Inside Monster

Will Come Again
پیام های کوتاه
بایگانی هیولا
نویسندگان

جمای من...

وقتی آمدی و شنیدی که به دیگر دوستانت داستانهای هیجان انگیز از گذشته ام میگویم لبخند بزن و بافتنی ات را بباف! گوش بده و لذت ببر. به زودی همه میروند و وقتی رفتند خودت پیش دستی کُن و بپُرس که "همه اش دروغ بود؟" منتظر من نباش که اول بگویم "فهمیدی که دروغ گفتم؟" ؛ میدانی؟ دوست دارم وقتی مرا بی آنکه چیزی بگویم میفهمی! من به سوالت جواب میدهم که "بله ، دیدی همه لذت بُردند!" دوست ندارم بحث "حقیقت مهم تر است یا لذت؟" با من کُنی ... خودم میگویم "سینیورا بولا! میخواهید داستان واقعی را بدانید؟" و تو بافتن را کنار میگذاری و مثل مهربانترین پرستار بیماری که دیده ام سراپا گوش میشَوی...

جمای من...

وقتی سرگذشتم را میگویم ، گاهی به چشمانم نگاه کُن ، گاهی سرت را پایین بینداز، گاهی بخند و گاهی اخم کُن! نشود که فقط گوش باشی ، در همه ی آنچه بر من گذشته کنارم باش و همراهیم کن. وقتی از آن روزی میگویم که "تنها" شدم دوست ندارم نگاهم کُنی ، شاید بغضی باشد و نخواهم ببینی. هر جایی لازم دیدی سوال کُن! من دوست دارم بپُرسی و من جواب بدهم ، از گذشته ای بگویم که خوبی را کم دیده و بدی را زیاد ، سفید را ندیده و سیاه بوده ، گاهی طوسی امّا!

جمای من...

دست زندگی افراد را به جاهای مختلفی میبَرد و یکی از آن دست های نحس کج به زندگی من افتاد... آنجا که از تهمت خوردنم میگویم ، آنجا که از زخم خوردنم میگویم ، آنجا که میگویم تَرک شُدم و ترک نکردم به صدای بیخیالم توجه نکن ، آتش میگیرم در خودم. یک چای برایم بیاور که داغ داغ داغ باشد! آرامم میکند...

جمای من...

تلخ ترین جای داستانم ، آن جاییست که دوره شده ام ، استهزایم میکُنند و میخندند و روح من شمشیر میخورد و هیچ نمیگوید... آن جا بیقرار میشوم ، حتی وقتی از قساوت پدرم میگویم اینگونه نمیشوم ، وقتی از احساس ترس ، از حس نفرت ، از فضای قضاوت میگویم شاید با هر کلام اشکی بریزم ، من مَردم! اشکم را نبین ، آرامم نکن ... مَرد ها از گریستن در جمع نمی هراسند ولی از آرام شدن توسط جمع چرا! فقط دستمالی بده تا اشکهایم را پاک کنم...

جمای من...

فکر میکنی مَرا کُشته ای و اما من زنده ام ، همینجا روبروی تو روی تختی به عنوان بیمار... جما! من بر خلاف "آرتور" تو در ناز و نعمت بزرگ نشده ام... من درد را با لحظه به لحظه ی زندگی تنفس کرده ام ، تنفس میکُنم! وقتی دستت را گرفتم و بوسیدم فرار نکن ، نترس! نگو "آزارم میدهید". من میترسم ... از اینکه "بترسانم و برنجانم" میترسم! از اینکه "کنار گذاشته شوم" میترسم... دستت را آرام از دستم بیرون نکش ، بگذار با دستت آرام بگیرم.

جمای من...

وقتی از اتاق رفتی ، به خودم فحش نمیدهم امّا نگذار کسی داخل شود ، میخواهم کمی تنها باشم.

جمای من... دوستت دارم!

برداشتی آزاد و شخصی از فصل پانزدهم رُمان "خرمگس" نوشته ی "اتل لیلیان ووی نیچ"

----------------------------------------------

هولدن خوانی 7:

-با خودم فکر می کردم که کاملاً حق با شماست. من زندگیم را به آشفتگی زشتی کشانده ام. ولی... نباید فراموش کرد که یک مَرد هر روز با زنی که بتواند واقعاً دوستش داشته باشد رو به رو نمی شود و ... من به کلی غرق شده بودم ... من می ترسم...

