Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

سلام خدا! خوب هستی؟ سلامتی؟ امیدوارم هر جا هستی در پناه حق باشی! خدا جان عرضی داشتم! شما که اینقدر خوب و فرهیخته ای ، شما که این مقدار الرحمن و الرحیم هستی! شما که خدایی ... چه کار میکُنی؟ این چه وضعی است؟ خدایا! بگذار نفس بکشم! من بد! من فاسق! ولی من آدم! نه؟! نه! من آدم تو هم نیستم! من مخلوق! این را که دیگر هستم! خدایا شکایتت را به کجا ببرم؟ من مخلوق بدی هستم! تحمل ندارم! یعنی دیگر تحمل ندارم! در همه ی ادیان "الهی" و "غیر الهی" آمده سختی ها و مصائب زندگی "آزمونهایی" است که ما را پُخته میکند ... من سوختم ، تَه گرفتم و لازم دارم زیر آتش زندگی را کم کُنی! خدایا به تقاص کدامین "اَبَر گُناه نا بخشودنی" نان-استاپ عذاب میدهی؟ خودم که میگویم ، نه "آدمم" و نه "حوا" دارم ، نه "سیب" خوردم ، نه در "بهشت" بودم! زمین که پیشکش ... این کُدام جهنمی است که مرا فرستاده ای؟ اصلاً گله نمیکنم که چرا فرستاده ای ... چون به هر حال کاریست که شُده ؛ ولی تو را به ارواح خاک بزرگانت خودت جای من زندگی میکنی؟ نه 25 سال ، فقط این یک ماه آخر را!؟ واقعاً نمیتوانی ، خدایا! من هم "حد" دارم ، "تحمل" دارم ، بعضی وقتها دیگر "نمیتوانم" و میخواهم "آرامش" داشته باشم ، من از چیزی که در آن حضور دارم خسته ام ، نا امیدم ... از این وضع متنفرم!

خدایا! میگویند برای بودنت نیاز به اثبات خودت نداری! نداری؟ هه! داری! الان وقتی است که باید خودت را به من اثبات کُنی ... بیا این همه سال "استرس" ، "رنج" ، "سختی" و "درد" را کمی ملایم تر کن ... "درد"؟ دردم میگیرد وقتی با تو هم از دردِ دردآورِ دردناکِ دردهای این همه سال صحبت میکنم. دردم میگیرد با تو هم باید تلخ حرف زد ... دردم میگیرد ، حتی وقتی میخندم احساس میکنم صوزتم در رنج و عذاب است ، و بیش از آن دیگر از هر حسی در اعماق روح خودم احساس درد میکنم. خدایا خیلی درد دارد... خیلی!

من هنوز نمیدانم هستی یا نیستی! گرچه همیشه دوست داشتم باشی! پس اگر هستی این را بخوان و جوابش را به من بده که سخت منتظرم!

در نهایت ... ملالی نیست جز دوری شما ، "ای نامه که میروی به سویش ... دستم بگرفت و پا به پا بُرد".

قربانت ، محمد.

پ.ن1: "سرآهنگ" براتون امروز Sinead O'Connor داره:

Sinead O'Connor - Reason With Me

پ.ن2:To live will be an awfully big adventure توسط دوست عزیزم نگین افتتاح شده ، قدم رنجه کنیدنیشخند

پ.ن3: دوستای بلاگر من ، "سارا جولز نبوغ پیشه" ، "مهشاد مادرپیشه" "مهسا عاشق پیشه" "نفیسه اعصاب چون تیشه!!" "سارا خانوم تبت یدا ابی لهب و تب!" و "مهی قاتل پیشه!!!" روز زن بر شما مبارک!نیشخندزبانخنثینیشخند

پ.ن4: مامان عزیزم ، خواهرم که همه ی دنیامی و نگین خیلی خیلی دوست داشتنی ... روز زن شما ویژه مبارک!قلبقلبقلبقلب

