به رخ فهمیدم دحترهای شهر من ماشالا ماشالا چه زود بزرگ میشن و تبارک الله احسن الخالقین حتی! اونجا بود که فکم راه افتاد! میدونید؟ هر کسی من رو میبینه میگه چقدر پرحرفی ، خیلی بابتش حرف شنیدم و فحش خوردم حتی، اما قضیه اینه که من آدم خیلی کم حرفی هستم، توی خونه یا محل کار یا هرجای دیگه تا لازم نشه حرف نمیزنم و خب وقتی یه دوست رو میبینم به انفجار صحبت میرسم! میگفتیم، یعنی در واقع من میگفتم و اون هم تایید میکرد، چون مگه جز تایید هولدن بزرگوار میتوان کرد؟ مگر تکیه بر جای بزرگان میتوان زد به گزاف؟ آیا این ره که ما میرویم به ترکستان است؟ نه به حجاب اجباری! و دیگر قضایا! از آدمهای وبلاگی گفتیم، از اونهایی گفتم که به نظرم خیلی خیلی چیپ و سطح پایین و به درد نخورن و مطمئن باشید اگه از من بپرسید "در مورد من گفتی"؟ و من در مورد شما گفته باشم به راحتی به سمع و نظرتون میرسونم! از قصه ی خوب حرف زدیم، از اینکه به نظر من حقیر کمترین قصه خوب چیه! از نویسنده های ایرانی، از غربزدگی، کلا دونه دونه تکلیف فرهنگ و هنر و سیاست رو مشخص کردیم! از اینکه به نظر من بچه مذهبی ها (معروف به حزب اللهی و بسیجی) معمولا چقدر منزجر کننده از عقایدشون دفاع میکنن و از اینکه چقدر به اعتقاداتشون دستی دستی ظلم میکنن حرف زدیم! بعد من گفتم بریم، چون برنامه داشتم بریم سمت افق، و باید پیاده میرفتیم! چون من از پیاده روی با دخترهای باهوش کتابخون که میشه باهاشون از اینکه چقدر مستور آشغاله حرف زد خوشم میاد، مخصوصا اگه دخترهای خری!!! باشن که کمابیش من رو تحسین میکنن! این شد که با این دختر باهوش خوش صحبت کتابخون با فهم و درکِ خر که فکر میکنه من خیلی تحفه خاصی هستم!!! رفتیم سمت افق! توی افق والله قسم خیلی تابلو بود از اون شش تا کتاب که خریدم این دو تا برای اونه! کتابهای خونده شده ی خودم رو خریدم، سلینجر خریدم! سلینجری که ازش پرسیدم خوندی یا نه! بعد وقتی بیرون کتابها رو بهش دادم اونم کتابهایی که بیست دقیقه است همونجوری توی دستم نگه داشتم و حتی نکردم بذارم توی پاکت برمیگرده میگه "واااااااااااااااااااای!!! برای منه"؟ نه! برای عمه ی عفیفه ی مومنه ی محترمه ی بنده است! لطفا اگر مرا دیدید و من برایتان چیزی خریدم که شما میدانید من برای شما خریدم به شعور مخاطبتان که من باشم احترام بگذارید :| بعد هم که رسیدیم مترو و قربانت فدات ستاره بچینی بوس بوس :| :| و اون رفت! حقیقتا من به عادت شخصی منتظر موندم تا ته راهروی اولی متروی توحید رو بپیچه و از میدان دیدم خارج بشه تا برم و باورتون نمیشه که اولین دختری هست که تمام اون مسیر رو رفت بدون اینکه برگرده و نگاه کنه و لبخند بزنه و دوباره دست تکون بده!!!

وقتی رفت به اسم همکلاسیم فکر میکردم، همون که اهل خوی بود یا ارومیه یا یه جای دیگه ای در آذربایجان غربی، همون دختره توی دوران کارشناسی، که من حس میکردم ته چهره اش شبیه به اونه! برگشتنی به سمت خونه، اون شش هفت دقیقه پیاده رو باز آهنگ گوش دادم. حقیقتا از عنفوان نوجوانی اصلا از این فازهای "و لبخند روی لبم بود" نداشتم! اما خب حالم خوب بود! دیدن یه بلاگر، هولدن یا ستار بهشتی خدابیامرز، به ذات خودش هیچ چیز خاصی نیست! یه سری آدم متوسط معمولی درچه چندیم دور هم جمع شدیم دیگه! اما دیدن دوستت، دوست کوچولوی بچه ات که میبینی اینقدر بزرگه خوبه! من دیروز یکی از دوستهای خوبم رو دیدم، تا چشمتون در بیاد!