-می ترسید؟

-از تاریکی. گاهی اوقات به هیچ عنوان شب ها جرات نمی کنم تنها بمانم. باید حتماً موجود زنده ای کنارم باشد... موجودی قابل اطمینان. این تاریکی خارجی است که آنجا ... نه ، نه... اشتباه کردم... این نیست... این بازیچه بی ارزشی است... این تاریکی درونی است که در آن نه می توان گریست و نه دندان یارای ساییدن دارد. تنها سکوت مطلق است.. سکوت...

خرمگس - اتل لیلیان ووی نیچ ، ترجمه ی داریوش شاهین و سوسن اردکانی - نگارستان کتاب.

----------------------------------------------

پ.ن: سرآهنگ هستم

Tarot - Tides

  • هولدن کالفیلد

این آخری مشکل ترسناک تریه ، از همه ی قبلیها بدتر! اما تو هر آدمی نیستی که با هر مشکلی کم بیاری... تو همونی هستی که هر چقدر هم غرولُند داشته باشه باز هم تلاش میکُنه ، کسی که همه چیز رو برای خودش و در بهترین حالت میخواد ، کسی که حتی اگه روشش غلط باشه باز هم تلاش میکنه! تو خاص ترین کسی هستی که من دیدم!

تو نگرانی ، میترسی ، این رو میشه به سادگی فهمید! نترس ، چون ترسی وجود نداره ... مشکل میاد و میره ، این تویی که در نهایت می مونی ، ورای هر چیزی که اتفاق میفته!

یه بار دیگه گفته بودم زخمی که نکشتت قویترت میکنه ، از تو خون زیادی نرفته که بمیری ، ضمناً تو قوی تر از هر کسی هستی که من میشناسم... قدرتتو نشون بده!

این روزها میان ، این روزها میرن ، دردها میان ، دردها میرن ... تو خواهی موند! اون روز یه بستنی مهمون من! اوکی؟

  • هولدن کالفیلد

قدیمها ، خیلی قدیم ... توی گیر و دار اینکه "هــمجنــس گرایی" اختلال روانیه یا باید ذیل "اختلالات کروموزومی صِرف" دسته بندی بشه ، بعضی از همکاران من آزمایش جالبی رو انجام دادن که ببینن "آیا هــمجنــس گرایی آموخته میشه؟" یا نه؟ آزمایش این بود که بیست تا موش نَر بالغ رو گرفتن و توی یه محفظه ی شیشه ای بزرگ که راه خروج نداشت قرار دادن ، غذا و نوشیدنی و تفریحات به اندازه ی کافی موجود بود ... بهشون کامل میرسیدن و خلاصه اینکه از این باب مسئله ای وجود نداشت، تنها فرقشون با موشهای طبیعی این بود که "منزلهاشون" همراهشون نبودن!!! موشهای نَر قضیه ، اول خیلی شاد و شنگول رو به آسمون لَم داده بودن و آفتاب میگرفتن ... بعد شروع کردن با همدیگه صحبت کردن و درددل کردن که آره ، "پسر عموی من توی فاضلاب های برانکس بوتیک داره" و "دوســت دُختر من یه سوییت داره پایین انبار غله" و "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت" و از اینجور مباحث... آخرش همه دلتنگ بدن و آغوش موشهای ماده یا همون منزلهاشون شُدن و شروع کردن فحش دادن به روانشناسها!!! این هم جواب نمیداد ، چون هم محفظه بسته بود هم روانشناسها "موشینیولی" بلد نبودن. در نهایت اتفاق افتاد! یه موش که خیلی تحت فشار بود رفت روی یه موش دیگه -که گفتیم همه نَر بودن- و طی یک حرکت وقیحانه "ماموریت غیر ممکن" رو ممکن کرد و رابطه رو با هم جنس خودش برقرار کرد ، بعدش کم کم این حرکت فراگیر شُد و بعضی موشهای نَر محفظه پریدن روی بعضی موشهای نَر دیگه و از اونها کامجویی کردن! هیچوقت اسم اون موش خط شکن توی تاریخ ثبت نشُد اما تاریخ علم به اون مدیونه.
(با این وجود در دهه های هفتاد و هشتاد به دلایل فراعلمی همــجــنس گرایی از طبقه بندی اختلالات روانی خارج شُد)

حالا حکایت ماست... کلاسها رو تک جنسیتی کُن! گشت ارشاد بذار! گیر بده! "خانوم آقا چه نسبتی دارن؟" بپُرس! آدمهای غیر مسئول رو نیمه شبها بگذار ایست بازرسی! اون محفظه ی شاد و مفرح شیشه ای رو برامون بساز! آخرش که چی؟ دست مرد و زن به جنس مخالفش نرسه به همجنسش میرسه! بالاخره یه خط شکن میاد و سوار یه همجنسش میشه ، اسم اون هم توی تاریخ ثبت نمیشه اما راه پیشنهادیش به طرز قارچ گونه ای توی همه ی لایه های جامعه رُشد میکنه! خیالت راحت!