پ.ن5: این وسط میمونیم من و Phil که روزمون کما فی السابق میگذره!خنثی

  • هولدن کالفیلد

همیشه دوست داشتم روی سنگ قبرم بنویسن "گریه نکن ، بخند! اما آخرش نیشت رو ببند" ، بعداً فهمیدم استنلی لورل برای سنگ قبرش جمله ای آماده کرده بود با این مفهوم "اگه اینجا بیای گریه کُنی ، دیگه باهات حرف نمیزنم!" یکی از داستانهای هزار و یک شب هم ، داستان ملیجک محبوب سلطانه که وقتی سر سُفره ی شام داشته برای دوست سُلطان نمک میریخته ، تیغ ماهی (یا استخون مرغ ، روایت نسخه ی مسکو!!!) میپره توی گلوش و همینجور که داشته جون میداده همه به خیال نمک پاشی از خنده ضعف میرفتن! یا ارنست همینگوی رو هنوز بسیاری از عزیزان خارجی معتقدن خودکُشی نکرده ، بلکه داشته تفنگش رو تمیز میکرده ، نگو پُره!!! بعد خیلی کُمیک مغز خودش رو میپاشه رو دیوار پُشت سرش! یا یکی دو سال پیش ، یه بنده خدایی تو آمریکا مسابقه ی آب خوری بوده و تو یک ساعت ، حدود 5 لیتر آب میخوره و رکورد جهان رو میترّقه! بعد میاد خونه ، دو ساعت بعد به علت شل شُدن ریه ها به خاطر تمرین زیاد میمیره!!! یکی از این پادشاهان ایران بعد اسلام ، قول داده بود خون وزیرش رو نریزه و وقتی کمر به قتلش بست ، داد خفه کردنش! شبیه این مرگ برای یکی از پادشاهان انگلیسه که به پدرش قول داده بود خون برادرش رو نریزه ، خواست از دستش راحت شه داد هی مُشت و مال دادنش تا عضلاتش خورد شُد (این آخری ته ذهنم محوه شاید اشتباه کُنم) اصلا چرا راه نزدیک! همین اسکندر مقدونی که با آنجلینا جولی هم رابطه داشت!!! انقدر مست خورد و عرق کرد (دو روز پیاپی و نان استاپ) تا مُرد... از این موارد خیلی زیاده! خیلیها!

باور کُن از مرگ بترسی یا نترسی همینقدر کُمیک ، همینقدر جالب و همینقدر جاری از حس زندگیه!

پ.ن1: پیشنهاد سرآهنگ قطعه ی Rjaz از گروه Camel میباشد!

Camel - Rajaz

پ.ن2: کافه ی خوب هنوز لو نرفته ی خلوت خیلی کم شُده! من کافه پِرک (Perk Cafe) رو پیشنهاد میدم ، بهترین دوست همه ی زندگیم قبل از عید افتتاحش کرده ، کافه رو هاش این آدرس: آدرس: میدان فاطمی - خیابان بیستون - خیابان 10.1 - پ 9

پ.ن3: اگه دوستان پایه بودن همه با هم جمع شیم یه روز جمعیت بلاگر های مقیم مرکز رو ببینیم هماهنگ کنیمنیشخند

پ.ن4: یه کم احساس احترام متقابل و مسئولیت چیز خوبیه دوست من! با خودتم!

پ.ن5: جولز صاحبِ من ، زندگی بهم یاد داد این لینک تبلیغی ها رو پاک کردم ، دیگه بیگودی مجیک رفت!خنده ممنون جولز!نیشخند

  • هولدن کالفیلد

و من هر روز خودم را نگاه میکنم ، عاقل اندر سفیه ... همیشه و همیشه! آنقدر حضور من برای من سخت است که نگو! دستم را زده ام زیر چانه ام و بر حماقت بی پایان دنیای پوشالی ام افسوس میخورم! آنقدر که من خودم را نگاه میکنم... همانجا هستم ، هر روز در همان جای همیشگی ، با همان حالت همیشگی ، با همان قیافه ی رنگ پریده ی بی احساس ، دور گردنم شال انداخته ام و دست در زیر چانه! اَه! چرا من دست از سر خودم بر نمیدارم!؟ حتی "از من" نوشتنم از "من" نوشتن نیست. میدانی دوست من؟ بدبختی اینجاست که من هیچوقت به خودم چیزی نمیگویم ، فقط نگاه میکنم و زیر نگاه یخ بسته ی بی روح مزخرف خودم "سردم میشود". میخواهم به خواهرم بگویم "من" را از اتاقم ببرد برای خودش! لاکردار نمیشود! دوستم(!) دارم!!!

