Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

از دیروز که آلبوم جدید Stratovarius رو گرفتم - آلبومی که چند ماه منتظرش بودم - پشت هم چهار تا آلبوم شاخص دیگه رو هم تور کردم، آلبومهایی که نمیدونستم منتشر شدن، آلبوم تازه گروه Wang Wen از پنج گروه محبوب پُست راکِ من، آلبوم جدید This Will Destroy You از بزرگترین گروههای تاریخ پُست راک و آلبومهای جدید دو گروه پراگرسیو راک Nosound و Riverside که گروههای شاخصی توی سبک خودشون هستن. نمیدونید چقدر براشون ذوق دارم، سی سالمه و هنوز مثل یک بچه پنج ساله از رسیدن به اینجور چیزها ذوق میکنم. تقریبا به هرکسی که رسیدم از این آلبومها و حدی که به خاطرشون خوشحالم و لذتی که از شنیدنشون میبرم گفتم.

و چه ذوق احمقانه ای! ذوق کردن برای بی اهمیت ترین چیزها وقتی مهم ترینِ مسائل دونه به دونه هر روز بیشتر از قبل به هم میریزن. هر روز که اطرافم رو میبینم با این مواجهم که مردم چرا هنوز زنده ان؟ چه جوری از خونه میان بیرون؟ اصلا چرا کار میکنن؟ سر به اطراف میچرخونم و جز نیستی و نابودی و اضمحلال چیزی نصیبم نمیشه. فیلم میبینم و لذت میبرم، کتاب میخونم و کیف میکنم، موسیقی گوش میدم و ذوق میکنم و بعد... لجم میگیره، از خودم، از شما، از همه لجم میگیره. از این وضع لجم میگیره. از این زندگی لجم میگیره.

چرا زنده اید؟ چرا زنده ام؟ چرا نه من نه شما هیچکدوم نمیزنیم زیر همه چیز؟ این تقلای هرروزه چه ارزشی داره که ما رو عنتر و منتر خودش نگه داشته؟ یک تصویری از شش ماه بعدتون بدید، از سه ماه، از یک ماه، از ده روز، از یک هفته! فقط همینقدر! میتونین؟ میتونم؟

آره من از پنج تا آلبومی که از دیروز گرفتم ذوق میکنم، اینقدر احمقانه که لینک صفحاتشون هم براتون میذارم شاید چهار تا تعطیلتر از من هم از این ها استفاده کنن. من اینقدر احمقم، اینقدر احمق و خسته و کم امید، نا امید نه، کم امید! نا امیدی حتی پنج درصد کم امیدی هم بد نیست. بدترین حالت کم امیدیه، وقتی اونقدری کم امید داری که میدونی درست شدن که هیچ، کمی بهتر شدن اوضاع به یک معجزه ای باورنکردنی نیاز داره اما ناامید نیستی، هنوز یه کورسویی هست که خیلی ابلهانه از اینکه زیر همه چیز بزنی جلوگیری میکنه.

این کثافت ممتد... این کثافت ممتد... این کثافت ممتد!

  • هولدن کالفیلد

من از سال 86 تا 90 دانشجوی خوابگاهی بودم.

به هیچ ترکی نگفتم خر، به هیچ گیلکی نگفتم بی غیرت و کله ماهی خور، به مازنی ها نگفتم خالی بند دورو، به مشهدی ها بی بته نگفتم، به لرها احمق نگفتم، به اهالی شیراز نگفتم تنبل و بی عار، به اصفهانی ها خسیس نگفتم، هیچوقت به کردها نگفتم تندرو و متعصب، و هرگز، هرگز، هرگز، حرفی از قومیتم نزدم.

