Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

صدای صحبت کردن مادرم رو از اتاق بغلی میشنیدم، فکر میکردم با آقاجون ْ مادرجون حرف میزنه. حرف از MRI و دکتر و اینها بود. آماده بودم به محض قطع شدن تلفن برم بپرسم که چی شده؟ لازم نشد، مادرم اومد توی اتاق و خودش برام تعریف کرد چی شده. گفت:

دیروز رفته بودم دکتر یه زن جوون دهاتی، از اطراف اردبیل اومده بود دکتر. یه پسر هشت ماهه داشت عین ماه، تشنج کرده بود و فلج شده بود. دختره بنده خدا هیچ جا رو توی شهر بلد نبود ازش پرسیدم میری پیش کدوم دکتر دیدم جای خوبی نمیره بهش گفتم اینجا نرو، برو پیش دکتر ت، اون هم خیلی کارش خوبه هم با خدا و با انصافه. گفت بلد نیستم، شماره ام رو دادم بهش الان زنگ زده با هزار تا خجالت که بریم پیش اون دکتره، بهش گفتم تو اینجا غریبی تنهایی که نمیتونی، خودم هر کاری بتونم برات میکنم. کلی دعاش کردم گفتم ایشالا دامادی پسرت، حالا میخوام ببرش پیش دکتر ت.خیلی دعام کرد. پسرش رو ندیدی که، عین ماه شب چهارده. ایشالا به حق پنج تن، به پهلوی بریده زهرا پسرش زود خوب بشه، شفا بگیره. ایشالا علی اصغر شفاعتش رو کنه.

خُب! میخوام بگم ما ایرانی ها فقط آدمهای چهار پست قبل نیستیم، یه روی دیگه سکه هم داریم، اینم ماییم...

پ.ن 1: من رو هم جو گرفت به مامانم گفتم از طرف من یه چیزی در حد وُسعم (وُسعم رو بهش توضیح دادم) نذر کنه برای سلامتی بچه!

پ.ن 2: کامنتها رو اگه امشب جواب ندم، دیگه فردا جواب میدم!

  • هولدن کالفیلد

هرگز دنبال موسیقی تو نگشته بودم. گاهی اوقات به این که چه موسیقی‌ای ممکن است داشته باشی اندیشیده بودم اما هرگز برایم مسئله نشد که پس کجاست موسیقی تو. این همه روز کنار هم بودیم، گشتیم، خندیدم، اخم کردیم، دیدیم، خواندیم، شنیدیم و دور زدیم و نوشیدیم و خوردیم و چرخیدیم. تمام خیابانهای شهر را متر کردیم و ردپایمان را روی هر کوی و برزنی انداختیم. در تمام این مدت من هرگز از خودم نپرسیدم پس کجاست موسیقی تو؟

امروز، در یکی از روزهای معمولیِ هدفون به گوشم، برای خودم تک و تنها در خیابان قدم میزدم. حالا تو نیستی، رفته ای، دوری، گنگی، گُمی. خیابانها، کوچه ها، جوی ها و سنگفرشها تقلا میکنند رد تو را، ما را، از تنشان پاک کنند. برای خودم گوشه ای میرفتم و هدفونِ توی گوشم برای خودش میخواند:

هزار ماهی تنها فدای آبی دریا

هزار بسته مسکن فدای این غم برنا

هزار گله‌ی درنا فدای وسعت آبی

گلایه از شب کوچک و نق به شیوه‌ی کودک...

و بعد ناگهان تلخی در کامم دوید. دنیا دور سرم چرخید و تک تک لحظاتت را در سرم چرخاند. موسیقی غریبی است برای مشترک بودن، برای "تو" بودن، اما هیچ چیزی مثل وقتی که من دم میگرفتم و تو من را مینگرستی "تو" نبود.

و اینگونه تقلای خیابانها، کوچه ها، جوی ها و سنگفرشها به هیچ انگاشته شد.

موسیقی تو این بود...

پ.ن: کامنتها رو به زودی جواب میدم.

  • هولدن کالفیلد

...

جای این سه نقطه هر چیزی میخواید بگذارید.