و من هر روز خودم را نگاه میکنم و برای خودم غُصه میخورم ، از همان جا ، روی همان میز ، به خودم دراز به دراز روی زمین افتاده نگاه میکنم و احتمالا اشک هم میریزم اما دستم را هیچگاه از زیر چانه ام برنمیدارم... این تعمق لعنتی من "من" نیست. من "باری به هر جهت" زندگی میکنم... اما من نه! هر روز فکر میکنم... به خودم فکر میکنم و میکنم و میکنم ، به منی فکر میکنم که هر روز در همین اتاق صبح را شب میکند ، پای همین لپ تاپ ، به منی فکرمیکنم که برای زنده ماندن به موسیقی احتیاج دارد و چای و قهوه... به منی که خیلی وقت است "نیم من" هم نیست.

و من هر روز خودم را نگاه میکنم...خیلی وقت است تصمیم دارم رویم را کنم سمت دیوار که مزاحم "من" نباشم! رویم نمیشود... آخر من فقط نگاه میکنم و همانجا ... درست همان جای همیشگی نشسته ام. صدا هم که ندارم، به چه بهانه ای نگاه خودم را به وصلتی ابدی با دیوار بفرستم؟نمیشود...

فقط میدانم که من هر روز خودم را نگاه میکنم ، سنگینی نگاههایم خسته ام کرده است...

بعد التحریر: من روی میز تحریرم ، سردیسی گچی -که خواهرم برای پروژه ای دانشجویی ساخته بود-  از خودم دارم ، دست در زیر چانه ، با چیزی شبیه شال در زیر سَر. من اینگونه خودم را نگاه میکنم!

پ.ن1: پیشنهاد سرآهنگ!!! امروز اینه:

Dream Theater - Wither

پ.ن 2: میخوام درس بخونم! چهل روز دیگه آزمون ارشد آزاده ، سراسری رو که افتخار آفرینی کردم اصلا اساسی! بیام اینو آدم باشم... همه میگن ولش کن سراسری سال بعد رو بچسب ... حس "خودمُسن انگاری" مزمنم میگه فرصت آخره...

پ.ن 3: پیرو پ.ن 2 دعا کنید!!!

پ.ن 4: تو رو به جان مام میهن اگه میخوای کامنت بذاری در مورد پ.ن2 یا 3 نباشه!!!

پ.ن 5: اینو الکی پ.ن زدم رکورد پ.ن هام رو بشکنمنیشخند

  • هولدن کالفیلد

این جمعه ای که گذشت با بچه ها جمع شده بودیم پارک لاله ؛ اگه اتفاق خاصی نیفته هر هفته جمع میشیم و معمولا یه کم حرف میزنیم و بعد میریم سمت کافه لمیز ولیعصر تا یه قهوه ای بخوریم. این بار مرتضی گیر داد که راکت بدمینتون میخرم بازی کنیم ، خرید و بازی میکردیم. در همسایگی ما یه خانواده نشسته بودن و بابای خونه توپ والیبال همراهش رو شووووووووووت میکرد آسمون که بچه اش ببینه و کیف کنه! یه بار که توپ رفت دیگه نیومد! توپ بالای یه درخت N متری بود! بعد یه کم خوش و بش با اونها و اینکه "جای توپ رو بهم نشون بدید" رفتم از درخت بالا ، حداقل "ده متر صعب العبور" و خیلی سخت! اما بالاخره توپ رو درآوردم و اومد پایین ، داشتم میومدم پایین یکی گفت "خُب بپر دیگه" و مرتضی جواب داد ، "نمیتونه! پاش بخیه داره!"

تشنه ام بود! عرق هم کرده بودم شدید! همسایه هامون که حالا با هم آشنا تر هم بودیم برام یه لیوان چای داغ و قند آوردن و اینکه "ببخشید فلاسکمون کوچیکه به همه نمیرسه!" ، بچه شون مهراد که نهایت دو سال و نیمش بود و "خدا حفظش کنه" با من بازی میکرد ، راکت بدمینتون رو میذاشت زمین ، توپ رو روش میگذاشت و راکت رو بلند میکرد... آخرش با هم میخندیدیم! و من واقعا میخندیدم!