اما

تمام اقوام ایران، دقت کنید، تمام اقوام ایران نماینده ای در دانشگاه داشتن (که همه دوستانم بودن و هستن) که به من - صراحتاً - گفتن:

تهرانی *ـونی، تهرانی اُبـ*ـه ای، تهرانی دزد، تهرانی نامرد. ازم پرسیدن چند تا ســـکـــس پارتی رفتم، چند تا دختر رو ردیف کردم، به من و به همه افراد شهر من گفتن تهرانی بی غیرت، ادام رو درآوردن، ادای لهجه نداشتنم رو درآوردن، به زبان ها و گویشهایی که بلد نیستم در جمعهای خودشون من رو مسخره کردن و بهم خندیدن، پشت سرم حرف زدن و توی روم جوری برخورد کردن که انگار من شخصِ ولایت مطلقه ی فقیه هستم و حقشون رو شخصاً خوردم!

یک ماه، دو ماه، شش ماه، یک سال، دو سال، سه سال و بعضاً چهار سال طول کشید تا دوستی ما به این تیکه ها بچربه! آدم با آدم البته فرق داره!

بنابراین، وسط آه و فغان و مظلومیتی که فریادش میزنید - که من معتقدم بخش نسبتاً قابل توجهیش درست هم هست - لطفاً این اداهای فارسهای فلان، تهرانی های بیسار، تیرونی های بهمان رو بریزید دور!

مرکز ستیزی، پایتخت ستیزی، تهرانی ستیزی ای که من دیدم، و برخی از خود کامنت گذاران دو پست پیش هم میدونن که در درون خودشون دارن این رو، فضیلت نیست! رذیلته دوستان و عزیزان! عزیزان اقوام ایرانی که رگتون توی دو پست قبل باد کرده، خوانندگان محترم من از اقوام، تهرانی ستیزی، پایتخت و مرکز ستیزی، نفرت پراکنیِ به شدت پررنگ، به شدت غلیظ و اغراق شده ای که در برخی از شما نسبت به شهر من، اصالت من و پیشینه ی من وجود داره هیچ فرقی با عرب ستیزی، کردستیزی، و دیگر اقوام ستیزی ای که شما حرفش رو میزنید - که اگر به عبارت ستیز فکر کنیم، در مورد شما کمابیش هم درست نیست - فرقی نداره!

اینجوری نباشه هرکس اول گفت اون برنده باشه! قبول؟

  • هولدن کالفیلد

سلام! جناب آقای قاضی زاده هاشمی وزارت نامحترم بهداشت!

عرضم به خدمتتون که هیچ عرضی نیست جز اینکه خواستم از نسخه ای که برای همسر پیرمرد نانوا پیچیدید به خودتون توصیه کنم!

جناب وزیر! با عنایت به وضعیت عجیب اقتصادیِ امروز، بنده به شما توصیه میکنم هرگاه همسرتون به فیزیوتراپی نیاز داشتن، خودتون بمالیدشون! تهران هم بودید، خوب بلدید!

دختر هم دارید؟ البته دخترتون رو خودتون نمالید، خوبیت نداره، بدید همسرشون بمالن! ایشون هم تهران زیاد بودن!

[صدای خنده کفتارهای حاضر]

امضا: یک عدد بی شعور که از محضر شما تلمذ میکند!

  • هولدن کالفیلد

واقعاً، بدون اغراق، بدون کوچکترین تغییر در حس و حالم، من از وقتی در جریان حادثه تروریستی اهواز و شهادت و جانبازی چندین تن از هموطنامون قرار گرفتم بیش از هرچیزی، قبل از هرچیزی و فراتر از هرچیزی توی سرم صدای مجری شبکه ایران اینترنشنال میچرخه که به سرکرده ی گروه تروریستی الاحواز میگه "سلام آقای حُر، خوش اومدین به برنامه" و بزرگترین نگرانیش اینه که "جناب حر فکر نمیکنید با کار شما فضا در استان امنیتی تر بشه"؟

چقدر مگر یک فرد، یک جریان، یک تفکر و یک عناد میتونه کور باشه، چقدر آدمها میتونن حرومزاده باشن، چقدر؟ واقعاً چقدر؟

  • هولدن کالفیلد

تصویری که شاهدش هستید توسط یکی از خوانندگان قدیمی بنده، در مسجد رسول الله شهر کیف، پایتخت اکراین و در شام غریبان گرفته شده! وبلاگ من در سرتاسر این کره خاکی نفوذ کرده و خواننده داره!