پ.ن : در همین باره، زاویه ی اول!

باقی بقای حریرِ جوجه دانشجویِ خوش خنده یِ "وای از دست شما" گوی!!!

  • هولدن کالفیلد

1- داور بازی العین استقلال مثل قوه قضاییه خودمون بود، احکامی که میداد رو فقط خودش میفهمید، خیلی استدلالهاش فرضی و تعیّن نایافته!!! بودن :|

2- شما فکر کن دهه شصتی باشی که همه چیز تقصیرته، بعد منتقد دولت هم باشی که پرزیدنت فرمودن "دچار کم عقلی هستی"، یعنی اوج فاجعه است ها! کم عقل مشکل زا!!!

3- میگن اسحاق در گوش حسن گفته بگو "ملت شریف ایران! تقطیع شده بود"!

4- هنوزم که گاهی پستهای پربحث قدیمی و کامنتهاشون رو میخونم هیجان زده میشم! چه بحث ها و سر و کله زدن ها و مخالفت هایی! اووووووووففففففف!

5- یه عزیزی بودن از خواننده ها که از دو سه سال پیش خیلی میگفت بهم "باید برام اسپاگتی درست کنی" و من نمیدونم یادتونه یا نه؟ درست کردم براش چند ماه پیش!

6- دلم برای دوتا از خواننده هام واقعا تنگ شده پدربزرگ و غزاله که خیلی وقته دیگه اینجا نیستن! اگه اینجا رو الان میخونید میشه حرف بزنید؟ یا یه راه تماسی چیزی بدید؟

  • هولدن کالفیلد

1- خیلی پیش میاد همینطور که نشستم پای لپتاپ و دارم کار میکنم خوابم ببره، از خستگی زیاد اونم ساعت هشت نه شب تازه! حس دوگانه ایه، اینکه تمام وقت آزادت رو از دست میدی ناراحت کننده است و اینکه اینقدر راحت میخوابی، اینکه معلومه کارت خیلی سخت بوده حس شیرینی داره!

2- در راستای بند 1 چشمام رو باز کردم دیدم ساعت دو بیست و پنج دقیقه بامداده!

3- این روزهای آخر سال رو کار کردن، مخصوصا بعد از اینهمه مدت تق و لقی مدرسه ها و تعطیلی به هر دلیلی، واقعا سخته!

4- کابوس نامه های من یادتونه؟ که در مورد کابوس هام مینوشتم؟ نمیدونید به کجاها رسیده، قشنگ یه شطرنج حساس و تعیین کننده ی هرشبی بین کابوسها و مغز من در جریانه، کابوسها برای دور زدن سیستم دفاعی مغزم، مغزم برای یافتن مکانیسمهای جدیدتر در راستای "شناسایی" کابوسها! خیلی وقته، یعنی خیلی وقته که من وقت دیدن "کابوسهای بختکی طور" اولین سوالی که از شخصیتهای توی کابوس میپرسم اینه که "من خوابم یا بیدار"؟ وقتی میگن خوابی، میفهمم باید هنوز ناله کنم و زور بزنم تا بیدار بشم!

5- پریشبی توی نیم ساعت هشت نُه باری پشت هم از این کابوسها دیدم :|

پ.ن 1: فردا از سر کار برگشتم کامنتها رو جواب میدم!

پ.ن 2: سرآهنگ میباشم! بیاید با هم این موسیقی زیبا رو گوش جان فرا دهیم!

Zhaoze - Lonely Shadow Would Dance - Chinese Post-Rock

برای دانلود موسیقی روی گزینه ای که در این تصویر مشخص شده کلیک کنید!

باقی بقای شما یارانِ جّان! :|

  • هولدن کالفیلد

آقای جهانگیری معاون اول رییس جمهور اخیراً در درددلی بسیار سوزناک با اصحاب رسانه فرمودند که "دهه شصتی ها هرجا پا میگذارند مشکل ایجاد میکنند".