پ.ن 1: سرآهنگ هستم:

Arctic Plateau - Coldream

پ.ن2: فکر کن اگه یه روزی کلیه ام رو بدم بهت ، دیگه همیشه یه عضو از بدنم توی بدنته ، همه جا همراهتم ... وقتی میری دستشویی همیشه یاد من میُفتی!خنثی

پ.ن 3: بهم میگی "آغا هولدن خان قاجار! تو که نمیتونی!!!" خواستم بگم "آره! ناتوانم!"خنثی

پ.ن4: به تو هَم پیام میدم ، شماره ات رو ذخیره کردم!

پ.ن5: شارژ نتم تمومه ، حقوقم هم یه هفته دیگه میگیرم ، پول هم ندارم! از وای فای کافه سعی میکنم بیام و بخونمتون ، یا اگه پولی رسید شارژ میکنم ، علی الحساب خداحافظ!خنثی

  • هولدن کالفیلد

هشدار: نوشته ی زیر صرفاً "چرندیات" یک فرد ناراحته ، نخوندنش رو به همه توصیه میکنم! حتی شما دوست عزیز!!!

دوست دارم بنویسم و هیچی برای نوشتن ندارم ، چند بار نوشتم و پاک کردم ... دو ساعت پیش حرفی برای گفتن داشتم و الان نه. نه به معنی "الان حرفی ندارم" نه! نه یعنی "حس گفتنش رو ندارم".

باز هم پاک کردم ... این پارگراف رو هم با پاک کردن حرفی که میخواستم بزنم شروع کردم و با اعلام اینکه جمله رو پاک کردم تموم میکنم!

این بار تلاش میکُنم چیزی رو پاک نکنم ، اما حرفی که میخوام بزنم توی ذهنم جمله نمیشه ... فقط یه فکره که هی توی سرم میچرخه.

محض اینکه یه حرفی هم زده باشم بگم که Blackfield و Katatonia آلبومهاشون توی فضای مجازی پخش شُده ، اولی به نظر من یه اثر معمولیه و دومی کار خیلی خیلی قوی ای از آب در اومده! یه نگاهی به جفتش بندازید!

ولی خُداییش این حرفی که نمیگم ، خیلی ناراحتم کرد!

حوصله ی آهنگ پیشنهاد دادن هم ندارم حتی! با اینکه توی مسیر محل کارم به خونه آهنگی شنیدم که خیلی ذوق داشتم بهتون معرفیش کنم!

حتی میخواستم یه "هولدن خوانی" جدید هم بذارم ، حال ندارم تا سر قفسه برم (یک قدم و نیم از جایی که نشستم به سمت راست) ... شاید اگه روز بود و خسته نبودم و خوب خوابیده بودم اون حرف اینجوری روی اعصابم رژه نمیرفت! ولی رفت!

...یک پارگراف دیگه هم اینجا پاک کردم!

و...

همین.

  • هولدن کالفیلد

من هر چی هم که بگم ، کسی درک نمیکنه! حالا فکر کن من بگم تو نه تنها از اول یه دونه بودی ، که همین الانش هم یه دونه ای ... فکر کن بگم که تو بهترین نُتی هستی که ساخته شُده ، بهترین موسیقی ای که نواخته شده و من هر روز در اجرای زنده ی تو غرق میشم ، میمیرم و زنده میشم ... تو فکر کن من گُفتم که تو علاوه بر اینکه بهترین نقاش زمینی ، بهترین نقشی هستی که روزگار زده! فکر کُن اومدم و گفتم بهترین عطری هستی که به مشامم خورده... اصلاً چرا این؟ تو فکر کُن من بیام و بگم تو زیباترین مخلوق خدایی... حالا فرض بگیر من اومدم و گفتم بوییدنت ، بوسیدنت ، لمس کردنت و در آغوش گرفتنت شیرینترین لحظه های ممکن تاریخه... بیا فکر کنیم من بگم که چه جواهری هستی! بیا فرض کنیم گفتم که شاد کردنت بزرگترین لذت زندگیمه ، چرا راه دور بریم؟ مثلاً الان بگم که وقتی اشک میریزی عرش خُدا هم میلرزه دل من که سهله!!! فکر کن بگم یه دونه خنده ات رو با دنیا عوض نمیکنم... چشمات رو ببند و تصور کن که من به همه گفتم که تو زندگی مَنی ، فکر کن گفتم که چه قدر عاشقانه دوستت دارم. همه ی اینها رو بذار یه طرف ، تو فکر کن من اینقدر خَر باشم که بودنت رو با کَس دیگه ای تقسیم کنم... فکر کن من اصلاً اومدم داد زدم که ایها الناس ، بیست و نُه مرداد رو باید تعطیل رسمی کرد ، باید اون روز رو جشن گرفت ، اصلا باید سال جدید رو از این تاریخ شروع کنیم و با این تاریخ تموم کنیم! جدی بهش فکر کن ، میبینی! نه نمیشه! اینها رو کی درک میکنه؟ هیچ کَس! ولش کن ، بعضی حرفها اصلاً گفتن نداره...