همین دوست ما از شرق اروپا گزارش دادن که مصادف با شام غریبان امام حسین (ع)، یکی از کفار اکراینی اسلام آوردن به تشیع گرویدن، عزیزان و دوستان عزادار حسینی (عمدتا از ملیتهای آذربایجانی، ایرانی و اکراینی) چنان از این اتفاق خوشحال شدن که پس از خوندن شهادتین و در شام اول شهادت مظلومانه امام حسین، تازه مسلمون رو با یه کف و هورای حسابی تشویق کردن، حاج آقا هم خیلی عصبانی گفتن که "یا حسین"!!!

به قرآن اگه دروغ بگم! :| :))

  • هولدن کالفیلد

حاج سعید حدادیان میفرمایند که:

آر یو [هد یو؟] واچد دِ پریزن برک سریز؟ دِ هیرو دِر واز وُرید ابات هیز فمیلی! بات ایمام حوسین سکریفایسد هیز فمیلی، ایون دِ یانگست ممبر هوز نِیم واز لیدِل علی!!!

کور بشم اگر دروغ بگم، خودتون ببینید!

پ.ن 1: قصدم تمسخر یا خنده نیست، به شدت برام عجیب و نا مانوسه!

پ.ن 2: و صد البته پشتکارش رو - فارغ از اینکه از این فرد خوشم نمیاد - بابت تلاش برای گسترش دادن مخاطبان و بالا بردن سطح کارش، تحسین میکنم!

پ.ن 3: اجرتون توی این شبا با لیدِل علی، التماس دعا

پ.ن 4: البته اگه به ترجمه کردن بود به نظر من باید میگفت علی جونیور!

  • هولدن کالفیلد

قبلا به طور خلاصه توی این پست گفتم ماجرا رو.

در واقع از اول قرار نبود من وارد اون کلاس بشم، دو تا کلاس با درهای باز روبروم بود و بررسی های من نشون میداد جو داخل جلسه ی مصاحبه خیلی خوبه، آماده بودم که وارد یکی از همین دو تا بشم. اما دست سرنوشت همیشه بازیهای تازه ای داره! اون کلاسی که پشت سر من بود هم توش جلسه مصاحبه برگزار میشد و همین کلاس و یکی از کلاسهای روبرو همزمان خالی شدن، من از کلاس مدنظرم دور بودم و خانمی که کنار اون کلاس بود داخلش شد! بنابراین من مجبور شدم برم توی کلاس در بسته ی دربسته! توی کلاس چهار نفر نشسته بودن، از چپ "یک خانم مامان مهربون، یک آقای ریش پروفسوری قاطی، یک آقای دیلاق آرام، و یک مادربزرگ مهربون".