  • هولدن کالفیلد

من وقتعایی که تصمیم میگیرم صبح بیدار بشم ولی تا ظهر میخوابم و مواقعی که کار دارم اما از شدت خستگی وسط روز خوابم میبره به شدت اوقاتم تلخ میشه، یه جوری هم تلخ میشه انگار دنیا به آخر رسیده؟

شما برای چیزی این‌جوری اوقات تلخی پیدا میکنید؟

  • هولدن کالفیلد

رفتم ته یکی از کوچه های اطراف خونه، برای این رفته بودم که موقع سیگار کشیدن کسی از اهالی خونه یهو بی هوا از جلوم رد نشه. سر یه تقاطع کوچیک ایستاده بودم، قهوه ام رو مزه میکردم و سیگارم رو دود. سرم به کار خودم بود که با صدای برخورد دو تا ماشین به خودم اومدم. بله یه ماشین از فرعی میخواست بپیچه به اصلی و ماشین توی لاین اصلی خیابان یک طرفه رو برعکس اومده بود و قصد داشت بپیچه توی همین فرعیِ ورود ممنوع و در طی این خلاف دوبل به ماشین توی فرعی برخورد کرده بود. راننده ماشینِ توی فرعی اول آروم دید اما یهو صداش رفت بالا که  "خلاف اومدی طلبکار هم هستی"؟ و بعد راننده ی خلافِ دوبل با قطار کردن یک سری فحش بسیار رکیک کاف دار، گاف دار و کش دار به استقبال اون یکی راننده رفت و با هم سرشاخ شدن! من همینجوری هاج و واج نگاهشون میکردم تا اینکه مردم دورشون جمع شدن، بعد راننده ی هتاک به راننده محق گفت که ماشینش رو ببره پارک کنه و عربده زد که "مقصرم؟ خسارتش رو میدم"! بعد همینجوری فحش دِهان رفت و ماشین خودش رو پارک کرد و یه نگاهی بهش کرد... همینجوری که خیلی اعصابش خورد به نظر میرسید رفت نشست پشت فرمون و اون زمانی که راننده محق به پلیس 110 زنگ میزد، گازش رو گرفت و رفت! یه کم هم ما با اون راننده محق حرف زدیم، ماشینش چیزیش نشده بود، و اون هم رفت...

میدونید؟ دلم نمیخواد جمع ببندم، کلی نگر باشم، انگ بزنم و فریاد "ما ایرانی ها..."ی مسخره در بیارم، اما انگار همینجوریه...

از هر جایی نگاه میکنم میبینم ما عموماً مردم دیوانه، بی صبر، عصبانی، قانون گریز، طلبکار، پر رو و بی ادبی هستیم!

تک تکمون، اولیش من!

  • هولدن کالفیلد

1- تاریخ گروه دوم مهارت آموزان آموزگاری ابتداییِ آقایانِ ورودی 97 به دو بخش قبل از ورود من و بعد از ورود من تقسیم میشه!

2- این تقسیم بندی به این شکله که تا قبل از ورود من، اونجا یک کلاسِ آروم، بی سر و صدا و مدرسه ای بوده! بعد از ورود من البته اونجا یک کلاس پویا، با سر و صدا و پر از مخالفت و نظرات مختلفه!

3- تقریباً دو دقیقه طول کشید تا اولین تاثیرات خودم رو در فضای کلاس بگذارم!

4- و البته باور نمیکنید سر چه چیزهایی مجبور شدم با اساتید و همکاران آینده مخالفت کنم، یا نظراتشون رو تصحیح کنم یا حتی افسوس بخورم!

5- برای اینکه بفهمید وضعیت آموزش رسمی توی مملکت ما چقدر داغونه لازم نیست که فضای مدرسه ها رو دنبال کنید، دو جلسه در یک دوره مهارت آموزی بشینید گوش بدید تحصیل کرده های رشته های علوم انسانی و اجتماعی که قراره به زودی معلم بشن نظرشون درباره تعلیم و تربیت، مواد آموزشی و سطح پتانسیل کودکان چیه!

6- من نه معلمم، نه روحیه معلمی دارم، نه به معلمی علاقه خاصی دارم، اما این رو میدونم و باور دارم که هرکاری رو باید با تعهد انجام داد! و تعهد بدون اینکه اون کار برات مهم باشه معنی نمیده!