خواهر من ، عُمرم! عزیزم! تولدت مبارک!

پ.ن 1: سرآهنگ هستم و تولد خواهرمه (سرآهنگه!!!)نیشخند

Apocalyptica - Oh! Holy Night

عمیقاً به اونایی که موسیقی های کلاسیک گوش میدن توصیه میکنم!

پ.ن 2: فکر کُن برات دو تا خصوصی اومده ، میری جواب میدی تو بلاگ مخاطبت ، رفرش که میکنی دیگه بلاگ نباشه!!! ارور 404 بده بگه بلاگ مورد نظر موجود نیست ، تازه بگه میخوای آدرس برای تو!!! واقعاً آدم هنگ میکُنه! پُر از حس بده ... دیشب عینش برام اتفاق افتاد!

پ.ن 3: این که همزمان "آخرین لینک کننده ی آدرس قدیم" و "اولین لینک کننده ی آدرس جدید" یه بلاگر باشی کلی حس هیولا پسندیه!

پ.ن 4: خواهرکم! اگه میخونی دوباره بگم که تولدت مبارک! میخونی؟ تولدت مبارک پس!

  • هولدن کالفیلد

"محمد ، این شوهر داره حواست باشه ها!"

"محمد ، این نامزد داره! از تو مطمئنم ها! اون پسره حساس میشه"

"محمد ، زیاد باهاش حرف نزن! آره اینجوری راحت تریم ... مخصوصاً وقتی نامزدش هست"

"وقتی نیست که اوکیه ، وقتی اون هست رو میگم"

نگاه میکنم به دست "ف" ، دست چپش... حلقه نمیبینم ، دست راستش... انگشتر نداره!

همکار جدید ما اسمش "ف"ـه! دختر خوبیه ، مودبه! قشنگ هم هست. بیست و دو سه سالشه و دوسـت پـسـر داره. همین و نه بیشتر ... از "هولدن بُز انگاری" خوشم نمیاد!

بعدالتحریر: نگارنده ی این سطور "چشم چران" و "باطن ناپاک" نیست! قول شرف!

پ.ن: سرآهنگ هستم و از شما خواهشمندناکم به این موسیقی گوش جان فرا دهید

The Beatles - Let It Be

  • هولدن کالفیلد

اگر دلی شکستید اینقدر مَرد باشید که حداقل تکه هاش رو جمع کنید ، نه اینکه با پا هُلش بدید زیر کابینت...

یک ویژگی ای در آدمیزاد وجود داره که بهش میگن "اغماض" یعنی بعضی وقتها بعضی چیزها رو از بعضی اشخاص نادیده بگیری...

زیاد فَرد اجتماعی ای نباشین ، این یه سم مهلکه که تولید کننده اش برای انداختنش به خلق الله ، با شکل جذابی عرضه اش کرده!

یه سنگینی ای هست توی سینه - گلوله طور - که فشاری رو به بالا داره و به سمت گلو میاد ، اسمش چی بود؟

موسیقی کلاسیک هم عالمی داره ، گاهی امتحانش کنید.

قشنگی زندگی به اینه که زجرت میده ولی به شکل مذبوحانه ای وقتی یه کم ناخوش هستی مثل چی به پاش میفتی که بذاره بمونی تا باز هم زجرت بده...

باقی بقا!

پ.ن: سرآهنگ هستم ، اینو شنیدین؟

The Piano Guys - Begin Again

  • هولدن کالفیلد