کمی خودم رو معرفی کردم، بعد ازم پرسیدم محل خدمتت کجاست، شماره داوطلبیت چنده، چرا مجردی؟ هدفت چیه و اینها! بعد پرسیدن شما کتاب میخونی؟ این سوالی بود که از صبح بچه ها میگفتن نگو آره، میپرسن چی خوندی!!! یعنی میخوام بدونید چقدر کتاب خونن جامعه! پرسیدن و گفتم آره! اون موقع کتاب "گوساله و دونده دوی استقامت" رو میخوندم. گفتن بگو داستانش رو، شروع کردم تعریف کردنش و اونها یهو در جلد دانش آموز فرو رفتن و اوقات مفرحی رو آفریدن! حقیقتاً مسخره است، قطعاً نمیتونید کنترلشون کنید و حتماً کنترل خودتون رو از دست میدید! خلاصه بعدش سوالات مثلا تخصصی شروع شد، اون آقا قاطیه پرسید اگر زمان متوقف بشه چه اخلاقی رو در خودت عوض میکنی؟ گفتم "حالا چرا باید زمان متوقف بشه"؟ بهش گفتم زود جوش میارم! دوست ندارم اینو! گفت رفتارهای بد داری؟ گفتم بله! من اصلا به جای لیست ویژگی ها لیست رفتارهای منفی خودمو تهیه میکنم که بتونم روشون کار کنم. گفتن دروغ میگی؟ گفتم آره کیه که دروغ نگه؟ گفتم اگه بگم دروغ نمیگم همین الان بهتون دروغ گفتم! پرسیدن بار آخر کی دروغ گفتی؟ گفتم یادم نمیاد لازم نبوده خیلی وقته دروغ بگم! گفت مگه میشه؟ گفتم آره آدم دروغ رو وقتی میگه که اتفاق مهمی افتاده باشه و نتونه حقیقت رو بگه، من درگیر همچین مسئله ای نبودم خیلی وقته. به عنوان مثال دروغگویی هم یکی از خاطرات کودکیم رو تعریف کردم و تهش اشاره کردم "بابام دیکتاتور بود، ازش میترسیدم". همین آقای قاطی هر سوالی رو من جواب میدادم، دوباره میپرسید، اصلا مهم نبود چند نفر پرسیدن و چند بار جواب دادم، میپرسید و بعد هم میگفت جواب ندادی، در مورد سوالی که "در چه زمینه هایی کار کردی توی روانشناسی" هر سه نفر دیگر داورها سوال کردن و جواب دادم، پرسید و گفت جواب ندادی! من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم "برای بار چهارم عرض میکنم، اختلالات یادگیری و اوتیسم کار کردم". گفت بالاخره گفتی، گفتم برای بار چهارم! حقیقتا استاد قاطی از منم بدتر بود! یعنی باز من یه وقتهایی میذارم بقیه حرف بزنن، سوال میپرسید من میگفتم "بله به نطر من..." بعد شروع میکرد با بغل دستیش حرف زدن یا حرف جدید زدن! همه اینها رو هم به روش آوردم! یه بار گفتم شما سوال میپرسی گوش نمیدی!!!! یک بار هم هی پرید وسط حرفم، هی پرید، پرید و پرید. آخرش که نوت من شد پرسیدم "الان میتونم حرف بزنم؟" گفت بله، و من همینجا یه فن سه امتیازی اجرا کردم، گفتم "و اجازه میدید حرفم رو تموم کنم"؟

سر این عبارت بابام دیکتاتور بود گیر داده بود تو نمیتونی مخالفت کنی و نه بگی! فکر کن، من! من! من! من نتونم مخالفت کنم؟ گفتم شما از کجا اینقدر مطمئن همچین حرفی میزنید؟ گفت میدونم! گفتم اشتباه میکنید! خلاصه که ... یه بار هم گفت "صریح بودن خوبه ها، ولی اینجوری به نظر میاد که جای من و شما عوض شده، من باید شما رو تایید کنم، نه شما من رو" و این رو یه جوری گفت که من رو تحقیر کنه، نتونست! البته اعصابم رو تونست خراب کنه!!!

یک جاییش هم شروع کردن از کتابها و فیلمهایی که خوندم و دیدم با دقت پرسیدن، منم دونه به دونه گفتم، اون موقع شش هفتا تا کتاب خونده بودم توی تابستون، همه رو نام بردم، فیلمها رو نام بردم! بعد اسم نویسنده آوردم پرسید نویسنده مورد علاقه ات کیه؟ گفتم، نه تنها سلینجر، که وونه گات و دکتروف هم گفتم!

من سر هیچی کوتاه نیومدم، هیچی رو، هیچی رو که خلاف واقع باشه قبول نکردم، دروغ نگفتم، مرعوب ماجرا نشدم و سعی نکردم بیش از اونچه هستم خودم رو نشون بدم، تلاشی برای موجه بودن زیادی هم نکردم. البته بیرون که اومدم اعصابم خورد بود! خیلی خورد!

  • هولدن کالفیلد