  • هولدن کالفیلد

1- دیروز ششمین سالگرد افتتاح هیولای درون بود! و این تولد اینقدر مسئله نیست که فکر کنم چندسالی فراموشش میکنم! به هر حال من با احتساب امروز، دوهزار و صد و نود و سه روزه که اینجا مینویسم! و با احتساب این پست نهصد و دو پست اینجا نوشتم! فکر میکنم برای شناختن من نهصد و دو پست کافی باشه؟ نه؟ مسلماً نه! اما ممنون که هستید! راستش رو بخواید - با اینکه وضعیت این روزهای وبلاگ خیلی دوره از اوجش - نمیدونم چرا من رو میخونید! با این شدت و قدرت و تعهد! هرچی که هست، بودن شما دلیل اصلی بودن من در اینجاست. سالگرد همراهیمون مبارک! وگرنه وبلاگ که یه مشت صفر و یکه!

2- دیروز تولد حضرت آقا امام سلینجر (ص، ع، ره) بود! رفتیم مراسم بزرگداشت صدمین سالگرد تولد آقامون سلینجر که در شهرکتاب بخارست! انجام میشد، بانی اصلیش هم این بزرگوار منفورِ بی بُته ی ضعیفِ نابود، جناب مصطفی مستور بودن! باور بفرمایید غصه ی بزرگیه این که نویسنده ی شماره یکت نویسنده شماره ی یکِ منفورترین نویسنده ایرانی (و حتی خارجی) زندگیت باشه! خلاصه اینکه جناب مستور فرمودن "فانی" بودن از مضامین داستانهای سلینجر است! که اونم امیر پوریا مجبور شد آخر حرفاش اشاره کنه مراد از فانی بودن، میرا بودن نیست، تقلبی بودنه! بلی!!! فُنی!!! مراسم اینقدر پربار بود، که ما وسطهاش بلند شدیم اومدیم بیرون! مراسم خیلی فانی ای بود!!!

3- تولد وبلاگم و تولد آقام سلینجر توی یه روزه، من تا همین دیروز به این نکته فکر نکرده بودم!

4- اوسط آذر بود که زنگ زدن، یعنی اول من زنگ زدم، اونها گفتن که آقا به نظر ما شما دیگه صالح نیستی، اصلحی! ولی باید صبر کنی خودشون بهت بگن! بعد هم برخلاف رسم برادری و همکاری تمام ارکان سازمان و وزارت رو به جز خودشون (نهاد سِلِکشن!) زیر سوال برد و گفت هرچی بهت گفتن بگو برادران گزینش گفتن قبولی! اما لازم نشد به این مرحله برسیم، عصر همون روز زنگ زدن، این بار از امور اداری، گفتن به به آقای اصلح! گفتم اصلح نیستم کالفیلد! هستم، گفتن میدونیم، ولی اصلحی! بلند شو برو ثبت نام کن دوره ات رو، بای! در همین حد، بعد من خودم طی هفته بعد، پرسان و لنگان و سلانه سلانه تونستم روند ثبت نام رو کشف کرده و در آخرین دقایق ثبت نام (حدوداً دو دقیقه قبل از پایان ساعت اداری آخرین روز ثبت نامِ تکمیلی) نامم رو برای بار دوم - پس از مقطع کارشناسی - در سیستم بی بدیل گلستان ثبت کردم و یک مهارت آموزِ احتمالاً در آینده معلم بشو! شدم!

5- اینکه تا الان نگفتم دو تا دلیل داشت، یکی اینکه من تازه امروز مدارک ثبت نام حضوریم تکمیل شد و دادمش دانشگاه! دومی و مهمترینش اینکه تا الان صلاح ندیدم بهتون خبر بدم!

6- حالا تحویل مدارک به آموزش و پرورش ناحیه استخدام مونده! لطف کنید چشم نزنید، یهو برام سوء پیشینه در نیاد! :|

7- باقی بقای وزیر محترم آموزش و پرورش و برادران مومن، متعهد، خداجو، عادل، عاقل، بالغ، ولایی و بی نظیر هسته ی گزینش!

8- داشت یادم میرفت ها! اون درگیری روز تجدید نظر، تاثیر داشت! تاثیر مثبت!!!

  • هولدن کالفیلد