مادر مهراد وقتی لیوان چای رو پس دادم خیلی از من تشکر کرد که "چرا شُستینش؟" و "ممنون با این شیطون بازی میکنید و براش بستنی خریدید" و من هم خیلی شرمنده بودم که "لطف دارید به ما". هیچ ردی از نگرانی ، بی اعتمادی یا دروغ دیده نمیشد! ما جداً از هم ممنون بودیم!!!

از چهار تا دُختر که اون طرف همسایه ما بودن یه دست ورق امانت گرفته بودیم و پایه بازی میخواستیم ، به بابای مهراد و اون یکی آقا گفتیم ، خیلی با لبخند قبول کردن ، بازی کردیم و خندیدیم و خندیدیم!!! و من واقعا میخندیدم!

وقت رفتن بود به سمت لمیز ... با بچه ها رفتیم و خداحافظی کردیم ازشون ، "بابت همه چی ممنون" این چیزی بود که من رو به اون خانواده گفتم و راستش رو بخواین اصلا نشنیدم چی میگن ... چون غرق در قدرشناسی بودم!

جمعه 23/1/1392 به مدت سه ساعت ، برای من همه چیز رنگ دیگه ای گرفت ، هیچ چیز نقابی از چیز دیگه ای نداشت ، هرچیزی خودش بود ، کُمک کردم ، کُمک گرفتم ، آشنا شدم ، خندیدیم ، لذت بُردم ، شاد بودم ... من واقعا زندگی کردم! زندگی!!!

دلم برای مهراد ، آقا خسرو ، همسایه هامون ... دلم برای زندگی تنگ میشه...

پ.ن 1: این داستان واقعی است!

پ.ن 2: الان از بیمارستان اومدم ، رفته بودم بخیه هام رو بکشم ، گُفت صبح بیا!

پ.ن 3: دیگه عنوانهای پُست دو زبانه میشه ، فارسی عنوان خود پُسته و انگلیسی اسم آهنگی که براتون میذارم.

پ.ن4: اینو گوش کنید:

God is An Astronaut - Age of the Fifth Sun

  • هولدن کالفیلد

من روانشناسم! اگه الان یه لبخندی روی لبت نشسته که انگار آماده ای یه متن کُمدی بخونی باید عرض کُنم خیر! من واقعا تحصیلات آکادمیک روانشناسی دارم (کارشناسی) و این جمله ای که باهاش متن رو شروع کردم به دلیل احساس خود آدم شناسیم نیست! بنا به اون چیزی که بر من گذشته چنه ام پُره از تیکه ها ، تمسخُر ها ، شوخی های یخ و بی مزه و بعضاً زننده و از این دست صحبتها در مورد روانشناسی که همگی از طرف دیگران - هر جماعتی غیر از روانشناس جماعت - به سوی من گُسیل شده و سعی قاعده مندی داشته در راستای "من که خودم روانشناسم" "میدونی فلانی؟ من اصلا روانشناسی رو قبول ندارم" "هر آدمی خودش روانشناسه..." "به نظر من روانشناسها..." که صد البته ، ما پوستمون کُلُفت تر از این مباحثه ، ولی یک بار برای همیشه دوست دارم به جای لبخند زدن بهتون و خندیدن به شوخی های بی مزه بهتون بگم ، "نظر شما ابداً مهم نیست دوست من..." به دلایل زیر:

1-روانشناسی به نظرت چیه؟ یعنی فکر میکنی واقعاً دو بار ، و نه حتی ، دویست بار دوستانت اومدن پیشت که فلانی "کُمکم کن" و تو نشستی و به صورت کاملا آزمون و خطا چند تا نصیحت پدر بزرگی بلغور کردی و دوستتم یهویی متحول شد و رفت واقعا روانشناسی؟ واقعا چرا فکر میکنی روانشناس یه موجوده!!! که نان-استاپ داره میگه دیدتون رو به زندگی مُثبت کنید؟ اگه کسی با اختلالات Obsessive-Compulsive (موسوم به اختلالات وسواسی) تصادفا بخوره به تورت اصلا کاریش میتونی کُنی؟ هنوز اصلا میدونی وسواس به تمیزی بیش از حد اطلاق نمیشه؟ اگه یه نفر فوبیا داشت چی؟ تعریف رو اصلا میدونی چیه که بخوای کمک کنی؟ انواع افسردگی که پیشکش ... فرق غصه و افسردگی و شیدایی رو میدونی کلا؟ فرق ترس و اضطراب و اختلالهای همبسته رو میدونی؟ اصلا میدونی "همبسته" یعنی چی؟ فنون مشاوره رو بلدی؟ حد و حدود مراجع و مشاور رو میدونی؟ تکنیکهای درمانی رو بلدی؟ محض رضای خدا دو تاش رو؟ خوندن ، نمره گذاری و تفسیر تستها رو میدونی؟ اصلا فرق تست علمی و تست مجله ای رو میدونی؟ به داروها مسلطی؟ اصلا احتمال میدی داروهای سرما خوردگی ممکنه باعث ناراحتی های روانی دوستت شده باشن؟ درسش رو خوندی؟

2-احتمالا فکر میکنی کار ما "نصیحته" ، در حالی که روانشناسی یک علم نصیحت گُریزه ... نصیحت برای توئه ، برای پدر و مادرت ، برای پدر بزرگ و مادر بزرگت ، ما سعی در حل مشکل داریم ، که لازمش اینه مشکل رو بشناسیم ، ابعادش رو مشخص کنیم ، مسیر حل یا بهبودی نسبیش رو ترسیم کنیم و بر اساسش  جلو بریم. ما دوری میکنیم از اینکه "بیخود و بی جهت" مثبت نگاه کنیم ، مثبت اندیشی بیجا "یاءس بزرگی" پُشت سرشه. پس وقتی دوستت رو چهار تا "نصیحت دور از واقع" کردی احساس خود-سایکولوج!!! بینی نداشته باش...

3-راز؟ برایان تریسی؟ آنتونی رابینز؟ وین دایر؟ باربارا دی آنجلیس؟ باز هم راز؟ تو اینقدری از روانشناسی نمیدونی که بدونی این "خزعبلات" روانشناسی نیست و باز "ما" رو زیر سوال میبری؟ حرفی در این زمینه واقعا ندارم ... چرا اینو میگم بدونی ... این هایی که میگی هم کلی حرف میزنن ، هم قشنگ ... در حالی که روانشناسی جزئی نگره و نه لزوما زیبا ، ممکنه اتفاقات تلخ هم باشه و من مجبور به اعلامشون باشم.

4-"روانشناس" هویتی میشه که با روانشناسها هست ، این یه مدرک نیست که با پاس کردن 136واحد درسی به دست اومده ، این ابتدای یه مسیره که من و امثال من درش حضور داریم ، هیچ گله و شکایتی هم نداشتم تا به حال. این مسیری که انتخابش کردم و با عشق درش حضور دارم ، هم در فکر پیشرفت تحصیلاتم هستم تا بهتر بتونم کار کنم و هم در فکر پیشرفت کاری که بتونم واقعا موثر باشم... بنابر این! تمسخر روانشناسی ، تمسخر هویت منه ، ممکنه باهاتون بخندم ، ولی در دلم بهتون میخندم!

5-شاید شما که "مهندس" تشریف داری یا "مدیر" یا "حسابدار" مدرکتون رو و بهتر بگم "تحصیلاتتون" رو صرفا وسیله ای برای کسب درآمد میدونید ، که ایرادی هم به شما نیست ، شما در بهترین حالتش Technician هستید و اما من Scientist... پس خیلی خیلی خیلی فرق هست بین ما و شما ، پس خواهشا مباحث بند"4" رو به هیچ عنوان در مورد خودتون قیاس نکنید...

و

6-احترام ، چیزیه که شما در مواجهه با "ما" کم میذارید ، و این تلاشی بود که حداقل چهار تا از دوستان خودم رو که به فهمیدگیشون ایمان دارم نسبت به قضیه روشن کنم...