دیگه شرمنده شما شدیم حاجی! عالَم زر که بودیم خودمون اعتصاب کردیم خدا رو مجبور کردیم میزان افشره گل سرخ رو در غذای قوم پارس به شدت بالا ببره که بتونیم خودمونو در این موقعیت جغرافیایی، در این برهه زمانی با این امکانات بی بدیل جا بدیم، یعنی این ما بودیم که خودمون تصمیم گرفتیم بیایم زمین، ایران، دهه شصت! وقتی روی خدا رو کم کردیم و اومدیم زمین، دیگه خلق خدا که عددی نیستن! خودمون هجوم بردیم مدرسه ها، خودمون بودیم که به خودمون جو میدادیم "درس بخون دکتر مهندس بشی"، خودمون بودیم که راسا و فاعلی دانشگاه رو مهمترین ارزش برای خودمون کردیم، خودمون گفتیم به خودمون "با لیسانس کار پیدا نمیکنی، بخون فوق بگیری"، خود ما بودیم که اینقدر موندیم تو دانشگاه که یه موقع فشار به شما نیاد، یعنی ما دیدیم شما برای کار ما مشکل داری، موندیم دانشگاه که حداقل یه پول خوبی شما از این شهریه های ما به جیب بزنید، خود ما بودیم اینقدر به خودمون سخت گرفتیم که نتونیم ازدواج کنیم، خودمون از خودمون سابقه کار خداساله خواستیم! این ما بودیم که مسئول برنامه ریزی بودیم، همون سی سال پیش که به دنیا اومدیم، اشتباه از ما بود که برنامه اول، دوم، سوم، چهارم تا دهم توسعه رو موقع تولد رو فلاپی دیسک تحویل شما ندادیم! ما خودمون بودیم که امارمون رو از شما پنهون کردیم، وگرنه شما اگه سی سال پیش میدونستید ده دوازده میلیونیم از همون لحظه برای سی سال بعد (امروز) برنامه ریزی میکردید اما ما اینقدر مارمولکیم که تا همین دیروز پریروز آمارمون رو روی یکی دو میلیون جا زده بودیم! میدونید آقای جهانگیری، تقصیر ماست، همه چیز نقصیر ماست، مهمتر از همه نسل من در اینکه چون شمای نفهم ابوالبهانه ای الان شخص دوم اجرایی مملکته به شدت مقصره! شما ما رو ببخشید که خاطر گرامی رو مکدر کردیم! باشه عزیزم؟

پ.ن 1: نسل سوخته یعنی نسلی که "خدمتگزارش" بابت همه کارهای نکرده ازش طلبکاره! تا حرفای بالا رو خودتون نشنوید، معنی نسل سوخته رو نمیفهمید!

پ.ن 2: آقای جهانگیری شما از قبل تولد من پست مهم داشتی توی این مملکت تا الان، شما و امثال شما همه داشتید، وضعیت امروز شما تقصیر ما نیست، وضعیت امروز ما تقصیر شما لاشخورهای از صندلی جدا نشوئه!

پ.ن 3: دهه شصتی فقط دختر مظلوم وزیر، فقط فاطمه حسینی، فقط بچه های اسحاق!

پ.ن 4: اما من به عینه میبینم هرجا یه "مدیر انقلابی" میره خرابی به بار میاد در حد زمین بایر لم یزرع!

پ.ن 5: حسین فریدون و مهدی جهانگیری و بابک زنجانی و خاوری و اینا همه دهه شصتی هستن، من خودم دیدم شناسنامه هاشونو!

پ.ن 6: شما غصه ی سالمندی ما رو نخور، دیگه تا ما بخوایم به سن سالمندی برسیم شما، همسرت، برادرت، خواهرت و همه فرزندانت دیار فانی رو به مقصد دیار باقی ترک کردید، اعتماد به نفست توی حلقم که فکر میکنی "تو" باید فکر سالمندی ما رو کنی! لاکپشتی مگه لامصب دویست سال عمر کنی؟

پ.ن 7: مگه اینکه -دور از جونتون- مرگ شما رو از این صندلی جدا کنه، وگرنه با این اعتماد به نفس و آینده ای که خودتون برای خودتون ترسیم میکنید عمرا شما بخواین روزی از قدرت با دست خودتون کنار بکشید!