پ.ن1: ایده ی نوشته از بحث شیرینی بود که با یکی از دوستان عزیزم داشتم ، بعد بحث به ذهنم زد که میشه محض ادای دین هم شده یه پست توی این بلاگ "لامصب!" رو به روانشناسی اختصاص داد

پ.ن2: این "تو"یی که به کار بُردم رو به هیچکس نیست و رو به همه است ، ضمنا گفته های بند 5 هیچگونه قصد تخریب نداره ، فقط در حال توضیح یک سری فرق بنیادیه.

پ.ن3: آهنگ امروز رو بذارم ، به اسم پُسته دیگه ، یه کار Power Metal هست ، پس اگه اهل موسیقی سنگین (البته نه زیاد) نیستید دانلود نکنید ، در غیر این صورت بسیار لذت خواهید بُرد...

Blind Guardian - Another Stranger Me

  • هولدن کالفیلد

مرد فریاد میزد ، بلند و وحشتناک! دشنام میداد و فریاد میزد! زن هم! دختر میلرزید ، بغض داشت و نگاه میکرد! پسر عصبانی بود ، آمد و مرد را با خشم نگریست ، مرد فریاد زد ، پسر پشت سرش بلندتر فریاد زد ، پسر میدانست ، از مرد نمیترسد ، میدانست که از او هراسی ندارد ، میدانست که احترامی برای او قائل نیست ، میدانست ... و میدانست مرد چه چیزهایی به او بدهکار است ، مرد غُرید! نزدیک ترین جسم به خود را برداشت و با تمام نفرتش به پسر پرتاب کرد ، شکست ... شیشه بود ، پسر زخمی شد ، یک پا اما چند جا... پسر اما اصلا به این فکر نمیکرد ، به طرف مرد رفت ، برای جنگی تن به تن ، پایش را روی شیشه گذاشت و باز زخم شد... دختر با گریه پسر را به اتاق میبُرد ، پسر که به اتاق رفت ، همه خون را دیدند... چه باک که جنگ ادامه داشت ، پسر رفت که بجنگد و زن و دختر حائل او و مرد بودند... صلح مسلّح...

زن و دختر ، پسر را به بیمارستان بردند ، پسر بُغض داشت و چند بار اشکهایش را پاک کرد که خواهر گریانش آن را نبیند... به چیزهایی فکر میکرد که هست ، و به چیزهایی که نیست! پسر عمل شُد ، هر چند کوچک اما عمل شُد ، که یک زخم عمیق را التیام دهند... پسر دو بار رفت ، سینکُپ! پُشت سر هم... و پسر باز برگشت... پسر سالم ماند در حالی که مرگ پشت در ایستاده بود...

پسر و دختر و زن به خانه برگشتند و مرد خواب بود... مرد در تمام مدت جدال پسرش با مرگ و زندگی خواب بود! زخم سر باز کرد! نه زخمی که معالجه شده بود ... زخمی که سالها در دل پسر بود. شکست ... هم شیشه ، هم پدر! و پسر بود که با خود گفت... F\u-c/k You

 

=============

F\u-c/k You - Placebo - Download Link

این آهنگ ، کاور قطعه ی معرف گروه Archive هست که شنیدنش خالی از لطف نیست.

  • هولدن کالفیلد

اول: سوء تعبیر نشه! این پُستی برای تبریک سال نو نیست! که اصولا بنده با مناسک سال نو میونه ای ندارم! البته نه که فکر کنید از اینها هستم که تا یه جا میشینن شروع میکنن به کوبیدن نوروز و مراسمش ها (همین ها که عمدتا در اوان کریسمس دنبال درخت کاج و این چیزها هستن)! نه نه! اصلا! من نه متجدد پُست مدرن هستم ، نه جهان وطن وحدت طلب! حاشا و کلا که اینگونه نیست. اما مسئله ای که خیلی روشن و قابل ذکره اینه که سالهای متوالی است که "اسفند" و علی الخصوص "دو هفته پایان سال" بدون احتساب حوادث غیر مترقبه کابوس وار ترین تاریخ در تقویم سالانه ی منه و اینها همه به علت رسیدن سال جدیده که برای من پیش میاد ، به عبارت دیگه میتونم بگم که جناب آقا (یا خانوم) عید (یا نوروز) مسبب پر استرس ترین لحظات زندگی منه ، و خُب حتی اگه یک میلیون کیلو طلای خالص هم باعث استرس مداوم شما بشه ، شما بعد از مدتی از طلا بدتون میاد! و اینگونه شده که من با رسیدن اسفند کم کم دل آشوبه میگیرم ، بعد اولین نشانه های نحسی اسفند خودش رو نشون میده ، با رسیدن به 15 اسفند ، یهو سیر حوادث سریع میشه و فشاری که روی من میاد همه ی جونم رو میگیره، این که این استرس ها چیه و چرا میاد و چطور میره و کار کیه و ... بماند! همه ی اینها روی هم یه جسد رو به نوروز میرسونه و این جسد حال و حوصله ی سال نو و انواع مراسمش رو نداره... به قول کورت وانه گات جونیور: "بله! رسم روزگار چنین است!"

دوم: ما سالهاست سفره ی هفت سین نداریم ... اگر سالی بشه که خواهرم یه هُنری به خرج بده و یه سفره کوچیک درست کنه که احتمالش رو باید با "اصل لانه کبوتری" حساب کنیم! من ... به عنوان یه اصل ناموسی هر سال دو تا ماهی قرمز میخرم و براشون اسم میذارم و باهاشون زندگی میکنم و حرف میزنم ... امسال حتی این کار رو هم نکردم ، امسال به بهرام و شهرام و آدولف فکر میکنم که عید 85 با من بودن ، یا به مهران و مرضیه ... یا به میشا و کیانا که خواهر بودن! رسم دیوانه واری که امسال خیلی راحت ، راحت تر از چیزی که بشه فکرش رو کرد کنارش گذاشتم ... یادش بخیر!

سوم: آره! من عید ندارم ولی که چی؟ حالا چون من از عید خیری ندیدم یعنی عید بَده؟ شاید یه مقدار فرسایشی باشه 14 روز بخوای نوروزی باشی... ولی بد نه! رسم و رسومات آت و آشغال رو بریزیم دور ... من با ماهی قرمزهام حداقل سه ماه زندگی میکردم ، و این هدیه ی سال نو بود به من خسته! امسال عیدی نگرفتم! بله! رسم روزگار چنین است...

چهارم: داشتم براتون دنبال یه هدیه ی نوروز وطنی میگشتم ، یه موسیقی شاد نوروزی ، یه چیز که با گوش دادنش تر و تازه بشید! زهی خیالات باطل! بنابر این به رسم معهود سابق براتون محصول فرهنگی غربی میذارم!

اولین هدیه من قطعه ی Happy New Year (که اسم پست رو ازش وام گرفتم) هست از ABBA ، کار فضاش به سال نو خیلی نزدیکه (نه لزوماً کریسمس) ، گوش دادنش خالی از لطف نیست!

Happy New Year

عیدی دوم من قطعه ی بی کلامی از Mike Oldfield هست به نام In Dulci Jubilo ، فضاش رو من دوس دارم ، یه جور بیخیالی سرخوشانه توشه ، میتونی همه رو فرض بگیری که توی یه دشت دارن شادی و بازی میکنن (سکانسهای بازیهای هابیت ها توی ارباب حلقه ها یادتونه؟)

In Dulci Jubilo

اون چیزی که واقعا براتون به عنوان عیدی فراهم آوردم همین قطعه دومه! کاملا به سبک و سیاق و روحیات من سازگاره ، و چون پیداش نکردم براتون آپلود کردم!

پنجم: من کارهای بی بهونه رو خیلی دوس دارم ، پس بی بهونه ... سال نوی همگی مبارک!

 

پ.ن 1: رسم بامزه ای شده که آخر هر پُستم با هر حال و هوایی یه قطعه موسیقی میذارم!

پ.ن2: نمیدونم چرا با این که مطمئنم کسی به این موسیقی ها نگاه هم نمیکنه بازم دارم این رسم "بامزه" رو ادامه میدم!

پ.ن 3:دوست دارم!

  • هولدن کالفیلد