پ.ن 8: چشم همه دهه شصتی هایی که شما رو کردن دولت دوازدهم کور، دَندشون نرم، حقشونه و حقمونه!

پ.ن 9: از همون موقع که همه چیز تقصیر دولت قبل بود معلوم بود به اینجا میرسیم، حالا همه چیز تقصیر نسل قبله!

پ.ن 10: از همین حالا روشنه به زودی میشنویم "ای بابا چقدر زیادید اینجا، الان اگه جای هشتاد میلیون نفر چهل میلیون بودید اینقدر ما رو اذیت نمیکردید" و بعدترش "چرا هستید اصلا؟ الان اگه کلا نبودید، ما هیچ مشکلی نداشتیم، بمیرید دیگه ای بابا!!!" خلاصه اینجوری!

پ.ن 11: شرمنده همه شما مسئولین شدیم بد موقع به دنیا اومدیم، شما به این وقاحت بی حد و حصرتون ببخشید!

باقی بقای دهه شصتی ها که برای رای دادن خوبن، برای مطالبه داشتن بد!

  • هولدن کالفیلد

یه جفت! بانو هستن، یکشنبه ها میان در تایمهای ده دقیقه ای میرن دونه دونه کلاسها رو سر میزنن برای بچه ها قصه میگن، این هفته با این کتاب سوراخها اومده بودن که باید کله ات رو بُکنی توش که معلوم شه مثلا چه حیوونی توی اون صفحه بوده!! (فهمیدید کدوما رو میگم؟ :|) خلاصه من ازشون گرفتم کتاب رو گفتم اولی رو خودم میرم! کتاب رو باز کردم و کله ام رو از توی اون سوراخی بردم داخل! بچه ها هم من رو میدیدن! همونجا بود که یکی از خانومهای قصه گو گفت "بچه ها معلمتون چه حیوونیه؟" و "ع.ش" گفت "اسبه"! :|

هیچی دیگه، همین :|

البته من یه ربع میخندیدم به این دیالوگ! :)))))))))

پ.ن 1: میگن بیرانوند هنوزم معتقده باید پنالتی میگرفتن براشون :))

پ.ن 2: برای همین پنالتیه هم که نگرفتن یه ستاره میزنن رو پیرهن پرسپولیس :))

پ.ن 3: باقی بقای وینفرد شفر :دی

  • هولدن کالفیلد

خانه ای که تکانده می‌شود!

نههههههههههههههه! نهههههههههههههههههه!

درسته که من در مقوله خونه تکونی هیچ کمکی نمیکنم، اصلا خونه هم نیستم که بخوام کمک کنم! ولی نهههههههههههههههه! چرا آخه؟ کتابهای نازنینم :| دیدن این صحنه برای اولین بار، خیلی دردناک بود، خیلی، خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی!!!

پ.ن 1: کامنتها رو شب جواب میدم!

پ.ن 2: سه شنبه تقریبا از وقتی رسیدم خونه به حالت جسد و دراز کش خواب بودم! این پست سه شنبه است، چهارشنبه قبل اعزام!!! به مدرسه! صبح همگی بخیر!

  • هولدن کالفیلد

1- ژان لوک گُدار که "از نفس افتاده" رو ساخت، یه سکانس مکالمه توی ماشین داشت، سکانس های مکالمه معمولا به شکل "کات و کات بک" بین دو نفر مکالمه انجام میشن، یعنی شما در هر نما کسی که داره حرف میزنه رو میبینید! اما توی از نفس افتاده و در سکانس مکالمه ی توی ماشین دوربین روی چهره یکی از دو نفر کاشته شده بود، چه اون حرف میزد و چه نفر بغل دستیش شما کل سکانس فقط یک نفر رو میدیدین و تنها صدای بازیگر دوم رو میشنیدین! این اتفاق به شدت توسط منتقدین تحسین شد، تفسیرها براش نوشتن، از انقلاب در فرم و تکنیک حرف زدن و از تاویل هایی فرامتنی و غیره ای که میشه از این حرکت کرد! تا اینکه یک بار خبرنگارها از گُدار پرسیدن "این حرکت خارق العاده شما بر چه اساسی بود؟" گفت "هیچ حرکت و فکر و ایده و انقلابی در کار نبود، راش (فیلم خام) نداشتیم، مجبور بودیم دوربین رو به یک سمت ثابت نگه داریم که کات ندیم و فوری ضبط کنیم، این کار رو کردم چون فیلم نداشتم!"

2- یه روز و روزگاری بقراط فکر کرد که نور از سمت چشماش میره به طرف جسم، یعنی به معنای دقیق کلمه فقط فکر کرد که این اتفاق میفته و این رو به صورت یک اصل ارائه کرد. تا صدها سال این که چشم مُنیره یک اصل پذیرفته شده در دنیای پزشکی بود چون این ایده "فکر بقراط" بود.

3- و میرسیم به نماد ذهنی گرایی در تمام عالم مدرن، پیشا مدرن، پسا مدرن و غیره! گالیله و اعتقادش بر خورشید مرکزی که در برابر "زمین مرکزی" و "مسطح بودن زمین" قرار میگرفت، که تا دادگاه تفتیش عقاید، حکم اعدام و توبه ی زورکی هم پیش رفت! چرا؟ چون این حرف از "تفکرات ذهنی" بطلمیوس بزرگوار بود! همین!

4- دوران ذهنی گرایی محض قرنهاست تموم شده! از دوران باستان اعتقادات الان به شدت مضحک و اون موقع به شدت مورد قبولی وجود داشتن که وجود چندین تا از بزرگترینشون نه به دلیل نبود امکانات تجربه و آزمایش که به دلیل "اصالت ذهنی گرایی" در یونان باستان هست. اینطور که هر کسی فکرش رو بهتر و مورد قبول تر توضیح میداد "حقیقت" رو ساخته بود! مهم این بود ایده ذهنی شما چقدر خوب بیان بشه! مبتنی بر حداقل مشاهدات بیرونی و حداکثر تفکرات درونی! صدالبته تاریخ دانش مدیون همین نظریات هست که رشد کرده اما اگر مردمان غرب دنیا در اون تاریخ به جای اصالت تفکر ، به اصالت مشاهده و بررسی در مسائل عینی، ملموس و بیرونی معتقد بودن احتمالا تاریخ دانش و عِلم هر دو مسیر به شدت متفاوتی رو پیش میگرفت! الان سالهاست که ما میدونیم "اندیشمندان باستان" در "اصالت عمیق بخشیدن به ذهن فارغ از واقعیات ملموس اطراف" به شدت اشتباه میکردن، نظریاتی مثل "خلق الساعه" "زمین مرکزی" "منیر بودن چشم" در حالی بیان شدن و چند صد یا چندهزار سال دنیای علم رو قبضه کردن که از همون سه هزار سال پیش ابزار بررسیشون وجود داشته! فقط چون ملت اندیشمند به شکل افراطی درگیر ذهن بودن این نظریات دووم آوردن! این مسائل تا امروز هم وجود داره، مورد یک که مثال زدم، نمونه بارز ذهنی گرایی هست، تشویق و تحلیل و تفسیر یه عالمه منتقد از چیزی که "وجود خارجی" نداره! فکر ذهنی گرا کاری به واقعیات نداره، باید چند تا گزاره منطقی رو جوری به هم بچسبونه که یه نتیجه شیک ازش منتج بشه! هرچقدر غیر واقعی، هرچقدر دور از فکت! هر چقدر خسته و کم مایه!

5- دوران معاصر ما دیگه دوران "دنیای ذهنی" نیست، این دنیا "دنیای فکت ها" هست، دنیای اندیشه هایی هست که "حقایق معتبر و وقایع" ازشون حمایت میکنه! تحلیل، بررسی، تفسیر و خوانش "عمیقا ذهنی و بدون ارتباط با دنیای واقع" از مسائل "ملموس، عینی و بیرونی" و "پافشاری" روی اونها اونقدری بی دلیل، تئوریک، دست چندم، پیش پا افتاده و دگماتیک هست که من رو بیشتر یاد محاکمه کنندگان گالیله میندازه تا خود گالیله! حالا دیگه اینکه هرکسی میخواد چه جوری باشه، گالیله یا قاضی دادگاه گالیله به خودش مربوطه! دنیای ذهنی خیلی وقتی که یه دنیای "از نفس افتاده" است! میفهمید چی میگم؟

باقی بقای کوپرنیک!

  • هولدن کالفیلد